باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 21 دي 1387 كاربران برخط 48 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
قدرت سوم در دوره قاجار
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: آسيه - عسگري

منبع: ماه نامه - زمانه - 1386

 
 

سير رو به افزايش تأثيرپذيري، بي‌تدبيري و گرفتاري به روزمره‌گي در دوره قاجاريه موجب گرديد سياست خارجي نيز حالتي واكنشي بيابد. لذا تصميمات، بدون لحاظ آينده‌نگري به هدف فرار و دفع موانع پيش‌رو اتخاذ مي‌شدند. به دليل فقدان استراتژي و راهبرد، برنامه‌هاي متعدد بدون در نظر گرفتن واقعيت‌هاي آن زمان و شرايط توفيق آن برنامه‌ها، به صورت آزمون و خطا اجرا مي‌شدند. طرح قدرت سوم در روابط خارجي ايران يكي از اين برنامه‌هاست كه در اين مقاله بررسي شده است.

با نگاهي به تاريخ گذشته ايران، همواره انسان با تلاش دولتمردان كشور براي جلب يك قدرت و نيروي ثالث در روابط خارجي اين كشور مواجه مي‌شود، تا جايي كه اين طرز تفكر و نوع سياست باعث شده است مقوله قدرت سوم در روابط خارجي ايران در دوران معاصر مطرح گردد. اين استراتژي و رفتار ديپلماتيك از دوره صفويه براي مقابله با عثماني‌ها به كار گرفته ‌شد. در تاريخ اين دوره به وضوح ديده مي‌شود كه چگونه شاهان صفوي، به‌ويژه شاه‌عباس اول، تلاش كرده‌اند كه آلمان را به عنوان يك متحد و حامي در مناسبات خارجي ايران وارد كنند. البته اين مفهوم به معني واقعي در زمان قاجاريه نمود پيدا ‌كرد، و شاهان قاجار براي جلب دوستي دول اروپايي در اين خصوص تلاش بسياري نمودند، به‌ويژه در زمان ناصرالدين‌شاه قاجار كه اين سعي در مورد آلمان به كار رفت و تا پايان اين سلسله به نوعي پيگيري شد، به گونه‌اي كه آلمان در ايران، به‌خصوص با وقوع جنگ جهاني اول و گسترش اين جنگ به منطقه خاورميانه، حضوري سياسي ــ نظامي و تجاري داشت.

در اين مقاله تلاش شده است به پرسش‌هاي بنياديني چون دلايل توجه ايران به يك قدرت ديگر، دليل گرايش آن قدرت به ايران (كه در اين زمان آلمان مي‌باشد)، و مواضع دول ديگر نسبت به اين رفتار و روابط پاسخ داده شود. اين روابط چه نتيجه‌اي براي طرفين در بر داشت و دو طرف تا چه اندازه‌اي به اهداف خود دست يافته‌اند؟ در اين روابط چه جنبه‌هايي اصل بود، سياست، اقتصاد، فرهنگ، يا مسائل نظامي؟ موقعيت ژئوپولتيك ايران در اين روابط چه جايگاهي داشته است؟ دلايل گرايش مردم، عشاير و آزادي‌خواهان ايران به آلمان چه بوده است؟ روسيه و انگلستان در توسعه يا محدوديت اين روابط چه تأثيري داشته‌اند و در نهايت جنگ جهاني اول چه تأثيري بر اين ارتباطات گذاشت؟

 

اولين پيمان رسمي بين دو كشور

در اواخر قرن نوزدهم آلمان‌ها براي نفوذ در ايران و به دست آوردن جاي پايي در خليج ‌فارس تلاش‌هايي را آغاز كردند از طرفي ناصرالدين‌شاه خود را در مقابل نفوذ و مداخله نمايندگان روس و انگليس در امور داخلي ايران عاجز ديد؛ به خصوص كه روس‌ها در شمال و انگليسي‌ها در جنوب ايران قدرت مطلقه‌اي يافته بودند. ناصرالدين‌شاه به فكر افتاد به منظور ايجاد تعادل در سياست خارجي و حفظ استقلال، يك دولت ديگر اروپايي را در امور ايران ذي‌نفع كند تا شايد به اين ترتيب تا حدودي از نفوذ دو دولت استعماري روس و انگليس بكاهد. نخستين تماس ديپلماتيك بين ايران و آلمان در سال 1857.م اتفاق افتاد. در 25 ژوئن همان سال يك پيمان مودّت و بازرگاني در پاريس توسط فرخ‌خان امين‌الملك، سفير ايران در پاريس، و كنت كارفرانس هاتسفلد ويلدنبورگ از طرف آلمان و ايالات ديگر به امضا رسيد.[1] در سال 1860.م هيأتي از پروس عازم ايران گرديد. اعضاي اين هيأت، پس از ملاقات با ناصرالدين‌شاه و توقف سه‌ماهه در پايتخت، از شهرهاي همدان، بوشهر و پاسارگاد و تخت‌جمشيد بازديد كردند و سرانجام در سال 1861.م از راه تبريز و استانبول به برلين وارد شدند.[2] بعد از سال 1871.م آلمان به صورت يك امپراتوري مقتدر و متحد در افق سياسي اروپا ظاهر شد و در صحنه سياست جهاني اهميت عمده‌اي يافت. ناصرالدين‌شاه نيز بسيار مايل بود با ايجاد روابط سياسي و اقتصادي با امپراتور آلمان، آن كشور را حائل بين دو رقيب بزرگ، يعني انگلستان و روسيه، در ايران سازد. به دنبال ديدار ناصرالدين‌شاه از آلمان در ژوئن 1873.م/1291.ق، يك قرارداد بازرگاني و كشتيراني بين ميرزاعبدالرحيم‌خان سعيدالملك، نماينده سياسي دربار ايران در سن‌پترزبورگ، و پرنس هاينريش هفتم، سفير آلمان در روسيه، منعقد گرديد، چون دو كشور هنوز داراي روابطي نبودند و نماينده سياسي در كشور يكديگر نداشتند، ناگزير اين قرارداد در سنت‌پترزبورگ بين نمايندگان دو كشور امضا گشت كه اولين پيمان رسمي بين كشورهاي ايران و آلمان محسوب مي‌شود؛ به نحوي كه مبناي مناسبات و روابط اقتصادي دو كشور در آينده گرديد. در سفر اول ناصرالدين‌شاه به آلمان، ويلهلم اول، امپراتور آلمان، و پرنس فن بيسمارك، صدراعظم آن كشور، تجليل بسياري از پادشاه ايران نمودند و شاه توانست از كارخانه اسلحه‌سازي كروپ ديدن كند.

 

روابط دو كشور در دوران ناصرالدين‌شاه

ناصرالدين‌شاه در سفر دوم خود به اروپا در سال 1296.ق/1878.م به قصد ديداري نيمه‌رسمي به برلين وارد شد، اما به دليل سوءقصد به جان ويلهلم اول و تشكيل كنگره برلين و اختلافات شديدي كه بين دولت‌ها‌ي اروپايي به‌وجود آمده بود، مانند سفر قبلي، از شاه ايران پذيرايي نشد.

هنگامي كه دولت ايران درصدد برآمد ارتشي به سبك اروپايي تشكيل دهد، از آلمان كمك طلبيد. بدين‌ترتيب كه ناصرالدين‌شاه، در نامه‌اي مورخ مارس 1301.ق/1883.م به بيسمارك، از دولت آلمان خواست افسران و متخصصاني بدين‌منظور به ايران بفرستد، ولي دولت آلمان به دليل داشتن رابطه دوستانه با روس‌ها و به تصور آنكه چنين ارتشي عليه روسيه به كار گرفته خواهد شد با تقاضاي ايران مخالفت كرد. درواقع سياست بيسمارك نسبت به ايران سياستي ثابت نبود.[3]

نظر كلي بيسمارك در مورد ايران را مي‌توان چنين خلاصه كرد: "دولت ايران بايد خود مصمم به ترقي مملكت باشد، اصلاحات اساسي را پيش ببرد، در پي حفظ استقلال خويش برآيد و از پروس سرمشق گرفته و خانه‌اش را آباد سازد و تنها در اين صورت مي‌تواند از ديگران چشم ياري داشته باشد." بيسمارك در پيامي ناصرالدين‌شاه را چنين خطاب كرد: "اعليحضرت از دوستي آلمان مطمئن باشند كه در مقام ضرورت از مداخله و اقدامات دوستانه مضايقه نخواهد كرد، ولي در مقام خيرخواهي به شما مي‌گوييم كه به حمايت و معاونت ديگران نبايد خاطرجمع شده آسوده نشست، زيرا پوليتيك دول لايتغير نيست و به جزيي چيزي تغيير مي‌كند. بايد هر دولتي در فكر استقلال خود باشد و استقلال خود را از ديگران نخواهد."[4] به دنبال مكاتبات محرمانه بين ناصرالدين‌شاه و بيسمارك، دو دولت در سال 1303.ق/1885.م تصميم گرفتند روابط سياسي با يكديگر برقرار سازند و در پايتخت‌هاي يكديگر سفارتخانه تأسيس كنند. به همين منظور "ميرزا رضاخان مويدالسلطنه گرانمايه به عنوان اولين سفير دولت ايران به برلين اعزام شد و گراف‌فن برانشوايگ سفارت آلمان را در تهران تأسيس كرد."[5] البته فشار تجار آلماني در اتخاذ تصميم صدراعظم تأثير كلي داشته است.[6] مخبرالسلطنه هدايت اصولاً يكي از دلايل عمده سفرهاي اروپايي ناصرالدين‌شاه را همين مسأله دانسته و در اين باره نوشته است: "آخر تدبير ناصرالدين‌شاه وقتي چاره مداخله روس و انگليس ميسر نشد اين بود كه دول ديگر را در ايران ذي‌نفع كند و مسافرت‌هاي فرنگ وي بيشتر از اين نقطه نظر بود."[7] در نامه‌اي كه ناصرالدين‌شاه توسط عليقلي‌خان مخبرالدوله به بيسمارك ارسال كرد، هدف از برقراري رابطه با آن كشور چنين بيان شده است: "منظور از برقراري رابطه با آن دولت نه بدان سبب است كه ضرري را بدون سبب و جهت به آن دولت تكليف كنيم يا آنكه قشوني را از دولت آلمان به هواداري دولت خود به زحمت بيندازيم، بلكه چون آن دولت را دوست مخصوص و دولت بي‌غرضي مي‌دانيم، ميل داريم كه از روي دوستي و بي‌غرضي اسباب ترقي ايران و دولت ايران قرار دهيم، زيرا كه شهامت و بزرگي دولت آلمان زيبنده اين مقام است كه دولت ايران از براي ترقي آتيه خود او را در ميان همه دول انتخاب كرده باشد و جهت ديگر اينكه دولت همجوار ما هيچ وقت در مقام ترقي و بزرگي دولت ايران به آن درجه كه مقصود ماست نخواهند بود. اميدواريم كه اظهارات ما را دولت آلمان صميمي بداند و دوستي ما را خالص و بي‌غرض محسوب بدارند."[8] در همين زمينه برادفورد جي مارتين، نويسنده كتاب روابط ايران و آلمان، نوشته است: "انديشه درگير ساختن دولت آلمان براي دولتمردان ايران بسيار جذاب و مطلوب بود."[9] از پيامد همين سفرها بود كه ناصرالدين‌شاه توانست پس از بازگشت از آلمان، مقداري جنگ‌افزار مستعمل ارتش آن كشور را براي سربازان ايران خريداري كند و با خود به ايران بياورد و بر همين اساس "ميرزا ملكم‌خان ناظم‌الملك به جهت قرارنامه خريد تفنگ در برلين ماند."[10]

