باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 41 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
معرفتي زنانه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
درآمدي بر معرفت‌شناسي فيمينيستي


اشاره:

فمينيست مانند بسياري واژه‌هاي ديگر كه از غرب آمده‌اند، مفهوم و معناي اصلي خود را از دست داده‌ و ابزاري‌ شده است براي طرح انديشه‌هاي مختلف و حتي بعضاً متناقض با مفهوم دقيق آن اصطلاح. در اين مقاله به پيش‌زمينه‌هاي فكري و فلسفي فمينيست پرداخته شده و ديدگاه‌هاي مختلف فمينيست‌ها به لحاظ معرفتي مورد نقد قرار گرفته است.

 
   ● نويسنده: عليرضا - قائمي نيا

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

معرفت‌شناسي به بررسي معرفت بشري مي‌پردازد. آيا اصلاً بشر معرفت دارد؟ اگر دارد معرفت او تا چه حدي است؟ دامنه و گستره‌ي معرفت بشري تا چه حدي است؟ انواع معرفت بشري چيست؟ اين‌ها، تنها تعدادي از پرسش‌هايي است كه در معرفت‌شناسي مطرح مي‌شود.

مباحث معرفت‌شناسي، از قديم در ميان فلاسفه‌، مثلاً افلاطون و ارسطو مطرح بوده، اما به صورت شاخه‌اي مستقل از فلسفه در دروه‌ي جديد ظهور كرده است؛ يعني قبلاً مباحث معرفت‌شناسي داخل در مباحث متافيزيك بوده كه از هستي بحث مي‌كرده است؛ ولي از قرون 17 و 18 به بعد مي‌بينيم كه تدريجاً معرفت‌شناسي مستقل از متافيزيك مطرح و تأليفات بسيار زيادي در اين زمينه نگاشته شده است. يكي از كساني كه براي اولين‌بار مباحث معرفت‌شناختي را در جهان غرب بسيار اهميت داد، دكارت است. مباحث دكارت به يك معنا مبدأ همه‌ي اين‌هاست؛ حتي فمينيست‌ها هم به مباحثي كه دكارت مطرح كرد، نظر دارند.

دكارت بحث خود را از اين‌جا آغاز كرد كه “آيا، نسبت به چيزي معرفت داريم يا خير؟”. خود او با روش “شك” شروع كرد كه به “شك دكارتي” مشهور شد. او گفت ابتدا من در همه چيز شك مي‌كنم؛ آيا يك پايگاه مطمئن براي معرفت دارم كه از آن‌جا شروع و تمام معارفم را بر آن مبتني مي‌سازم. دكارت پس از يك‌سري مباحث، نهايتاً به اين نتيجه‌ رسيد كه؛ تنها معرفتي كه مي‌توان از آن آغاز كرد، اين است كه “هستم”. چون “من مي‌انديشم”؛ اين انديشيدن در درون خود “هستم” را دارد؛ چرا كه اگر كسي نباشد، نمي‌تواند بينديشد.

بنابراين “مي‌انديشم، هست” زيربناي فلسفه‌ي دكارت شد؛ نقطه‌ي آغاز و تكيه‌گاهي كه تمام مطالب فلسفه را مبتني بر آن ساخت. دكارت بر اساس همين گزاره “مي‌انديشم، هستم” اثبات وجود خدا و جهان خارج را كه به نظر دكارت مشكوك است، اثبات كرد. او تمام گزاره‌هاي فلسفي را مثل وجود نفس، وجود جهان خارج و وجود خدا را بر اساس همين گزاره اثبات نمود.

 

نقد فردگرايي:

جرياني كه دكارت در معرفت‌شناسي به وجود آورد، بعدها، اسم “فردگرايي” را به خود اختصاص داد. فردگرايي يا (induidualism) مي‌گويد: كسي كه معرفت‌شناسي را عهده‌دار مي‌شود و از معرفت بشري بحث مي‌كند، انساني است كه در گوشه‌اي فارغ از اجتماع و دغدغه‌هاي آن، با خود خلوت مي‌كند و مباحث معرفت‌شناسي را بررسي مي‌كند. او انسان اجتماعي نيست؛ انسان در انزوا است؛ مثل خود دكارت، كه گوشه‌اي را انتخاب كرده بود و فكر مي‌كرد كه مثلاً من هستم، معرفت دارم يا خير؟

