نظريههاي دين يكسره به دوران پيش از سقراط بازميگردند. نظريههاي جديد تقريبا همگي برخاسته از رشتههاي جديد علوم اجتماعياند: انسانشناسي، جامعهشناسي، روانشناسي و اقتصاد.
نظريههاي مربوط به دوران پيش از علوم اجتماعي عمدتا بيش از آنكه ذاتا تجربي باشند، فلسفي و نظري هستند.
آنچه «جان بيتي» در خصوص نظريههاي انسان شناختي جديد مربوط به فرهنگ مينويسد به طور كلي ناظر به نظريههاي دين و نظريههاي ديگر علوم اجتماعي نيز هست: «... مبناي نخستين آثار انسانشناختي كه در نيمه دوم قرن گذشته به نگارش درآمد، گزارشهاي مبلغان و سياحان قرنهاي 18و19 آفريقا، آمريكاي شمالي و سواحل اقيانوس آرام بود.
البته پيش از آن، گمانه زنيهاي فراواني در خصوص نهادهاي انساني و خاستگاههاي آنها وجود داشت؛ صرفنظر از دورانهاي متقدمتر، در قرن هجدهم، هيوم، آدام اسميت و فرگسن در بريتانيا و منتسكيو، كندروسه و ديگران در اروپا در باب نهادهاي اوليه دست به نگارش زده بودند، اما اگرچه آراء و انديشههاي آنها اغلب برجسته و بينظير بود،ولي اين انديشمندان عالمان تجربي نبودند.
استنتاجات آنها بر شاهد و سندي مبتني نبود كه بتوان آن را در بوته آزمايش قرارداد؛ بلكه آنها بر مبناي اصولي دست به استنباط ميزدند كه عمدتا در فرهنگهاي خاص خودشان نهفته بود. آنها را به معناي واقعي نميتوان فيلسوفان و مورخان(و حتي نه انسانشناسان) اروپا قلمداد كرد.
خاستگاه و كاركرد
يك نظريه دين دست كم به 2 سؤال پاسخ ميدهد: خاستگاه و كاركرد دين چيست؟
اصطلاح «خاستگاه» مبهم و گيجكننده است؛ زيرا ميتواند تداعيكننده سرآغاز تكرار شونده دين و يا سرآغاز تاريخي آن باشد. اين اصطلاح يا ناظر به زمان و محلي است كه دين اولين بار در آن پديد آمده يا اينكه چرا دين در هر زمان و مكاني پديد ميآيد؟
بنابر مشهور، نظريههاي قرن نوزدهم برخاستگاه دين تاكيد داشتند، حال آنكه نظريههاي قرن بيستم عمدتا ناظر بر كاركرد دين بودند، اما در اينجا مراد از «خاستگاه» سرآغاز تاريخي است. نظريههاي قرن 19 دست كم به اندازه خاستگاه تاريخي دين در پي خاستگاه تكرار شونده آن بودند، ولي نه بيشتر از نظريههاي قرن بيستم.
در مقابل، نظريههاي قرن نوزدهم به همان اندازه كه متوجه كاركرد دين بودند، دغدغه خاستگاه دين را نيز داشتند، اما نه كمتر از نظريههاي قرن بيستم. افزون بر اين، سرآغاز تاريخي،كه نظريههاي قرن نوزدهم بدان پرداختهاند، سرآغازي ناظر به زمان و مكاني واحد، نظير باغ عدن نيست، بلكه متناظر با اولين مرحله دين – در هر زمان و هر مكان- است.
بنابراين، حتي سرآغاز «تاريخي» نيز به اندازهاي كه وابسته به زمان خاصي است تكرار شونده نيز هست. مسائل مربوط به سرآغاز تكرار شونده و كاركرد دين به يكديگر مرتبطند و نظريههايي كه صرفاً به سرآغاز تاريخي و يا به كاركرد ميپردازند، انگشت شمارند.