در مورد روابط ايران و آلمان در دوره ناصري لازم است به سياست خارجي بيسمارك اشاره شود تا روشن گردد كه اساس روابط اين دو كشور با توجه به اوضاع جهاني به چه شكلي بوده است. حساسيّت نسبت به فرانسه ركن سياست خارجي بيسمارك به شمار مي‌رفت. وي فرانسه را ترغيب نمود كه تونس را تصرف نمايد تا شايد آن كشور را با ايتاليا درگير كند و انگلستان مصر را تصرف نمايد تا شايد با فرانسه تقابل منافع پيدا كند. بيسمارك بدين منظور در محافل سياسي اعمال نفوذ مي‌كرد. وي براي آلمان رژيم سلطنتي را نافع مي‌دانست و براي فرانسه جمهوري را طلب مي‌كرد. سياست وي در شرق اروپا جلوگيري از ائتلاف احتمالي فرانسه و انگلستان بود كه امكان داشت به دليل خصومت ديرين فرانسه نسبت به آلمان ايجاد شود. او در كنگره برلين، كه تزار آن را همدستي اروپا بر ضد روس به رهبري پرنس فن بيسمارك تعريف كرد، روسيه را در فشار سياسي شديد قرار داد.

بيسمارك به روس‌ها هيچ‌گاه اعتماد نمي‌كرد و به دوستي آن‌ها شك داشت و ديپلماسي آن‌ها را بي‌ثبات تلقي مي‌كرد (درواقع در همين كنگره بود كه روس‌ها از آلمان رنجيدند و كينه آن دولت را به دل گرفتند). او بين اتريش و روس، دوستي با اتريش را ترجيح مي‌داد؛ هم به واسطه تجانس خون و ديگر آنكه اگر نزاعي با اتريش پيدا مي‌كرد، آن كشور مي‌توانست هفت ادعاي تاريخي به سيلزي و آلزاس و دوك‌نشين‌هاي دانمارك داشته باشد و حتي اساس حكومت آلمان را پيش كشد. به همين جهت زماني كه بحران بالكان پيش آمد، بيسمارك بدون اطلاع روس‌ها عهدنامه‌اي سرّي با كشور اتريش امضا كرد. بيسمارك در بحران بلغارستان در سال 1885.م با درايت و كارداني مانع از به هم خوردن اوضاع عمومي شد و تلاش بسياري كرد كه با نخست‌وزيران انگليس، ديزرائيلي و ساليسبوري، پيمان‌هاي سري عليه فرانسه امضا، و آن كشور را از انگلستان جدا كند، اما موفق نشد. بيسمارك ارزش دوستي با انگليس را مي‌دانست[11] و با چنين سياست و فكري هيچ وقت به خاطر ايران با روسيه و انگلستان درگير نمي‌شد؛ چراكه براي آلمان حمايت دول يادشده از آن در مقابل فرانسه، كه دشمن بي‌چون‌وچراي آلمان بود، اهميت بسياري داشت و در همين حال ايران منافع و اهميت چنداني براي آلمان در مقابل دو رقيب ديرين روس و انگلستان نداشت.

 

توسعه نفوذ آلمان در ايران و خاورميانه

در ژانويه 1885.م/1303.ق ايران يك كشتي ششصد تني به نام پرسپوليس و يك كشتي 250 تني به نام شوش از دولت آلمان خريداري كرد كه ملوانان آلماني آن‌ها را اداره مي‌كردند. ضمناً ايران سفارش خريد چند كشتي ديگر نيز به كارخانه‌هاي آلماني داده بود و مذاكراتي هم براي احداث راه‌آهن در شمال ايران توسط آلمان‌ها آغاز گرديد.[12] بديهي است كه دولت‌هاي همسايه نمي‌توانستند با اين اقدامات موافقت كنند و نسبت به اجراي آن‌ها رضايت خاطر داشته باشند. دولت انگلستان، كه قبلاً از قبول تقاضاي ايران در مورد فروش چند كشتي جنگي كوچك براي محافظت از سواحل جنوبي ايران خودداري كرده بود و با تأسيس نيروي دريايي ايران در خليج فارس شديداً مخالفت مي‌كرد، به‌هيچ‌وجه نمي‌توانست شاهد باشد كشتي‌هاي ايراني با ملوانان آلماني در خليج فارس رفت‌وآمد مي‌كنند. ازاين‌رو رونالد تامسون، وزيرمختار انگليس در تهران، در اين قضيه مداخله كرد و خاتمه خدمت ملوانان آلماني و لغو سفارش و خريد كشتي‌هاي جديد را از آلمان خواستار شد.[13] از سوي ديگر روس‌ها هم، كه از شنيدن خبر تأسيس راه‌آهن در شمال ايران به وسيله آلماني‌ها شديداً ناراحت شده بودند، رسماً به وسيله سفير خود در تهران به اين كار دولت ايران اعتراض نمودند و لغو اين عمليات را خواستار شدند. ناصرالدين‌شاه در سال 1307.ق/1889.م در سفر سوم خود به اروپا در برلين توقف كرد. وي در اين سفر بر توسعه روابط تجاري تأكيد فراواني داشت، از سوي ديگر آلماني‌ها با توجه به توسعه اقتصادي آلمان و گسترش بازرگاني در داخل و خارج آن كشور و افزايش سرمايه درصدد برآمدند پايگاهي در خليج فارس به‌دست آورند. خليج فارس منطقه‌اي بود كه انگليسي‌ها آن را بدون رقيب تصاحب كرده بودند. طرح‌هاي امپرياليستي آلمان، در همان زماني كه ناصرالدين‌شاه ترور شده بود، در يك روزنامه آلماني برملا شد. پيش از آن نيز در سال 1302.ق/1885.م يكي از روزنامه‌نگاران مستعمراتي آلمان به نام پل دن مقاله‌اي تحت عنوان "آلمان و ايران" نوشت كه طي آن توليدات مفيد ايران را براي صنايع آلمان لازم دانست.[14]

در سال 1314.ق/1896.م شركتي آلماني به نام وانك هاوس (Wonkck haus) شعبه خود را در بندر لنگه تأسيس كرد. كار اين شركت صيد و معامله صدف و مرواريد و به‌خصوص معادن اكسيد آهن ناحيه خليج فارس بود. در سال بعد نيز اولين كنسولگري آلمان در بوشهر افتتاح شد. بااين‌همه طي اين سال‌ها سهم واردات آلمان به ايران اندك بود.[15] در سال 1316.ق/1898.م با سفر رسمي قيصر آلمان، ويلهلم دوم، به استانبول كه مورد استقبال سلطان حميد دوم و رجال دولت عثماني قرار گرفت، اولين دوره امپرياليستي آلمان در خاورميانه آغاز شد. در اين سفر قيصر آلمان قبر صلاح‌الدين ايوبي را زيارت كرد و بر سر آرامگاه مرد عالم اسلام با اين عبارت مسلمانان جهان را مخاطب قرار داد: "بايد اعليحضرت سلطان و سيصدميليون مسلمان، كه روي زمين پراكنده‌اند و سلطان را به عنوان خليفه خويش تقديس مي‌كنند، بدانند كه امپراتور آلمان هميشه دوست آن‌ها خواهد بود."[16] ويلهلم خود را حامي مسلمانان جهان اعلام كرد و نتيجه مذاكرات وي انعقاد قرارداد اتحاد سياسي و نظامي ميان دو كشور، و تحصيل امتياز راه‌آهن برلين ــ استانبول ــ بغداد بود. در آلمان نيز بيشتر محافل اقتصادي ــ سياسي اين اقدام امپراتور را تأييد و از آن تمجيد فراوان كردند؛ زيرا اوضاع آلمان و پيشرفت سريع اين كشور و نيز نياز آن به مواد خام و دسترسي به بازار براي فروش مصنوعات آلماني چنين سياستي را اقتضا مي‌كرد. علاوه بر اين جمعيت آلمان به طور مرتب رو به افزايش بود و ترس از كمبود مواد غذايي، اين كشور را تهديد مي‌كرد. به دنبال اين سفر، آلمان به تلاشي گسترده براي نفوذ در خليج فارس دست زد. در سال 1318.ق/1900.م هيأتي آلماني براي توسعه نفوذ خود در منطقه درصدد برآمد راه‌آهن استانبول ــ بغداد را به كويت برساند، ولي شيخ كويت با كمك دولت انگليس به مخالفت با آلمان برخاست.