فمينيست‌ها اولين كاري كه انجام دادند،‌ اين بود كه در معرفت‌شناسي، فردگرايي را نقد كردند. پرسش اساسي آن‌ها اين بود كه آيا بايد معرفت‌شناس، معرفت انساني را كه در انزوا است، بررسي كند؟ يعني آيا اساساً مي‌توان انساني را از اجتماع جدا كرد، او را به گوشه‌اي برده و معارفش را بررسي كرد و اين پرسش را مطرح كرد كه آيا مثلاً معرفت دارد يا خير؟ مبناي معرفتي‌اش چيست؟ تا‌به‌حال معرفت‌شناسان انسان را مجزا از جامعه و به دور از اجتماع در نظر مي‌گرفتند. به نظر معرفت‌شناسان، انسان سرشتي دارد كه اين جامعه و اجتماعي بودن، براي اين سرشت يك امر عرضي است؛ لذا شما مي‌توانيد انسان را از اجتماع بيرون برده و با فراهم كردن و حالت انزوا و خلوت براي او، معارفش را بررسي نماييد.

فمينيست‌ها مي‌گويند: چنين چيزي ممكن نيست. اصلاً انسان موجودي با سرشت اجتماعي است. معرفت انسان هم،‌ بايد در ضمن اجتماع بررسي شود. نمي‌شود انسان را از اجتماع جدا كرد. انسان چون موجودي اجتماعي است، معرفت او هم در اجتماع شكل مي‌گيرد؛ لذا اولين نكته‌اي كه فمينيست‌ها در مورد معرفت‌شناسي مطرح كردند، اين است كه: ما نمي‌توانيم در مباحث معرفت‌شناسي، انسان را فارغ از اجتماع در نظر بگيريم و آن‌گاه بررسي كنيم كه آيا او معرفت دارد يا ندارد.

انسان اساساً موجودي اجتماعي است و قابل تجزيه از اجتماع نيست؛ وقتي انساني را از حيث فلسفي از جامعه جدا مي‌كنيد، درواقع او، انسان نيست و وجود چنين انساني امكان ندارد. نظير اين بحث در فلسفه‌ي ما براي اثبات وجود نفس است.

ابن‌سينا در بحث اثبات وجود نفس، استدلال‌هايي دارد؛ يكي از آن‌ها “انسان معلق در فضا” است. ابن‌سينا مي‌گويد: انساني را فرض كنيد كه حالت معتدلي دارد؛ نه زياد سردش است و نه زياد گرمش است. حواس او به ديدني‌ها و شنيدني‌ها مشغول نيست و نسبتاً با جهان خارج تماسي ندارد. نگاه نمي‌كند، نمي‌شنود، ولي او را درك مي‌كند كه هست؛ وجود نفسي خود را مي‌يابد. انسان معلق در فضا، يعني انساني كه نسبتاً ارتباط او با عالم خارج قطع شده است. در اين حالت، درواقع به نفس خود توجه مي‌كند و مي‌فهمد كه عنصري به نام نفس دارد.

اين برهان به يك معنا، همان معرفت‌شناسي دكارت است. دكارت نيز، انسان را جداي از جامعه در نظر گرفته و به بررسي معرفت او پرداخت.

به يك معنا، نقطه‌ي اشتراك هر دو اين است كه “به سرشت اجتماعي معرفت” قايل نبودند. مي‌گفتند انسان هويتاً از اجتماع جداست. يك هويت و ذات مستقل دارد و مي‌شود آن ذات را بدون شرايط اجتماعي و سياسي در نظر گرفت و معرفتش را بررسي كرد.

فمينيست‌ها در نقد فردگرايي سبقت نگرفتند. پيش از آن‌ها افراد ديگري به اين نكته توجه كردند كه “معرفت‌شناسي اجتماعي” دارد و فاعل معرفت،‌ انساني است كه در اجتماع زندگي مي‌كند. ولي فمينيست‌ها، نكات ديگري به اين اصل اضافه كردند كه با بقيه تمايز يافتند.

نكته‌ي اصلي كه فمينيست‌ها در مباحث خود دارند، تفاوت “جنسيت و جنس” است. به نظر آن‌ها زن و مرد، يك سري تفاوت‌هاي بيولوژيكي و يك سري تفاوت‌هاي اجتماعي دارند. تفاوت‌هاي بيولوژيكي به جنس (sex) و تفاوت‌هاي اجتماعي به جنسيت (genden) مشهور است. تفاوت‌هاي اجتماعي مثل تفاوت‌ها از لحاظ تقسيم كار؛ تقسيم كارِ موجود در اجتماع، براي مردان يك بخش و براي زنان بخش ديگري قايل است؛ يا از لحاظ پرداخت حقوق كه ميان مردان و زنان تفاوت هست.

