در ميان رهبران و فرماندهان افغاني، "احمدشاه مسعود" چهرهاي کاريز مات و ويژه است. اگر اشتباه نکنم در ماههاي نخستين پيروزي مجاهدين و سقوط کابل، دکتر ولايتي در ملاقاتي رسمي از او به عنوان "شير درهي پنجشير" ياد کرد و اين لقب در اندک زماني فراگير شد. عموم افغانها، خاصه تاجيکها و نيروهاي تحت امر اين فرماندهي قديمي با لفظ "آ مر صاحب" (آقاي رئيس، فرمانده) از او ياد مي کنند. زادگاه آمر صاحب، درهي پنجشير است. اين دره با قدمتي بسيار در شمال شرق افغانستان قرار دارد. طول آن يکصدوبيست کيلو متر و عرض آن بين شانزده کيلومتر تا کمتر از صدمتر متغير است! در شاهنامه از اين درهي تاريخي و رودخانهي جاري در آن با نام "پنجهير" بسيار ياد شده است.
احمد شاه مسعود آدم باسواد و کتابخواني است. او از معدود رهبران و فرماندهان افغاني است که جنگ هم نتوانسته عادت کتاب خوانياش را زايل کند. در دنيا کم هستند آدمهايي که هم فرمانده و رزمندهي خوبي باشند، هم سياستمداري برجسته. بيشتر چهرههايي که از ديرباز تاکنون در انقلابها و حقطلبيهاي مسلحانهي جهان، نامشان را شنيدهايم، حضور و تأثيرشان به همان ميادين جنگ باز مي گردد. وقتي پاي سياست به ميان کشيده شود حکايت فرق مي کند. اين چهرهها گاه در همان ميدان جنگ دخلشان آمده و راحت ميشوند، مثل "عمر مختار" در ليبي. بعضي هتک خودشان را پتک ميکنند تا به اعتقاد خويش حقي را به حق داري رسانده و آرماني را به کرسي بنشانند و بعد توسط جماعتي که خود به قدرت رسانده اند، سرشان زير آب مي شود، مثل ابومسلم خراساني در همين سرزمين خودمان. عدهاي بعد از رشادت و شجاعت بسيار خود به خود حذف شده و به حاشيه رانده ميشوند، مثل ستارخان و باقرخان در نهضت مشروطه. برخي هم پس از سالها نبرد، وقتي پيروز ميشوند و پاي حکومت به به ميان ميآيد، به فراست در مييابند که سياست به سهولت جنگيدن نيست، لذا خيلي آبرومندانه کنار ميکشند و ميروند پي کار خودشان، مثل جناب "چه گوارا ". اگر هم اين را نفهميده باشند و بدون توان لازم وسط بيفتند، شايد چند صباحي کارشان بگيرد، اما بعد مردم عذرشان را مي خواهند و پايان ناجوري در کارنامه قهرماني شان يادگار مي ماند، مثل "دانيل اورتگا " در نيگا راگوا.
پس فقط آنها که حقيقت سياست را دريافته و قادر به غوطهخوردن در اين درياي مواجند بايد از سنگرهاي نبرد به صندليهاي سياست هم چشم طمع بدوزند. البته آنها که در اين هر دو حرفي براي گفتن داشتهاند در دنيا به چهرههايي ماندگار و سياستمداراني تاريخي بدل شده و نزد افکار عمومي جهان و مردم سرزمين خويش، از احترام و تقدسي ويژه بر خوردارند. نظير عمو فيدل در کوبا.
احمد شاه مسعود نيز در افغانستان يک چهرهي نظامي و سياسي توامان است.
