هنگامي که در آغاز ژوئن سال 2002، جورج بوش دوم ، در يک سخنراني در وست پوينت نيويورک اعلام کرد: «اگر ما بخواهيم صبر کنيم تا تهديدها کاملا تحقق پيدا کنند و آنگاه دست به کار شويم ، زمان بسياري را از دست داده ايم ما بايد نبرد را به درون قلمرو دشمن بکشانيم ، طرحهاي مخربش را نابود کنيم و با بدترين تهديدها ، پيش از آن که به مرحله ظهور برسند ، مواجه شويم» کاملا روشن بود که رئيس جمهور امريکا براي جنگي که تدارک ديده در جستجوي توجيه است.
اين توجيه «استراتژي حمله پيش دستانه» (pre-emptive strike strategy) نام گرفت و اندکي بعد ، به عنوان يکي از اجزاي اصلي استراتژي بزرگتري با عنوان «استراتژي امنيت ملي امريکا» منتشر شد. در بخش پنجم استراتژي امنيت ملي که در سپتامبر 2002 از سوي کاخ سفيد منتشر شد، آمده است : «ما بايد از وقوع تهديد، قبل از آن که غيرقابل کنترل شود ، جلوگيري کنيم.
ما بايد تضمين کنيم که تمام توانايي ما در شناسايي تهديدها ، دفاع فعالانه ، دفاع منفعلانه و امکانات ضدتهاجمي در نظام امنيت ملي گرده آمده اند. ما ديگر نبايد در مقابل تهديدها حالت منفعلانه به خود بگيريم و به دشمنان خود اجازه دهيم که اول آنها ضربه را وارد کنند اينک ايالات متحده براي مقابله با تهديدات ، عمليات پيش دستانه (pre-emptive actions) را انتخاب کرده و براي جلوگيري از اقدامات خصمانه دشمنانش ، پيش دستي خواهد کرد.» اندکي پيش از انتشار اين سند، ناظراني که تحولات سياسي خارجي امريکا را دنبال مي کردند، اظهار کردند: به نظر مي رسد امريکا بر آن است محور اصلي استراتژي امنيتي خود را تغيير داده ، به مرحله تازه اي از برخوردهاي جهاني وارد شود. يکي از اين ناظران ، پيتر رايدل ، سرمقاله نويس روزنامه «تايمز» در لندن بود که نوشت : «سخنان جورج بوش نشانه يک تغيير جهت ناگهاني در سياست خارجي امريکاست ؛ سياستي که بيش از 50سال بر روابط خارجي اين کشور حاکم بوده است». در متن استراتژي امنيت ملي امريکا نيز بدين نکته توجه شده است : «در دوران جنگ سرد ، ما از بازدارندگي (Deterrence) پيروي مي کرديم که يک دفاع موثر بود ، اما اينک در مقابل دولتهاي خودسر اين استراتژي کارايي ندارد ايالات متحده مجبور است در مقابل کساني که مي خواهند از سلاحهاي کشتارجمعي استفاده کنند، اقدام کند.» اين رويکرد را آندره بوفره ، رويکرد به «استراتژي اقدام» (Strategy of Action) مي نامد. آندره بوفره در مقدمه «استراتژي اقدام» مي گويد: اگر بخواهيم کاري را عليه ديگران انجام دهيم با «اقدام» مواجهيم و اگر بخواهيم ديگري را از کاري بازداريم ، با «بازدارندگي» مواجه خواهيم شد». او سپس توضيح مي دهد که «در استراتژي بازدارندگي با حدسيات سر و کار داريم ، حال آن که در استراتژي اقدام ، ضروري است که از اطلاعات دقيق و درست مادي و عيني در مورد دلايلي که براي اقدام در نظر گرفته ايم مطمئن باشيم». او سپس مي افزايد: «در استراتژي اقدام بايد دامنه خطا به مراتب کمتر از استراتژي بازدارندگي باشد» چراکه در غير اين صورت ، اين اقدام کننده است که در تله خواهد افتاد و رقيب پيروز خواهد شد. برخلاف آنچه بوفره آورده است ، به نظر مي رسد که امريکايي ها در پيش گرفتن «استراتژي اقدام» دچار خطاهاي بزرگ شده اند و از اطلاعات دقيق برخوردار نبوده اند. بوفره در فصل نخست کتابش مي گويد: «اگر اهداف خود از جنگ را به خوبي مشخص نکنيم ، پيروزي در جنگ بي معنا خواهد بود». اشتباه امريکايي ها درست در همين نکته نهفته است ؛ آنها بر اين تصور بودند که با حمله به عراق به سرعت اين کشور را به اشغال در خواهند آورد و از منافع نفتي و اقتصادي آن بهره خواهند گرفت.
