گناه را به مرداب تشبیه کرده اند. به نظرم تشبیه خوبی است. گناه مثل یک مرداب و باتلاق است. باید سراغش نروی وگرنه چنان تو را در خود فرو می برد که در آمدن از آن بسیار سخت وصعب است. در لحظه گناه فقط به لذت می اندیشی اما در اوج لذت یک آن که به خودت می آیی می بینی غرق گناهی و چه لبخند تلخی بر تو مستولی می شود. بعد از پایان عمل خطا است که تازه می فهمی چه کرده ای! چه راه خطایی را رفته ای و چه بر سر خودت آورده ای! بسیار پشیمان می شوی. بسیار غمگین می شوی خودت را لعنت می کنی و پتکی سنگین بر سرت فرود می آید. البته این در صورتی است که هنوز در ابتدای راه باشی و یک وجدان بالای سرت تو را نهیب زند. پس خودت را دشنام می دهی و سعی می کنی از ابتدای مرداب بازگردی! چه خوب! چه زیبا و چه اخلاقی و انسانی! اما روزی دیگر و وسوسه ای دیگر! با زهم باز می گردی باز هم وسوسه می شوی! و روز از نو روزی از نو!
اما این وجدان چیست که تو را رها نمی کند؟! فکر می کنم وجدان ندای درونی توست. زنگ خطر ! چراغ خطر! و ندای خطر! ندای درونی که تو را اخطار می دهد از مسیر راست منحرف نشوی! این خیلی هم ربطی به دین ندارد. مفهوم و حسی درونی و اخلاقی است که در بعد فرد و اجتماع از ابتدای زندگی بشر بوده است. انسان برای انسان بودنش و جامعه برای طی مسیرش نیاز به چنین راهنمایی دارند. وجدان فردی و وجدان جمعی امری اخلاقی و لازم است. قبل از این که دین هم باشد، و بعد از آن که دین هم از حوزه اجتماع دور شود، اخلاق چنین نقشی را نمایندگی کرده و چنین کارکردی را به ثمر رسانده است. لذا از همین روست که در هر شرایطی در هر موقعیت مکانی و زمانی و با هر جنس و نژاد و سن و ملیت و قومیتی، انسان حداقلی از اخلاقی بودن را رعایت میکند. و هر انسان و جامعه ای بی شک بدون وجدان فردی و جمعی نمی تواند ادامه حیات دهد. اما مرداب گناه....
مرداب گناه و باتلاق خطا، نقطه مقابل وجدان توست! و مسئله اینجاست که مرداب زیباست! می بینی چه زیبا و اغواگرانه دلفریبی می کند! می بینی چه راحت تو را فریب میدهد! اما در مقابل نفس و وجدانت نیز ضعیف است! او را آموزش نداده ای. او را تجربه نیاموخته ای و تنها به تلنگری فریب می خورد! اما اگر وجدانت و خودت را بازیابی و بتوانی خودت را از مهلکه های سخت آن مرداب رهایی دهی به حتم پیروز میدانی به حتم سعادت دنیا و آخرت را داری! بله سعادت دنیا و آخرت را!
خدایا! این توان را به من به نفس لوامه ام و به وجدانم عطا کن که بتوانم از مرداب هایی که در آن غرقم رهایی یابم. تو می دانی که پرنده ام تو می دانی که پرواز را دوست دارم و تو به ناتوانی هایم نیز واقفی پس این میل و نیرو را در من زنده کن که خودم رابازشناسم، وجدانم را در قضاوت امورم به کار گیرم و پرواز را أغاز کنم، ای معبود دانا و توانا و ای داننده سر های نهانی من!