به طور معمول، پاسخ به هر 2دسته از مسائل – خاستگاه دين و كاركرد آن- يك نياز به شمار ميرود كه دين براي پاسخ به همين نياز پديد ميآيد و نظريهها برحسب نوع اين نياز با يكديگر تفاوت دارند.
هر نظريهاي كه صرفاً بر سرآغاز تكرار شونده دين يا بر كاركرد آن تاكيد كند، معمولا سرآغاز و خاستگاه دين را به صدفه منتسب ميكند يا كاركرد آن را امري فرعي برميشمارد. با اين همه، «صدفه» و «فرعي بودن» عملا ناظر به شيوهها و روشهاست و نه اهداف، اما اگر دين، حتي اگر خاستگاه و كاركردش اتفاق و صدفه باشد و مشكلي را رفع نكند، مسلما تداوم نخواهد داشت يا بيشك دائما از نو پديدار نخواهد شد.
با اين همه، خاستگاه و كاركرد، موضوعات مجزايي هستند و بحث كردن بر مبناي رفع صرف يك نياز ومشكل كه بگوييم هدف از پيدايش دين رفع اين نياز ومشكل است، همانا گرفتار شدن در مغالطه تاييد نتيجه است.
هر يك از موضوعات خاستگاه و كاركرد را به 2بخش ميتوان تقسيم كرد:چرا وچگونه دين پديد ميآيد يا عمل ميكند؟ از اين طريق، نظريهها در توضيح اهداف دين، خود به خود شيوهها را تبيين ميكنند. برخي نظريهها به توضيح نحوه پيدايش دين، برخي ديگر به نحوه كاركرد آن و برخي به هر 2 ميپردازند.
در عين حال نظرياتي نيز وجود دارند كه ناظر به هيچيك از اين موارد نيستند. به عنوان مثال، اي.بي.تيلر(1871)، انسانشناس عصر ويكتوريا، كه از قرار معلوم مظهر نظريهپردازان قرن 19به شمار ميرود، (كه برخاستگاه دين تاكيد ميكردند) خاستگاه دين را مشاهدات «انسانهاي اوليه» ميداند، از جمله و بالاخص اينكه انسانهاي اوليه ابتدا اجسادي نامتحرك را مشاهده ميكردند و بعدها آن اجساد در خواب اشخاصي كه فرسنگها از آنها دور بودند، پديدار ميشدند.
«چرايي» خاستگاه، نياز ذاتي توضيح و تبيين اين مشاهدات است كه پيش از آنكه عامل اشاعه آن نياز باشد، عامل بروز آن است. «چگونگي» آغاز، خود مركب از فرآيندهاي مشاهده، قياس و تعميم است.
انسانهاي اوليه در سراسر جهان هر يك مستقل از يكديگر، با اين شيوهها و براي اين منظور دين را پديد ميآورند. بشر در مراحل بعد، دين را از نو ابداع نكرد، بلكه در عوض آن را از نياكان اوليهاش به ارث برد.
دليل اينكه آنها دين را زنده نگه مي داشتند و به آن استمرار ميدادند،آن بود كه دين همچنان نياز درونيشان به تبيين اين قبيل مشاهدات را فرو مينشاند. به همين قياس، دين دچار تحول ميشود.
البته نه به خاطر تحول اين نيازها، بلكه به اين دليل كه مومنان در تلقيهايشان از خدا تجديدنظر ميكنند. دين به علم ميدان ميدهد نه به اين خاطر كه اين نياز تغيير ميكند، بلكه از آن جهت كه علم ابزار بهتر يا دستكم قانعكنندهتري براي رفع آن در اختيار مينهد.
«چرايي» كاركرد همانند چرايي خاستگاه است: ضرورت توضيح مشاهدات.«چگونگي» كاركرد موضوعي است كه تيلر از آن غافل بوده است.
حقيقت
اغلب نظريهپردازان قرن بيستم مسئله حقيقت دين را به مثابه مسئلهاي فراتر از محدوده علوم اجتماعي كنار نهادند (نك سيگال 1989، فصل 7) و در اين ميان جامعهشناسي به نام پيتر برگر استثناست.
