1. مقدمه
ديويد هيوم (1711 ـ 1776م) فيلسوف اسكاتلندى قرن هيجدهم، در شمار آغازگران فلسفه جديد قرار دارد. او در قلمروهاى گوناگونى قلم زده است. برخى او را به خاطر آثار تاريخىاش مورّخ مىشناسند و عدهاى وى را معرفتشناس مىدانند و اگر حجم نوشتههايش درباره دين را در نظر گيريم، بايد او را فيلسوف دين نيز بدانيم. به گفته برخى مورّخان متخصّص در انديشه فلسفى هيوم، نوشتههاى او درباره دين بيش از نوشتههايش درباره هر موضوع ديگرى (به استثناى تاريخ) است (گسكين، 1988، ص1). سراسر فلسفه دينِ هيوم، بحث از رابطه عقل و اعتقاد دينى است. نوشتههاى او در قلمرو فلسفه دين، هر يك به شكلى به بحث عقلانى درباره دين مىپردازد.
اين نوشتهها را مىتوان به گونههاى مختلفى تقسيم و طبقهبندى كرد. در تقسيمى كلّى، برخى از اين نوشتهها به ادلّه تأييد و اثبات درستى دين و اعتقاد دينى تعلّق دارد و بخش كمترى از اين نوشتهها به علّتيابى پديدهاى به نام اعتقاد دينى مىپردازد. در نوشتههاى ناظر به دليل نيز دو گونه كلّى را مىتوان تشخيص داد: گروهى از اين نوشتهها درباره دين عقلانى يا طبيعى(2) بحث مىكند و ادلّهاى را بررسى مى
كند كه فيلسوفان و متكلّمان به عنوان ادلّه عقلىِ (در مقابل ادلّه نقلى و تاريخى) وجود خدا مطرح كردهاند؛ گروهى ديگر به نقد و بررسى ادلّه تاريخى و نقلىِ درستى اعتقاد دينى مىپردازد. ادلّه تاريخى مورد نقد هيوم معجزاتى است كه در متون تاريخى و متون مقدس به عنوان مؤيد و اثباتكننده عقايد دينى نقل شده است. به اين ترتيب استناد به وقوع معجزه براى اثبات عقايد دينى هم دليلى عقلى است، چرا كه مستند به اين برهان كلّى است كه: «معجزه كارى است كه بدون دخالت نيروى ماورائى و خدايى امكان وقوع نمىيابد، لكن واقع شده است، پس خدايى وجود دارد كه معجزه را محقق ساخته است». بنابراين مقصود از تقسيم ادله به عقلى و تاريخى اين نيست كه دليل معجزه را از حوزه عقل خارج سازيم. ليكن از آنجا كه طرفداران الهياتِ مبتنى بر وحى (دين وحيانى(3)) گاه از دليل معجزه به عنوان مقدمهاى براى راهيابى به تعاليم وحى سود مىبرند، از اين لحاظ مىتوان نقد دليل (مبتنى بر) معجزه را، به يك تعبير، نقد دين وحيانى محسوب داشت. به اين ترتيب، آثار هيوم درباره دين در سه گروه جاى مىگيرد(4) كه همگى از منظرى انتقادى و در مخالفت با اعتقاد دينى نوشته شده است. اين سه گروه به اين قرار است:
1) نقد ادلّه عقلى اثبات خدا، يا نقد دين عقلانى و يا، به تعبير خود هيوم، دين طبيعى؛
2) نقد ادلّه درستى وحى مسيحى و وثاقت كتاب مقدّس، يا نقد دين مُنزَل يا دين وحيانى؛
3) علتيابى پديد آمدن اعتقاد دينى در تاريخ بشرى يا كشف علل روانى، اجتماعى و تاريخى دين.
شايد بتوان گروه ديگرى را نيز به اين سه گروه افزود كه در آنها برخى آموزههاى اخلاق دينى و آثار دين بر اخلاق، بررسى و نقد شده است.