در قديم فكر مي‌كردند، تفاوت‌هاي اجتماعي زن و مرد ناشي از تفاوت‌هاي بيولوژيكي آن‌هاست. (فرض كنيد) چرا كارهاي سخت در اجتماع كه از لحاظ فيزيكي سخت هستند و قدرت بدني مي‌خواهد، به مردان سپرده مي‌شود؟ چون مردان از لحاظ بيولوژيكي، توانايي جسمي بيش‌تري دارند؛ يا چرا كارهايي كه ظريف است، به زن‌ها سپرده مي‌شود؟ چون آن‌ها به لحاظ بيولوژيكي، توان انجام كارهاي ظريف را دارند.

بنابراين عموماً جامعه‌شناسان تصور مي‌كردند، تفاوت‌هاي اجتماعي برخاسته از تفاوت‌هاي بيولوژيكي است. فمينيست‌ها اين مطلب را نفي كردند؛ گفتند: تفاوت‌هايي كه جامعه بين زن و مرد به وجود مي‌آورد، برخاسته از تفاوت‌هايي بيولوژيك نيست، بلكه چيزهايي است كه خود جامعه مي‌سازد. جنسيت در واقع برخاسته از تفاوت‌هاي بيولوژيك نيست،‌ بلكه تصويري است كه جامعه از زن و مرد دارد. اين تصوير را خود جامعه به وجود آورده و در تمام شئون جامعه تأثير مي‌گذارد.

فمينيست‌ها،‌ پس از نقد فردگرايي، در گام دوم، تفاوت در جنسيت را هم اضافه كردند. چون فردگرايي مي‌گفت، فاعل معرفت،‌ انساني است كه بيرون از اجتماع است. در نقد فردگرايي مي‌گويند: فاعل معرفت، انسان اجتماعي است. وقتي به تفاوت در جنسيت مي‌رسند،‌ مي‌گويند: جنسيت در معرفت تأثير دارد.

در گام اول، برخي فلاسفه‌ي معاصر با آن‌ها هم‌صدا هستند و مي‌پذيرند كه فاعل معرفت در واقع انسان بيرون از اجتماع نيست. تفاوت فمينيست‌ها با آن فلاسفه در گام دوم است كه قائلند، جنسيت در معرفت تأثير مي‌گذارند. تفاوتي كه زن و مرد در اجتماع دارند، در معرفت تأثير دارد: زن يك نوع معرفت دارد و مرد يك نوع ديگر؛ هيچ فيلسوفي نمي‌تواند به طور كلي از معرفت انسان، بحث كند، اگر توجه نكند كه فاعل معرفت زن است يا مرد؛ چون معرفت آن‌ها تفاوت مي‌كند و در جامعه شكل مي‌گيرد و سرشت دارد. بنابراين آن فلاسفه‌اي كه تا به حال از معرفت بشري بحث كردند و به جنسيت و تأثير آن توجه نكردند، به خطا رفتند. به يك معنا، همه‌ي آن‌ها از اين نكته غافل بودند كه معرفت سرشت اجتماعي دارد.

برخي فمينيست‌هاي افراطي قائلند كه اينان از تفاوت زن و مرد و تفاوت در جنسيت و تأثير آن در معرفت غفلت نكردند، بلكه تمام فلاسفه‌اي كه از معرفت بحث كرده‌اند از معرفت مردانه سخن گفته‌اند. مثلاً افلاطون و ارسطو كه ادعا مي‌كنند از معرفت بشري بحث مي‌كنند، درواقع در طول تاريخ از معرفت مردان بحث مي‌كردند و به معرفت زنانه توجه نكردند. لذا تاريخ فلسفه، تاريخ فلسفه‌ي مردان است. اگر خواسته باشيم، فلسفه‌اي متناسب با معرفت زنانه بنويسيم، كل فلاسفه دگرگون مي‌شود.