نظريهپردازان قرن نوزدهم به كلي نسبت به اتخاذ موضعي در قبال حقيقت بيميل نبودند، اما اساس ارزيابيهاي آنها مباني فلسفي و نه جامعهشناختي بود. آنها به جاي در نظر گرفتن خاستگاه و كاركرد دين جهت ارزيابي حقيقت آن، اين حقيقت را بر مبناي مستقل ارزيابي ميكردند و عنان نظريهپردازي خود را در باب خاستگاه و كاركرد دين به همين استنباطشان سپردند.
آنها بدين طريق، احتمال ارتكاب مغالطه تاريخي يا آنچه من آن را مغالطه كاركرد گرايانه مي نامم، ناديده ميگيرند؛ با اين استدلال كه خاستگاه يا كاركرد دين لاجرم حقيقت آن را رد ميكند.
نظريههاي برخاسته از مطالعات ديني
اساسا 2گونه تقسيمبندي در خصوص نظريههاي دين وجود دارد؛نظريههاي برخاسته از علوم اجتماعي و نظريههاي برخاسته از خود مطالعات ديني.
نظريههاي علوم اجتماعي خاستگاه و كاركرد دين را، غير ديني ميانگارند. نيازي را كه دين براي رفع آن پديد ميآيد، ميتوان تقريبا براي هرچيزي در نظر گرفت. اين نياز را ميتوان مادي- به عنوان مسائل نياز به غذا، سلامتي يا پيشرفت( خوشبختي)-يا غير مادي- مانند نياز به توضيح و تبيين (همانگونه كه تيلر ميگويد)- يا نياز به معناداري(همانگونه كه ماكس وبر ميگويد) دانست.
اين نياز ناظر به افراد يا جامعه است. دين با رفع اين نياز عملا وسيلهاي براي تامين هدفي سكولار را فراهم ميكند.
در مقابل، نظريههاي برخاسته از مطالعات ديني، خاستگاه و كاركرد دين را مشخصا ديني ميدانند: نيازي كه دين براي رفع آن پديد ميآيد، نياز به خداست. طرفداران اين نظريه عبارتند از: ماكس مولر، پي. تيله، گراردوس فان دريو، رافائل پتازوني، يوآخيم واخ و ميرچاالياده.از نظر تمامي اين «دين پژوهان» هدف پيدايش دين (برقراري) ارتباط با خداست.
بسياري از دين شناسان همانند اغلب جامعهشناسان خود را به مسائل مربوط به خاستگاه و كاركرد دين محدود كردهاند و از مسئله حقيقت (دين) دوري گزيدهاند. درست همانطور كه جامعهشناسان مسئله حقيقت دين را به فلاسفه سپردهاند،دين شناسان نيز آن را به الهيدانان( متكلمان) واگذاردهاند.
از نگاه دين شناسان انسانها به داشتن ارتباط با خدا، فينفسه به عنوان يك هدف محتاجند: آنها به ارتباط با خدا نياز دارند؛ چون محتاج ارتباط و مراجعه به خداوند هستند. مراجعه به خدا آرامش روح و منافع ديگري را به همراه دارد، اما با اين حال خود اين مواجهه است كه نياز محسوب ميشود.
اين نياز به اندازه نياز به آب و غذا حياتي و بنيادين است. انسانها بدون آن ارتباط نميميرند، اما زجر ميكشند و به سختي زندگي ميكنند. به دليل (وجود) همين نياز به خدا، هيچ پديده سكولاري نميتواند جايگزين دين شود. تعابير سكولار يا ظاهرا سكولار از دين، ممكن است وجودداشته باشد؛ اما هيچ جايگزين سكولاري براي دين وجود ندارد.
دين شناسان نياز به خدا را نه تنها خاص و متمايز بلكه آن را فراگير ميدانند. آنها براي نشان دادن فراگيري اين نياز به حضور دين حتي در ميان انسانهاي مدرني كه علنا الحاد خود را ابراز ميدارند، اشاره ميكنند.
