| مكاتب عرفاني براساس نقش كانوني و غايي كه به بعدي از واقعيت مي دهند و نهايت سيروسلوك معنوي خود را معطوف به آن مي دانند، قابل توصيف و دسته بندي هستند. نگارنده پيش از اين در دو شماره اول و دوم نشريه آيين سلوك (تابستان و پاييز 84) كوشيده است عمده ترين مكاتب عرفاني جهان را در سه گروه طبيعت گرا، انسان گرا و خداگراطبقه بندي كند. در آن مقاله كه با عنوان (طبقه بندي غايت شناختي مكاتب عرفاني در جهان) ارائه شد، هفت مكتب بزرگ عرفاني به اختصار توصيف و تحليل گرديد؛ اما در اين جا كوشش بر آن است كه دومكتب اصلي طبيعت گرا به طور خاص مورد تحليل و بررسي قرار گرفته ونقد و بررسي دقيق تري درباره آنها صورت گيرد. دو مكتب عرفاني موردپژوهش در اين مقاله عبارتند از: نوع سرخ پوستي عرفان شامانيزم به روايت دون خوان و نوع زرد پوستي آن با نام تائوئيسم به روايت لائوتسه (لاتوتزو).
عرفان سرخ پوستي
عرفان سرخ پوستي از نوع عرفان هاي طبيعت گرا است؛ به اين معنا كه متعلق شهود در آن، وحدت روح طبيعت و فناي نهايي سالك در نيروي طبيعت است.
طبيعت گرايي از آن جا آغاز شد كه انسان دعوت انبيا را فراموش و به انديشه منهاي وحي و اين جهاني خود تكيه كرد و كوشيد تا نياز خود را به قدسيت و پرستش ارضا كند؛ ازاين رو چون روزي، نعمت و نيز بلا ومحنت زندگي خويش را در طبيعت ديد، ايمان آورد و پنداشت كه طبيعت داراي نيرويي برتر، ناشناخته، رمزآلود و مستقل است كه مي توان با آن، معنويت گرايي و خداخواهي فطري را پاسخ گفت.
پژوهشگر
بنابراين پس از آن كه با توجه به سود و زيان خود به شناختي سطحي ازطبيعت رسيد، با نظر عميق تر در خود، اين را يافت كه با شيوه هايي درانديشه و عمل مي تواند با نيروي مرموز طبيعي ارتباط برقرار كرده، از آن بهره برداري كند.
درواقع عرفان طبيعت گرا يعني عرفان و شناخت قدرت و اسرار طبيعت كه با سپردن خود به آن يا فاني شدن در آن مي توان از آن نيروها برخوردارشد. اعتقاد به خدايان، پرستش ارواح نياكان، مناسكي در مددجويي ازنيروهاي طبيعي، عقيده به مانا Mana)اشيايي كه منبع نيرو هستند) وجانمد انگاري Animism)) مظاهر طبيعي از اصول عقايد آنها است.
عرفان بوميان قاره آمريكا و مذهب باستاني چين يعني (تائوئيسم) ازاين گونه است و به نظر مي رسد در ميان اديان باستاني و ابتدايي قاره هاي آفريقا و آسيا نيز چنين مسلك هايي وجود داشته است. در اين جا به تبيين (دون خوان)، عارف مشهور قبيله ياكي، به عنوان نماينده عرفان بوميان آمريكا و انديشه هاي (لائوتزو) بنيانگذار عرفان تائوئيسم مي پردازيم. گفتني است كه كارلوس كاستاندا انديشه هاي (دون خوان)را رواج داد.
مباني عرفان سرخ پوستي
بوميان آمريكا به طور سنتي به يك رشته قدرت هاي طبيعي و فوق طبيعي اعتقاد داشتند و اين باور در فضا و محيطي وجود داشته كه پر ازخدايان و ارواح گوناگون است. بسياري از افراد بر اين اعتقاد بوده اند كه خداي برتري نيز وجود دارد كه در اعلا عليين آسمان سكنا داشته وتماس خود را با كره خاك از طريق عده اي واسطه يا پيام رسان انجام مي دهد. آنها زمين را ما زندگي بر در خود پنداشته و بسياري از حوادث ووقايع عالم طبيعي را داراي اهميت مذهبي قلمداد مي كردند. (1)
وقتي دولت مركزي آمريكا قبايل بومي را به زندگي متجددانه فرامي خواند، (اسموهالا) smohalla)) يكي از رهبران قبيله نزپرسه Nezperce)) در شمال غربي آمريكا چنين پاسخ مي دهد:
(شما از من مي خواهيد زمين را شخم بزنم. آيا من بايد چاقويي به دست گرفته و سينه مادر خود را بشكافم ؟ در آن هنگام وقتي بميرم، اومرا در آغوش خود براي استراحت ابدي جاي نخواهد داد. )
(شما از من مي خواهيد زمين را براي يافتن قطعه سنگي ]طلا [حفركنم. آيا من بايد زيرپوست اين مادر به دنبال استخوان ها بگردم ؟ در آن صورت وقتي از دنيا بروم، نمي توانم براي تولدي ديگر درون جسم او واردشوم. شما از من مي خواهيد كه علف ها را قطع كرده مثل يونجه بفروشم تا مثل سفيدپوستان ثروتمند شوم؛ اما چگونه موهاي مادر خويش راببرم. اين قانون خوبي نيست و افراد من نمي توانند از آن اطاعت كنند). (2)
اين نگاه به طبيعت، آن را زنده، باشعور و با قدرت جلوه مي دهد؛ به همين جهت اديان بومي آمريكا عموما جان گرا(3) هستند. طبيعت درنظر آنها منبع جلال و جمال و ظهور و بطون قدرت و رحمت و... است. دون خوان مي گويد:
(دنيا براي من شگفت انگيز، زيبا، ترسناك، اسرارآميز و بي نهايت است). (4)
البته به اندازه لازم كشاورزي مي كنند و هنگام كاشت و برداشت، رقص و آواز و مراسم عبادي بجا مي آورند و معتقدند اين اعمال نه تنها براي طلب باران و بركت و باروري محصول به كار مي آيد، (بلكه براي پيوستن به قواي خلاقه طبيعت و رشد معنوي و مداوا مفيد است). (5)
وقتي اعتقاد به طبيعت و قدرت و شعور و سلطه آن مبنا قرار گيرد، بااين كه در اصل يك قدرت برتر است، اما به جهت تكثر نمودهاي طبيعي الهه هاي متعدد به وجود مي آيند و خداي آب، خاك و آسمان متفاوت مي شود؛ درصورتي كه همه در اراده يك قدرت فراتر قرار دارند. ازاين رو به نظر مي آيد اديان طبيعت گرا كه مادر عرفان طبيعت گراهستند، نوعي تحريف بدوي در اديان توحيدي بوده اند كه به واسطه انبيابر انسان نازل گرديده است. از آن جا كه نمودهاي طبيعي، محور و واسطه ميان انسان و قدرت فائق طبيعت قرار مي گيرد، انسان برتر از همه چيزنيست و به قول دون خوان: (انسان ها بيش از ديگر چيزها ارزش ندارند). (6) حتي جسم مادي و نمودهاي طبيعت، واسطه رابطه انسان باارواح و خدايان شده و تقدس پيدا كرده و عبادت و پرستش آب، خاك، گياه و... به عنوان واسطه هاي ارتباط با خدايان، به صورت مراسم مقدس، صورت آييني به خود گرفته است.