آن‌ها شواهدي از آثار فلسفي پيدا كردند. (اين‌كه نگاه فلاسفه به زنان چگونه بوده، آيا زن را موجودي مساوي مرد، مي‌دانستند يا از لحاظ شأن، بالاتر يا پايين‌تر از مردان مي‌پنداشتند) تا بگويند كه وقتي فلاسفه، فلسفه مي‌نوشتند، يا فلسفه‌پردازي مي‌كردند، يا اصلاً به زن توجه نكردند و يا زن را نسبت به مرد پايين دانستند. لذا فلسفه‌ي آن‌ها متمركز بر معرفت مردان بود. با تصويري كه از معرفت‌نشاسي فمينيستي (به صورت فهرست) داريم، تفاوت در جنسيت و اين‌كه جنسيت چگونه در معرفت تأثير مي‌گذارد و دايره‌اش در چه حدي است، تدريجاً روشن مي‌شود. گام اساسي كه فمينيست‌ها بر مي‌دارند، اين است كه نشان مي‌دهند، جنسيت در معرفت‌ تأثير دارد. آن‌ها معتقدند حتي تفاسيري كه بر متون مقدس و نصوص ديني انجام شده، از نگاه مردانه نوشته است. اگر قرار باشد از نگاه زنانه، تفسيري بر نصوص ديني نوشته شود، شكل‌ ديگري پيدا مي‌كند. ما نمي‌توانيم يك نص، يك كتاب يا يك متن داشته باشيم كه جنسيت در آن تأثير نگذاشته باشد. فمينيست‌هايي كه رويكرد مذهبي دارند عموماً به اين نكته قايل هستند كه تفسير مردانه و زنانه از نصوص ديني، فرق مي‌كند. لذا شما در آثار فمينيست‌ها،‌ بخش‌هايي از نصوص مقدس را مي‌بينيد كه به نحو ديگري تفسير شده است كه با رويكرد خوشان متناسب است. آيات و روايات را به گونه‌اي تفسير كردند كه با رويكرد فمينيستي آن‌ها متناسب باشد. نظير اين مطلب را در كتاب‌هاي خانم اِنسي مي‌بينيم. چون آن‌ها قائل هستند در فهم دين و فهم متون ديني، معرفت زنانه با معرفت مردانه متفاوت و جنسيت در آن‌ها تأثير مي‌گذارد.

ادعاي دوم اين‌كه: “معرفت زنانه امتياز ويژه‌اي نسبت به معرفت مردانه دارد”. در واقع ركن اصلي معرفت‌شناسي فمينيستي همين ادعاي دوم است كه تحت عنوان “ديدگاه يا منظر” از آن ياد مي‌كنند. واژه‌ي ديدگاه يا منظر (Stand point) به يك معنا بيانگر مقصود فمينيست‌هاست. ديدگاه، تركيبي است از (ديد+گاه). به عبارت ديگر اين مطلب را مي‌رساند كه فاعل معرفت داراي مكاني است كه از آن مكان حقيقت را مي‌بيند. در واقع از مكان و از افق خاصي شكل مي‌گيرد. واژه منظر هم اسم مكان است و مكان نگاه را نشان مي‌دهد. يعني از آن مكان است كه فاعل معرفت، حقيقت را مي‌بيند. پس آن‌ها معتقدند كه اولاً فاعل معرفت، افق معرفتي خاصي دارد و از افق‌ خاصي حقايق را مي‌بيند و ثانياً افق معرفتيِ زنانه بر افق معرفتي مردانه امتياز دارد؛ يعني زنان از لحاظ اجتماعي در افقي قرار گرفته‌اند كه معرفت آن‌ها نسبت به معرفت مردان متمايز است.

اولين‌بار بحث ديدگاه و تأثير ديدگاه در معرفت توسط ماركسيست‌ها مطرح شد. همان‌طور كه مي‌دانيد ماركسيست‌ها به تفكيك طبقه‌ي كارگر از طبقه‌ي سرمايه‌دار بسيار اهميت مي‌دادند و در واقع تمام بحث‌هاي مطرح شده از سوي ماركسيست‌ها، اطراف اين تفكيك اجتماعي بود.

ماركسيست‌ها، در باب معرفت نيز نظريه خاصي داشتند. به نظر آن‌ها، طبقه‌ي اجتماعي (طبقه‌اي كه فرد در آن قرار مي‌گيرد) به معرفت شكل مي‌دهد. اولاً معرفت طبقه‌ي كارگر با معرفت طبقه‌ي سرمايه‌دار تفاوت دارد. ثانياً به نظر خود ماركس معرفت طبقه‌ي كارگر، امتياز ويژه‌اي بر معرفت طبقه‌ي سرمايه‌دار دارد. آن امتياز از جهت ساختار خاص قدرت جامعه است. در اين ساختار در جوامع سرمايه‌داري افراد سرمايه‌دار كانون قدرت هستند و قدرت به دست آن‌هاست. اما طبقه‌ي كارگر در حاشيه‌ي قدرت قرار دارند. در واقع ركن اصلي قدرت، خودِ سرمايه‌دار است و كارگر صرفاً يك نقش ابزاري دارد اين ساختار در جوامع سرمايه‌داري، به قوام جامعه و ساختار قدرت كمك مي‌كند.