هر چند که بسياري از مردم حاضر به تأييد وجه سياستمداري او نيستند. تعدادي از آنان هنوز او را براي نبردهاي سنگين و لجوجانهاش با "عبدالعلي مزاري" سرزنش ميکنند. آنها مدعياند اتحاد فارس زبانها ميتوانست حکومتي مقتدر و فراگير را در افغانستان ايجاد کند. اما زيادهخواهي و لجاجت طرفين، آنان را به نابودي کشاند و طالبان را به هر دو مستولي ساخت. چنين شايع است که اين فرماندهي سرشناس و محبوب افغانها از رياست و درايتِ کافي براي همراه ساختن حزب وحدت اسلامي با خويش در آن روزگار، سود نبرده و در عوض با اصرار و پافشاري بر کينهتوزيهاي کهنه و قديمي، هنگام يورش طالبان به غرب کابل از فرصت و پيشنهاد اين حزب و شخص مزاري براي هم پيماني بهره نبرده بلکه در وي و حزبش به چشم دشمني ابدي نگريسته و با بياعتنايي به پيشنهاد آنان اسباب نابودي نيروهاي اين حزب و شخص مزاري را در غرب کابل به دست طالبان فراهم ساخت.
شيعيان و هواداران حزب وحدت اسلامي افغانستان با غلظت بيشتري بر اين ماجرا پاي ميفشرند ... آنها همچنين از حمله تاريخي "احمد شاه مسعود" و نيروهاي متحدش به غرب کابل که به کشتاري بي سابقه انجاميد به عنوان بدرفتاريها و نامهربانيهاي فراموش نشدني حزب جمعيت اسلامي با خويش ياد مي کنند. بي آنکه به خطاهاي پي در پي و غير قابل اغماض برخي فرماندهانشان که به نبرد مذکور منجر شد، اشارهاي داشته باشند. به هر حال درگيريها و نبردهاي احزاب مجاهدين در افغانستان بي شمارند و اغلب همهي طرفين به گونهاي در آغاز آنها مقصرند. يادآوري اين خاطرات تلخ مشکلي را حل نميکند. جز اينکه هميشه نظاميان و فرماندهان موفق لزوما حاکمان و سياستمداران خوبي نيز نيستند. شايد معضل اصلي افغانستان نيز همين باشد که کرسيهاي سياستِ آن در اشغال ژنرالها و فرماندهانش بوده و لذا چنين سرنوشتي برايش رقم خورده است.
اما به هر حال در مورد احمد شاه مسعود نظرات موافق بيشتر است. بيشتر مردم افغانستان علاوه بر نقش نظامياش، او را چهرهاي مطلع و توانا براي ادارهي امور سياست در اين کشور ميدانند. گذشته از برخي چالشها و کاستيها در تاريخچهي عملکرد اين نظامي کهنهکار، دغدغهها، شيوهي عملکرد و انگيزههاي او نيز بر اين باور صحه مينهد.
تعدادي از ناظران مسائل افغانستان، شاه مسعود را به عدم دورانديشي و محاسبه نادرست توانايي خويش متهم ميکنند. آنها ميگويند: اين آقا فکر ميکند اينجا کوباست و او چه گوارا. او در انديشه مردمي که تاوان سياستگذاريها و تصميمات نادرستش را مي پردازند نيست و نميداند آمال و آرمانهاي صدها هزار نفر از افغانها در وجود او و عملکردش در اين بازي، خلاصه ميشود.
اين عده اغلب احمد شاه مسعود را به احساسات افراطي قوم گرايانه متهم ساخته و مدعياند او به سبب همين باورهاي افراطي، نتوانسته است از توان، انگيزه و نيروهاي بالقوه اقوام و ساکنان ديگر مناطق افغانستان بهرهي لازم را در پيشبرد نقشه هايش ببرد. آنها در اين باره مي گويند: مسعود ميخواهد با يک دره بر تمام افغانستان حکومت کند!
آنچه من از احمد شاه مسعود ديدهام کمي با اين تصاوير متفاوت است. او يگانه فرمانده و سياستمدار افغاني است که هنگام عقبنشيني در نبردها، ابتدا کاميونهاي کتابش را راهي ميکند. از همه همگنانش افغانيتر است و در جنگيدن حساب و کتابهاي خاص خودش را دارد. مثلا شهره است پس از فرار روسها از افغانستان، با اين اميد و تصور که دستش به خون هموطنانش آلوده نشود، از جنگيدن کناره گرفت و جز به اقتضا، دست به اسلحه نبرد. همه درباره گذشتهاش شهادت ميدهند که: به شدت پايبند به همراهي با مردم در همهي فراز و فرودها بوده است. تا دو سه سال پيش از اين، او تنها يک بار از افغانستان خارج شده و براي شرکت در کنفرانس، تا "پيشاور" در پاکستان رفته بود. طي تمام سالهاي نبرد و پس از آن وي همواره در کنار مردمش ماند و بر خلاف بسياري از فرماندهان و رهبران افغاني که خود و خانوادههايشان در کشورهاي همسايه و نيز در اروپا ساکن بوده يا مرتب به آنجا رفت و آمد داشته و دارند، خانه مخروبه احمد شاه مسعود در دهکده "بازارک" دره پنجشير، در قحطيها و محاصرهها هميشه براي افغانهايي که پا به پاي او مي جنگند، نماد اميدواري و اعتماد به اين فرماندهي جسور بوده است، خانهاي که دفتر کار، سنگر فرماندهي محل استقرار زن و فرزندان و کتابخانه وي نيز محسوب مي شود.
عموم مخالفان مسعود در داخل و خارج مدعياند که رييس جمهور افغانستان در حقيقت اوست و آقاي رباني مقابل تواناييها و شدت نفوذ وي، به حاشيه قدرت رانده شده و تنها عنوان پريزيدنت را يدک ميکشد. چندي پيش به نشانهي همين باور، کاريکاتوري از احمد شاه مسعود در يکي از نشريات پاکستاني منتشر شد که در آن او در حال نواختن تنبک ترسيم شده بود و پرفسور برهانالدين رباني باهمان هيبت و ريش و دستار، مشغول رقصيدن! اما گذشته از اين شيطنتها، حقيقت آن است که اکنون مسعود، مهمترين، فعالترين و مؤثرترين چهرهي جبهه مخالف طالبان است که عملا فرماندهي و هدايت مجموعهي نيروهاي ضد طالبان را نيز برعهده دارد. اگر چه در اين ميان برخي با اين نقش وي مخالفند و از رقباي جدي او محسوب مي شوند.
نيروهايي که امروز جبهه ضدطالبان را تشکيل داده و بايکديگر همکاسه شدهاند، پيش از اين تقريبا همگي لااقل براي يکبار هم که شده با يکديگر جنگيدهاند! در اين ميانه برخي بيشتر و خونينتر با هم به نبرد بر خاستهاند. گفته ميشود، مهمترين علت ظهور طالبان نيز همين کشمکشها و عدم استقرار يک حکومت مرکزي مقتدر و تشديد نارضايتي مردم بود که عاقبت در قالب آلترناتيوي به نام طالبان ظهور کرده و به سرکوب همهي طرفين پرداخت و تمام مخالفان را از صحنه سياسي افغانستان حذف کرد. رهبران بيشتر احزابي که آن روزها سختترين جنگها را با يکديگر مرتکب شدند، در گذشتهاي نه چندان دور، در يک تشکيلات و در کنار هم به مبارزه با کمونيستها بر خاسته بودند. حتي تعدادي از ايشان از رفقاي ديرينه و همکلاسيهاي دوران دانشگاه بودند. و در همان ايام تحصيل سازمان زيرزميني واحد و مشترکي را براي مقابله با نظام حاکم و استقرار حکومتي اسلامي در افغامستان، در دانشگاه کابل بنيان نهادند. اما دريغ که سال ها بعد چنين سخت و خونين به جان يکديگر افتاده و باعث تحقير و تمسخر خويش و سرزمين و ملت افغانستان در انظار عمومي جهان شدند.