البته همه قبيله ها، اعتقادات و عبادات يكسان ندارند. (قبايل زوني، درمراسم تشريفات خود، در مقابل خدايان يا ارواح مقدسه ديگر تعظيم وتواضع نمي كنند؛ بلكه برعكس، آنها را مورد طعن و سرزنش نيز قرارمي دهند؛ همچنين اين قبايل معتقدند كه در پايان هر آيين تشريفاتي، خدايان و ارواح موضوع نيايش، هر آن چيزي را كه شمن ها (راهبان وروحانيان) درخواست كنند، در اختيارشان قرار مي دهند. وقتي نتايج موردانتظار به دست نيامد، زوني ها به چانه زدن با خدايان پرداخته و در اين راه از تملق و چاپلوسي يا هر روش ديگر كه لازم باشد، استفاده مي كنند.
(اعتقاد بر اين است كه هر يك از خدايان يا ارواح مقدس وظيفه، حيطه فعاليت و رنگ مخصوص به خود را داشته و موظف به حمايت وحفاظت ازهمه افرادي هستند كه به جامعه زوني تعلق دارند؛ براي مثال (روح خام آب) مسئول و محافظ تمام منابع آب قبيله است. (7) آن چه مهم است، طبيعت است؛ حتي (خدايان و ارواح مقدس، خادم نمودهاي طبيعي هستند. آنها حتي در مواردي خدايان را حيله گرمي دانند). (8)
عرفان بوميان آمريكا با آثار كارلوس كاستاندا دانشجوي جوان رشته مردم شناسي به دنيا معرفي شد. او در طي تحقيقاتش با پيرمردي سرخ پوست كه خود را (خوان) مي ناميد، آشنا شد و به فراگيري عرفان اوهمت گمارد و يادداشت هاي دقيقي از لحظه لحظه زندگي با (دون خوان) و تعليمات او جمع آوري كرد.
دقت در آثار كاستاندا، مباني و شيوه هاي پرورشي عرفان مكزيكي راروشن مي كند كه همه آن را مي توان به طور ساده در دو چيز خلاصه كرد وآن دو، بصيرت و اقتدار است.
1. بصيرت
اهميت بصيرت در معنويت سرخ پوستي در منازعاتي كه ميان سرخ پوستان و سفيدپوستان درمي گرفت، به وضوح آشكار مي شد. اسموهالا smohalla)) رهبر قبيله اي از سرخ پوستان به سفيدپوستان - كه آنها را به زندگي متجددانه فرامي خواندند - چنين پاسخ مي دهد:
(افراد جوان من هرگز نبايد كار كنند. كساني كه كار مي كنند، نمي توانندبه روياها دست يابند و حكمت همواره در رويا به دست مي آيد). (9)
منظور از رويا، بصيرت و ديدن حقايق پنهان دنيا و طبيعت است كه دون خوان نيز بر آن تاكيد دارد. بصيرت، آمادگي دريافت ظرفيت ها وحقيقت پديده هاي طبيعي است كه اگر كسي به آن دست يابد، راه استفاده از نيروي طبيعت به رويش گشوده مي شود.
فرد بصيرت يافته با حقيقت اشيا ارتباط برقرار كرده و نيروي موجود درآنها را تحت اراده خود مي آورد و مي تواند به خواست خويش آنها را به كارگرفته، فعال سازد.
فرق ديدن و نگاه كردن
براي رسيدن به بصيرت بايد وضعيت عادي نگاه كردن را كنار گذاشت و مهارت يا آمادگي ديدن را به دست آورد. براي فهم برخي از سخنان دون خوان كه در اين مقاله ذكر مي شود، ناگزيريم فرق اين دو را به خوبي درك كنيم و نسبت آنها را با بصيرت و قدرت دريابيم.
نگاه كردن، انفعال حس ظاهري بينايي دربرابر صورت و ظاهر متمايزپديده ها است. اشياي متفاوت اين گمان را در ما ايجاد مي كنند كه كاركردهاي متمايزي دارند و هنگامي كه كاركرد ويژه اي را براي يكي ازاشيا مي شناسيم، به همان بسنده مي كنيم و آن كاركرد را مخصوص آن مي پنداريم؛ سپس سراغ اشياي ديگر مي رويم و كار ويژه او را جست وجومي كنيم و به تبع اين فعاليت ذهني و انفعال حسي، عمل مختص به آن را نيز شناسايي مي كنيم.
اين فرايند، نگاه كردن است كه ما به آن عادت داريم. اما ديدن يعني چشم را گشودن و منتظر جلوه هاي گوناگون نيروي طبيعت نشستن است؛ نيرويي كه يك شي را به صورت هاي مختلفي مي نماياند و البته اشياي متفاوت را همانند مي سازد. ديدن، پرهيز از گمان ها وپيش انگاره ها و آمادگي براي دريافت و درك فعاليت و جلوه نيروهاي طبيعي است؛ البته در ادامه معلوم مي شود كه آن چه در اين مرام عرفاني بصيرت ناميده مي شود، نوعي توهم است.
متوقف كردن دنيا
براي ديدن بايد دنيا را متوقف كرد؛ يعني گمان ها و پيش فرض ها راتعليق نمود و به كاركرد محدود پديده ها بسنده نكرد. دون خوان در آغازتعاليم خود، مساله (توقف دنيا) را مطرح مي كند. توقف دنيا يعني شكستن قالب عادي نگرش به جهان كه مانع بصيرت و مشاهده حقيقت عالم است؛ زيرا تا نگاه عادي به جهان مخدوش نشود، پرده ازحقايق پنهان نمي افتد و ديدن آنها به گونه اي ديگر شبيه رويا ميسرنمي شود و واقعيت، چهره هاي پنهان خود را آشكار نمي سازد؛ البته اين بصيرت و حقيقت چيزي بيش از توهماتي نيست كه با تلقين و استفاده از گياهان و هم آور پديد مي آيد و پديده هاي عالم را در حد صوري موهوم پايين مي آورد.