لرد كرزُن در سال 1321.ق/1903.م به كويت سفر كرد و قراردادي با شيخ كويت بست كه به موجب آن تحت‌الحمايگي كويت توسط انگليس رسميت يافت و آن كشور از پيمان آلمان خارج شد. در مقابل تلاش آلمان براي نفوذ در خليج فارس، لرد لندزداون، وزيرخارجه انگليس، در مجلس اعيان اين كشور گفت: "مطمئناً ما با تمام قوايي كه در اختيار داريم در برابر آن مقاومت خواهيم كرد."[17] در سال 1319.ق/1901.م شركت وانك‌هاوس با كمك مالي دولت آلمان مركز نمايندگي خود را به بحرين انتقال داد و شعباتي در بصره و بندرعباس داير كرد. در سال 1906.م خط كشتي‌راني بين هامبورگ و بنادر خليج فارس داير گرديد و بدين ترتيب آلماني‌ها فعاليت خود را براي نفوذ در ايران آغاز نمودند.[18] در سال 1321.ق/1903.م يك بانك آلماني توانست امتياز مشهور ساختن راه‌آهن برلين به بغداد را به‌دست آورد. احداث اين خط به گسترش نفوذ آلمان در بين‌النهرين و خليج فارس كمك فراواني مي‌كرد و احتمال داشت تا بصره ادامه يابد. يكي از شرايط امتياز خط آهن آلمان ساختن خط آهن استانبول ــ بغداد و ادامه آن خط به خانقين بود. آلمان در نظر داشت همين خط را از خانقين به تهران و ولايات مركزي ايران امتداد دهد و ايران را به اروپا متصل سازد. در سال 1328.ق/1910.م مدت تعهد ايران نسبت به روسيه، كه بيست سال حق ساختن راه‌آهن را از ايران سلب نموده بود، منقضي مي‌شد، لهذا از طرف بانك مشهور آلمان موسوم به دويچه بانك (Deutsche Bank) مأموري به نام سيد روت (Seyed Routh) به تهران آمد كه امتياز خط آهن خانقين به تهران را تحصيل نمايد. اين مسأله اضطراب مقامات سياسي روس و انگليس را باعث گرديد. بدون ترديد تلاش آلمان براي يافتن بازارهاي جديد براي صنايع رو به گسترش خويش، عامل مهمي در اين توسعه شرقي به شمار مي‌آمد. آلمان تلاش كرد كه با ايجاد مراكزي در بصره و بنادر ايران، از سمت جنوب حركت خود را آغاز كند. در مقابل اين خطر روس‌ها به اقداماتي براي تحكيم موقعيت خود در ايالات شمالي ايران دست زدند و "به بهانه نبودن قواي داخلي ايران براي حفظ نمايندگي‌هاي سياسي و كنسولي و اتباع خود عده‌اي قزاق روس را به ايران آورده گارد مسلح تشكيل دادند."[19]

در زمان نفوذ آلماني‌ها در خليج فارس، انگليسي‌ها گرفتار جنگ با بوئرها در افريقاي جنوبي بودند و نمي‌توانستند به اقدامي در قبال اين مسأله دست زنند، اما همين كه موفق شدند آن‌ها را سركوب كنند توانستند نسبت به اين مسأله عكس‌العمل نشان دهند و به دنبال آن در زمستان 1903.م/1321.ق سفر كرزن، نايب‌السلطنه هند، به خليج فارس انجام شد و آنگاه دولت انگلستان هيأتي بازرگاني به ايالات جنوبي ايران فرستاد تا تجارت با آن نواحي را تقويت كند. انگليس با تأسيس كنسولگري جديد و فرستادن ناوگان جنگي خود به بنادر خليج فارس توانست تا حدودي از فعاليت روزافزون آلماني‌ها جلوگيري كند و اين خطر به حدي جدي بود كه لرد لندزداون، وزيرخارجه انگليس، اعلام كرد كه "تأسيس يك پايگاه دريايي و بندري كه داراي تأسيسات نظامي باشد در خليج فارس از طرف يك دولت خارجي مي‌تواند تهديد عظيمي نسبت به منافع بريتانيا به شمار آيد."[20] آلمان با نفوذ و موقعيت خود در جنوب ايران رقيب خطرناكي براي موقعيت انگليس، كه تا آن زمان فرمانرواي بلامانع آب‌هاي اين نواحي بود، به شمار مي‌آمد و از طرفي دولت روس را در شمال نگران ساخته بود و با وجود آنكه بسياري از طرح‌هاي اين كشور را در ايران عقيم ساختند، اين نفوذ و موقعيت هر دو كشور را بر آن داشت كه به اقدام عملي دست بزنند؛ چنان‌كه در سال 1907.م با واسطه‌گري فرانسه، كه فعالانه مي‌كوشيد روسيه و انگليس را در مقابل آلمان به هم نزديك سازد، هر دو كشور در مورد تقسيم ايران و نواحي ديگر خاورميانه و ايجاد منطقه نفوذ، كه مذاكره آن از سال‌هاي قبل ميان دو كشور شروع شده بود، به توافق رسيدند. عكس‌العمل آلماني‌ها آن بود كه با زيركي قرارداد 1907.م را به رسميت بشناسند و به گسترش نفوذ سياسي و اقتصادي خود در ايران ادامه دهند و از حزب دموكرات ايران، كه از افراد تحصيل‌كرده و طبقه تاجر بودند، حمايت ‌كنند. معناي واقعي اين معاهده انحصار روس و انگليس بر امتيازات و كنترل ايران بود. بريتانيا با انعقاد چنين معاهده‌اي دستيابي به دو هدف عمده را در سر داشت: اول آنكه انگلستان به خاطر خطر فزاينده آلمان از سوي خشكي وادار شده بود كه با دشمنان آلمان به تفاهم برسد و درواقع معاهده روس و انگليس صرفاً در جهت توازن قواي قدرت‌هاي اروپا اتخاذ شده بود؛ دوم آنكه اميد مي‌رفت اين معاهده از پيشروي بيشتر روسيه به مرزهاي هندوستان مانع گردد.

ادوارد گري، وزير امورخارجه انگلستان، مدعي شد كه اين معاهده كاملاً موفقيت‌آميز بوده است و روسيه را وادار ساخت كه يك‌بار و براي هميشه از اهداف خود در هندوستان دست بردارد. طبق اين معاهده دو طرف مناطق تحت نفوذ يكديگر را به رسميت شناختند؛ يعني شمال، منطقه نفوذ روسيه شد و جنوب، منطقه نفوذ انگلستان، و مركز، بي‌طرف اعلام گرديد و بالاخره روس‌ها به نتيجه دلخواه خود، كه تسلط بر شمال ايران بود، دست يافتند تا مقدمه‌اي باشد كه در موقعيتي ممتاز به سوي آب‌هاي گرم خليج‌ فارس، كه اساس تمام اهداف و توسعه‌طلبي روسيه در ايران بود، پيشروي كنند.

در سال 1908.م، صدراعظم آلمان سياست عدم مداخله در ايران را اعلام كرد. به موجب مبادله يادداشت 7 آوريل 1910.م/1327.ق بين ايران و دو دولت روس و انگليس، ايران تعهد نمود بعد از اين تاريخ، امتيازي كه به منافع سياسي و نظامي آنان لطمه وارد آورد به هيچ تبعه دولت خارجي واگذار نكند، ازاين‌رو مساعي سيد روت عقيم ماند.

قرن نوزدهم را در ايران بايد قرن قراردادها، به‌خصوص در دوران ناصرالدين‌شاه و مظفرالدين‌شاه، دانست. بنابراين توجه دولت وقت آلمان به بستن قراردادهاي مختلف مانند ديگر قدرت‌هاي بزرگ زمان دور از ذهن نبود. دليل ديگر توجه دولت آلمان، نفوذ و دستيابي به افغانستان و تجهيز آن سرزمين و در نتيجه جلوگيري از نفوذ انگلستان و روسيه در آن نواحي بود كه از نظر حمل و نقل و ارتباط داراي اهميت، و همواره مورد توجه آلمان بود. مداخله و نفوذ آلمان در ايران، به علت نبود قراردادهايي بين دو كشور، رسماً امكان‌پذير نبود؛ چراكه دو قدرت برتر در اين كشور به هيچ كشور نيرومند ديگري اجازه نفوذ نمي‌دادند و با تمام قدرت با آن مقابله مي‌كردند. به همين دليل نفوذ آلمان بيشتر از طريق مخفي و گاه علني به صورت قراردادهاي اقتصادي انجام مي‌شد.