هيوم در همه نقدهاى مربوط به اين سه يا چهار گروه، از روششناسى واحدى پيروى مىكند. به نظر او، روش صحيح شناختِ امور واقع، پىجويى و شناسايى روابط علّى ميان پديدههاست، مشروط بر آنكه تحليل و درك درستى از رابطه علّت و معلول داشته باشيم و بدانيم داوريهاى مبتنى بر روش صحيح پژوهش از چه ميزان اعتبار و اتقان برخوردار است.
براى آنكه درك درستى از جايگاه فلسفه دين هيوم داشته باشيم، بايد پرسشها و انديشههاى رايج در روزگار او را بشناسيم. به نظر مىرسد اگر دو موضوع «روششناسى» و «رويكردهاى مختلف به بحث عقل و دين» در روزگار وى و پيشينه آنها را بررسى كنيم، خواهيم توانست جايگاه آثار او را به درستى دريابيم و مقاصد او را در انتخاب موضوع و شيوه بحث شناسايى كنيم.
2. روششناسى
1.2. پيشينه روششناسى هيوم
يكى از مهمترين رخدادهاى دوره جديد، توجّه انديشمندان به مسئله روش است. در پيشاپيشِ كسانى كه درباره روش اهتمام ويژهاى داشتهاند، فيلسوف انگليسى فرانسيس بيكن (1561 ـ 1626) قرار دارد. او در ارغنون نو(5) مىنويسد: «با روشهاى معمول، نه پيشرفت عظيمى در آراى علمى حاصل مىشود و نه آثار علمى درخور توجهى به دست مىآيد» (جهانگيرى، 1369، ص127). مقصود بيكن از روشهاى معمول، روشهاى برگرفته از منطق ارسطويى است كه در زمان وى رواج داشته است. به نظر بيكن، علوم رايج در زمان او در كشف صنايع نوين كارساز نيستند و نيز منطق زمانه او به كشف علوم جديد كمكى نمىكند (جهانگيرى، همان، ص 14). بيكن بر آن بود كه استدلال قياسى مطلب جديدى به دست نمىدهد و علم تازهاى نمىآموزد، بلكه تنها به اثبات حقيقتى مىپردازد كه مقدمه كبرى، متضمن آن است و علاوه بر اين، سروكارش با الفاظ است نه با اشيا و مبتنى بر كبرياتى است كه مقبول ارسطو و پيروان اوست و بدون مشاهده و تجربه دقيقِ جزئيات ساخته شده است (همان). اين نگاه انتقادى به روش پيشينيان و توجه ويژه به مسأله روش اختصاص به بيكن نداشت. كسانى مانند دكارت (1596 ـ 1650م)، گاليله (1564 ـ 1642م) و نيوتن (1642 ـ 1727م) هم به اين موضوع عنايت خاص داشتند.
در دوره جديد «كتابهاى بسيارى كه درباره روش علمى نوشته شدند، قطعنظر از اينكه حامى روش تجربى (مثل روش بيكن) يا روش رياضى (مثل روش دكارت) و يا تركيبى از آن دو (مانند روش گاليله و نيوتن) بودند، از اين لحاظ مشترك بودند كه همگى بىاعتمادى بهجا و سودمندى نسبت به تعميمهاى كلّى و شتابزده درباره طبيعت نشان مىدادند» (بومر، 1978، ص329). اين تعميمهاى كلّى و شتابزده عبارت بود از گمان اينكه با مشاهداتى اندك مىتوان ذات و گوهر اشيا را شناخت و مىتوان با شناخت اين ذواتِ لايتغير، همه آثار مترتب بر چيزها را شناسايى كرد. از نظر انديشمندان جديد، اين ذواتْ امورى پنهانىاند كه هرگز قابل شناسايى و تصديق نيستند و بايد از دستيابى و معرفت به آنها چشم پوشيد و بر مشاهده امور آشكار متّكى شد. نيوتن در اين باب مىگويد: «نويسندگان مدرن، با كنار گذاشتن بحث از مُثُل و صور ذاتى و كيفيات نهان، كوشيدهاند پديدههاى طبيعت را بر حسب قوانين رياضيات مطالعه كنند... كار اصلى فلسفه طبيعى اين است كه بدون فرضيات مجعول، بر اساس پديدهها استدلال كند و علل را از معلولها استنباط نمايد» (همان، ص410)؛ بنابراين اگر گاه در تعابير فيلسوفان جديد به واژههايى چون صورت برمىخوريم، نبايد از آنها همان معناى ارسطويى را درك و دريافت كرد. بيكن در پارهاى موارد از صور با نام قوانين ياد مىكند. براى مثال در كتاب دوم ارغنوننو چنين نوشته است: «وقتى از صور سخن مىگويم، مرادم چيزى نيست جز آن عدّه از قوانين و تعينات واقعيت محض كه نگهدارى كننده و به وجود آورنده هر يك از طبايع بسيط، نظير حرارت، نور، وزن در هر نوع مادّه و موضوعى هستند كه مستعد و قابل آنهاست؛ بنابراين صورت حرارت يا صورت نور عبارت است از همان قانون حرارت يا قانون نور» (لازى، 1972 و 1980، ص77).