با همين پيشينه و باور بود که "فائقه جواد مهاجر" شاعرهي جوان افغانستاني در آن روزها و در توصيف آن جنگها و نبردها سرود:
جنگ جنگِ همکلاسيهاست
در اين قسمت بر آن بودم، وصف دوره پنجشير را بگويم، اما همهي مطلب به شرحِحال احمد شاه مسعود گذشت. اگر چه لازم بود به هر حال يکبار مفصل دربارهي اين مشهورترين فرمانده و سياستمدار افغاني برايتان بنويسم. دورهي پنجشير و حکايتش بماند براي وقتي ديگر.
همينقدر بگويم که اين دره، فوت کوزهگري و شعبدهي نهايي احمدشاه مسعود است. عرض دهانهي ورودي پنجشير کمتر از صد متر است. اين ويژگي منحصر به فرد سبب شده تا همينکه اوضاع بر اين فرمانده سرد و گرم چشيده تنگ ميآيد، بلافاصله همهي دار و ندار ارتشش را به داخل دره منتقل کرده، دهانهي آنرا منفجر ميکند و جماعتي را در سنگرهاي مشرف بر آن به مراقبت مي گمارد. در اين حالت حتي پرندگان نميتوانند به سادگي وارد پنجشير شوند. چه رسد به طالبان با نيروهاي زرهي و پياده نظامشان. نيروهاي خودِ او اما پس از آنکه آبها از آسياب افتاد، راه بيرون آمدن و باز کردن مسير را خيلي خوب بلدند!
روسها طي تمام سالهاي حضورشان در افغانستان، نظير باميان (که منطقه مقاوم و قهرمانپرور ديگري در افغانستان است با تاريخي باستاني و شگرف و شرح آن را هم خواهم نوشت) هيچگاه نتوانستند تمام درهي پنجشير را به کنترل خود در آورند. هر بار و با هر يورش کشته، اسير و خساراتي بسيار متحمل شده و ميگريختند. عاقبت براي تقويت روحيهي سربازانشان و انجام عظيمترين حمله، برنامهاي ويژه تدارک ديدند. آنها فکر بکري کردند و "تانکِ قهرمان" را از مسکو با پروازي ويژه به کابل و سپس دهانهي پنجشير آوردند. اين تانک همان تانک مشهوري است که طي جنگ جهاني دوم، در فتح "پراگ" نقشي عمده داشت و سپس در ادامهي جنگ، نخستين تانکي بود که پيشاپيش نيروهاي متفقين وارد برلين شد. با ورود آن به برلين، اين شهر و سپس کل آلمان سقوط کرد و تسليم شد و جنگ جهاني دوم عملا با پيروزي روسها و متفقين خاتمه يافت. اينجا نيز قرار بود حملهي نهايي صورت پذيرد و کار پنجشير يکسره شود. انبوهي از نيروهاي تازه نفس و قطاري طولاني از تانکهاي يک تيپ کامل زرهي پشت سر اين تانک که نماد تاريخي نبردهاي قهرمانانه و بيشکست روسها محسوب ميشد، به پنجشير يورش بردند. اگر روزگاري به افغانستان و به اين دره سفر کرديد، در بدو ورود، در اعماق، آن ته دره، چند تکه فلز يغور و زنگ زده و سياه ميبينيد که از آب سپيد و کف کرده و خروشان رودخانهي پنجشير، هنوز هم تو سري ميخورند.
اين بقاياي همان تانک قهرمان نگونبخت است که حدود بيست سال پيش، حمله عظيم و نهايي روسها آغاز نشده، يکي از افغانها با همان پيراهن و تنبان و دستاري که بر سر داشته از روي صخرههاي رو به رو با يک موشک آرپي جي، چنين نسخهاش را پيچيده و دخلش را در آورده است.