 

مناسبات اقتصادي و نظامي

در سال 1326.ق/1908.م دولت ايران درصدد برآمد وام‌هايي از آلمان استقراض نمايد. همچنين در تلاش بود كه بانك‌هاي آلماني را متقاعد سازد تا شعباتي در تهران داير كنند. در سال 1913.م به آلمان‌ اجازه داده بودند بانكي در تهران تأسيس كند. آلماني‌‌ها براي نفوذ اقتصادي در ايران با مشكل بسياري از نظر مبادلات پولي روبه‌رو بودند و مخالفت‌هاي روس و انگليس مانعي ديگر در رسيدن به هدف‌هاي آن‌ها محسوب مي‌شد، بنابراين تصميم گرفتند با آن دو دولت مذاكره كنند و براي آن‌ها مشخص نمايند كه فعاليت آن‌ها محدود به اهداف اقتصادي است نه اهداف سياسي، اما مخالفت روس و انگليس نگذاشت اين امتياز عملي شود. به‌هرحال بانك‌هاي آلماني مي‌كوشيدند از طريق سياستمداران مترقي مجلس انقلابي ايران در اين سرزمين نفوذ كنند. تا جايي كه دولت آلمان نيز به دنبال مقاومت‌هاي دو دولت استعماري روس و انگليس در ايران تصميم گرفت با توافق آن‌ها به نفوذ خود ادامه دهد.

البته قبل از آن در زمينه اقتصادي مي‌توان گفت كه تا اواسط قرن نوزدهم ميلادي آلمان سهم كوچكي در واردات ايران داشت. مقدار زيادي از كالاهاي وارداتي آلمان به ايران پارچه و اشياي بلورين و شيشه‌اي بود، به‌ويژه پارچه‌هاي ظريفي كه كارخانه‌هاي تجارت‌خانه معروف گورز اشميد توليد مي‌كردند در ايران محبوبيت خاصي داشت. وسعت عمليات تجاري كارخانه‌هاي آلمان معمولاً تا شهر قسطنطنيه در منطقه مشرق‌زمين بود كه توسط تعداد زيادي دفاتر و نمايندگي‌هاي آلماني در منطقه تقويت مي‌شد.

در سال 1322.ق/1904.م آلماني‌ها اولين كارخانه قندسازي را در ايران داير نمودند.[21] در نيمه دوم قرن نوزدهم و در دوران حكومت ناصرالدين‌شاه فعاليت محققان، دانشمندان و تاجران آلماني و اتريشي رو به فزوني گذاشت. البته اين گونه فعاليت‌ها طبعاً به شهرت آلماني‌ها و تأثيرات بعدي آنان در زمينه‌هاي اقتصادي و تجارت كمك مي‌كرد. در پاييز سال 1303.ق/1885.م ناصرالدين‌شاه محسن‌خان را به آلمان فرستاد تا از بيسمارك تقاضا نمايد تعدادي مربي نظامي و مستشار اداري به ايران اعزام كنند و به دنبال آن دو افسر بازنشسته آلماني به نام‌هاي فلمر (Fellmer) و وت (Weth) به استخدام دولت ايران درآمدند.

بين سال‌هاي 1308 تا 1318.ق/1890 تا 1900.م مؤسسه كروپ راغب‌ترين مركز نظامي براي فروش تسليحات به ايران بود، اما پس از سال 1900.م دامنه فعاليت اين مؤسسه كمتر شد و هنگامي كه در 29 مارس 1900.م وزيرمختار آلمان در تهران گزارش داد كه مظفرالدين‌شاه در پي خريد تفنگ، خمپاره‌انداز و دو نوع سلاح دفاعي ساحلي با لوازم يدكي آن‌ها مي‌باشد، بولو بلافاصله اطلاعات فوق را در اختيار كروپ گذاشت و اضافه كرد كه نمايندگان سياسي آلمان در تهران بر اين گمان هستند كه چنانچه از شاه براي ديدن از كارخانه كروپ دعوت شود، اين امر در پيشبرد اهداف كروپ موثر واقع خواهد شد. مؤسسه كروپ با آنكه تمايلي به معامله نداشت ضمن ابراز تشكر، براي وزارت امورخارجه آلمان چنين نوشت: "گرفتن سفارشي مشخص از ايران بايد بسيار مشكل باشد، چون از سال‌ها پيش تلاش جهت برقراري ارتباط با تجار ايراني هرگز نتيجه‌اي به بار نياورده است و ميانجي‌گري‌هاي صادقانه و مستمر وزارت‌خارجه نيز در اين مورد تأثير نداشته است و به طور كلي منافع مالي كشور ايران توانايي پرداخت اين تجهيزات را ندارد.[22] "اما ديگر شركت‌هاي كوچك تسليحاتي آلمان در سال‌هاي انقلاب مشروطه ايران با ملّي‌گرايان (مشروطه‌خواهان) و طرفداران سلطنت‌ مطلقه داد و ستد مي‌كردند؛ به عنوان مثال هنگام محاصره تبريز در نوامبر 1908.م، طبق گزارش روزنامه "نووي ورميا" مستشاران نظامي آلمان به مشروطه‌خواهان سلاح تحويل مي‌دادند و آنان را عليه روسيه تحريك مي‌كردند. در ژانويه 1327.ق/1909.م، شونمان، مأمور كنسولگري آلمان در تبريز، عامل فروش پانزده‌هزار قبضه تفنگ و يك‌ميليون فشنگ به مشروطه‌خواهان ايران بود و اكثر اين محمولات از راه روسيه به تبريز و مشروطه‌خواهان مي‌رسيد. آلماني‌‌ها توانايي رساندن اسلحه به نيروهاي انقلابي ايران را داشتند و در مورد همين نقل و انتقال اسلحه بود كه كودات، وزيرمختار آلمان، با شادماني خاطرنشان مي‌كرد كه خريداران ايراني اسلحه باز هم در پي عقد قراردادهاي مهم خريد اسلحه با شركت‌هاي آلماني مي‌باشند و بالاخره تمام اين اقدامات در اين زمان از نقل و انتقال آشكار و نيمه آشكار سلاح به ايران حكايت مي‌كرد، ضمن اينكه اين مسائل نشان مي‌داد كه در طي انقلاب مشروطيت، آلماني‌ها يكي از عوامل مهم تأمين اسلحه براي مشروطه‌خواهان ايران بودند.[23]

در مورد نيروي دريايي مي‌توان گفت كه نيروي دريايي ايران در زمان مظفرالدين‌شاه تا سال 1275.ق چنين بود: "اوايل امر فرمانده ناو زره‌دار "پرسپوليس" ميگنز آلماني بود، ولي در سال 1272.ق او رفت و فرماندهي را به سرتيپ احمدآقا سپرد به معيّت فرمانده آلماني ساير آلماني‌ها هم خدمت را ترك گفتند."[24] البته كمك‌هاي آلمان در مقابل حركت مردم، به‌ويژه نخبگان در انقلاب مشروطيت در درجه دوم و سوم قرار دارد و نبايد فعاليت‌هاي سياسي و فرهنگي مردم ايران را در كنار اين كمك‌ها ناديده گرفت، بلكه درخواست اين كمك‌ها برگرفته از نيازهاي اصلاحي مردم در مبارزه و مهار استبداد بود.

 

مناسبات فرهنگي

 

1ــ مدرسه آلماني در تهران:

در سفر دوم ناصرالدين‌شاه به فرنگ 1296.ق/1878.م، امتياز اين مدرسه را احتشام‌السلطنه در ايام اقامتش در برلين به آلمان داده بود، چراكه وي تصور مي‌كرد كه زياد شدن نفوذ مالي و معنوي آلمان در ايران براي سياست مملكت در مقابل رقابت دو دولت روس و انگليس سودمند خواهد بود. در پي اين امتياز در اوايل مشروطيت و در دوران سفارت شولمبرگ، يك معلم آلماني به نام پطرس از برلين براي تأسيس مدرسه به تهران آمد و دولت ايران زميني در پشت ميدان مشق به او واگذار نمود. بناي مدرسه تحت‌نظر معمار آلماني، اتوشولص، و معمار ايراني، ميرزاعبدالله، در سال‌هاي 1325ــ1326.ق/1907ــ1908.م ساخته شد. در روز افتتاح مدرسه جشني برپا گشت و وزيرمختار آلمان نطقي در حسن روابط دو كشور ايراد نمود و متقابلاً مخبرالسلطنه هدايت با سخنراني در زمينه توجه آلمان به ملل شرق و ايجاد رابطه علمي با آن‌ها به سخنان وي پاسخ گفت. كمك‌هزينه‌اي كه به مدرسه داده مي‌شد در دوره رياست‌مجلسي احتشام‌السلطنه به دوازده‌هزار تومان در سال رسيد.[25]

اين مدرسه با هشت معلم آلماني و هشت معلم ايراني با كمك مالي دو كشور آغاز به كار كرد. اولين رئيس مدرسه پطرس نام داشت، ولي بعداً در سال 1911.م دكتر درگر جاي او را گرفت. در اوايل، كليه معلمان مدرسه، به استثناي معلم فارسي، يعني آقاي محسن‌خان گرانمايه، و معلم عربي، شيخ‌محمد بروجردي عبده، آلماني بودند؛ چنان‌كه شيميدلين، معلم فيزيك، شيمي و جبر؛ آلبرت ساكن، معلم تاريخ عالم؛ برشود و كوس، معلم زبان آلماني؛ شر، معلم حساب مقدماتي؛ و رين هلد، معلم زبان آلماني، حساب و وزن بودند و كراتس و پولس فوس هر دو آلماني، دكتر بابينگر، انگليسي، و دكتر مولر فرانسوي تدريس مي‌كردند و از معلمان ايراني آن از ميرزاعبدالله‌خان بهرامي و صادق‌السلطنه، فتح‌الله خان، ميرزا مهدي قريب و آقا شيخ كاظم، كه به تدريس عربي، آلماني و فارسي اشتغال داشتند، مي‌توان نام برد.[26]

دوره مدرسه آلماني ده سال بود؛ دو سال در كلاس ابتدايي، يعني كلاس هشتم، و دو سال هم كلاس اول (كلاس نهايي) مدرسه درس مي‌خواندند و سپس ديپلم مي‌گرفتند درواقع دوره متوسط كامل بود و در كلاس هشتم، كه سال سوم تحصيل بود، آلماني مي‌خواندند و در كلاس پنجم تدريس فرانسه شروع مي‌شد و در كلاس سوم، كه سال هفتم تحصيل بود، انگليسي تدريس مي‌شد؛ به طوري كه فارغ‌التحصيلان اين مدرسه عربي، حساب، هندسه مقدماتي، تاريخ و جغرافيا، فيزيك و شيمي ابتدايي تا سال پنجم و بعد كليه دروس را در قسمت عالي مي‌خواندند. در سال 1914.م اولين گروه دانش‌آموزان آن به دريافت ديپلم موفق شدند كه مي‌توان از اين گروه به مهندس جعفر شريف امامي، عبدالله رياضي و ميرزا ابوالقاسم‌خان كحال‌زاده اشاره نمود.[27]

اين مدرسه به فعاليت خود ادامه داد تا اينكه در سال 1334.ق/1916.م سپهسالار محمدولي‌خان رئيس‌الوزرا شد و اعتبار مدرسه ايران و آلمان قطع گرديد و به مدرسه اقبال، كه متعلق به روس‌ها بود، داده شد و به همين دليل مدرسه آلماني تعطيل گرديد.