نيوتن نيز از تحقيق علمى، در پى دستيابى به صور اشيا نبود، بلكه مىخواست قوانين طبيعت را كشف كند و در اين كار به تجربه و مشاهده روى مىآورد. خود او مىگويد: «به نظر من، مبادى و اصولى از قبيل جاذبه، كيفيات مرموز و نهفتهاى نيستند كه از صورتهاى خاص(6) اشيا ناشى شوند، بلكه قوانين عمومى طبيعتاند كه اشيا، خود به موجب آنها تشكيل مىشوند؛ واقعى بودن و درستى آن اصول به واسطه پديدهها بر ما آشكار مىگردد، هر چند علل آنها هنوز كشف نشده باشند؛ زيرا اين اصول، كيفيات آشكارى هستند و فقط عللِ آنها نهفته است. ارسطوييان عنوان كيفيات نهفته را نه در مورد كيفيات آشكار [ = قابل مشاهده]، بلكه در مورد كيفياتى به كار مىبردند كه به گمان آنها، در اجسام نهفته بودند و آنها را علل ناشناخته معلولهاى آشكار مىدانستند. گفتن اينكه هر نوعى از اشيا داراى كيفيت خاص نهفته و مرموزى است كه به واسطه آن عمل مىكند و آثار خود را آشكار مىسازد، به معناى نگفتن چيزى است؛ امّا استنتاج يك يا دو اصل كلى حركت از ديدن پديدهها و سپس نشان دادن اينكه چگونه كيفيات و كردارهاى همه اشياى مادّى از اين اصول آشكار برمىخيزند، به منزله برداشتن گام بزرگى در فلسفه خواهد بود» (بومر، 1978، ص412).
عالَمى كه نيوتن به تصوير مىكشيد عالمى تحت اداره و هدايت قوانين بود. اين قوانين به روش مشاهده و تجربه كشف مىشد و مسأله جديدى كه براى دانشمندان مطرح مىكرد اين بود كه «ما پارهاى از طبيعت هستيم، لذا تا حدّ زيادى بايد با چنين قوانينى اداره و هدايت شويم؛ درنتيجه تنشى ميان تلقى ما از خود به عنوان موجوداتى اخلاقى و عقلانى از يكسو و علم جديد از سوى ديگر پديد آمد و در طى قرن ريشه دواند و هنوز تاكنون با ماست» (كوهن، برنارد، و اسميت، جرج، 2002، ص3).
هيوم با اعمال روش علمى نيوتن در قلمرو علوم انسانى مىخواست اين تنش را چاره كند. او رهرو روش علمى نيوتن بود. دراين باره برخى مورخانِ علم برآنند كه «تصور هيوم از روش علمىاى كه او خودش رهرو آن بود و به روشنى آن را تقرير كرد، دربست از نيوتن اخذ شده بود» (كاپالدى، (؟)، ص250). هيوم در پى آن بود كه توصيه آغازگران عصر جديد را به كار بندد و از تمسك به ويژگيهاى پنهانى همچون صور نوعيه، براى تبيين علمى بپرهيزد و در پژوهشهاى خود به مشاهده اهتمام ورزد. او در اين مسير با طرح عقيم بودن داوريهاى پيشين در توسعه دانش ما نسبت به امور واقع و نيز با عقب راندن روش قياسى از قلمرو امور واقع، جنبه سلبى اين توصيه را تحقق بخشيد و با روى آوردن به روش آزمايشى، از جنبه ايجابى توصيه مذكور پيروى كرد.