از ديدگاه عرفان سرخ پوستي، واقعيت عبارت است از تصوري كه ما ازواقعيت داريم. (10)
ما براساس احساسات اوليه خود، برداشتي از اشيا داشته و هماره اين برداشت را تعميم مي دهيم و مي پنداريم همه چيز همان است كه مامي شناسيم و قبلا تجربه كرده ايم؛ براي مثال يك ليوان هميشه ليوان است، همان طور كه من شناخته ام و استفاده از آن به همان نحوي است كه من تجربه كرده ام و نمي تواند چيز ديگري باشد؛ يعني نمي تواند يك چراغ، ذره بين، تلمبه، قايق يا بخاري باشد و به گونه اي ديگر عمل كند؛ درحالي كه يك ليوان پر از اقتدار است و مي توانم از آن استفاده هاي فراواني ببرم؛ به شرط اين كه نگاه عادي را عوض كنم.
درحقيقت دون خوان، واقعيت اشيا را به كاركردهاي آن و نوع استفاده انسان از آن مطرح مي كند و سپس اين كاربرد و عمل را كه برآمده ازنيازها، احساسات و تمايلات ما است، تعين بخش واقعيت قلمدادمي كند. او تصريح مي كند كه (عمل آن چيزي است كه موجب مي شودسنگ، سنگ باشد و درخچه، درخچه. عمل آن چيزي است كه تو را تومي كند و مرا من. )(11) (براي متوقف كردن دنيا بايد عمل را متوقف كني). (12)
وقتي به پديده اي از ديد كارآمدي و خاصيت آن نگاه مي كنيم و روي اولين كاركردش متوقف مي شويم، درحقيقت اين عمل ما است كه جريان يافته و مانع درك واقعيت در تمام صورت هايش مي شود. اگرعمل را متوقف كني، مي تواني پرده را كنار بزني و ببيني؛ پرده هايي كه درذهن تو است.
يك راه براي متوقف كردن عمل و كشف بصيرت اين است كه مرز اشيارا نديده بگيريم و صورتي كه از هركدام داريم، بر ديگري قرار داده وآن گونه به تصور آوريم (عمل موجب مي شود كه تو سنگ ريز را از تخت سنگ ها جدا كني اگر بخواهي بي عملي را بياموزي مي توان گفت بايد به آنها بپيوندي... عمل يعني رهاكردن اين سنگ ريزه به طوري كه انگار جزيك سنگ ريزه چيزي نبوده است. بي عملي آن است كه با آن رفتاري راادامه دهي كه انگار او چيزي خيلي بيشتر از يك سنگ ريزه معمولي بوده است... )(13) جانمند انگاري اشيا سبب مي شود كه آنها را بيش از ظاهرمادي شان بدانيم و چون در هستي و حيات با آنها متحد هستيم، رابطه تنگاتنگي ميان ما و اشيا پديد مي آيد؛ بويژه اشياي نزديك كه با آنهارابطه نزديك تر داريم. از طريق همين جنبه اتحادي و يگانگي مي توان آنها را ديد؛ يعني با بصيرت و ديده اي ديگر مي توان ساحت ديگر اشيا رامشاهده كرد.
يافتن بصيرت
براي رسيدن به بصيرت مقدماتي لازم است:
1. خود را از هيچ چيز برتر نبيني و تجاور و تعرض به آنها را قصد نكني. (شيركوهي، موش آبي و همنوع خود را در يك رديف قرار دادن كارشگفت انگيزي است كه فقط ذهن يك جنگ جو از عهده آن برمي آيد). (14)
با قالب عادي ذهني كه مبتني بر تقليل واقعيت چيزها تا حد كاركردآنها است و در اين رابطه انسان خود را مسلط بر همه چيز مي بيند، برتري انسان ثابت مي شود و براي بصيرت يافتن بايد اين نگرش كنار گذاشته شود.
2. وابستگي از همه تعلقات از نام و نسب گرفته تا نان و كار و اندوختن؛ زيرا اين تعلقات براي ما نگرش ساز مي شوند و عمل را بر بصيرت غالب مي كنند.
3. تمرين رويا ديدن. (هر بار كه در رويا به چيزي مي نگري، آن چيزتغيير شكل مي دهد. آن چه براي ساختن رويا مهم است، فقط اين نيست كه بتواني اشيا را نگاه كني؛ بلكه بايد بتواني تجسم آنها را تداوم بخشي. وقتي آدم موفق مي شود همه چيز را روشن و واضح ببيند، خواب ديدن يك چيز واقعي است). (15)
بصيرتي كه در شامانيسم مطرح است، چيزي فراتر از توهم نيست وبراي آن بايد به تصورات خود قدرت بخشيم و با آنها زندگي كنيم.
4. مسكاليتو(16) يا پيوتل (17): نوعي گياه توهم زا و مخدر كه درآمريكا مي رويد. وقتي مقدمات شكستن قالب معمولي جهان فراهم شد، از آن استفاده مي شود.
آثار بصيرت
كسي كه به بصيرت مي رسد، اهل معرفت است و از اين بصيرت ومعرفت ثمراتي برمي آيد كه اهم موارد آن بدين شرح است:
1. بي اهميت شدن همه چيز:
كسي كه جهان را متوقف كرده و به بصيرت رسيده است و همه چيز را برابر مي بيند.
(اهل معرفت راهي را به هدايت دل برمي گزينند و آن را دنبال مي كنندو آن گاه، نگاه مي كنند و شاد مي شوند و مي خندند و سپس مي بينند ومي دانند). (18)
(او مي داند كه خيلي زود زندگي اش يكسره به سر خواهد آمد. او مي داندكه چون هركس ديگر راه به جايي نخواهد برد. چون مي بيند پس مي داندكه هيچ چيز مهم تر از هيچ چيز نيست؛ به بيان ديگر، اهل معرفت فخرندارد، مقام ندارد، خانواده ندارد، نام ندارد، وطن ندارد و آن چه دارد، تنهازندگي است كه بايد آن را گذراند). (19)
دون خوان معتقد است وقتي انسان به بصيرت مي رسد، مرگ را كه يكي از حقايق اساسي دنيا است، پيش روي خود مي بيند؛ در اين صورت همه چيز برايش بي اهميت مي شود. البته ارزش دارد؛ زيرا براي ادامه زندگي، همه چيزهاي موجود در عالم لازم است؛ ولي چون (همه چيزهاهم ارزش هستند، لذا بي اهميت اند؛ مثلا من دليلي ندارم كه بگويم كارهاي من مهم تر از كارهاي توست... )(20) انديشه مرگ، همه دغدغه ها و افكار ما را از بين مي برد و با توقف فكر، ديدن آغاز شده وهمه چيز بي اهميت مي شود.
(ما مي آموزيم كه درباره هر چيز فكر كنيم و بعد چشم خود را عادت مي دهيم كه به هرچه نگاه مي كنيم، چنان نگاه كند كه ما فكر مي كنيم. ما در حالي به خويشتن نگاه مي كنيم كه پيش از آن فكر كرده ايم كه مهميم؛ پس ناگزيريم كه احساس اهميت كنيم. اما هرگاه انسان ديدن را فراگيرد، درخواهد يافت كه ديگر نمي تواند درباره چيزهايي فكر كند كه به آنها مي نگرد و اگر نتواند به چيزهايي فكر كند كه به آنها مي نگرد، همه چيز بي اهميت خواهد شد. (21)
كارلوس در برابر اين ديدگاه، خوان مي گويد:
(به فرض اين كه همه چيز چنين يكسان است، پس چرا مرگ راانتخاب نكنيم. جواب داد: (بسياري از اهل معرفت همين كار مي كنند... آنها مرگ را بر مي گزينند؛ چون مرگ برايشان اهميتي ندارد، برعكس من زندگي را مي گزينم و خنديدن را نه از آن رو كه برايم اهميت دارند، بلكه به اين خاطر كه اين گزينش طلب و تمناي طبيعت من است). (22)
2. زندگي در راه دل:
وقتي دنيا متوقف و بصيرت حاصل شود، راه دل كشف مي شود. طلب و تمناي طبيعت هركس همان راه او است كه دلش به او نشان مي دهد و اين راهي است كه با بصيرت كشف و با اراده پيموده مي شود. (انسان بايد راه خود را به كمك دل انتخاب كند تا شادمان ترين و سرزنده ترين باشد. اي بسا كه چنين كسي تواند هميشه بخندد). (23)درمورد راه دل بايد گفت نيرويي برتر كه در دل اثر مي گذارد و انساني كه دلش از خواسته هاي پوچ و پندارها پاك شده، آن را احساس كرده ومي تواند با اراده آن نيرو را همراهي كند و از قدرت و هدايت آن بهره مندشود. اين كه دون خوان به كارلوس گفته بود هر وقت خواستي پيش من بيا، مرا خواهي يافت، به همين راه دل مربوط مي شود. البته مي توان آن راروشن بيني ناميد. وضعيتي كه انسان امور دور از ورودي هاي حسي خويش را درك مي كند. گشوده شدن راه دل يا روشن بيني تا حدودي طبيعي برخي از افراد است؛ ولي تا حدودي هم با اكتساب به دست مي آيد. اگر كسي خود را در وضعيت تعليق نسبت به تعلقات قرار دهد وچيزي برايش مهم نباشد، به گونه اي كه دل او را مشغول سازد و دغدغه زاشود، مي تواند بخشي از پديده دور از ورودي هاي حسي خود را درك كند واين پديده اي است كه در مكاتب عرفاني گوناگون نظير هندويي، بودايي و تصوف اسلامي تجربه شده است.
3. پربودن همه چيز:
راه دل از اتحاد نفس عارف با نيروي جهاني پديدمي آيد. وقتي نفس به نيروي طبيعت پيوسته شود، پر از نيرو مي گردد وهمه چيز را سرشار از اين نيرو مي بيند. به همين علت همه چيز براي اويكسان و بي اهميت مي شود؛ نيرويي كه هم نشاط آفرين و هم هدايت كننده است و درصورتي كه اين هدايت ها مورد توجه قرار نگيرد، خطرآفرين مي شود. درحقيقت عارف در اين مسلك، مرگ و زندگي را درنيروي طبيعت مي بيند و همه چيز براي او معنايي عميق به ژرفاي زندگي و مرگ او پيدا مي كند.
كاستاندا وقتي تحت تاثير عقيده استادش درباره بي اهميت بودن همه چيز قرار گرفت و احساس پوچي و بي معنايي كرد، دون خوان سرشاربودن جهان را براي او به نمايش مي گذارد. كاستاندا اين طور تعريف مي كند:
(دون خوان بپا خواست و بازوانش را چنان گشود كه گويي چيزي را درهوا لمس مي كند و تكرار كرد: همه چيز پر و سرشار است و همه چيزيكسان براي من. پيروزي يا شكست يا خالي بودن وجود ندارد. همه چيزپر و سرشار است و همه چيز يكسان است. مبارزه ام به عمرم مي ارزد). (24)
4. تنهايي: (وقتي كه انسان ديدن را فراگيرد، خود را در جهان تنهاخواهد يافت، دور از همه چيز)(25)؛
زيرا وقتي از موضع و منظر طبيعت به حقيقت نگريسته شود، همه چيز حتي نفس شهودكننده در نيروي يگانه و غالب جهان كه مرتبه فرودستي از تجلي جلال حق تعالي است، مي سوزد و فاني مي شود و در حجاب طبيعت و فروپوشيدگي عدم، همه نابود هستند و هيچ كدام ديگري و حتي خود را نمي يابد و از اين به دوري تعبير آورده مي شود. بنابراين ايده همه چيز هيچ مي گردد و تنها نيرومي ماند و عارف طبيعت گرا براي تداوم زندگي، توقف دنيا را متوقف مي كند و به نگاه كردن مي پردازد و اين جنون اختياري است.
5. جنون اختياري:
عارف طبيعت گرا با آن كه مي داند همه چيز غير ازنيروي جهاني پوچ و بي اهميت است، ولي براي زندگي با همين خيالات و اوهام مثل ساير انسان ها با تغافل به بازي مشغول مي شود و اين راجنون مي نامد؛ اما چون او جنونش را با آگاهي و اختيار برگزيده است جنون خود را جنون اختياري مي نامد؛ ازاين رو ديدن كرانه هاي محدود ومضحك اشيا و آرزوها و رفتارها براي او خنده آور مي شود.
روزي كاستاندا از دون خوان مي خواهد كه درباره جنون اختياري بيشترتوضيح دهد. (دون خوان با صداي بلند خنديد و كف دستش را درق درق بر رانش كوفت. (جنون اختياري همين است. ) اين را گفت و خنديد ودوباره بر ران خود كوفت... ]كاستاندا: [تو جنون اختياري را با چه كسي آزمايش مي كني، دون خوان ؟... (با همه) و چه زماني را براي اين كاربرمي گزيني. (هر وقت بازي مي كنم. )... پرسيدم كه آيا معناي جنون اختياري اين است كه اعمال او هرگز صادقانه نبود؛ بلكه فقط بازي يك بازيگر است. جواب داد: (اعمال من صادقانه است، اما فقط بازي يك بازيگر است... ) به راستي در عجب شده، گفتم: پس هر آن چه تو مي كني جنون اختياري است !) گفت: (بله هر آن چه)(26)
چيزي كه در اين گفت وگو قابل توجه است، اين كه دون خوان مي گويداعمال من، هم صادقانه است و هم جنون و اين نشان مي دهد كه اومعتقد است همين جنون با توجه به واقعيت جهان صورت مي گيرد؛ به همين علت صادقانه است و كساني كه از واقعيت نيروي جهاني و پوچي وبي اهميتي همه چيز غافلند، در فريب زندگي مي كنند نه با راستي.