اين هدف مي تواند هدف حقيقي آنها باشد، گرچه در عرصه تبليغات هدف ديگري را اعلام کرده بودند: برچيدن نظام توليد سلاحهاي کشتار جمعي که توسط رژيم صدام برپا شده بود و هر روز توسعه مي يافت». گذشت زمان به خوبي روشن ساخت که هدف تبليغاتي امريکايي ها از جنگ ، هدفي دروغين و نادرست بوده است.
4ماه از پايان جنگ گذشته ، اما هنوز هيچ مدرکي که ثابت کند رژيم صدام به توليد سلاحهاي کشتار جمعي مشغول بوده ارائه نشده و نتايج کميته هاي تحقيق در امريکا و انگلستان نشان داده اند که دولت هاي بوش و بلر در طرح اين مطلب ، واقعيت ها را تحريف و در طرح برخي جزييات بسيار اغراق کرده اند تا جنگ را مشروع جلوه دهند. از اين هدف تبليغاتي که بگذريم ، به هدف پنهان اما واقعي جنگ مي رسيم.
4ماه پس از پايان جنگ و سقوط صدام امريکايي ها نتوانسته اند به حداقل امنيت در عراق دست يابند،سربازان آنها هر روز در کوچه ها و خيابان هاي شهرهاي عراق کشته مي شوند و در راه اندازي صنعت نفت عراق و صادرات آن با موانع بسيار مواجه شده اند. به اين ترتيب روشن مي شود که امريکايي ها در تعيين اهداف حقيقي جنگ به اشتباهات فاحش دچار شده و دامنه خطا را بسيار محدودتر از آنچه واقعا بود، پنداشته اند. اطلاعات سازمان هاي جاسوسي آنها از درون رژيم صدام که از مدتها قبل به آنها وابسته بود ، امريکايي ها را دچار خطاي بزرگ کرده است.
تصور آنها چنين بود که تنها مانع در عراق براي آنها رژيم صدام و طرفداران او هستند و چون بدنه رژيم او سالها پيش ، حداقل از آغاز دهه هشتاد ، به غرب و امريکا وابسته شده بود ، بر اين باور بودند که چنين رژيمي در مقابل حمله آنها مقاومت نخواهد کرد. اين بخش از محاسبات البته درست بود ، اما بخش عظيم تري از واقعيت از چشم آنها پنهان مانده بود. آنها بر اين توهم بودند که مردم عراق پس از سقوط صدام از آنها استقبال خواهند کرد و در تشکيل يک دولت امريکايي در بغداد ياري شان خواهند داد. اينجا بود که امريکايي ها دچار اشتباه شده بودند و از همين بخش بود که ضربه مهلک بر سر آنها فرود آمد.
کن بوث ، يکي از تحليلگران مسائل استراتژيک ، معتقد است که انديشه «حمله پيش دستانه» نظريه اي بود که در اروپاي اوايل قرن بيستم طرفداران بسيار داشت و هر کس مي پنداشت چنانچه از پيش دستي در حمله عليه دشمن استفاده کند ، به پيروزي در جنگ دست يافته است.
از ديدگاه بوث اين نظريه سرانجام به آغاز جنگ جهاني اول انجاميد و فاجعه بزرگي براي بشريت به ارمغان آورد. اينک يک قرن از زماني که سياستمداران اروپايي به «انديشه حمله پيش دستانه» مي انديشيدند، گذشته و اين بار رئيس جمهور امريکا ، در آغاز سده بيست و يکم ، بار ديگر به اين انديشه روي آورده است.
مايکل اليوت ، مقاله نويس نشريه «تايم» ، اندکي پس از سخنراني جورج بوش در وست پوينت نيويورک ، با انتقاد از طرح اين استراتژي نوشت : «در 1837 ، نيروهاي نظامي کانادايي ، يک کشتي امريکايي به نام کارولين را در آبهاي شمال نياگارا مورد حمله قرار داده ، يکي از مسافرانش را کشتند. دولت انگلستان که کانادا را در تصرف خود داشت در پاسخ به اعتراض امريکا اعلام کرد که در اين کشتي ، گروهي از مخالفان دولت انگليس حضور داشتند و نيروهاي انگليسي به خاطر نگراني از تهديد حاميان شورشيان ، براي دفاع از خود به کشتي حمله کرده اند. دانيل وبستر ، وزير خارجه وقت امريکا در نامه اي به همتاي انگليسي خود نوشت : استفاده از حمله پيش دستانه تنها در صورتي قابل توجيه است که تهديد به صورت مستقيم جلوه گر شود ، هيچ فرصتي براي مذاکره وجود نداشته باشد و هيچ وسيله ديگري به جز حمله نظامي براي دفاع از خود موجود نباشد». از ديدگاه مايکل اليوت ، اين نظريه وبستر از آن زمان تاکنون به عنوان يکي از اصول حقوق بين الملل مورد استناد قرار گرفته است.
اليوت سپس ادامه مي دهد که «برخلاف نظر وبستر، جورج بوش اينک بدون ملاحظه شرايط، به استراتژي حمله پيش دستانه توسل جسته و اين امر بسيار خطرناکي است». فصل پنجم منشور ملل متحد ، صراحت دارد که «حق دفاع از خود در منازعات نظامي» ، تنها زماني صادق است که «حمله نظامي انجام گرفته باشد» اما آنچه جورج بوش در تبيين «استراتژي حمله پيش دستانه» مطرح کرده است ، زماني را در بر مي گيرد که حمله کننده ، احتمال حمله از سوي رقيب را داده باشد. اين ديدگاه کاملا برخلاف مفاد منشور ملل متحد است و همين امر است که امنيت ملل جهان را به مخاطره افکنده است.
مايکل اليوت ، در مقاله «اول حمله کن ، سپس دلايل آن را ثابت کن» مي گويد: «اگرچه امريکا در مورد صدام مي تواند به اقدامات او براي گسترش تسليحات کشتار جمعي استناد کند و احتمال آن وجود دارد که پس از حمله بتواند ، خطري را که صدام به وجود آورده براي جهانيان ثابت کند ، اما استناد به اين امر براي حمله پيش دستانه ، ديگران را نيز به چنين امري ترغيب خواهد نمود. در اين صورت چه کسي مي تواند مانع از حمله هسته اي هند به اردوگاه هاي تروريستي در پاکستان شود که آن نيز به سلاحهاي هسته اي مجهز است؟» اينک امريکا هيچ دليلي براي اثبات درستي حمله پيش دستانه در اختيار ندارد و اين استراتژي در نزد افکار عمومي بي اعتبار شده است.
مايکل اليوت در مقاله جولاي 2002 ، نوشته بود: «دولت جورج بوش مي پندارد چنانچه پس از حمله ، دلايل حمله را ارائه کند ، خواهد توانست مشروعيت حمله را با استناد به اصل دفاع از خود ثابت کند» اما اينک که جنگ پايان يافته و هيچ دليلي براي مشروعيت حمله ارائه نشده ، روشن مي شود که استناد به استراتژي «حمله پيش دستانه» تا چه حد خطرناک است.
يک سال پس از انتشار مقاله مايکل اليوت ، جي اف او مک آليستر ، در مقاله اي با عنوان «شما نمي توانيد همه را بکشيد» به بخشي از خطراتي که اين استراتژي براي صلح جهاني به وجود آورده اشاره کرده است ، اما اين مقاله تنها بخشي از فاجعه را بازگو مي کند.