به عبارت دقيقتر، دو قرائت از يك نظريه ديني واحد وجود دارد: يكي مشكلي است كه هم اكنون بيان كرديم؛ يعني دين ريشه دراشتياق انسانهايي دارد كه در جستو جوي ارتباط با خدا هستند.
نمونه آن الياده است كه بر اشتياق به خدا، يا آن گونه كه خود اشاره ميكند، امرقدسي( مقدس) تاكيد ميكند:«اما از آنجا كه فرد ديندار جز در فضاي آبستن از امر قدسي نميتواند زندگي كند، بايد منتظر مواجهه با شمار انبوهي از شيوههاي تقدس بخشيدن به فضاهاي مختلف باشيم. محلها يا اماكن مقدس جايگاه مواجهه با خدا هستند.»
اماكن مذهبي نظير كليساها و مساجد در نقاطي ساخته ميشوند كه مومنان معتقدند خداوند در آنجا تجلي كرده است. فرض مسلم آن است كه هر جا خداوند زماني تجلي كرده، آن خدا يا حتي اگر رسما حاضر مطلق تلقي شده به احتمال زياد مجددا تجلي خواهد كرد. لحظه يا لحظات مقدس نيز جايگاه (مجال) ديگري براي مواجهه با خداوند محسوب ميشوند.
اسطورهها كه آفرينش را با پديدههاي اجتماعي و مادي توصيف ميكنند، ما را به عصر آفرينش باز ميگردانند؛ يعني زمان مفروضي كه خدا نزديكتر و در دسترستر از هر زمان ديگري بود: اكنون، آنچه «درآغاز» رخ داد، اين بود: موجودات الوهي يا نيمه الوهي در زمين دست به كار زدند... انسان ميخواهد حضور فعال خدايان را بازيابد... زمان اسطورهاي كه به طور متناوب از نو تحقق مييابد، زماني است كه به واسطه حضور خداوند تقديس و تطهير شده است...(الياده،1968 : 92).
اين قرائت از نظريه ديني، مسئله حضور (وجود) خدا را ناديده ميگيرد. اين نظريه صرفا به وجود نياز به خدا و نه حضور (وجود) خدا، پرداخته است. نكته اينجاست كه اگر دين شناسان مدعي باشند كه دين عملا اين نياز را برآورده ميسازد – به چه دليل ديگري آنها از دين طرفداري ميكنند؟- در اين صورت خدا بايد و جود داشته باشد. بنابراين، دين شناسان خود را متكلم نشان ميدهند. باوجود اين، تاكيد(همچنان) بر خود نياز است.
قرائت ديگر؛ يعني نظريه ديني كه «مولر» سر آمد آن است، ريشه دين را نه در نياز به خدا بلكه در تجربه او (خدا) ميداند. هرچند كه تجربه خدا براي اقناع خاطر انسان قابل اغماض نيست، اما ريشه دين در مواجهه ناگهاني و غيرمنتظره با خدا نهفته است، نه در جستوجوي او.
مولر خود به طور مشخص از خورشيد و ديگر پديدههاي سماوي به مثابه محملهايي براي مواجهه با خدا- يا به گفته خودش مواجهه با ذات لايتناهي – ياد ميكند:«بنابراين، طلوع خورشيد كه تجلي طبيعت است، احساس وابستگي ، درماندگي، اميد ، لذت و ايمان را به قدرتهاي برتري كه سرچشمه خردها و حكمتها و منبع كل دين است، در ذهن بشر برميانگيزاند.»اين 2قرائت از نظريه ديني با يكديگر سازگار و هماهنگ هستند.
يك مواجهه اوليه ميتواند نياز به مواجهه با خدا را تحقق بخشد و يك مواجهه اوليه ميتواند سبب طلب مواجهههاي ديگر و بيشتر شود. با اين همه، رويكردها متفاوت است: يكي از نياز شروع ميكند، ديگري از تجربه.
استخراج دين از نياز به خدا، نظريه ديني را با سهولت بيشتري با نظريههاي علوم اجتماعي، كه تقريبا همه آنها همين كار را انجام ميدهند، هماهنگ و دمساز ميكند.