ماركس ادعا مي‌كند كه دليل امتياز معرفت طبقه‌ي كارگر بر معرفت طبقه‌ي سرمايه‌دار آن است كه در اين ساختار قدرت، طبقه‌ي سرمايه‌دار نقش محافظ دارد؛ يعني از وضعيت موجود دفاع و حمايت مي‌كند. ولي كارگر از اين وضعيت دفاع نمي‌كند. بلكه هميشه متوجه معايب آن است. سرمايه‌داري تلاش مي‌كند وجوه مثبت اين ساختار را ببيند و به معايب آن توجه ندارد؛ ولي طبقه‌ي كارگر چون در حاشيه اين ساختار قرار گرفته و هميشه نسبت به وضعيت موجود منتقد است، مي‌تواند معرفت ويژه‌اي را از اوضاع اجتماعي و ساختار قدرت به دست آورد، كه طبقه‌ي سرمايه‌دار نمي‌تواند به آن برسد. در هر حكومتي مخالفان تلاش مي‌كنند معايبي را ببينند كه طرفداران حكومت‌ به آن‌ها توجه ندارند. ماركس نيز مي‌گويد در جامعه‌ي سرمايه‌داري آن‌ها كه طرفدار جامعه‌ي سرمايه‌دار هستند (طبقه‌ي سرمايه‌دار)، معايب اين ساختار را نمي‌بينند ولي افق اجتماعي طبقه‌ي كارگر به نحوي است كه مي‌توانند معايب اين ساختار را ببينند.

فمينيست‌ها گرچه متأثر از مباحث ماركس هستند اما خود آن‌ها در تقرير دليل برتري معرفت زنانه بر معرفت مردانه، اختلاف‌نظر دارند.

ديدگاه آنان را مي‌توان ذيل دو ادعا مطرح كرد:

1. جايگاه و افق فاعل معرفت، در معرفت تأثير دارد.

2. افق معرفت زنانه به ‌گونه‌اي است كه حالت ويژه و ممتازي به معرفت زنانه مي‌دهد.

اشتراك نظر فمينيست‌ها با ماركس در اين است كه همه به نقش جايگاه در معرفت اذعان دارند. همه مي‌گويند معرفت متأثر از جايگاهِ فاعلِ معرفت در اجتماع است.

 

تقرير اول

برخي از آنان هم‌چون ماركس معتقدند كه در جامعه، مردان كانون قدرت هستند و قدرت اجتماعي به دست آن‌هاست و زنان در حاشيه قدرت قرار دارند؛ لذا مي‌توانند حقايقي را ببيند كه مردان از ديدن آن‌ها ناتوانند؛ لذا از اين جهت معرفت زنان، معرفت ويژه و ممتازي است.

 

نقد تقرير فوق:

ممكن است در ساختار قدرت يك عده در حاشيه قرار گرفته‌ باشند، ولي اين الزاماً بدين معنا نيست كه كساني كه در حاشيه قرار گرفتند درك بهتري از وضعيت موجود دارند؛ بلكه ممكن است كساني هم كه در كانون قدرت قرار گرفتند وضعيت اجتماعي را به خوبي درك كنند، به عبارت ديگر وضعيت اجتماعي الزاماً به معناي فهم بهتر نيست و مختص كساني كه در حاشيه قرار گرفته‌اند نمي‌باشد. مثلاً طبقه‌ي سرمايه‌دار دقيقاً مشكلات طبقه‌ي كارگر را مي‌فهمد ولي به لحاظ منافعي كه دارند مصلحت را در آن مي‌بينند كه نسبت به مشكلات طبقه كارگر منفعل عمل كنند. بنابراين دو مسأله را بايد از هم تفكيك كرد:

1. در ساختار قدرت چه كسي بيش‌تر نفع مي‌برد؟ (طبيعي است آن كسي كه در كانون قدرت قرار گرفته است.)