اقتدار و مراتب سلوك
دون خوان براي سلوك خود مراتبي را معرفي مي كند كه اوج آن، مقام (مرد شناخت) است.
(يك جنگجو شكارچي بي نقصي است كه به شكار قدرت مي رود. اگردر اين شكار موفق شود، مرد شناخت ]اهل معرفت [مي شود). (27)
و پايين ترين مراتب آن جادوگري است؛ يعني كسي كه دنيا را متوقف كرده و نيروهاي جهان را به كار مي گيرد و با آنها هدايت مي شود.
(روي زمين نيروهاي بسياري هست كه انسان ها و حيوانات و هرموجود جانداري را هدايت مي كند). (28)
و جادوگر يك شكارچي ناقص است كه اقتدار اشيا را مي دزدد تا براي تصويرسازي از آنها استفاده كند. وقتي كاستاندا درباره ماهيت و حقيقت اين نيروها مي پرسد، خوان جواب مي دهد:
(فقط مي توانم آنها را نيرو يا روح يا هوا يا باد يا چيزي از اين قبيل بنامم). (29)
بعد از مقام جادوگر، مرتبه شكارچي است. خوان در شمار ويژگي هاي شكارچي مي گويد:
(انسان (شكارچي) بايد آزاد، جاري و غيرقابل پيش بيني باشد و به چيزي عادت نداشته باشد). (30)
بدين ترتيب مي توان از نيروي طبيعت استفاده كرد. پس شكارچي كسي است كه آمادگي يافتن بصيرت كه راه صحيح دستيابي به اقتدار وتسلط بر نيروهاي طبيعي است، به دست آورد. پس از شكارچي، مرتبه جنگجو است كه خوان در تعريف عمل او مي گويد:
(هم مواظب خودت باشي و هم خودت را رها كني. اين آن چيزي است كه من رفتار جنگجو مي نامم. )31
جنگاور در اين وضعيت، راه بصيرت يافتن و كسب اقتدار را فراگرفته است.
انرژي جهاني بي نهايت است و در انسان و همه موجودات ديگر و حتي در فضا جريان دارد و شكار آنها يعني شناخت و ارتباط برقراركردن باآنها، كه قدرت را همراه آرامش به درون انسان راه مي دهد. اگر انسان بتواند با اين نيرو يا روح جهاني يكي شود، از آن بهره مند خواهد شد و درزندگي با هدايت و كمك آن پيش مي رود.
خوان از نيروي طبيعت به عنوان راه ياد مي كند. (آن گاه كه جنگاور باراه يكي شد، از آن آرامش و نشاط مي گيرد). (32)
بنابراين غايت عرفان طبيعت گرا در شكل سرخ پوستي آن، پيوستن يابه عبارت ديگر فناشدن در نيروي طبيعت و متجلي ساختن آن به صورت اقتدار در زندگي و مرگ است. براي استفاده از اقتدار، روش ها وشيوه هاي بسياري وجود دارد. چگونگي كشف، ذخيره كردن و به فعليت رساندن آن، نكات و دقايق زيادي دارد كه اسرار طريقت جنگجو است.
نكته مهمي كه در بررسي انديشه هاي خوان قابل توجه است، تغييرنظر او درباره جادوگر است. دون خوان در آغاز معتقد بود كه جادوگر مثل اهل معرفت نيرو را مي بيند و به واسطه دليل يا متفق يا همزاد alleid)) ازنيرو استفاده مي كند و در ژوئن 1969 تغيير عقيده خود را به كاستاندااعلام مي كند.
كاستاندا مي گويد:
(دون خوان از (ديدن) به عنوان فرايندي جدا و مستقل از (دليل)ها وفنون جادوگري صحبت كرد: (جادوگر كسي است كه مي تواند دليل رامهار كند و ازاين رو مي تواند قدرت دليل را ماهرانه به نفع خود به كارگيرد؛ اما تسلط او بر دليل بدان معنا نيست كه مي تواند ببيند. )
(به يادش آوردم كه پيش تر به من گفته بود ممكن نيست كسي (ببيند)، مگر آن كه براي خود دليل داشته باشد. دون خوان خيلي آرام جواب داد كه به اين نتيجه رسيده است كه بدون تسلط بر (دليل) هم ديدن ممكن است... زيرا ديدن ربطي به فنون ماهرانه جادوگري ندارد كه تنها كارش ايجاد تصوراتي در ديگران است). (33)
بنابراين مي توان گفت جادوگر كسي است كه با دليل (alleid) به شكارقدرت مي رود و از آن براي ايجاد تصورات گوناگون در ذهن ديگران استفاده مي كند. شكارچي كسي است كه مي كوشد راه درست كسب اقتدار يعني يافتن بصيرت را به دست آوردن و جنگاور فردي است كه راه به دست آوردن اقتدار را فراگرفته است؛ ولي اهل معرفت كسي است كه باشكار قدرت، خود را براي جنگاوري آماده نگه مي دارد تا با هر آن چه روح جهاني و نيروهاي آن را از بصيرت دل او مي پوشاند، مبارزه كند.
خوان در عبارت نسبتا كاملي اهل معرفت را توصيف كرده و مي گويد: (براي اهل معرفت شدن بايد جنگاور بود، نه كودكي نالان. انسان بايدبدون تسليم شدن، بدون شكايت، بدون عقب نشيني تا آن جا بستيزد كه ببيند، تنها براي اين كه بداند هيچ چيز مهم نيست). (34)
اگر در عبارات بالا دقت شود، منظور دون خوان از مبارزه معلوم مي شود: كودك نالاني كه همه زندگي خود را در روياهاي رنگين و خيال بازي هايي كه آنها را جدي گرفته، خلاصه مي شود. تسليم شدن دربرابر خواسته ها واميال، شكايت از به دست نياوردن هوس ها، عقب نشيني از تظاهر وتسلط قدرت فريبندگي نمودهاي دنيا بر بصيرت دل، جملگي درمبارزه ي اهل معرفت دشمن به شمار مي آيد؛ مبارزه اي كه تنها با اين نيروي جهاني و هيچ انگاري محدوديت مضحك اشيا، آمال و رفتارتقويت مي شود و انسان را به معرفت رسانده و در آن ثابت مي كند.
در حقيقت براي اهل معرفت، ديدن و اقتدار دو نام يك حقيقت است وآن ارتباط و پيوند با روح طبيعت است. اتحاد با راه يا نيرو از آن جهت كه آن را كشف مي كند، ديدن يا بصيرت ناميده شده و از جهتي كه امكان برخورداري از آن را فراهم مي كند، اقتدار خوانده مي شود.
اراده (اقتدار شخصي)
تجلي روح يا نيروي طبيعت درما اراده است. جنگاور كه همه چيز را رهاكرده است تا به نيروي طبيعت برسد و به عارف تبديل شود، همواره مي كوشد تا اراده خود را تقويت كند؛ يعني با ترك همه عادت ها كه عمل را مي سازند و متوقف كردن دنيا با نيروي طبيعت تا هرچه بيشتر با آن هماهنگ شود و آن را در خود متجلي تر سازد.
(اقتدار احساسي است كه انسان نسبت به برخي چيزها دارد. اقتدارشخصي است. اقتدار هر شخص فقط متعلق به خود او است... اقتداراين گونه است كه به تو فرمان مي دهد؛ درحالي كه از تو اطاعت مي كند). (35)
اگر با آن همراه شوي، تو را همراهي و ياري مي كند و اگر به آن بي اعتناباشي، با تو كاري ندارد و اگر آن را به دست آوري، ولي در همراهي با آن اشتباه كني، ممكن است موجب مرگ شود.
اقتدار به صورت ظرفيت عمل نامتعين و جلوه هاي گوناگون در اشيا وپديده هاي طبيعي نهفته است و راه پيوستن به اين نيرو و برخورداري ازاقتدار، توقف عمل از طريق ترك عادات ذهني و رفتاري است.
كسي كه براي دريافت اقتدار طبيعت و نيروي آن خود را آماده سازد، باآن نيرو همراه مي شود و برخلاف عادات رفتاري مطابق آن نيرو كه در اوجريان يافته است، عمل مي كند و نيز مي تواند از آن نيرو استفاده كند و باانتخاب سيالي از ذهنيت ها و رفتار خاص، آن نيرو و اقتدار را به كار گيرد وبر آن تسلط يابد.
(اراده چيز غريبي است. به طرز مرموزي رخ مي دهد. درست نمي توان گفت كه انسان چگونه آن را به كار مي گيرد؛ اما به كارگرفتنش نتايج حيرت آوري دارد. شايد نخستين چيزي كه انسان بايد انجام دهد، فهم اين نكته است كه مي تواند اراده را بپرواند). (36)
رهايي از عادات ذهني و رفتاري و هماهنگي با نيروي طبيعت، كاربسيار دشواري است.
(اراده قدرت است و از آن جا كه قدرت است، بايد كنترل شود وهماهنگ باشد و اين كار زمان گير است). (37)
بايد انتظار كشيد تا روح طبيعت در جنگاور رسوخ كند و خواست خود راتحقق بخشد و جنگاور در عين حال كه از همه خواسته هاي خود رهاشده، به آن چه مي خواهد برسد.
(جنگاور مي داند در انتظار است و مي داند كه در انتظار چيست؛ مادام كه انتظار مي كشد هيچ نمي خواهد... اگر نيازي به خوردن داشته باشد، راهي خواهد يافت، چرا كه گرسنه نيست، اگر چيزي تنش را بيازارد، راه چاره اي براي آن پيدا خواهد كرد؛ چرا كه درد نمي كشد، گرسنه بودن و دردكشيدن بدان معنا است كه خويشتن را رها كرده و ديگر جنگاورنيست... ). (38)
اما او همه احساسات، تاثيرات، عادات، شخصيت و هويت خود را رهاكرده و در انتظار تجلي نيروي جهاني و تحقق خواست آن است و اراده خود را در قدرت او و از قدرت او مي يابد.
(جنگاور جز صبر و اراده ندارد و با آنها است كه آن چه بخواهدمي سازد). (39)
وقتي كسي نيروي حيات را ببيند و در آن به بي اهميتي و تنهايي برسد، عقلا بايد مرگ را انتخاب كند و خود را از رنج زندگي رهايي بخشد. ولي اين اشتباه است؛ زيرا اين كار كسي است كه كاملا به روح جهاني نپيوسته است.
عارف كامل هيچ رنج و ناكامي احساس نمي كند و منتظر مي شود تانيروي جهاني مرگ او را مقدر سازد و از نشانه هاي حيات كه در اطراف اوقرار داده شده است، به جنون اختياري هدايت مي شود و با نگريستن به كرانه هاي محدود پديده هاي طبيعت، خندان و شادمان زندگي خود راادامه مي دهد.
جادوگر و اهل معرفت هر دو با نيروي جهاني پيوند دارند؛ اما جادوگراين پيوند را براي شناخت نمي خواهد و به بصيرت نمي رسد. فقطمي خواهد كه از آن نيرو به واسطه اراده بهره مند شود تا در ديگران تصوراتي را كه مي خواهد، پديد آورد و اين كار را با كمك متفق (alleid) وساير فنون جادوگري انجام مي دهد. اما كسي كه به بصيرت رسيده است، مي تواند پيوند كاملي با نيروي جهاني برقرار كند و اراده اش را بسياربيشتر از يك جادگر پرورش دهد.
(ديدن جادوگري نيست. با اين همه چه بسا كسي اين دو را به سادگي با هم اشتباه كند؛ زيرا انساني كه مي بيند، در همان حال مي تواندمهاركردن دليل (alleid) را هم بياموزد و چه بسا كه جادوگر شود... گذشته از اين، ديدن ضد جادوگري است. ديدن به انسان مي فهماند كه همه چيزناچيز است). (40)
اما جادوگر سرگرم بازي با همين پديده ها و تصورات آنها است و براي خود و اعمالش اهميت قائل است؛ زيرا روح جهاني را نديده و از نيروي آن اندكي برخوردار گشته است.
(اراده چيزي است كه جادوگر را از درون ديوار گذر مي دهد و از درون فضا تا ماه اگر بخواهد). (41)
اما اهل معرفت از اراده هيچ نمي خواهند، مگر خواست نيروي حيات ياهمان روح طبيعت.
دون خوان مي گويد: (براي من ديگر هيچ چيز مهم نيست، نه اعمال خودم و نه اعمال هيچ يك از مردم دور و برم با اين حال به زندگي ادامه مي دهم؛ چراكه از خود اراده دارم؛ چراكه در سراسر عمرم اراده ام را جلاداده ام تا آن جا كه اكنون ناب و سالم است و ديگر هيچ پروا ندارم كه هيچ چيز مهم نيست. اراده من جنون زندگي ام را جبران مي كند و به آن معنامي دهد؛ زيرا او در انتظار خواست طبيعت است). (42)
اسرار مرگ
آخرين خواست طبيعت كه درباره هركس اتفاق مي افتد، مرگ او است كه او را تماما به نيرو تبديل مي كند.
(مرگ فرجامين دستاورد است و آن چه را كه مرگ لمس كند، به راستي بدل به قدرت مي شود). (43)
براي رسيدن به قدرت و جلادادن و پرورش اراده بايد عادت ها را فرونهاد و مرگ كه رابطه انسان را با زندگي قطع مي كند، راه نهايي قدرت است؛ به همين علت ارواح كاملا نيرومندند؛ چون به نيروي طبيعت پيوسته اند. بنابراين انديشه مرگ، بصيرت بخش و اقتدارآور است. اين انديشه تا حدودي، رهايي از عادت هاي رفتاري و ذهني را پديد مي آورد.
(انسان براي جنگاوري بايد پيش از هرچيز به حق از مرگ خود به فراست آگاه باشد؛ اما دلواپسي از مرگ ما را بر آن مي دارد كه به خودبپردازيم و اين مايه ضعف است. بنابراين چيز ديگري كه هركس براي جنگاوري به آن نياز دارد، وارستگي است. تا فكر مرگ زودرس به جاي آن كه به صورت وسواس درآيد، به بي تفاوتي بدل شود... مردي از اين گونه آرزويي ندارد؛ زيرا به شوري خاموش براي زندگي و همه چيزهاي زندگي دست يافته است. او مي داند كه مرگش در كمين است و به وي فرصت نمي دهد كه به چيزي دل ببندد؛ پس بي هيچ آرزويي همه چيز رامي آزمايد... و تنها يك چيز دارد كه به آن تكيه كند: قدرت تصميم هايش تو گويي كه بايد زمامدار گزينش هاي خود باشد. بايد به تمام و كمال بداند كه گزينش او مسئوليت او است و همين كه برگزيد، جايي براي پشيماني يا سرزنش نمانده است. تصميم او نهايي است. دست كم به اين خاطر كه مرگ به او فرصت نمي دهد تا به چيزي بچسبد). (44)
وحدت با روح طبيعت
جنگجو مي تواند به روح جهاني يا نيروهاي طبيعت پيوسته، اراده خودرا از آن سرشار و برخوردار سازد؛ اما از اين اتحاد هم مي تواند بالاتر برود وبه وحدت برسد؛ يعني ديگر خودي نباشد و اثري از خود نداشته باشد وتنها روح جهاني را بنماياند. در حالت اتحاد، جنگجو با ترك همه چيز وبي اهميت يافتن همه چيز، اراده خود را در قدرت طبيعت فاني مي بيند؛ ولي در حالت وحدت، فقط آن روح را مي بيند؛ چه در خود و چه در همه جاو اين اوج اقتدار است كه اگر ظرفيت كافي نباشد، موجب مرگ عارف مي شود.
(انسان مي تواند ديدن را فراگيرد. با فراگرفتن ديدن ديگر نيازي به اين ندارد كه مانند جنگاور زندگي كند يا جادوگر باشد. با فراگرفتن ديدن، انسان هيچ و همه چيز مي شود. شايد بتوان گفت كه محو مي شود؛ درحالي كه بجا است. به اعتقاد من اين است زماني كه انسان مي تواندهرچه آرزو مي كند باشد يا هرچه آرزو مي كند به دست آورد؛ اما چنين انساني هيچ آرزو نمي كند). (45)
چنين كسي دريافته كه حقيقتش و حقيقت همه چيز همان روح جهاني است؛ پس غير از آن به راستي چيزي نيست. در اين حال او روح جهان شده و از قدرت آن كاملا برخوردار است و خود او است. پس هرچه بخواهد مي تواند انجام دهد؛ ولي چون حقيقت همه چيز، روح جهاني ونيروي طبيعت است، پس ديگر چيزي نخواهد و آرزويي ندارد. در اين حالت وحدت، عارف مقتدرانه ترين و عارفانه ترين زندگي و مرگ راخواهد داشت.
نقد و بررسي
1. مكتب سرخ پوستي عرفان طبيعت گرا بر خودشناسي مبتني است وبه كاويدن لايه هاي آگاهي و اعمال انسان تا عميق ترين مراحل مي پردازد. اين مكتب، جوهر اصلي و غايي نفس را نيروي طبيعت مي داند و مي كوشد راه پيوستن به آن را نشان دهد.
2. اين مرام عرفاني بر نوعي آگاهي فراتر از عقل، هم در مراحل سلوك و هم در نهايت آن تاكيد مي كند و اساسا بر اين مبنا اصرار دارد كه بايدآگاهي عادي كه با حواس ظاهري و عملي ذهن صورت مي گيرد متوقف شود؛ زيرا توقف دنيا كه شرط بصيرت است، در گرو درهم ريختن نظام عادي و منطقي آگاهي و ترك عادات رفتاري است.
3. در نهايت فناشدن در نيروي طبيعت چيزي است كه اهل معرفت درعرفان سرخ پوستي به آن مي رسند و نيروي طبيعت را در وحدتي يكپارچه شهود مي كنند.
4. اما درباره نقش كانوني كه به طبيعت داده شده، چند نكته قابل تامل است:
4-1. حقيقت يكتايي كه جوهر هستي است، بسيار فراتر از لايه هاي آشكار و نهان طبيعت است. در مكاتب عرفاني طبيعت گرا تنها به همين وجه طبيعي توجه مي شود و حتي ابعاد ژرف حقيقت كه در انسان نهاده شده، مورد توجه نيست.
4-2. تساوي ارزشي انسان در مقايسه با ساير موجودات، ابوابي ازكشف حقيقت را به روي عارف سرخ پوست مي بندد. با اين كه برشكوفايي انسان در بعد معرفتي (بصيرت) تاكيد مي شود، اما از طرف ديگر اين باب گشوده مي شود كه جاهلان و غافلان با اهل بصيرت برابرند و عمل و زندگي هيچ كدام بر ديگري برتر ندارد. اين ديدگاه، عرفان شامانيسم را به پوچي مي رساند و اين همان خواسته اي است كه همواره دنبال مي شود. هيچ چيز و هيچ عملي بر سايرين برتري ندارد ومهم تر از آنها نيست.
4-3. در عرفان طبيعت گرا كه نيروي طبيعت اصل و غايت سيرعرفاني است، هم خير و بركت دارد و هم شر و خطر؛ بنابراين رسيدن به اوج معرفت و شكوفايي انسان در آن بي اهميت مي شود. و به هر روي غايت اين سير و سلوك عروج ندارد.
5-3. در عرفان شامانيسم، معرفت عبارت است از قدرت تصور حالات گوناگون و بسيار براي پديده هاي طبيعي و براي خود؛ تا حدي كه اين حالات متصور بر صورت عادي پديده ها غالب شود. جادوگر مي كوشيداين تصور را در ديگران هم ايجاد كند و آنها را بفريبد؛ اما اهل معرفت به واسطه اين تصورات از نيروي طبيعت برخوردار مي شوند و اگر نتوانند آن را كنترل كنند، ممكن است تصورات خطرناكي از امور پيدا كنند و بر اثرباورداشت و واقعي پنداشتن آنها، جان خود را از دست دهند و اين خطري است كه از سوي نيروي طبيعت، اهل شناخت را تهديد مي كند؛ درحالي كه مردم عادي با تصورات عادي زندگي مي كنند و سپري در برابراين نيروها دارند. (46)
دقت در عرفان شامانيسم به روشني نشان مي دهد كه معرفت موردنظرآنها چيزي بيش از وهم نيست كه انسان را به حالتي از روان پريشي وتوهم زدگي مي رساند؛ به همين علت شامان ها و جادوگران سرخ پوست معمولا بيماران رواني هستند كه بسيار دچار غش مي شوند.