در زمينه اعزام دانشجو به آلمان مي‌توان گفت كه تعداد محصلان ايراني در آلمان در اوايل نسبتاً خيلي كم بود و شايد هفت و هشت نفر بيشتر نبودند، چراكه با توجه به غلبه زبان فرانسوي در ايران اكثراً به فرانسه مي‌رفتند.

براي اولين‌بار خانواده مخبرالسلطنه باب مراودات و تحصيل در آلمان را باز كرد.[28] اين خانواده با هزينه شخصي و خانوادگي براي تحصيل در آلمان رهسپار اين كشور شدند و به دنبال آن علايق آلماني پيدا شد. مخبرالسلطنه اولين ايراني‌اي بود كه در آلمان ديپلم گرفت و زبان آلماني را خوب مي‌دانست.

 

2ــ ساير فعاليت‌هاي فرهنگي آلماني‌ها در ايران:

در كنار مدرسه آلماني، تقريباً از سال 1918.م هيأت آلماني شرق در مناطق اروميه و خوي با دو مدرسه و نيز دارالايتام، كه اغلب بچه‌هاي ارامنه را مي‌پذيرفت، شروع به كار كرده بود. مدرسه آلماني اروميه كه خانم فريدمن آن را اداره مي‌كرد، تقريباً صد كودك، و مدرسه آلماني خوي، تحت سرپرستي خانم هارناك، سي كودك را آموزش مي‌داد. هر دو اين مدارس در اوايل جنگ جهاني اول با فشار قواي روسيه بسته شد، همچنين "دفتر آلماني هيأت نابينايان" در تبريز و اصفهان مي‌بايست به مناسبت جنگ جهاني اول از فعاليت بازمي‌ماند.[29]

 

در زمينه فعاليت‌هاي باستان‌شناسي مي‌توان از دو نفر باستان‌شناس آلماني به نام‌هاي فريدريش زاره و ارنست اميل هرتسفلد نام برد كه هر دو استاد دانشگاه برلين بودند و درواقع به تحقيقات باستان‌شناسي در ايران شكل دادند و بررسي‌هاي متعددي در بناهاي تاريخي ايران به عمل آوردند. زاره نيز همگام با هرتسفلد هنرهاي مختلف ايران، به‌ويژه هنرهاي قرون نخستين اسلامي، را بررسي كرد. هر دو محقق نتايج تحقيقات خود در ايران را به صورت آثار ارزنده منتشر كردند.

 

3ــ بهداشت:

در بخش دارو و لوازم بهداشتي و پزشكي آلماني‌ها فعاليت گسترده‌اي داشتند؛ به طوري كه در سال 1269.ق/1851.م نيز افسران اتريشي در مدارس نظامي تهران خدمت مي‌كردند. در ميان آنان دكتر ادوارد واربولاك از چهره‌هاي مشهور بود. وي ابتدا استاد "مدرسه پزشكي" در تهران بود، ولي بعدها پزشك ناصرالدين‌شاه شد.[30] در سال 1312.ق/1884.م البرت شورين به تهران آمد و توانست بنگاه كوچك دارويي در اين شهر افتتاح كند. شهرت اين بنگاه دارويي به حدي بود كه ناصرالدين‌شاه و دربار قاجار فقط از داروهايي استفاده مي‌كردند كه مهر اين مؤسسه را داشت.[31] در سال 1908.م آقاي اويگن بوناتي (Eugen Bonati)، كه از سال 1326.ق/1899.م در كارخانه‌اي كار مي‌كرد، جانشين شورين در تهران گرديد. شورين يهودي، و بوناتي كاتوليك و اهل الزاس بود، ازاين‌رو مجمع يهوديان و هيأت‌هاي كاتوليك، به دلايل مذهبي، و آلماني‌ها و فرانسويان، به دلايل ملّي، تمايل و علاقه خاصي به اين داروخانه داشتند. گمرك و بانك‌ها نيز اعتماد خاصي به آن‌ها داشتند و اگر كالايي داراي مهر آن‌ها بود، بازرسي نمي‌شد. از سال 1913.م بوناتي تنها مالك داروخانه مركزي شورين در تهران گرديد. در 1903.م كارمند قبلي آقاي شورين، آقاي البرت لوتز، در همدان داروخانه "اكباتانا" را تأسيس كرد. وي با كوشش و فعاليت، شركت خود را گسترش داد و تا سال 1913.م، با سرمايه‌اي برابر 000/160 مارك مشغول به كار بود، اما در همان سال بر اثر تيفوس درگذشت. داروخانه ديگر آلماني "داروخانه ايالتي آذربايجان" در تبريز بود كه به شركت سي.آ.رايت با مسئوليت محدود تعلق داشت و مقر آن در برلين بود و سرمايه‌اي در حدود چهل‌هزار مارك در اختيار داشت كه آقاي زالمان اگبرت آن را اداره مي‌كرد.[32]

آلماني‌ها به دلايلي كه گذشت توانستند نفوذ و اعتبار فراواني در ايران در زمينه‌هاي مختلف، اعم از سياسي، اقتصادي، فرهنگي، امور نظامي و بهداشتي، به‌دست آوردند. نه فقط رجال بسياري به سياست‌هاي آلمان متمايل شدند، بلكه كلمه آلمان در جامعه ايران از اعتبار و ارزش بسياري برخوردار شد؛ با وجودي كه آلماني‌ها طرح‌هاي بسياري را آغاز كردند كه آن‌ها را به انجام نرساندند، اطمينان به توانايي آن‌ها كاهش نيافت.

 

جنگ جهاني اول و ايران

در اوايل ماه اوت 1332.ق/1914.م جنگ جهاني اول با ترور وليعهد اتريش، فرانسوا فرديناند، آغاز شد و كشورهاي آلمان، اتريش، روسيه، فرانسه و انگلستان درگير جنگ شدند. هنگامي كه جنگ جهاني اول آغاز شد، فعاليت‌هاي مقدماتي آلمان در خاورميانه با موفقيت‌هاي چشمگيري توام بود و اين امر در نتيجه همراهي امپراتوري عثماني با آلماني‌ها ميسر شده بود و اگر آلماني‌ها مي‌توانستند در ايران نيز به چنان موفقيتي دست يابند، پيروزي استراتژيكي بزرگي نصيب آن‌ها مي‌شد. در اين هنگامه دولت مستوفي‌الممالك در دوره فترت مجلس شوراي ملي و با صوابديد جمعي از رجال زبده كشور تصميم گرفت بي‌طرفي ايران را رسماً اعلام كند تا بدين‌وسيله كشور را از مهلكه جنگ دور كند، ولي در همان زمان بسياري از نيروهاي روسي در شمال و شمال غربي ايران حضور داشتند و در اوايل ماه اكتبر سال 1914.م نيز نيروهاي عثماني تحت فرماندهي افسران آلماني براي راندن روس‌ها از شمال ايران، به خاك كشور تجاوز كردند. انگليسي‌ها هم به خاك ايران تجاوز نمودند. به اين ترتيب هر سه كشور بي‌طرفي ايران را نقض كردند. در چنان وضعيتي سفير عثماني در پاسخ علاءالسلطنه با اشاره به حضور نيروهاي روسي در آذربايجان گفته بود كه وجود اين نيروهاي نظامي خارجي در خاك ايران به‌خودي‌خود ناقض بي‌طرفي ايران است، و چون نمي‌توان به رعايت اصول بي‌طرفي از جانب روس‌ها اطمينان داشت، دولت عثماني هم براي رعايت بي‌طرفي ايران تعهد كاملي نخواهد داد،[33] مگر آنكه نيروهاي روسي خاك ايران را ترك گويند.[34]

وزارت امورخارجه ايران با ارسال يادداشتي رسمي براي سفارت‌خانه‌هاي روسيه و انگلستان در تهران، از دولت روسيه خواست با خارج ساختن نيروهاي نظامي خود از خاك ايران، شرايط لازم را براي اعلام بي‌طرفي ايران در جنگ فراهم آورد و سبب نگردد اين امر بهانه‌اي هم براي دولت عثماني فراهم آورد. از دولت انگلستان هم تقاضا شده بود براي حفظ بي‌طرفي ايران مساعدت‌هاي لازم را بنمايد. البته بايد گفت كه نيروهاي روسي، در انقلاب مشروطيت ايران و ماجراي اولتيماتوم آن كشور به دولت ايران به منظور اخراج مورگان شوستر، به ايران (شمال) اعزام شدند و به حضور خود در منطقه شمال، اروميه و تبريز ادامه مي‌دادند و حاضر نبودند نيروهاي خود را از ايران اخراج كنند. به همين مناسبت وزيرمختار روسيه در تهران طي يادداشتي رسمي پاسخ منفي دولت متبوع خود را نسبت به درخواست دولت ايران ابلاغ كرد: "... به موجب دستورالعمل اولياي دولت اعليحضرت امپراتور استحضار مي‌دارد كه احضار قشون روس از آذربايجان فعلاً غيرممكن است، زيرا فقط وجود قشون مزبور مي‌تواند موجبات امنيت اتباع روس و خارجه را فراهم آورد و به واسطه عدم وجود قواي دولت ايران اين امنيت ممكن‌الحصول نمي‌باشد و البته اولياي دولت ايران مسبوق و مستحضرند كه در اين اواخر چند فقره اتفاقات ناگوار از طرف اكراد رخ داده است."[35] در مقابل اظهارات روس‌ها، وزير امورخارجه انگلستان در مجلس عوام تمايل دولت آن كشور را مبني بر بي‌طرف ماندن ايران در مخاصمات اعلام نموده و اظهار اميدواري كرده بود كه در پايان جنگ، ايران بتواند استقلال و تماميّت ارضي خود را حفظ كند. گروهي از محققان معتقدند كه حمايت دولت انگليس از درخواست‌هاي ايران براي خروج نيروهاي روسي "به منظور تأكيد تمايل بريتانيا براي رعايت بي‌طرفي ايران به شيوه سالوسانه‌اي انجام مي‌گرفت."[36] هرچند كه وزير امورخارجه انگلستان بر اين مطلب تأكيد مي‌كرد، در سال 1915.م، كه سخت‌ترين سال جنگ محسوب مي‌شد، پيروزي‌هاي آلمان متفقين را نگران ساخته بود. علاوه بر اين، ايران در مركز توجه نظامي و استراتژيك آلمان قرار داشت و "به عنوان متحد بالقوه دولت‌هاي مركزي مي‌توانست به مثابه يك مزاحم كوچك، اما مؤثر عليه متفقين عمل كند و عمليات آن‌ها را در آن منطقه، هند و نقاط ديگر عقيم بگذارد."[37]

بنابراين دو دولت استعماري روس و انگليس براي جلوگيري از نفوذ آلمان در ايران عهدنامه سرّي 1915.م را منعقد كردند.[38] اين قرارداد در واقع قرارداد 1907.م را تكميل مي‌كرد كه به خاطر ترس از آلمان و سياست‌هاي جهاني تنظيم شده بود. اما در سال 1915.م/1332.ق موقعيت آلمان فرق كرده بود؛ بدان معني كه آلمان‌ها در ميان رجال ايران در دولت و مجلس و خصوصاً بين اعضاي حزب دموكرات داراي طرفداراني بودند و اصولاً دولت ايران در اين مرحله گرايش آلماني داشت؛ چنان‌كه در نوامبر 1915.م دولت، كه شديداً تحت‌تأثير ملّي‌گرايان بود، خود را براي امضاي قرارداد مبني بر اتحاد سرّي با آلمان آماده كرد و براي سازمان دادن مقاومتي عليه اشغال بيگانگان به خارج از شهر تهران رفت، ولي "شاه زير فشار انگليس و روسيه با دولت و ملّي‌گرايان موافقت نكرد و در نتيجه توفيقي حاصل نشد."[39]

رجال وطن‌پرست ايراني با امضاي اين معاهده موافق بودند، اما عجله را جايز نمي‌شمردند و مي‌خواستند حالت بي‌طرفي را حفظ كنند تا كمك نظامي آلمان به سرحدات ايران وارد شود. در زمان رياست وزرايي مستوفي‌الممالك، انگليسي‌ها از فعاليت شونمان، مأمور دولت آلمان، در قصرشيرين و كرمانشاه شكايت داشتند و روس‌ها به خاطر فعاليت دكتر پوگين، معاون سيلر، كنسول آلمان در اصفهان، به دولت ايران اعتراض كردند.[40] در هر صورت مجلس و دولت ايران به نقض بي‌طرفي ايران و تجاوز به خاك كشور از طرف روس‌ها و انگليسي‌‌ها اعتراض نمودند و گرايش‌هاي بيشتري به آلماني‌ها نشان دادند. از طرف ديگر دولت آلمان مي‌كوشيد از طريق مجلس و دموكرات‌ها دولت ايران را در كنار آلمان و عليه انگليس و روسيه وارد جنگ نمايد. در اين زمينه حتي اين شايعه پراكنده شده بود كه كودتايي به حمايت آلمان در ايران براي ورود به جنگ عليه متفقين در شرف وقوع است. درواقع در نتيجه همين شايعات دولت‌هاي روس و انگليس عكس‌العمل نشان دادند؛ روس‌ها، براي جلوگيري از وقوع كودتاي احتمالي، ژنرال بارتف را در رأس يك ستون نظامي از جبهه قفقاز عازم ايران كردند تا تهران را به اشغال خود درآورد. نزديك شدن نيروهاي نظامي روسيه به تهران وضع دموكرات‌ها و طرفداران آلمان را در معرض خطر جدي قرار داد و به پيشنهاد آلماني‌‌ها دولت و دربار درصدد برآمدند مهاجرت كنند و پايتخت را تغيير دهند. ازاين‌رو عده بسياري از مقامات دولتي و نمايندگان مجلس و اعضاي حزب دموكرات به رهبري سليمان‌ميرزا به قم رفتند و به تشكيل كميته دفاع ملي دست زدند كه زير نظر پرنس رويس فعاليت مي‌كرد. آن‌ها با ارسال تلگراف‌هاي شبه‌رسمي به اطراف اطلاع دادند كه در تهران انقلاب شده است و در ضمن ارتباط دولت با ولايات را قطع كردند. ترتيب خروج شاه و تغيير پايتخت به اصفهان هم داده شده بود، اما احمدشاه تحت فشار شديد روس‌ها و انگليسي‌ها مبني بر خلع وي از حكومت، از رفتن چشم پوشيد.

 

تشكيل دولت موقت كرمانشاهان

كميته دفاع ملي در قم از سران دموكرات، مانند سليمان‌ميرزا، ميرزا سليمان‌خان ميكده، ميرزا محمدعلي كلوپ (فرزين)، وحيدالملك (شيباني)، حاج فطن‌الملك (جلالي)، اديب‌السلطنه سميعي و عده‌اي ديگر تشكيل شده بود و با شونمان، مأمور دولت آلمان، همكاري مي‌كرد. اين كميته همين كه قواي روسيه از دو طرف به قم هجوم بردند و نيروهاي ژاندارم و چريك داوطلب را درهم شكستند، از قم به كاشان و از آنجا به اصفهان رفت و عده زيادي از احرار و مجاهدان دوره انقلاب مشروطيت از هر صنف و طبقه نيز با آنان همراه شدند، ضمناً رؤساي احزاب ديگر مانند سيدمحمدصادق طباطبايي از حزب اعتداليون، و سيدحسن مدرس و امثال آنان نيز به اصفهان رفتند.[41]

در مورد حمله نيروهاي روسيه و انگليس به ايران اديب‌السلطنه سميعي در خاطرات خود چنين آورده است: "دولت تزاري روسيه با كمك دولت انگليس از خاك ايران مي‌خواستند عبور كنند و از اين راه به دولت عثماني حمله كنند. چون قبول اين پيشنهاد برخلاف اصول بي‌طرفي است، دولت ايران با نظريه دولتين روس و انگليس نمي‌توانست موافقت نمايد، با در هم شكستن بي‌طرفي ايران قشون روس به طرف تهران، پايتخت ما، حركت كرده و همگي از اين وضعيت مضطرب هستيم."[42]

مجاهدان، كه با حمله نيروهاي روسيه مواجه شده بودند، گروه‌گروه‌ به‌تدريج از اصفهان به جانب كرمانشاه، كه آن زمان در تصرف نيروهاي عثماني بود، مهاجرت كردند و در آن شهر نظام‌السلطنه مافي نيز به آنان پيوست و دولتي را به رياست او تشكيل دادند. مدرس، وزير عدليه، فرزين، فطن‌الملك، قاسم‌خان صور و سالار لشكر وزراي ديگر آن بودند.[43] شايد دولت ملي كرمانشاه مي‌توانست با كمك نيروهاي عثماني و آلمان هسته نيرومندي براي مبارزه با متفقين يا دست كم براي دفاع از ولايات غرب در برابر نيروهاي روسيه تزاري به‌وجود آورد. درواقع شونمان، با فعاليت گسترده خود مردم، شهر كرمانشاهان را تحريك، و انقلاب بزرگي برپا نمود كه در نتيجه "چهارصد نفر قواي بريگاد قزاق ايراني كه تحت فرماندهي مامانوف، افسر روسي، قرار داشت طرفيت را با مردم شهر مقتضي نديده پادگان خود را ترك و از شهر خارج شد."[44] اما اين پيروزي و وحدت چندان پايدار نماند. ديري نگذشت كه بين زعما و سران دو حزب دموكرات و اعتداليون، از يك طرف، و مقامات عثماني و آلماني، از طرف ديگر، اختلاف عقيده و نظر پديد آمد. عثماني‌ها به دولت آلمان اعتراض كردند كه چرا به جاي ارتباط با دولت ملي از طريق مقامات عثماني مستقيماً با افراد و محافل ملّي ايران تماس گرفته‌اند.

به هر تقدير دولت موقت كرمانشاه، هرچند در ابتداي كار موفقيت‌هايي كسب كرد و توانست تا همدان را نيز تصرف كند، با شكست عثماني‌ها از هم پاشيد و از نيروهاي روس در خانقين شكست خورد. در نتيجه دولت مستوفي‌الممالك استعفا داد و احمدشاه در زمان رياست‌وزرايي فرمانفرما به دو دولت روس و انگليس اطلاع داد آماده عقد قرارداد و همكاري با آنان است.

 

رقابت آلمان و انگلستان در امور داخلي ايران

دوشنبه 5 مارس 1915.م تلگراف‌هاي متعددي از علما و اهالي بوشهر در جرايد تهران به چاپ رسيد كه طي آن از توقيف ليستمان، كنسول آلمان، توسط انگليسي‌ها اظهار نفرت كرده و جداً به اين اقدام اعتراض نموده بودند. شنبه 16 مارس 1915.م ساعت چهار بعدازظهر، فن كاردرف، كاردار آلمان، با مورخ‌الدوله سپهر در قصر ابيض به ملاقات مشيرالدوله، نخست‌وزير، رفت و به قضيه ليستمان اشاره نمود. مشيرالدوله اظهار تأسف كرد و وعده جبران آن را داد. درباب متمركز نمودن قواي دولت در ولايات، مشيرالدوله گفت كه بايد ابتدا نيروي ژاندارمري را توسعه داد و توانايي نظامي در شهرها را داشت تا اوامر حكومت مركزي اجرا شود و دولت بتواند بي‌طرفي خود را حفظ كند.

مجلس شوراي ملي در جلسه‌اي طولاني در روز چهارشنبه 17 مارس 1915.م به قدرت بلژيكي‌ها در امور مالي خاتمه داد و ديپلماسي آلمان حرفاً انگليس و روس را مغلوب كرد و سفارت انگليس اين اقدام ضد متفقين را ناشي از تباني قبلي منشي سفارت آلمان با موتمن‌الممالك، رئيس مجلس، دانست. در اواخر سال 1915.م دو تن از وزراي دموكرات كابينه مستوفي‌الممالك، كه وي به خاطر توازن در كابينه بر ابقاي آنان اصرار داشت، از فعال‌ترين همراهان آلمان محسوب مي‌شدند؛ از جمله مستشارالدوله، وزير پست و تلگراف، كه نه تنها اطلاعات مربوط به حركات نظامي روس‌ها را در اختيار آلماني‌ها قرار مي‌داد، بلكه در مورد شكست روس‌ها نيز گزارش‌هايي منتشر كرده بود.

در قم كميته دفاع ملي در دست آلماني‌ها بود. اين كميته دولت تهران را خائن مي‌شمرد و از تمام وطن‌پرستان راستين دعوت مي‌كرد عليه روس و انگليس قيام كنند. اين دعوت، از نفرت شديد ايرانيان نسبت به سابقه سياست استعماري انگلستان و روسيه در ايران نشأت مي‌گرفت. درواقع سراسر تاريخ معاصر اين مرز و بوم نشان‌دهنده مداخلات گاه و بي‌گاه اين دو رقيب استعماري در ايران است كه جلو هرگونه تلاشي در جهت استقلال اقتصادي و سياسي اين مملكت را سد مي‌كردند، ازاين‌رو ايرانيان چشم اميد به دوستي قدرتي بسته بودند كه بتوانند با ياري او در برابر اين دو كشور استعماري ايستادگي كنند و به استقلالي كه بسيار مشتاق آن بودند، برسند. ازاين‌رو ما شاهديم، كه فرستادگان عثماني و آلمان در شهر قم، همدان، كرمانشاه و بروجرد قواي انبوهي از ژاندارم، چريك، داوطلب و ايلات را به راحتي گرد آوردند.[45] در اكتبر 1915.م چنين به نظر مي‌رسيد كه آلماني‌ها نه تنها در تهران، بلكه در همدان نيز قصد داشتند كودتا كنند.

در جرايد آن روز عنوان مي‌شد كه واسموس، جاسوس رسمي آلمان (كنسول سابق آلمان در بوشهر) با كمك دست‌نشاندگان خود به كاروان‌هاي انگليسي دستبرد مي‌زند و همه‌روزه اقداماتي عليه انگليس انجام مي‌دهد. مخبرالسلطنه، والي فارس، هم ژرمنوفيل است و از اين اقدامات جلوگيري نمي‌كند، بلكه مساعدت هم مي‌نمايد. دولت انگليس در اين خصوص به وزارت امورخارجه ايران نوشت: "فرمانفرما خود را رئيس فرقه دموكرات طرفدار آلمان و مناقشات بر ضد انگليس قرار داده، اين اواخر خود را به اين فرقه ملحق كرده‌اند. رؤساي فرقه مزبور همه از دوستان و مخصوصان فرمانفرما هستند و از قرار معلوم برحسب تحريك ايشان كار مي‌كنند، معزاليه و واسموس سعي دارند اشخاص را كه بر ضد خيالات آن‌ها هستند به طرف خود آورد، آن‌ها را مرعوب كنند."[46]

از طرف ديگر آلماني‌ها با فرقه دموكرات فارس، كه طرفدار انگليس بود، ضديت داشتند، باوجوداين توانسته بودند گروهي از افسران و اعضاي فرقه را به سوي خود جلب كنند كه ياور علي‌قلي‌خان و سلطان حيدرقلي‌خان در رأس آنان بودند. سفير انگليس، به دليل همكاري مخبرالسلطنه با عمال آلماني، از وي به وزارت امورخارجه ايران شكايت ‌كرد و در نتيجه تحريكات و رفتارهاي دولت يادشده، مخبرالسلطنه را از فارس به تهران احضار كردند. آلماني‌ها از مخبرالسلطنه خواستند كه با استفاده از نفوذ و محبوبيتي كه دارد جمعيتي سرّي و محرمانه تشكيل دهد كه به سقوط كابينه وثوق‌الدوله و روي كار آمدن خودشان منجر شود. مخصوصاً همه‌جا معروف بود كه انگليسي‌ها با مخبرالسلطنه مخالف هستند. مسيو زمر، كاردار آلمان، از ابوالقاسم‌خان كحال‌زاده، منشي و مترجم سفارت آلمان، خواست كه به هر نحوي شده است از مخبرالسلطنه تقاضاي ملاقات با مسيو زمر را بنمايد و بگويد خبر مهمي از آلمان رسيده است. آلمان نسبت به ايجاد يك دولت مستقل ايراني ذي‌نفع بود؛ زيرا چنين دولتي مي‌توانست خارج از چارچوب سياست استعماري انگليس و روس عمل كند و اين دو قدرت را از خاك ايران خارج نمايد. اين تماس‌هاي مخفي بيشتر به همين منظور بوده است. به هر ترتيب قرار ملاقات گذاشته شد و آن دو يكديگر را در منزل مخبرالسلطنه ملاقات كردند. شخص ديگر، كه خيلي محرمانه به سفارت آلمان مي‌آمد، ميرزا احمدخان متين دفتري بود. وي تحصيلات خود را در مدرسه عالي ايران و آلمان و مدرسه علوم سياسي به پايان رسانيده، سپس وارد خدمت وزارت امورخارجه شده بود. متين دفتري بعد از كحال‌زاده با سمت مترجم سفارت مشغول به كار گرديد. رقابت بين انگليس و آلمان به مجلس ايران كشيده شد و با افتتاح مجلس، كاردار آلمان با وحيدالملك شيباني، محمدرضا مساوات، و سيدجليل اردبيلي ملاقات محرمانه‌اي داشت كه طرح ائتلاف بين حزب دموكرات و حزب اعتداليون به رهبري ميرزا محمدصادق طباطبايي ريخته شد. مقصود نهايي اين ائتلاف ترك بي‌طرفي دولت ايران به نفع آلمان و عثماني بود. آلماني‌ها درصدد برآمدند كه از نيروهاي هند مخالف انگليس در جهت اغتشاش در آن كشور استفاده كنند و بدين‌منظور به سراغ حزبي انقلابي به نام غدر رفتند و با آن وارد مذاكره شدند و زمينه همكاري آن را با حزب دموكرات ايران به رهبري سيدحسن تقي‌زاده فراهم ساختند. تقي‌زاده در برلين كميته دفاع ملي را با همكاري كاظم‌زاده ايرانشهر، پورداود، اشرف‌زاده، علامه قزويني، جمال‌زاده، نصرالله‌خان جهانگير، سعدالله‌خان درويش، حاج‌اسماعيل‌آقا اميرخيزي و اسماعيل نوبري تشكيل داد و ارگان رسمي اين كميته روزنامه "رستاخيز" بود.[47] بدين ترتيب مشخص شد كه ازيك‌طرف ارتباط تنگاتنگي بين ملّيون ايراني و آلماني برقرار گشت و از سوي ديگر خود آلمان محل و جايگاهي مناسب براي فعاليت ايرانيان خارج از كشور شد. در مقابل، انگلستان در تلاش بود تا بتواند اين همكاري را خنثي كند و نفوذ آلمان را از بين ببرد.

 

حاصل سخن:

از اوايل حكومت قاجارها بر ايران، رقابت شديد دول استعمارگر غرب براي نفوذ در اين كشور و حفظ و حراست از منافع خود در اين منطقه آغاز شد. به‌همين‌خاطر دولتمردان اين سلسله سعي مي‌كردند با ياري گرفتن از قدرت ديگري و درگير كردن آن در سياست خارجي ايران از فشار دولت‌هاي روس و انگليس كم كنند و فضايي براي نفس كشيدن به‌وجود آورند. بر همين اساس ناصرالدين‌شاه قاجار متوجه آلمان شد و با مسافرت به اروپا و اين كشور، سعي كرد كه اين دولت را به مناسبات ايران وارد نمايد و در عين حال با كمك گرفتن از اين كشور در زمينه نظامي و خريد تجهيزات و استخدام كارشناس نيم‌نگاهي هم به پيشرفت، توسعه و توانمندسازي ايران داشته باشد، اما در اين راه مشكلاتي وجود داشت كه مانع تحقق اين اهداف مي‌شد: اولاً اينكه صدراعظم آن روز آلمان، بيسمارك، به صراحت اعلام كرد كه ايران خود بايد توانا شود؛ يعني حاضر نبود كه منافع خود را براي پيشرفت ايران و مناسبات گسترده با اين كشور به خطر بيندازد و با دول ديگر چون روس، فرانسه و انگليس درگير شود. در واقع بيسمارك سياست خارجي خود را براساس منافع ملي آلمان و توازن دول قدرتمند اروپايي تنظيم مي‌كرد كه به قول خودش هر لحظه امكان تغيير و دگرگوني داشت.

از سوي ديگر آلمان به دليل نياز به مواد خام ايران براي صنايع خود در بخش اقتصاد، با تشويق تجار اين كشور به سوي رابطه با ايران حركت مي‌كرد، البته آلمان بي‌ميل نبود كه با ايجاد پايگاه‌هاي اقتصادي، فرهنگي و كسب امتيازات سودآور مثل راه‌آهن صاحب نفوذ شود و در اين خصوص هم اقداماتي با همكاري ملي‌گرايان ايران انجام داده بود؛ چون در اين مقطع آلمان داراي سابقه استعماري نبود و از طرف ديگر تنفر شديد ايرانيان از سياست‌هاي استعماري روس و انگليس و تلاش براي رهايي از اين فشار، قدرت مانور آلمان را بيشتر مي‌كرد. اما مورد ديگري در اين روابط تأثيرگذار بود، و آن هم عبارت بود از مخالفت دول استعماري روس و انگليس با ايجاد و گسترش اين ارتباطات؛ چراكه پاگيري اين مناسبات با منافع آنان در تضاد بود و مي‌توانست ديگر مناطق تحت نفوذ آن‌ها از جمله هند را به خطر اندازد. به همين خاطر به‌طور آشكار و پنهان با اين روابط مخالفت مي‌كردند. آن‌‌ها گاهي از طريق رجال وابسته در دولت به اين مهم اقدام مي‌نمودند و اگر اين حركات كافي نبود با ورود نظامي مثل ورود نيروهاي قزاق به ايران به بهانه‌هاي واهي اين رفتار را آشكارا انجام مي‌دادند. از طرف ديگر آلماني‌ها براي غلبه بر رقبا و ورود به صحنه سياست ايران از تمام توان خود و از راه‌هاي متفاوت از جمله نفوذ در بين ملي‌گرايان ايران و ايلات و عشاير از طريق مأموران زبده خود استفاده مي‌كردند. آن‌ها حتي براي نيل به اين هدف سعي كردند ايرانيان را با حزب غدر هند، كه تحت استعمار انگلستان بود، مرتبط سازند، كه البته با سيطره بي‌چون‌وچراي انگلستان به جايي نرسيد. البته در تمام اين مناسبات و تحولات داخلي نبايد از قيام مردم عليه استعمارگران غافل بود: امثال قيام تنگستاني‌ها، كه در اين زمينه سعي مي‌كردند كه از توان مالي و نظامي آلمان و عثماني نيز بهره گيرند تا بتوانند در مقابل حريف عرض اندامي كنند. در نهايت مي‌توان گفت كه ورود نيروي سوم در اين دوره با وقوع جنگ جهاني اول و مخالفت صريح و شديد دول روس و انگليس به جايي نرسيد و از سوي ديگر دولت قاجاريه نتوانست همگام با زمان حركت كند و روي پاي خود بايستد. البته وابستگي بعضي رجال ايراني به استعمارگران را هم نبايد فراموش كرد. استعمارگران نيز زماني كه پاي منافع پيش مي‌آمد به راحتي با هم كنار مي‌آمدند و ايران را قرباني مي‌كردند مثل قرارداد 1907.م روس و انگليس كه شامل تقسيم ايران مي‌شد. البته آلمان نيز آن را به رسميت شناخت.

 

--------------------------------------------------------------------------------

پي‌نوشت‌ها

[1]ــ مارتين جي برادفورد، تاريخ روابط ايران و آلمان، ترجمه پيمان آزاد و علي اميد، تهران، موسسه پيك و ترجمه و نشر، 1368، ص30

[2]ــ همان، ص29

[3]ــ ويپرت بلوشر، سفرنامه بلوشر، ترجمه كيكاوس جهانداري، تهران، خوارزمي، ص21

[4]ــ فريدون آدميت، انديشه ترقي و حكومت عصر سپهسالار، تهران، خوارزمي، 1351، ص169

[5]ــ جليل نائبيان، روابط ايران با دول خارجي در دوره قاجاريه، تهران، فردابه، 1372، ص177

[6]ــ سيدمحسن مصطفوي، بيسمارك، تهران، علمي، 1354، ص301

[7]ــ مخبرالسلطنه هدايت، گزارش ايران، قاجاريه و مشروطيت، تهران، نقره، بي‌تا، صص126ــ120

[8]ــ رضاقلي‌خان هدايت، خاطرات و خطرات، تهران، زوار، 1344، ص47

[9]ــ مارتين جي برادفورد، همان، ص60

[10]ــ محمدحسن اعتمادالسلطنه، مرآه البلدان، ج3، تهران، دانشگاه تهران، 1366، ص1781

[11]ــ هربرت فيشر. ل، تاريخ اروپا از انقلاب فرانسه تا زمان ما، تهران، دانشگاه تهران، 1346، صص52 و 51

[12]ــ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي، تاريخ روابط خارجي ايران، تهران، اميركبير، 1369، ص302

[13]ــ جليل نائبيان، همان، ص177

[14]ــ مارتين جي براد فورد، همان، صص44 و 50

[15]ــ چارلز عيسوي، تاريخ اقتصادي ايران، ترجمه يعقوب آژند، تهران، گسترده، 1362، 288

[16]ــ احمد فرامرزي، راه‌آهن اروپا و خليج‌فارس، به كوشش حسن فرامرزي، تهران، داورپناه، 1345، ص29

[17]ــ ژرژ لنجافسكي، سي‌سال رقابت غرب و شوروي در ايران، ترجمه حورا ياوري، تهران، سحر، 1351، ص181

[18]ــ عبدالرضا هوشنگ مهدوي، همان، ص315

[19]ــ جليل نائبيان، همان، ص199

[20]ــ ژرژ لنجافسكي، همان، ص181

[21]ــ مارتين جي براد فورد، همان، ص95

[22]ــ همان، ص99

[23]ــ همان، صص102 و 99

[24]ــ كاسافسكي، خاطرات كاسافسكي، ترجمه عباسقلي جلي، تهران، سيمرغ، 1344، ص219

[25]ــ حسين اردكاني محبوبي، تاريخ موسسات تمدني جديد، ج1، تهران، دانشگاه تهران، 1370، ص414

[26]ــ ميرزاابوالقاسم كحال‌زاده، ديده و شنيده‌ها، به كوشش مرتضي كامران، تهران، فرهنگ، 1373، ص186

[27]ــ اسكندر دلدم، زندگي پرماجراي رضاشاه، ج 3، تهران، گلفام، بي‌تا، ص747

[28]ــ "محصلين ايران در آلمان"، مجله كاوه، سال سوم، ش 26، 1287.ق، ص7

[29]ــ مريم ميراحمدي، "روابط ايران و آلمان در قرن نوزدهم"، مجله تحقيقات تاريخي، سال اول، ش 1، ص105

[30]ــ همان، ص93

[31]ــ مريم ميراحمدي، پژوهشي در تاريخ معاصر ايران، مشهد، آستان قدس، 1366، ص72

[32]ــ مريم ميراحمدي، "روابط ايران و آلمان در قرن نوزدهم"، همان، ص98

[33]ــ احمد علي سپهر، ايران در جنگ بزرگ 1918ــ1914، تهران، بانك ملي ايران، 1366، صص90ــ89

[34]ــ عبدالله مستوفي، شرح زندگاني من يا تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجار، ج 3، تهران، تهران مصور، چاپ دوم، 1343، ص144

[35]ــ احمدعلي سپهر، همان، ص91

[36]ــ ل. ي. ميرشنيكف، ايران در جنگ جهاني اول، ترجمه ع. دخانيات، تهران، فرزانه، چاپ دوم، 1357، ص34

[37]ــ فلوريدا سفيري، پليس جنوب ايران (اس. پي. آر)، ترجمه منصوره اتحاديه (نظام مافي) و منصوره جعفري فشاركي، تهران، نشر تاريخ ايران، 1364، ص40

[38]ــ حسين ملكي، زندگي سياسي سلطان احمدشاه، تهران، اميركبير، 1357، ص239

[39]ــ ژان پير ديرينيك، خاورميانه در قرن بيستم، ترجمه فرنگيس اردلان، تهران، جاويدان، 1368، ص82

[40]ــ احمد احرار، طوفان در ايران، تهران، نوين، 1368، ص108

[41]ــ محمدتقي بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران يا انقراض قاجاريه، ج 1، تهران، اميركبير، 1357، صص22 و 21

[42]ــ حسن سميعي و امان‌الله اردلان، اولين قيام مقدس ملي در جنگ بين‌المللي اول، تهران، ابن‌سينا، 1332، ص43

[43]ــ علي‌اصغر شميم، ايران در دوره سلطنت قاجار، تهران، علمي، 1371، صص560 و 559

[44]ــ حبيب‌الله مختاري، تاريخ بيداري ايران، تهران، دانشگاه تهران، 1326، ص110

[45]ــ كلارمونت اسكرين، خاطرات اسكرين يا جنگ جهاني در ايران، ترجمه غلامحسين صالحيار، تهران، رستم‌خاني، بي‌تا، صص27 و 28

[46]ــ مهديقلي‌خان هدايت، همان، ص275

[47]ــ حسن تقي‌زاده، زندگي طوفان، به كوشش ايرج افشار، تهران، علمي، 1368، ص185

 

    1109 بازديد     5 امتياز     0 نظر


دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال: