عشق در عين حال برادر، پسر و پدر مرگ است ؛ همان طور که مرگ ، خواهر، مادر و دختر اوست و بدينسان در عمق عشق ، نوميدي ابدي نهفته است و از چشمه اين نوميدي است که اميدواري و تسلي مي جوشد و از اين عشق و عشق باختن است که عشق روحاني و غمناک پديد مي آيد. عشق روحاني ، زاييده غم و مرگ است.
عشق روحاني همان شفقت است و آن که بيشتر شفقت مي ورزد، عاشق تر است. هرچه تقدير و قوانين جهان ، ميان اين گونه عاشقان بيشتر مانع ايجاد کند، بيتابي آنان براي رسيدن به همديگر بيشتر مي شود. اين شفقت مشترک که بدبختي و خوشبختي مشترکشان است ، به عشق شان آب و دانه مي دهد، به گونه اي که از شاديشان رنج مي برند و از رنجشان شاد مي شود.
سعادت والا
اصولا انسان تشنه اين است که مورد محبت و شفقت قرار گيرد. انسان آرزومند است که ديگران در غمها و سختي هايشان هم درد و سهيم باشند.
حال در ميان اين عشقهاي روحاني ، عشق زن هميشه و ذاتا مشفقانه و مادرانه است. زن از آن روي خودش را به عاشقش تفويض مي کند که خود حس مي کند او از درد اشتياق رنج مي برد.
زن گويي مي گويد: «بيا طفلکم ! تو نبايد براي من غصه بخوري» و همين است که مهر او از عشق مرد، مهربانانه تر، ناب تر، بي پرواتر و ماندگارتر است.
وقتي عشق رشد مي کند، اشتياق آتشيني براي رسيدن به کنه و نهايت هرچيز را دربرمي گيرد سپس هرچه بيشتر سربه درون خويش بري ، بيشتر به تهي مايگي خويش پي مي بري و مي بيني آنچه مي انگاشتي ، نيستي و خلاصه آن که لاشيئ و لاوجودي.
چون زير پاي خود را استوار نديدي ، از ته دل بر خودت شفقت خواهي کرد و عشق غمناکي با خويشتن خواهي يافت تا به اين ترتيب مرهمي بر تمام دردها و رنجهايت بيابي.
براي دوست داشتن همه چيز براي شفقت داشتن به همه چيز بايد همه چيز را در دل خود بگنجاني و احساس کني ، بايد به همه چيز تشخص ببخشي و انسان وار کني زيرا عشق آنچه را دوست مي دارد مشخص مي کند و بسان خود مي کند. ما فقط بر چيزي شفقت مي ورزيم که شبيه خودمان باشد و تا آنجا که شبيه ما باشد، دوستش داريم ، عشق هرچه را دوست دارد، عاشقانه مي کند و به شکل خود درمي آورد، به گونه اي که فقط با انسان وار ساختن يک انديشه ، مي توان عاشق آن انديشه شد.
به گفته اونامونو، زماني عشق آنچنان عظيم ، حيات بخش و نيرومند مي شود که همه چيز را دوست بدارد و در اين صورت به همه چيز رنگي از خويشتن مي زند و کشف مي کند که کل هستي شفقت مي ورزد و دوست مي دارد و مي يابد که در کل آنچه را که بايد دوست بدارد، همان است که «خدا» مي ناميم و بدين سان روح به خداوند شفقت پيدا مي کند و حس مي کند که او هم دوستش دارد و بدبختي خود را در آغوش بدبختي بيکرانه جاودانه ، پناه مي دهد.
بدبختي اي که با جاودانه و بيکرانه کردن خود ، بدل به خوشبختي والا مي شود.