2. چه كسي فهم بهتري دارد؟ (طبيعتاً نمي‌توان اين ادعاي كلي را مطرح كرد كه كساني كه در حاشيه ساختار قدرت قرار گرفته‌اند فهم بهتري از شرايط اجتماعي دارند).

 

تقرير دوم:

دسته‌اي ديگر از فمينيست‌ها در تقريري متفاوت با تقرير اول معتقدند كه زنان در ساختار قدرت داراي نقشي دوگانه هستند. چرا كه زنان هم نقش دروني دارند و هم نقش بيروني؛ در حالي‌كه مردان تنها نقش دروني دارند؛ چرا كه آنان در كانون قدرت بوده و به دنبال حفظ آن هستند. اين تقرير را مي‌توان در خانواده توضيح داد: چون معمولاً خانواده مردسالار بوده و مردان كانون قدرت هستند فقط نقش دروني پيدا مي‌كنند ولي زن نقش مهمي در خانواده دارد. هم نقش دروني است و هم نقش بيروني. نقش دروني او از اين جهت است كه در ساختار قدرت خانواده دخالت دارد و مرد از لحاظ زندگي به زن متكي است و كارهاي مهم او را در درون خانواده، زن انجام مي‌دهد. در حقيقت زن به حفظ نظام خانواده كمك مي‌كند و نقش بيروني او از اين جهت است كه در خانواده‌هاي مردسالار تصميم‌گيرنده اصلي مرد است. دسته‌اي از فمينيست‌ها نظير اين سخن را در مورد نقش زنان در ساختار قدرت مطرح كرده‌اند. به نظر آن‌ها زن از يك جهت به حفظ وضعيت موجود ساختار قدرت كمك مي‌كند. اگر او نباشد ساختار قدرت حفظ نمي‌شود. مردها نيز در قدرت خود، متكي بر زن‌ها هستند و خود زن‌ها هم نقش دروني در ساختار قدرت دارند.

 

نقد تقرير دوم:

نقش بيروني يا دروني داشتن الزاماً به اين منجر نمي‌شود كه به معرفت ويژه‌اي برسيم و هيچ رابطه منطقي ميان نقش دوگانه‌اي كه در اجتماع مي‌بينيم با بهتر بودن معرفت و امتياز داشتن آن وجود ندارد. شايد بتوان گفت اين مهم‌ترين ايرادي است كه نسبت به اين ادعا هست. نكته‌ي ديگر اين‌كه ادعاي كلي آن‌ها اين است كه: افق معرفت زنانه به گونه‌اي است كه معرفت زنانه بر معرفت مردانه امتياز دارد. حال سؤال اين‌جاست كه خود اين معرفت، از افق زنانه حاصل شده است، يا از افق مردانه؟ فمينيست‌ها معتقدند كه هميشه افق اجتماعي در معرفت تأثير دارد. اما آيا اين ادعا محصول افق زنانه است يا محصول افق مردانه؟ اگر محصول افق زنانه هست و نظر آن‌ها هم همين است، اين در باب خودش نوعي مصادره به مطلوب است و معرفتي است كه از افق زنانه به دست آمده است. اگر هم ادعا كنند كه اين معرفت محصول افق نيست بلكه يك حقيقت مربوط به عالم است و به يك ادعاي كلي و مطلق معتقد باشند باز هم در پاسخ بايد گفت پس بعضي از معرفت‌ها قطعاً محصول افق اجتماعي نيست؛ لذا اين ادعا را هم به اين صورت كلي نمي‌توان پذيرفت؛ چرا كه اگر بگويي هر معرفتي در تغيير و تحول است سؤال اين‌جاست كه خود اين اصل كلي كه يك نوع معرفت است آيا خودش در تغيير و تحول است يا نه؟ اگر خودش در تغيير و تحول نيست پس بالاخره يك معرفت پيدا كرديد كه در آن تغيير و تحول وجود ندارد؛ به يك معنا خودشكن است. بنابراين شما نمي‌توانيد ادعاي كلي كرده و بگوييد هر معرفتي دائماً در تغيير و تحول است؛ چرا كه يك معرفت را پيدا كرديد كه در تغيير و تحول نبوده، ثابت است.

 

پي‌نوشت:

مطالب اين مقاله تلخيصي از فصل‌هاي اول، دوم و چهارم كتاب زير است:

Alessanra Tanesini , An Intorduction to Feminist Epistemologier , Blackwell (1999)

 

 

    209 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فمينيسم (99)
●   معرفت شناسي (68)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:12/06/1382

تاريخ شمسی نشر:12/06/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب