چند سالي بعد از فروپاشي شوروي، يك بار خبرنگاري از واتيسلاوهاول، رئيس جمهور وقت جمهوري چك، پرسيده بود: با دموكراتيزه شدن جهان، به نظر مي رسد دودغدغه بزرگ بشر، آزادي و عدالت اجتماعي، از حوزه مبارزات روشنفكري به عرصه چالش هاي حزبي و رسانه اي كشانده شود، با اين حساب، روشنفكران قرن بيست و يكم، براي چه آرمان بزرگي خواهند جنگيد؟ هاول پاسخ داده بود: «شايد بزرگترين آرمان نسل آينده روشنفكران حفظ محيط زيست باشد، در قرن آتي روشنفكران بيش از هميشه دلمشغول محيط زيست خواهند بود.»
پاسخ هاول، البته براي آنها كه در سپهر او زيست مي كنند، بيشتر قابل درك است.
سبزگرايي در كشور ما، اغلب انگاره اي مبهم و لوكس با حوزه در بردارندگي محدود انگاشته مي شود. به عبارت ديگر، حتي براي اغلب دانش آموختگان ايراني مرزهاي تأثير و نفوذ انديشه سبزگرايي مشخص نيست، از سوي ديگر آن را دغدغه اي لوكس مي دانند كه در تعارض با دغدغه بنيادين ديگر، توسعه گرايي است، همچنين اينگونه تصور مي شود كه دغدغه اصلي سبزگرايان، حفظ چشم اندازهاي طبيعي و جلوگيري از آلودگي شهرها و منابع طبيعي، فقط يكي از ده ها وظيفه هر دولت بوده و نيز دلمشغولان آن عرفاً مي توانند گروهي اندك شمار از نخبگان با تفنن ها و دلبستگي هاي خاص خود باشند. اما سبزگرايي به آن مفهوم كه هاول به آن اشاره مي كند، بي ترديد در ذهن روشنفكر مدرن مورد نظر او قالبي از يك بينش تمام را دارد.
بينشي كه مي تواند به ارائه تحليلي جامع و كارآمد از وظايف دولت مدرن و تعاملات اجتماعي شهروند جامعه مدرن بينجامد.
بررسي چارچوب فلسفه سياسي سبزها نيازمند فرصتي فراخ تر است، در اين مجال اما براي تبيين نگاه هاول در اين باره مي توان به موضوع گزارش ويژه امروز اشاره كرد. دكتر روح الاميني مردم شناس محقق و استاد برجسته دانشگاه در گفتگو با همكاران ما از ضرورت جلوگيري از نابودي گويش هاي محلي به عنوان يكي از دغدغه هاي مهم بشر معاصر نام برده است.
اين دغدغه در تفكر سبزها، بخشي از انگاره تنوع زيستي است. برخلاف يكي ديگر از انگاشت هاي نادرست دانش آموختگان ايراني، تنوع زيستي فقط شامل جانداران محيط طبيعي نيست و عناصر و اجزاي خرده فرهنگ هاي بشري را نيز در بر مي گيرد. شايد يكي از دلايل مخالفت هاي شديد طرفداران محيط زيست با بحث جهاني شدن نيز همين باشد. زيرا جهاني سازي به سرعت هويت بومي ملت ها و فرهنگ هاي كوچك را نابود كرده و الگوي فرهنگي «شهروند متوسط جامعه غربي» را به جهان تحميل مي كند.
براي مثال در حالي كه پي دهه هاي گذشته زبان انگليسي به تدريج به زبان دوم بخش قابل توجهي از مردم جهان تبديل شده است، در همين مدت، دست كم پنج هزار زبان و گويش محلي نابود شده است. درباره حجم نابودي گويش هاي محلي در ايران تحقيق جامعي انجام نشده است، اما براساس يك گزارش مورد اشاره پژوهشكده مردم شناسي سازمان ميراث فرهنگي شمار لهجه هاي نابود شده ايراني را مي توان حدود ۱۵۰ گويش برآورد كرد. با نابودي هر كدام از اين گويش ها مجموعه عظيمي از فرهنگ شفاهي و محفوظات ذهني بخشي از بشر نيز به فراموشي ابدي دچار شده است. به واقع، همان كاري را كه زبان انگليسي با جهان كرده، تحميل گويش فارسي تهراني بر گويش هاي محلي ايراني روا داشته است. نكته اين است كه حق حيات حتي براي گويش مهجور فلان روستاي دورافتاده زاگرس مرتفع قائل شدن- نيازمند بستر سياسي و اجتماعي خاصي است كه در آن حقوق فردي از جايگاه بايسته خويش برخوردار باشد.
بديهي است كه كشتزار حاصلخيز خرده فرهنگ ها، جوامع كثرت گرايي هستند كه در آنها امكاني براي غلبه يك فرهنگ مهاجم بر ديگر فرهنگ ها وجود ندارد.
و اين فقط يكي از نكاتي است كه باعث مي شود هاول تأكيد كند حفظ تنوع حيات مي تواند دغدغه شريف همه روشنفكران مدرن باشد.