5. در باب اعمال و چگونگي سلوك عرفاني در اين مرام نيز مشكلاتي وجود دارد.
5-1. هدف اين عرفان، حفظ و تداوم حيات و سپس پذيرش مرگ دراتحاد با نيروي جهاني است. به راستي اين هدف چه ارزشي در سيرمعرفتي و ارتقاي شناخت انساني مي تواند داشته باشد و كدام گوشه ازعظمت انسان شكوفا مي سازد؟
5-2. استفاده از داروهاي توهم زا مانند مسكاليتو يا پيوتل پس ازتعليم مقدمات لازم براي شكستن قالب معمولي جهان استفاده مي شود. اثر اوليه آن، (نيرو يا الهه ي) توهم زا است و آثار ثانوي اين تجربه، عبارت از يك خستگي عمومي، تاثير ماليخوليايي، روياها و كابوس هاي آزاردهنده است.
اين دارو براي اين استفاده مي شود كه شخص با ديدن توهمات وصورت هاي وهمي به چهره عادي جهان ترديد كرده، بتواند از آن بگذردتا به نيروي جهاني متصل شود.
اين نقص بزرگي است كه اين فرقه عرفاني دارد؛ زيرا در صورت وجودمرجع برتر از طبيعت و توجه به آن، ديگر نيازي به اين توهمات نبود؛ بلكه با توجه به شناخت آن حقيقت متعالي به راحتي حقيقت جهان شناخته مي شد؛ ولي وقتي كه خود را در جهان طبيعي محدود ببينيم، براي گريز از بت واره انگاري پديده هاي طبيعي بايد راهي از سنخ طبيعت يافت و در چرخ موهومي از طبيعت به طبيعت گريخت.
5-3. تربيت توهم گرا: پس از مصرف مسكاليتو و تجربه صورت هاي توهمي، مبتدي دربرابر اين گونه صورت ها القاپذير شده و با تلقين استاد- كه البته او به خاطر برخورداري از توان جادوگري مي تواند صورت هاي خيالي براي شاگرد ايجاد مي كند - به بازي هاي پوچي سرگرم مي شود كه درس نهايي و نتيجه آنها اين است كه اين چهره معمولي جهان هم دست كمي از آن توهمات ندارد.
همچنين جدال اقتدار يعني گذر از فضاي وهمي كه پس از مصرف پيوتل نقش مي بندد، كاملا مشخص بوده و نتيجه آن، فرافكني صورت ها و روياهايي است كه فرد از آن احساس قدرت مي كند. براي مثال ايستادن بر فراز يك كوه بلند با صلابت.
5-4. بصيرت در افق پايين: آموختن بايد به جسم باشد و با گفتن وشنيدن و واسطه گري ذهن چيز مفيدي آموخته نمي شود.
(وقتي انسان مي خواهد به ديگري چيزي بياموزد، بايد در فكر باشد كه چگونه آن را به جسم او عرضه كند). (47)
بصيرتي كه آنها از آن سخن مي گويند، نوعي حس جسماني است وحداكثر خاصيت آن حفظ حيات و زندگي كردن در اتحاد با روح جهاني است. از شدت توهم، سيستم عصبي انسان چنان متاثر مي شود كه گويي تحريك عصبي حسي صورت مي گيرد و اين يعني شناخت !
5-5. در عرفان طبيعت گرا كه غايت آن پيوستن و ارتباط گرفتن ازنيروهاي طبيعت به منظور حفظ حيات است، جنايت و كشتار و شيطنت با فضيلت، رحمت و مروت تفاوتي ندارد؛ چنان كه دون خوان مي گويداستادم خيلي ها را با نيروي خود كشته است؛ (48) زيرا يك جنگجو ماننديك دزد دريايي بي هيچ ملاحظه اي آن چه را كه مي خواهد مي گيرد و ازهرچه مي خواهد استفاده مي كند؛ با اين تفاوت كه يك جنگجو از اين كه خودش هم مورد استفاده و تصاحب قرار گيرد، هيچ ناراحت نمي شود. (49)
پي نوشت ها:
1. (جهان مذهبي اديان در جوامع امروز)، جمعي از نويسندگان جلداول، ويراستار: كلي رابروير ترجمه عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چ اول، 1374.
2. همان، صص 57 و 58.
3. Animism.
4. كاستاندا، كارلوس: (سفر به ديگر سو)، ص 108.
5. (جهان مذهبي)، ص 60.
6. (سفر به ديگر سو)، ص 39.
7. (جهان مذهبي)، ص 46.
8. همان، صص 48 و 49.
9. همان، ص 57.
10. همان، ص 57.
11. همان، ص 229.
12. همان، ص 230.
13. همان، ص 231.
14. همان، ص 154.
15. همان، ص 128 و 129.
16. Mescalito
17. Peyotl
18. در ادبيات دون خوان بين ديدن و نگاه كردن تفاوت بسيار است. نگاه كردن انفعال حس ظاهري است كه از طريق دوعضو در سر به نام چشم صورت مي پذيرد؛ اما ديدن بصيرت فعاليت دل در متوقف كردن دنيا و كشف اسرار پنهان و شهود حقيقت طبيعت است. حاصل نگاه كردن به محدوديت ظاهر پديده هاي طبيعي براي كسي كه به اسرارنامحدود آن پي برده، طنز و خنده است ؟ (بي حقيقتي)، ص 94 و حاصل ديدن، بي اهميت شدن همه چيز است.
19. كاستاندا: (حقيقتي ديگر)، ترجمه ابراهيم مكلا، نشر آگاه، 1371، ص 97.
20. همان، ص 94.
21. همان، ص 93.
22. همان، ص 92.
23. همان، ص 96.
24. همان، ص 101.
25. همان، ص 92.
26. همان، ص 90 و 91.
27. همان، ص 139.
28. همان، ص 106.
29. همان، ص 114.
30. همان، ص 99.
31. همان، ص 153.
32. همان.
33. همان، صص 186 و 187.
34. همان، ص 101.
35. (سفر به ديگر سو)، ص 156.
36. (حقيقتي ديگر)، ص 162.
37. همان، ص 164.
38. همان، ص 159.
39. همان، ص 162.
40. همان، ص 187.
41. همان، ص 164.
42. همان، ص 92.
43. همان، ص 167.
44. همان، ص 168.
45. همان، ص 171.
46. همان، ص 233.
47. همان، ص 235.
48. (سفر به ديگر سو).
49. همان.
|