هيوم در طرد فرضيهها با نيوتن همداستان بود. نيوتن فرضيه به معناى خاصى را طرد و رفض مىكرد. مقصود او از فرضيه هر آنچيزى بود كه از پديدارهاى محسوس گرفته نشده باشد. از نظر او فرضيات خواه فيزيكى و خواه متافيزيكى، خواه حاكى از مبادى خفيه يا اوصاف مكانيكى، جايى در فلسفه تجربى ندارند (برت، (؟)، ص215). او به صراحت در طرد فرضيهها سخن مىگفت: «رأى من اين است كه آدمى همچنانكه از مغالطه مىپرهيزد، از وقع نهادن به فرضيات هم بايد بپرهيزد» (همان، ص212). وى مىگفت بر فرضيات اعتمادى نيست «راه درست تحقيق در خواص اشيا اين است كه اين خواص را از طريق تجربه كشف نماييم» (همان، ص213) و مانند «متجددان با ترك صور جوهريه و مبادى خفيه... پديدارهاى طبيعت را تابع قوانين رياضى قرار دهيم» (همان، ص211). هيوم نيز همچون نيوتن تمسك به اوصاف مخفى و صور جوهريه براى توضيح و تبيين حوادث را برنمىتافت و اين عمل را فرضيهبافى گستاخانه و بىحاصلى مىشمرد كه از رهگذر آن قدما در دستيابى به علم راستين ناكام ماندند (هيوم، 1738، مقدمه) و در نقطه مقابل، متجددان با روى گرداندن از آن به كاميابى رسيدند.
هيوم روشى را كه با ابتنا بر اصول انتزاعىِ پيشين به تحقيق مىپردازد و نتايج متعددى را بر آن اصول مترتب مىكند بىحاصل مىداند و بر آن است كه همچنانكه در فلسفه طبيعى اين روش ملغى شده است و تكيه اصلى را بر براهين مأخوذ از تجربه گذاردهاند در علوم انسانى نيز بايد چنين كرد و از توسل به اصول پيشين پرهيز نمود و بر تجربه اعتماد كرد (هيوم، 1751، ص174).
كار برجسته هيوم را در اين عرصه مىتوان در دو قسمت دانست: نخست، تقرير منقح و ساده او از لزوم تمسك به مشاهده و آزمايش و دوم، تلاش او براى به كار بستن روش آزمايشى در عرصه امور انسانى. اين كار اخير او را ــ چنانكه قبلاً اشاره كرديم ــ مىتوان تلاشى دانست براى حل معضل پديد آمده در علم جديد، مبنى بر اينكه، انسان از سويى پارهاى از طبيعت است و بايد موضوع و محل قوانين حاكم بر آن باشد و از سوى ديگر، موجودى عقلانى و اخلاقى است و داراى جنبههايى ويژه است، پس چگونه مىتوان به روش عالمان جديد درباره او داورى كرد؟
در ادامه به روش علمى مورد تأييد هيوم مىپردازيم و تقرير وى از روش آزمايشى را بيان مىكنيم.
2. 2. استدلال آزمايشى يا روش صحيح معرفت
استدلال آزمايشى يا روش مبتنى بر استنتاج علّى، همان روشى است كه دانشمندان جديدِ روزگارِ هيوم را به توسعه دانش و سلطه بر طبيعت موفّق كرده بود و اكنون هيوم با توضيح اين روش مىكوشيد راه را بر اعمال روش استدلال آزمايشى در قلمرو علوم انسانى بگشايد و به اين ترتيب، فلسفه انسانى را بر بنيانى نو گذارد، چنانكه نيوتن فلسفه طبيعى را متحول ساخت و بر اساسى نو بنياد نهاد. هيوم در رساله خود مىگويد: «در داورى درباره اعمال انسانها بايد ازهمان قواعد استدلال درباره اعيان خارجى پيروى كنيم (هيوم، 1738، مقدمه).
