فرهنگ ايراني داراي سابقة كهن و درخشان است. از آنجا كه غنا و عمق هر فرهنگي تا حد زيادي بسته به قدمت آن فرهنگ ميباشد، فرهنگ ايراني با سابقهاي طولاني و در مواجهه با تنگناهاي گوناگون آبديده شده و استحكام لازم را بهدست آورده است. اطمينان ايراني از زيربناي فرهنگي خود باعث شده كه او از زمان تشكيل اولين امپراتوري جهان به دست خود تاكنون، از طرح فرهنگهاي ديگر در كنار فرهنگ خود نهراسد. بدين ترتيب، فرهنگ ايراني از تجربيات فرهنگي ديگران، استفاده كرده و به رشد و ترقي خود ادامه داده است.
ايرانيان در مواجهه با فرهنگ اسلامي نيز، به همين شيوه عمل نمودند. آنها هنگامي كه از اصول و ويژگيهاي انساندوستانه و مترقي فرهنگ اسلامي آگاهي پيدا كردند، آن را با آغوش باز پذيرفتند. با گرايش ايرانيان به فرهنگ اسلامي، بر روي ريشه و شجرة طيبه توصيه ــ به عنوان محور فرهنگ اسلامي ــ درختي تنومند بهوجود آمد كه باعث شد فرهنگ و تمدن اسلامي در سراسر جهان گسترش يابد. بدون شك، گسترش فرهنگ اسلامي، مديون استفاده از تجربيات طولاني ايرانيان با فرهنگ بود. بدينگونه عقل ايراني در كنار شرع مقدس، در قرون اولية اسلامي حماسه آفريد و فرهنگ ايراني كه در اين هنگام با فرهنگ اسلامي آميخته بود، مبنايي استوار براي پيشرفت علوم در همة رشتهها پديد آورد. اما متأسفانه بعدها نهتنها بر روي آن درخت تنومند چيزي فزوده نشد، بلكه در بسياري از موارد رشد آن نيز متوقف شد. ركود فرهنگ ايرانيان در قرون بعد، دلايل متعددي داشت كه وجود حكام مستبد و فرهنگستيز از آن جمله است. از زمان ورود اعراب مسلمان تاكنون، فرهنگ اسلامي در ايران با فراز و نشيبهاي گوناگوني مواجه بوده است. هرچند سلسلههاي گوناگون همه شعار اسلام سر ميدادند، در عمل، هيچكدام از آنها نتوانستند يا نخواستند آن فرهنگ و تمدن درخشان اوليه را حفظ كنند و آن را استمرار بخشند. از طرفي، دست به دست شدن سريع قدرت، باعث ميشد كه دستاوردهاي گذشته بر باد رود. حملة مغولها به ايران، از جمله مواردي بود كه ضربة سنگيني به فرهنگ اسلامي وارد كرد؛ اما بهرغم اين فراز و نشيبها، گردبادهاي خشونت و جهالت نتوانستند فرهنگ اسلامي را از ادامة حيات بازدارند.
در زمان صفويه به فرهنگ اسلامي، مخصوصاً شيعي، توجه بيشتري شد. اما اين حكومت نيز نتوانست مباني نظري فرهنگ اسلامي را تبيين كند و الگوي مناسبي از فرهنگ اسلامي در عرصههاي مختلف سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي ارائه دهد. هرچند فرهنگ اسلامي در اين دوره مجالي براي رشد پيدا كرد، اين بار نيز اصول فرهنگ اسلامي و سنّت حقيقي پيامبر(ص) و امامان(ع) براي جامعة ايراني، آنطور كه بايد، جا نيفتاد. از طرف ديگر در همين زمان صفويه بود كه فرهنگ ايراني ــ اسلامي با فرهنگ جديد غرب مواجه شد. با اين حال، چون دولت صفويه در اين زمان قدرتمند بود و مردم آن دوره سخت به آداب و رسوم خويش پايبند بودند، فرهنگ غربي نتوانست بر فرهنگ اسلامي تأثير زيادي بگذارد.
با سقوط صفويه، ايران به ضعف و انحطاط دچار گرديد و اين ضعف عرصة تفكر و فرهنگ را نيز دربرگرفت و اينجا بود كه ايران در دوراني از ركود فرهنگي قرار گرفت و مخصوصاً در دورة قاجاريه ضعف و درماندگي آن شدت گرفت. از آنجا كه در اين زمان نيز مباني نظري فرهنگ اسلامي تبيين نشده بود و حاكمان، روشنفكران و حتي روحانيان، شناخت عميقي از فرهنگ اسلامي نداشتند، فرهنگ اسلامي در مقابل فرهنگ غربي دچار انفعال شد. با شروع نهضت مشروطيت و همكاري علما و روشنفكران، انتظار ميرفت كه فرهنگ صحيح اسلامي جاي خود را در جامعه باز كند، اما انفعال روشنفكرانه از يك طرف و منسجم نبودن روحانيت از طرف ديگر، باعث شد كه همكاري روشنفكران و روحانيان ره به جايي نبرد و بهرغم تحقق بعضي از خواستهاي مردم، فرهنگ اسلامي به عنوان محور حركت مردم مسلمان ايران همچنان ناشناخته و غربي باقي بماند و تلاش بعضي از شخصيتها ــ از جمله آيتالله ناييني ــ براي تطبيق فرهنگ اسلامي بر دستاوردهاي جديد نيز با اقبال مواجه نگردد و چنين شخصيتهايي به انزوا كشيده شوند. بدين ترتيب، انقلاب سياسي مشروطيت، با انقلاب فرهنگي پشتيباني نشد و به تدريج، ضعف فرهنگي جامعه ايران، ضعف در ديگر عرصهها را باعث گرديد.
با روي كار آمدن سلسلة پهلوي، رضاشاه كه ابتدا خود را فردي مذهبي شناسانده بود، به تدريج حملة خشونتآميزش را عليه فرهنگ اسلامي آغاز كرد. او با تفكيك فرهنگ ايراني از فرهنگ اسلامي و تأكيد بر مظاهر فرهنگ غربي سعي ميكرد با فرهنگ اسلامي مقابله كند. كوشش او براي كشف حجاب، نمونة بارز اين سياست است.
پهلوي دوم نيز سياستهاي پدر خود را ادامه داد و تلاشهاي حكومت وي صرف غربي كردن فرهنگ كشور شد. در اين دوران نيز فرهنگ اسلامي مورد بيمهري قرار گرفت و اين اقدامات در بسياري از موارد اعتراض و خشم روحانيت را برانگيخت. نوگرايي و توسعة اين رژيم همه از مدلهاي غربي برگرفته شده بود و سعي در غربي كردن كشور و مقابله با فرهنگ اسلامي، خود يكي از عوامل سقوط اين رژيم بود.
با روي كار آمدن نظام جمهوري اسلامي، توجه به فرهنگ اسلامي در رأس كارها قرار گرفت. اين امر از آنجا اهميت پيدا كرد كه پيروزي انقلاب اسلامي مديون تكيه كردن رهبران آن بر فرهنگ اسلامي بود. بنابراين همچنان كه نظام با تكيه بر فرهنگ اسلامي بر سر كار آمده بود، براي تداوم حيات نيز ميبايست بر فرهنگ اسلامي تكيه ميكرد. بديهي است در جمهوري اسلامي، هدف سياستهاي رسمي تقويت و گسترش فرهنگ اسلامي بوده است؛ اهميت جايگاه فرهنگ اسلامي ــ ايراني در آيندهنگري نظام جمهوري اسلامي و چشمانداز برنامة بيستساله كشور در حدي است كه نه تنها ضرورت ايجاد نقشه راه و مهندسي فرهنگي كشور را رهبري نظام به صراحت و قاطعيت اعلام كرده، بلكه با جديت اجراي اين امر را از مسئولان و متوليان نظام خواستار شده است.
تأسيس نظام فرهنگي كشور، كه مبتني بر فرهنگ اسلامي ــ ايراني ترسيم خواهد شد ضرورت آشنايي با فرهنگ اسلامي ــ ايراني در قلمرو مفهومشناسي با بيان خصوصيات و ويژگيهاي هر يك را نشان خواهد داد.
در اين مقاله سعي شده است مفاهيم، خصوصيات و ويژگيهاي فرهنگ اسلامي كشور بررسي شود. آشنايي با فرهنگ اسلامي تبيين چارچوب نظري را فراهم ميآورد تا براساس آن فرايند شكلگيري مهندسي فرهنگي كشور به محتوايي غني و اصيل اسلامي جامه عمل پوشاند.
فرهنگ
واژة "فرهنگ" در زبان فارسي از واژههاي بسيار كهن است كه نه تنها در نخستين متنهاي نثر فارسي دري، بلكه در نوشتههاي بازمانده از زبان پهلوي نيز يافت ميشود.
اين واژه كه در سدههاي اخير، كمابيش از يادها رفته بود و فقط نامي براي كتابهاي لغت بود، در سال 1314 با بنيانگذاري "فرهنگستان ايران" جاني تازه يافت و با تبديل نام وزارت معارف به وزارت فرهنگ از فراموشخانه ديوانها و كتابهاي لغت به زندگي روزانه پاي گذاشت. چنانكه از اين نامگذاري پيداست، كلمة فرهنگ با توجه به معناي اصلي آن، كه ادب و تربيت باشد، برابر "اِجوكِيشن" (Education) در زبانهاي اروپايي اختيار شد و "فرهنگي" ديگر بار عنوان كساني شد كه كارشان آموزش بود. اما رواج كلمه "كالچر" (Culture) و مفاهيم مربوط به آن، نياز به يافتن برابري را براي آن تجويز كرد و لذا كلمة "فرهنگ" در برابر "كالچر" به كار رفت و "آموزش و پرورش" برابر "اِجوكِيشن" نهاده شد.[1]
ريشة واژة فرهنگ
صورت باستاني فرهنگ در اوستاي كنوني و نوشتههايي كه از فارسي باستان در دست داريم، ديده نشده است. صورت پهلوي آن "فرهنگ" (frahang) است.[2] گمان ميرود كه اين واژه از پيشوند "فر"[3] به معني جلو، بالا و پيش، و "هنگ" ساخته شده باشد. "هنگ" از ريشة اوستايي "ثنگ" يا "سنگ" thang) يا (thanga به معناي كشيدن، سنگين و وزن است.
اين واژة مركب از نظر لغوي به معني بالا كشيدن، بركشيدن و بيرون كشيدن است.[4]
فرهنگ را از نظر لغوي اغلب به معني عقل و دانش به كار بردهاند، اما به معاني مختلف ديگر نيز آمده است، از جمله: نيكويي، تربيت و پرورش، بزرگي، عظمت، بزرگواري، فضيلت، وقار، شكوهمندي، حكمت، هنر، علم، معرفت، علم فقه، علم شريعت.[5]
با توجه به اينكه كلمة "فرهنگ" به جاي كلمه "كالچر" به كار رفته است، لازم است قبل از بيان تعريف اصطلاحي فرهنگ، به واژة "كالچر" اشاره شود.
واژه "كالچر" از زبان كلاسيك و شايد پيش از كلاسيك لاتين ريشه گرفته كه به معناي كشت و كار يا پرورش بوده است. اين كلمه با توجه به اين معني، در كلماتي مانند كشاورزي (agriculture)، باغداري (horticulture)، پرورش زنبور عسل (bee culture) به كار رفته است. مفهوم "كالچر"، ديرگاهي نيست كه در مورد جوامع بشري و تاريخ به كار گرفته شده و احتمالاً در سال 1750.م نخستينبار در زبان آلماني به اين معنا به كار رفته است.
زبانهاي دومانسي[6] و زبان انگليسي، در آغاز جنب و جوش خود تا ديرزماني، واژة "سيويليزاسيون" (civilisation) را به جاي "كالچر" به كار ميبردند. اين اصطلاح به واژههاي لاتين سيوس (Civis)، سيويتاس (Civitas)، سيويليس (Civilis) و سيويليزر (Civiliser) باز ميگردد كه معناي "سياسي" و "شهري" دارند. بدين معنا كه شهروند يك دولت سازمانيافته را در برابر مردم قبيلهنشين قرار ميدهد. واژة "سيويليزاسيون" در لاتين كلاسيك وجود ندارد، چهبسا فرانسوي باشد و از فصل "سيويليزه" (Civiliser) به معناي رسيدن به مرتبة آباداني يا بهرهمند شدن از آن، شهريوار گشتن و برگشتن، گرفته شده باشد!
بدينسان، هر دو اصطلاح "كالچر" و "سيويليزاسيون" از آغاز، انديشه بهگشت و پيشرفت به سوي كمال را به دقت در بر داشته و هنوز نيز اين معنا را در كاربردهاي بسيار، چه عاميانه و چه روشنفكرانه، حفظ كردهاند.[7]
تعريف فرهنگ
در پايان قرن هيجدهم و آغاز قرن نوزدهم كه در كشور آلمان، براي "بازجست" تاريخ و شناخت نژادها و جامعههاي انساني تلاش چشمگيري شد. نخست آرمانها، آيينها و رسمها، هنرها و دانشهاي جامعهها و نژادها را بررسي كردند و سير تاريخ را بر سير تكامل منطبق ساختند، سپس واژة "فرهنگ" را براي روشن ساختن سير تكاملي و تاريخي جامعهها و ملّتها و امور معنوي آنان، و "تمدن" را براي پاسخ گفتن به نيازهاي مادي و امور شهري به كار بردند.[8]
شايد كاربرد دقيق و تعريف مفهوم فرهنگ با تايلور (Tylor) آغاز شد. تايلور در 1871.م فرهنگ را اينگونه تعريف كرد: "فرهنگ، كليّت درهم تافتهاي است شامل دانش، دين، هنر، قانون، اخلاقيات و هرگونه توانايي و عادتي كه آدمي همچون عضوي از جامعه بهدست ميآورد."[9]
فرهنگ به معناي جديد، بيشتر در آلمان به كار رفت و پيشروان آن آدلونگ (Adelung) و هردر (Herder) بودند. هردر فرهنگ را پرورش پيشروندة استعدادها و توانمنديها تعريف كرده و آدلونگ آن را ادبآموزي و پيرايش دانسته است.[10]
آلمانيها، به ويژه بعد از هردر، مفاهيم فرهنگ و تمدن را در برابر هم قرار دادهاند و مجموع دستاوردهاي مادي، آثار فني و اشكال و صور سازمان اجتماعي را كه امكان بروز و تجلي يك جامعه را فراهم ميسازند، تمدن ميخوانند. از نظر آنها، فرهنگ عبارت است از مجموع مظاهر معنوي، آفرينشهاي ادبي، هنري و ايدئولوژي مسلطي كه تشكيلدهندة واقعيت بديع و خاص مردمي در يك دوران ميباشد.[11]
تعريف جديد فرهنگ، پس از آلمان به كشورهاي ديگر راه پيدا كرد. در آغاز كشورهاي ديگر به دليل آلماني بودن آن تعريف، در برابر آن مقاومت ميكردند و دانشمندان و روشنفكران انگليسي، تا جايي كه ميتوانستند با مفاهيم "جامعه" يا "تمدن" مطالب خود را بيان كنند، در برابر اصطلاح "فرهنگ" ايستادگي ميكردند.
فرانسه از انگلستان نيز بيشتر ايستادگي كرد و "تمدن" را، كه گوياي پيشرفت و شهري شدن است، تا همين اواخر بر "فرهنگ" ترجيح ميداد.[12]
در مورد تعريف فرهنگ، ديدگاههاي مختلفي وجود دارد و بنا به هدفهاي مورد نظر، تعاريف گوناگوني از آن ارائه شده است. براي اينكه بيان همة تعاريف فرهنگ، بر پيچيدگي موضوع نيفزايد، به بيان چند تعريف مهم دراينباره اكتفا شده است.
معمولاً دانشمندان، فرهنگ را از دو بعد متمايز مورد توجه قرار ميدهند: الفــ به عنوان واقعيتي عيني، نظير آثاري كه تحقق پذيرفتهاند يا هر آنچه به عنوان حاصل يا نتيجهاي ارائه و كسب ميشود؛ بــ به عنوان واقعيتي كه انسانها با آن زندگي ميكنند، مشاركت در سلسله امور مستمر و باتحرك، هيأتي پرتحرك متشكل از ارزشها.[13]
فرهنگ، بنا به تعريف كروبر (kroeber) و كلوكهون (kulchhohn)، مشتمل است بر الگوهاي رفتاري صريح و روشن يا غيرصريح و ضمني كه به وسيله نمادها و به طريقه نمادي، كسب و منتقل ميشود و تأمل عمدهترين دستاوردهاي گروههاي انساني است و در كارهاي دستي نيز تجسم مييابد. فرهنگ همچنين مشتمل است بر سنن (كه تاريخ گوياي آن است)، انديشهها، به ويژه ارزشهاي وابسته بدان انديشهها، و بالاخره اينكه فرهنگ از جهاتي ميتواند نتيجة اعمال انساني و از جهاتي ديگر عامل شكلدهنده اعمال انساني تلقي گردد.
اين مطلب كه فرهنگ مجموعه رفتارهاي اكتسابي است، بسيار نارساست؛ زيرا فرهنگ به منزلة رفتار يا مطالعة رفتار نيست. فرهنگ از طرفي شامل ايدئولوژي نيز ميباشد كه توجيهكنندة شيوة خاصي از زندگي اجتماعي است و از طرف ديگر شامل يك سلسله اصول كلي است كه توسط آنها هم ميتوان الگوهاي رفتاري افراد را با مشاهده اعضاي گروه استنباط نمود و هم الگوهايي را كه اعضاي گروه، آنها را رفتاري مناسب و مطلوب ميشمارند، تشخيص داد و به شكل تعميمهايي خلاصهشده ارائه كرد.[14]
فرهنگ را به مفهوم عام و خاص نيز به كار بردهاند: فرهنگ در مفهوم عام، روش زندگي كردن و انديشيدن است و از مجموع دانستهها و تجربهها و اعتقادهاي يك قوم حاصل ميشود. فرهنگ، استنتاجي است كه ملتي طي قرنهاي متمادي از دريافتهاي خود از زندگي كرده است. به همين سبب، يكي از موجبات غناي فرهنگ را، درازي عمر صاحب آن ميدانند. زيرا فرهنگ مجموعة ارزشها و آيينهاي خوب است و هرچه زمان بيشتري بر قومي گذشته و فرصتهاي بيشتري در اختيارش قرار گرفته باشد، افزونتر خواهد توانست سرماية معنوي ذخيره كند و آيينهاي بهتر را جانشين آيينهاي بدتر سازد. همچنين هرچه ملّتي بيشتر در معرض نشيب و فراز و تجربهاندوزي قرار گيرد، فرهنگي بارورتر به دست ميآورد.
فرهنگ، بهترين موازين اخلاقي، معتقدات مذهبي، تفكر، آداب و سنن را اخذ ميكند و خود را از آن ميپرورد. فرهنگ، روش زندگي يك قوم را مشخص ميكند. چند قوم با مذهب مشترك يا اصول اخلاقي كمابيش مشترك، شيوة زندگي كردن و انديشيدن مشابه ندارند، زيرا فرهنگ آنها با هم متفاوت است.
در عين حال، فرهنگ محصول كار گروهي و نتيجة كوششهاي همگاني قومي در طي دورانهاي متوالي است. بدينگونه، هر فرهنگ ارزندهاي هزارها و ميليونها خدمتگزار ناشناسي داشته است كه بر روي عشقِ به خوبي و زيبايي و پيشرفت در گمنامي تلاش كردهاند.
همچنين فرهنگ پرورده نميشود و باقي نميماند، مگر در پرتو تحرك. فرهنگ امري زنده است. بنابراين، بايد متحرك و روينده باشد. توقف او، مرگ اوست؛ چه، اگر فرهنگ طبع منعطف و سيال نداشته باشد تا بتواند خود را پيوسته بر نيازها و آرمانهاي دارندة خود منطبق سازد، از پاي درخواهد آمد. همين خاصيت زنده بودن به او جنبة پذيرندگي داده است؛ آغوش پذيرنده دارد و از هر جا، هرچه را كه ماية تقويت و بالندگي خود مييابد، ميگيرد. در مقابل، از خود نيز ميدهد. بدينترتيب با داد و ستد، خود را زنده و شاداب نگاه ميدارد.
فرهنگ، به معناي خاص، به سرماية معنوي يك قوم گفته ميشود، و همة آثار ادبي، هنري و فكري را در بر ميگيرد؛ همه آنچه از درون او سرچشمه گرفته، و در برون تجلي خود را در "سازندگي" يافته است. اين سازندگي، اگر بيشتر متوجه برآوردن حوايج مادي و جسماني اجتماعي باشد، نام تمدن به خود ميگيرد و اگر بيشتر ناظر به اقناع نيازهاي معنوي و غيرانتفاعي و تقديمنشدني او باشد، به نام فرهنگ خوانده ميشود، ولي اغلب، اين دو با هم پيوستگي دارند.
فرهنگ نشانة كار و انتخاب است. انتخاب؛ يعني به آنچه هست قانع نبودن و بهتر جستن. ازاينرو فرهنگ جنبة كيفي دارد، نه كمّي. نابجا نخواهد بود اگر انسان را در يكي از تعريفهايش "موجود فرهنگي" بخوانيم. موجود فرهنگي كسي است كه در زندگي به سطح و به آنچه برآورندة حوايج اوليه است، اكتفا نميكند و طالب عمق و زيبايي نيز ميباشد. اين عمق در چيست؟ جستن چيزي در وراي آنچه به وسيلة حواس درك ميشود، مثلاً انسان از منظرة يك كوه يا يك درخت به وجد ميآيد، ولي به همين اكتفا نميكند و درصدد برميآيد كه از چوب اين درخت كشتي بسازد و باز قدمي ديگر از اين دورتر ميرود؛ يعني ميكوشد تا اين كشتي را به طرز زيبايي بسازد.
از سوي ديگر به كمك فرهنگ است كه زمان گذشته به حال پيوند ميخورد و دنياي حال كه حالت سطح دارد، عمق پيدا ميكند. پس حاصل فرهنگ اين ميشود كه انسان برگزيدهتر، بارورتر، و بيشتر زندگي كند. انسان بيشتر با كمك تاريخ، ادبيات و هنر به گذشتههاي دور ميرود و نيز با ايجاد آثاري كه گمان ميكند بعد از او بر جاي خواهد ماند، حيات خود را در آينده ميگستراند و بدين طريق با مشكل "گذرندگي" حيات مقابله ميكند و خود را در گذشته و آينده حاضر ميبيند. به طور كلي، بهترين تجلي آرزوي "خلود"، "يادگار" و "پادزهر گذرندگي" در فرهنگ است.
ما وقتي از فرهنگ گذشته يا ميراث فرهنگي ملّي سخن ميگوييم، بايد دو مسأله را معين سازيم: يكي اينكه آن ملت در طي تاريخ چه راه و رسمي در زندگي پذيرفته، ديگر اينكه چه آثاري به منظور گشايش و عمق زندگي به وجود آورده است.[15]
فرهنگ نه علم و فن خاص، بلكه نتيجه و چكيدة علمها و فنهاست و چون بازتاب احساس لطيف و آموختههاي مشترك از زندگي است، زبان عام انسانها قرار گرفته و مردم را از طريق آنچه بيشتر به هم نزديكشان ميكرده به هم پيوند داده است.[16]
با توجه به تعاريف فرهنگ و وسعت قلمرو و تنوع كيفي و كمّي پديدهها، نميتوان همة آنها را در يك رديف قرار داد. بدينلحاظ فرهنگ را به فرهنگ مادي و فرهنگ غيرمادي تقسيم كردهاند.
فرهنگ مادي به مجموعة پديدههايي اطلاق ميگردد كه محسوس و ملموساند و اندازهگيري آنها با موازين كمّي و علمي ممكن است مانند: فنون، ابزارهاي توليدي و كاربردي، داروهاي شيميايي، فنون پزشكي، وسايل موتوري، ابداعات برقي و... .
فرهنگ غيرمادي به موضوعات و مسائلي گفته ميشود كه ممكن نيست آنها را با موازين كمّي اندازهگيري كرد و به آساني نميتوان آنها را مقايسه و ارزيابي نمود، مانند: معتقدات، ضوابط خويشاوندي، زبان، هنر، ادبيات و رسوم كه درواقع هويت فرهنگي يك جامعه ميباشد و بالطبع از دست دادن يا به عاريت گرفتن آن، ضايعهاي است كه قوميت يك گروه اجتماعي را تهديد ميكند. اين در حالي است كه فرهنگ مادي را ميتوان و بايد با گرفتن از فرهنگهاي ديگر توسعه داد و غني ساخت. (بعضي تقسيمبنديها، فرهنگ غيرمادي را "فرهنگ" ناميده و مطالعة آن را كار مردمشناسي دانسته و فرهنگ مادي را "تمدن" ناميده و تحقيق دربارة آن را موضوع جامعهشناسي دانستهاند.)
البته در مجموع نميتوان فرهنگ مادي و غيرمادي را از يكديگر مجزا ساخت. هرچند به هم پيوستگي فرهنگ مادي و غيرمادي بهظاهر مشخص نباشد، اين پيوند و تأثير مستقيم يا غيرمستقيم به تدريج و با توجهي اندك برملا ميگردد، به عنوان مثال: ويراني قنات نه تنها به بنية اقتصادي و اجتماعي جامعه لطمه ميزند، بلكه سنّت اعتقادي و باورهاي قومي را نيز دستخوش تزلزل ميسازد.[17]
در اين اواخر، فرهنگ به صورت مفهوم اصلي انسانشناسي اجتماعي درآمده و معني بسيار وسيعتري پيدا كرده است. از اين لحاظ مهمترين تعريف متعلق به مالينوسكي (Malinoski) است كه فرهنگ را مشتمل بر افزار، كالاها، فرايندهاي فني، عقايد، عادات و ارزشهاي موروثي، ميداند. او ساخت اجتماعي را نيز در داخل مفهوم فرهنگ جاي ميدهد، زيرا معتقد است "ساخت اجتماعي را حقيقتاً نميتوانيم بشناسيم مگر اينكه آن را جزئي از فرهنگ به شمار آوريم." مالينوسكي در يكي از مقالات خود نيز اين نظريات را تكرار كرده و نوشته است: "فرهنگ كل جامعي است، مشتمل بر افزار (Artefact) و كالاهاي مصرفي، منشورهاي قانوني (titutionalcons charters) براي گروهبنديهاي اجتماعي گوناگون، عقايد و پيشههاي (cralt) انساني و معتقدات و رسوم."
به نظر او "واقعيت اساسي فرهنگ، به صورتي كه تجربهاش ميكنيم و در آن زندگي ميكنيم و به صورتي كه ميتوانيم با ديدهاي علمي به مطالعهاش بپردازيم، عبارت از سازمانيابي موجودات انساني در گروههاي پايدار است." مهمترين خصيصة استفادة مالينوسكي از اين واژه، درك او از فرهنگ به عنوان كل يكپارچه است كه در داخل آن، مطالعة كاركردهاي اجزاي مختلف (نهادها) ممكن ميباشد.[18]
به هر حال در تعريف فرهنگ، نظريات و پندارها متفاوت است. عدهاي علوم و دانشهاي بشري را فرهنگ دانسته و عدهاي ديگر بر آداب و رسوم يك قوم، نام فرهنگ نهادهاند و در اين تفاوت پندارها و برداشتها، گاهي آنچه در نزد اديبان، فرهنگ و امور فرهنگي قلمداد ميگردد در نزد قوة ذهن عالمان يا فلاسفه، امري غيرفرهنگي به شمار ميرود؛ چرا كه فرهنگ در مقام تعريف بيشتر امري اعتباري و قراردادي است، به گونهاي كه هر كسي از ظن خويش آن را تعريف نموده است.
بنابراين، براي گريز از گيرودار تفاوت پندارها و به دور از هرگونه تخصصگرايي در تعريف فرهنگ، با مطالعاتي كه در اكثر تعاريف انجام گشته، سعي شده است تعريفي از فرهنگ ارائه شود كه تا سرحد امكان بيان جامعي از مفهوم واقعي فرهنگ باشد. با اين قصد و نيت فرهنگ عبارت است از: مجموعه عقايد، سنتها، آداب و رسوم و ارزشها كه داراي خصوصيات و مشخصات زير باشد: 1ــ فراگير و مورد پذيرش عامه مردم باشد؛ 2ــ براي پذيرش و قبول آن به استدلال و مجادلة علمي و چون و چرا نيازي نباشد؛ 3ــ محو و ايجاد آن نيازمند گذر زمان باشد؛ 4ــ در يك زمان و مكان و شرايط خاص ايجاد و حادث نشده باشد؛ 5ــ در بستر زايش و ايجاد، داراي علل و عوامل مختلف، گاهي متضاد باشد؛ 6ــ در بين دارندگان و قائلان به آن نوعي همدلي، همرنگي و الفت ايجاد كند (هويت مستقل فرهنگي).[19]
تفاوت فرهنگ و تمدن
با توجه به اينكه مفهوم فرهنگ همواره با مفهوم تمدن همراه است، بنابراين هرجا كه بحثي از فرهنگ يا تمدن پيش ميآيد، ناگزير در كنار يكي بايد به ديگري هم اشارهاي شود. با توجه به تعاريف گوناگون فرهنگ، شايد از مقايسة آن با تمدن بتوان مفهوم آن را روشنتر بيان كرد.
آنچه در نگاه نخست به نظر ميآيد، فقدان تمايز بين فرهنگ و تمدن است و معمولاً در عبارتها هم اين دو به صورت مترادف به كار ميروند؛ به ويژه در تاريخ تمدن هرجا سخن از تمدن است مراد از آن فرهنگ ميباشد و در محاورات سياسي و اجتماعي نيز اين دو كلمه به جاي يكديگر مينشينند. لكن پس از تدقيق در مييابيم كه اين دو واژه داراي حوزة معنارساني مستقلي هستند؛ اگرچه به صورت وامگيري به جاي يكديگر بنشينند. حتي در عرف نيز در همه جا اين دو كلمه به جاي يكديگر به كار نميرود. مثلاً اگر قومي از ميزان نسبتاً بالايي از رشد توليدات صنعتي و مظاهر شهري بهرهمند باشد، ولي از نظر اخلاق اجتماعي و فردي و مناسبات انساني فيمابين، در حد ابتدايي قرار داشته باشد، به آن قوم نسبتِ "بافرهنگ" داده نميشود، در حالي كه كلمة "متمدن" در اينجا صادق است.[20]
با همه پيوستگي فرهنگ و تمدن، دو تفاوت در ميان آنها وجود دارد: نخست آنكه تمدن بيشتر جنبة عملي و عيني دارد، و فرهنگ بيشتر جنبة ذهني و معنوي؛ به گونهاي كه هنر، فلسفه، حكمت، ادبيات و اعتقادات در قلمرو فرهنگ هستند، در حالي كه تمدن بيشتر ناظر به رفع حوايج مادي انسان در اجتماع است. ميتوان براي مثال مجسم كرد كه انسان از چوب كشتي ميسازد يا از معدن فلز استخراج ميكند و آن را براي ساختن ابزار به كار ميبرد؛ اين تمدن است. اما در عين حال قدمي از اين فراتر مينهد؛ يعني ميكوشد تا اين كشتي را به سبكي خاص و طرزي زيبا بسازد. يا چيزي كه از اين فلز پديد ميآورد، شكل هنري داشته باشد؛ اين فرهنگ است. معماري، از نظر آنكه زيبايي و ظرافت تخيلي دارد، جزء فرهنگ به شمار ميرود، ولي از آنجا كه اطمينانبخش و محكمكنندة سرپناه ميشود و به آسايش زندگي كمك ميكند، در قلمرو تمدن است. قانون، تمدن است در آنجا كه نظم اجتماعي را موجب گردد و فرهنگ است در آنجا كه واجد باريكبيني هنري و آموختههاي انساني است. دوم آنكه تمدن بيشتر جنبة اجتماعي دارد و فرهنگ بيشتر جنبة فردي. تمدن تأمينكننده پيشرفت انسان در هيأت اجتماع است؛ فرهنگ گذشته از اين جنبه ميتواند ناظر به تكامل فردي انسان باشد.[21]
فرهنگ به فهميدن، دريافتن، انديشيدن، ژرفبيني و آگاهي به امور ربط پيدا ميكند و ديررس، ديرياب، روينده، عميق و پايدار است. ولي تمدن به امور سطحي و زودگذر و آني زندگي وابسته است و بيشتر جنبة اكتسابي و تقليدي دارد؛ زودرس، زودياب و معمولاً پايدار و تغييرپذير است.[22]
فرهنگ و تمدن در برداشت امريكايي ــ انگليسي مترادف يكديگر به كار ميروند، در حالي كه در برداشت ديگر، مفهوم فرهنگ با تأكيد بر جنبههاي عقلانيت آن به كار ميرود، به خلاف تمدن كه بيشتر بر مظاهر مادي فرهنگ اطلاق ميگردد.
كشورهاي اروپايي، به ويژه آن بخش كه مدتها تحت سيطرة علمي و فرهنگي اسلام بر سر برده، خواه ناخواه از فرهنگ "فراشمول" و "فراماده" اسلام متأثر گرديدهاند و تعاليم اسلامي خواسته يا ناخواسته خميرمايه اصلي معرفت حكما و فلاسفه آنان، چه در درون حاكميت اسلام در آن سرزمينها و چه پس از آن، را شكل داده است و ازاينرو ديده ميشود كه كانت، ماكس وبر، گوته و نيز ماركس (در اواخر عمر فلسفي خود) بر ابعاد مادي فرهنگ نسبت به جنبههاي عقلانيت آن تأكيد كمتري داشتهاند و بر همين پايه، تمدن نيز، كه وجه حصوليافته و قوههاي بهفعليترسيده و استعدادهاي بهثمرنشستة فرهنگ ميباشد، از منظر اين عده معناي متمايزتري يافته است، در مقابل كساني هستند كه فرهنگ را با تأكيد بيشتري بر ابعاد مادي آن معنا كردهاند.
در كنار اين دو برداشت، نگرش ديگري به تمدن نيز هست و آن "تمدن تاريخي" است. در اين برداشت از تمدن است كه وجة عام آن در بشريت لحاظ ميگردد و نه امتيازهاي امنيتي يا منطقهاي، و تمدن، مجموعهاي از ساختهها و تجربيات انسان در مراحل گوناگون ميباشد. در اين صورت جدا كردن تمدن چيني، ايراني، هندي، اروپايي و... از يكديگر بيمعناست. در اين ديدگاه فرهنگ به مفهوم "تجلي وجدان جمعي قوم خاص است كه از گذشتة تاريخ به ميراث رسيده است." و به ديگر بيان، فرهنگ به معناي چگونه زيستن و چگونه انديشيدن هر قوم، و تمدن به معناي چگونه بودن و "هستن" بالفعل هر قوم و در مجموع "هستن جمع انساني" است كه در چنين برداشتي هيچگونه تضادي بين تمدنها به وجود نخواهد آمد.[23]
به طور كلي مفهوم فرهنگ وسيعتر و قديميتر از تمدن است. بشر پيش از اينكه بر اثر شهرنشيني به تمدن دست يابد، فرهنگي داشته است و نشانهاش همين آثار هنرياي ميباشد كه از او بهدست آمده است و تاريخشان به چندين هزار سال پيش از شهرنشيني ميرسد. بنابراين، همانگونه كه متمدن بيفرهنگ داريم، بافرهنگ بيتمدن نيز وجود داشته است.[24]
تمدن نيازمند فرهنگ است. زيرا تمدني ميتواند پايدار و سازنده باشد كه بر فرهنگ آن ملت استوار باشد. به عبارت ديگر تمدن بايد پشتوانهاي از فرهنگ ملي داشته باشد تا پايدار و سازگار با طبع آن ملت باشد. فرهنگ سازندة تمدن است، اما تمدن فقط ميتواند جلوهگاه فرهنگ باشد نه سازندة آن.[25]
هرچه كه جامعة بشري پيشرفتهتر شده، آميختگي فرهنگ و تمدن در آن بيشتر گرديده است. در چنين جامعهاي، فرهنگ از انحصار افراد زبده و نخبه بيرون ميآيد و كموبيش به همة مردم راه پيدا ميكند. فرهنگي كه در گذشته زينت فرد بوده است، جنبة عمومي به خود ميگيرد و در راهبرد مطلوب زندگي اجتماعي به كار ميافتد.[26]
فرق ديگر فرهنگ و تمدن در اين است كه ممكن است شياي جزء فرهنگ يك ملت باشد، اما در عين حال براي ملت ديگر جزء تمدن آنها باشد. به عنوان مثال ماشين براي كشورهاي اروپايي جزء فرهنگشان شده است و براي ملتهاي شرق تمدنشان را ميسازد و هنوز راهي در فرهنگ آنان بازنكرده است.[27]
بر حسب شيوههاي توسعه نيز بين فرهنگ و تمدن تمايز قائل شدهاند: تمدن به معناي "فنون" فرابشري پيوسته و جمعي، و مستعد روشهاي تعميمپذير و توانا به انتشار جهاني است و حال آنكه فرهنگ به معناي "ابتكار و آفرينندگي" به تفرق روي ميدهد و مستعد روشهاي تعميمپذير و همچنين انتقالپذير نيست.[28]
در بحث تمايز بين فرهنگ و تمدن (با هر نگرشي) با چند ديدگاه روبهرو ميشويم: الفــ فرهنگ، وجة معنوي متعالي زندگي اجتماعي انسان است؛ و تمدن وجة مادي و پذيرهشدههاي لمسشدني جامعه؛ بــ فرهنگ، وجة فعال رشد و پرورش فكر است و تمدن، صورت تثبيتشدة وجة ايستاي فرهنگ؛ جــ فرهنگ، نوع شكلگيري اخلاقي، عقلي و روحي فرد و تبلور آن در تربيتيافتگي، وضع قوانين، و آداب و رسوم اجتماعي يك قوم يا اقوام منطقة خاص جغرافيايي است كه از نظر دين، مليّت و زبان با هم اشتراك دارند؛ و تمدن يعني كيان بزرگ و فراشمول فرهنگي كه به مثابة لاية جوّي پهناوري تمامي اقوام و ساكنان ناحية وسيع جغرافيايي را به نحوي تحت پوشش بگيرد كه همگي با هر نوع اختلافي در اجزاي فرهنگ، آن كيان را پذيرفته باشند؛ مانند اسلاميت، آريايي و... .
نكتة مهم در اينجاست كه در مشرب امريكايي، تفاوت فرهنگ و تمدن بيشتر از نوع "ب" است؛ زيرا آنان در اصل و ريشة مفهومي تفاوتي بين اين دو نمييابند و دانشمندان آلماني و ايراني عموماً به دو نوع "الف" و "ج" باور دارند.[29]
با همة اينها، كساني بودهاند كه با فرهنگ به عنوان اشتغالات معنوي و تمدن به عنوان پيشرفت مادي مخالفت كردهاند كه از جمله آنها هردر است. او به انكار دوگانگي ميان فعاليت "مادي" و "معنوي" برخاست. بنابر ديدگاه او مصنوعات همانقدر جزء فرهنگ محسوب ميشوند كه انديشهها، اعتقادات و ارزشها. فرهنگ دربرگيرندة همه فعاليتهاي مبتكرانه انساني است، هم آنچه "انجام ميدهد" و هم آنچه "ميانديشد".[30]
جهانبيني، اصول و ويژگيهاي فرهنگ اسلامي
اسلام طرز تفكر مخصوص به خود را دارد و به مسلمانان جهانبيني خاص خود را ميآموزد تا عقايد، اعمال و اخلاق آنان براساس آن جهانبيني ساخته شود و رنگ اسلامي به خود بگيرد. لذا اسلام براي هر يك از مفاهيم تفسير مخصوص خود را ارائه ميدهد.
1ــ آفريدگار جهان: دين اسلام، دين تسليم در مقابله الله ميباشد. الله آن واقعيت متعالي است كه همة مراتب ديگر واقعيت از او نشأت ميگيرد و همه چيز به او بازميگردد؛ زيرا الله مبدأ، خالق، حاكم، حافظ و غايت هستي است. اسلام به فضل همين تسليم به صلح و سلام نيز دست مييابد. اسلام چيزي نيست جز زندگي كردن مطابق خواست و مشيت الله براي حصول به صلح و سلام در دنيا و سعادت و فلاح در آخرت.
اسلام بر اين واقعيت تأكيد ميكند كه الله "احد" است. به همين دليل حقيقت اصلي و مركزي اسلام در شهادت دادن به "لاالهالاالله" نهفته است كه از جمله به معناي تصديق وحدانيت الله است و اينكه هيچگونه شبيه و شريكي براي او وجود ندارد. اين اعتقاد به حدي در اسلام اصلي و اساسي است كه خداوند همة گناهان به جز "شرك" را خواهد بخشيد.
اين تصوير موحدانه و توحيدگرايانه كه در اسلام ارائه شده است، شامل كل تاريخ بشريت نيز ميشود. به يك معنا، اسلام از ابتداي خلقت بشريت وجود داشته است. آدم ابوالبشر كه به سبب همين واقعيت به وحدانيت الله شهادت داد، مسلمان بود. اين وحدانيت، به سبب سرشت انسان كه نيسان و فراموشكاري است، به تدريج فراموش شد. اما خداوند پيوسته پيامبراني براي تجديد و تكرار پيام وحدت و تذكر دادن انسان به يگانگي خداوند احدِ واحد ميفرستاد. ازاينرو سلسلهاي از انبيا مبعوث شدند كه گرچه ادياني با نامهاي مختلف آوردند، به عميقترين معنا مسلمان بودند. به همين دليل قرآن از ابراهيم با عنوان مسلمان ياد كرده، در حالي كه او چند هزار سال پيش از پيامبر اسلام ميزيسته است.
از طرف ديگر، اسلام دين نهايي يا خاتم اديان است. پيامبر اسلام "خاتمالانبياء" ميباشد و چهارده قرن تاريخ بشر صدق اين مدعاي اسلام را تأييد كرده است. از رحلت حضرت رسول اكرم(ص) تاكنون هيچ دين عمده يا ديني كه با اديان پيش از اسلام، همچون مسيحيت، يهوديت و آيين زرتشتي و نظاير آن قياسشدني باشد، بر صفحة زورگار ظاهر نشده است. گاهاً جنبشهايي ديني در اينجا و آنجا روي داده، يا شاخهها و شعبههايي از تلاقي دو دين ظاهر شده (مانند آنچه در هند ظاهر شد)، اما هيچ پيامبري همچون پيامبر اسلام و هيچ پيام جهاني و حياتي نظير اسلام از قرن اول هجري به اينسو ظهور نكرده است. بنابراين اسلام دين نهايي و آخرين دين بزرگ جهان است. اين دين با كاملترين، جامعترين و مانعترين شكل بيان مفهوم توحيد و با اعمال و اطلاق آن بر همة وجوه زندگي بشر، به يك معنا همانا كمال پيام وحدت يا توحيد است. به همين دليل آخرين آيهاي كه بر پيامبر اكرم(ص) نازل شد و آن حضرت در خطبة حجةالوداع آن را چند بار تكرار كرد اين ميباشد: "اليوم اكمت لكم دينكم و اتممتُ عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً." (مائده/3)
بنابراين اسلام از يكسو ديني است كه ازلي و سرمدي است؛ هميشه وجود داشته است، در طبيعت و ذات اشيا سرشته است؛ و دعوتكننده به وحدت يا توحيدي است كه همة انبيا طي تاريخ براي ابلاغ و اعلام آن مبعوث شدهاند و از سوي ديگر ديني نهايي و خاتم زنجيرة طولاني دعوت انبياست. اين مفهوم از دين اسلام، براي فهميدن اين دين در بستر تاريخي آن فوقالعاده اهميت دارد؛ زيرا در حالي كه بيشتر اديان ديگر خود را يا بر شخص مؤسس يا پيامبر، يا همچون مسيحيت بر يك رويداد تاريخي خاص، و يا چون يهوديت بر يك قوم مشخص تاريخي مبتني كردهاند؛ اسلام خود را نه بر رويداد تاريخي خاص استوار كرده است، نه بر پيامبري خاص و نه بر مردمي خاص. اسلام بر وحدانيت حقيقت مطلق ــ الله ــ واقعيت مطلق و سرشت ازلي و سرمدياشان، يعني همه بشريت مبتني ميباشد، نه بر قوم خاص مثل اعراب، ايرانيان و تركها و نه بر يك حادثة خاص.[31]
2ــ جهان: براساس خداشناسي اسلامي، جهان مخلوق واحد و مستقلي است كه سرشار از زندگي و زيبايي ميباشد و با توجه به كمالات خداوند، نظم و هماهنگي بر همه جاي آن حكومت ميكند و سير تكاملي دارد و براساس حق و عدالت استوار شده است.[32] به يك معناي ژرف ميتوان گفت كه كل طبيعت "مسلمان" ميباشد؛ يعني خود را تماماً تسليم خدا و مشيت خداوند كرده است. همة مخلوقات تابع طبيعتي هستند كه خداوند به آنها بخشيده است. يك درخت گيلاس، همواره گيلاس به بار خواهد آورد، يك ماهي هرگز از ماهيت ماهي بودن سر باز نخواهد زد.[33]
3ــ جامعه: "جامعه" نيز در اسلام مفهوم معيني دارد. در اين تفسير، جامعه از وجود انسان سرچشمه گرفته و براي رفاه و سعادت انسانها بهوجود آمده است و به همين دليل، جامعه اسلامي نه رنگ فردي دارد (اصالت فرد) و نه رنگ اجتماعي (اصالت جامعه).[34] اسلام به تشكيل جامعهاي نظر دارد كه در آن روابط نزديك و صميمانهاي ميان اعضاي آن برقرار است. اين جامعه از يكسو بر پاية بندگي خداوند ميباشد و از سوي ديگر بر پيوندهاي صميمانة اخوت ميان همة اعضا. واقعيت اجتماعي جامعة اسلامي بر دو قطب، يا دو واقعيت مبتني است: واقعيت اول، مردم مسلمان يا "امت" ميباشد كه جهان گستردة اسلام را ميسازند. واقعيت دوم همانا خانوادة بلافصل است و اين دو قطب مهمترين وجه يك جامعة اسلامي واقعي است و تار و پود ساختار اجتماعي بر گرد همين دو قطب تنيده ميشود.[35]
4ــ انسان: در نگرش اسلامي، انسان كارگزار يا "خليفة" خداوند بر روي زمين و عبد اوست. اين دو وجه با هم، فطرت يا طبيعت بنيادي انسان را ميسازد. انسان در مقام "عبد" خداوند بايد مطيع خداوند و مشيت او باشد و براي زندگي خويش و نحوة تحقق بخشيدن به خواست خداوند از او هدايت و دستور بگيرد. اما در مقام كارگزاري يا خلافت خداوند بر روي زمين بايد فعال باشد؛[36] زيرا كه كلية اسرار آفرينش به دست او سپرده شده و راه كشف حقايق و وسيله دستيابي به همه چيز به او تعليم داده شده است.
انسان در كسب كمال آزاد و مختار آفريده شده است. چنين نيست كه مانند فرشتگان در كمال خود مجبور باشد، بلكه انسان تنها موجودي است كه هم ميتواند راه راست را برود و هم ميتواند از آن منحرف شود.[37]
همة مخلوقات ازاينرو كه مخلوق خداوند و بازتاب جنبهاي از حكمت خداوند هستند، شريف ميباشند. اما از آنجايي كه انسان به بهترين وجه منعكسكنندة حكمت الهي و به كاملترين وجه مظهر صفات الهي اوست، اشرف همة مخلوقات است. انسان تنها موجودي ميباشد كه در مركز يا كانون اين جهان قرار دارد و ازهمينروست كه تنها او خليفة خداوند است. انسان قدرت دارد كه بر همة مخلوقات ديگر سلطه پيدا كند، اما مسئوليت نيز دارد كه از همة اين مخلوقات مراقبت نمايد.[38]
اسلام، براساس همين "انسانشناسي" خود، همة قوانين از جمله "روابط فرد با ديگران"، "روابط شخص با جامعه"، و "روابط همگي را با جهان" تنظيم نموده است.[39]
ادامه دارد/