استدلال آزمايشى همان استنتاج علّى است كه هيوم در مقام توضيح آن مىپرسد: «ماهيت استدلالهاى ما درباره امور واقع چيست؟» و سپس خود در مقام پاسخ مىگويد:«استدلالهاى مربوط به امور واقع، بر رابطه علت و معلول استوارند». و دوباره مىپرسد: «مبناى استدلالهاى مربوط به رابطه علّى چيست؟» و با تأكيد پاسخ مىدهد: «تجربه» (هيوم، 1748، ص32).
توضيح هيوم از اين روش مبتنى بر يكى از دو حكم جزمى تجربهگرايى ـ بنا به تعبير كواين(7) ـ است كه از قضا يكى از عقلگرايان برجسته تاريخ عقلگرايى جديد، لايب نيتس(8) (1646ـ1716م)، آن را طرح نموده و بعدها هيوم به آن اعتناى ويژهاى كرده است(9). در اين حكم قضايا به دو گروه تحليلى و تركيبى تقسيم مىشوند. قضاياى تحليلى از اين امتياز برخوردارند كه همواره به لحاظ منطقى واجد صدق ضرورىاند، امّا به اين كاستى دچارند كه توان توسعه دانش ما را ندارند. امّا قضاياى تركيبى از روابط ميان امور واقعى خبرهاى تازهاى براى ما مىآورند و دانش ما را وسعت مىبخشند، هر چند صدق آنها احتمالى است و هيچگاه به رتبه يقين منطقى نمىرسند؛ يعنى چنان نيستند كه نفى آنها ما را به تناقض گرفتار سازد. نقيض هر قضيه تركيبى صادقى را مىتوان تصوّر كرد، بىآنكه مستلزم تناقض باشد.
البتّه هيوم از تعابير تحليلى و تركيبى استفاده نمىكند، چنانكه پيش از او لايب نيتس هم از تعابير ديگرى استفاده مىكرد. تعابير تحليلى و تركيبى از آنِ كانت (1724 ـ 1804) است كه امروزه اصطلاحى شناخته شده است. لايب نيتس از قضاياى تحليلى به حقايق عقلى، حقايق استدلال يا صدقهاى عقلى تعبير مىنمود و قضاياى تركيبى را حقايق واقع يا صدقهاى واقعى مىخواند (لايبنيتس، 1714، ص123). هيوم هم قضاياى تحليلى را بيانگر رابطه ميان تصورات و قضاياى تركيبى را بيانگر روابط ميان امور واقع مىدانست. از تفاوت در اصطلاح كه بگذريم، هيوم بر پايه چنين تقسيمى از قضايا، بر آن بود كه «تمام استدلالهايمان را مىتوان به دو گونه دانست: «استدلال برهانى» يا استدلالى كه مربوط به روابط ميان تصورات است و «استدلال احتمالى» يا استدلالى كه مربوط به امور واقع و وجود است» (هيوم، 1751ـ1748، ص35).
روش پژوهشى مربوط به استدلال احتمالى، همان روش آزمايشى يا استنتاج علّى است كه هيوم براى توسعه دانش آن را توصيه مىنمود و راه كشف مجهولات بر پايه معلومات گذشته مىدانست و بر آن بود كه رابطه علّى تنها رابطهاى [و استدلال علّى تنها استدلالى] است كه «مىتواند از حواس فراتر برود و ما را از موجودات و اشيايى كه آنها را نمىبينيم يا احساس نمىكنيم آگاه سازد» (هيوم، 40ـ1738، ص4ـ73).
در اين روش، مشاهده نقش اصلى را دارد و هرگز نبايد به تدبّر در معناى واژهها و تصوّرات اميدوار بود. اين مشاهده راهگشا، در پى كشف روابط علّىِ ميان پديدههاى واقعى است. روابط علّى چناناند كه هرگز نمىتوان آنها را بدون مشاهده كشف كرد. هيچگاه از تأمّل در معناى يك علّت خاص، نمىتوان معلول آن را پيشبينى كرد. تنها اگر خود را به دست تجربه بسپاريم، مىتوانيم روابط علّى را شناسايى كنيم و به اين ترتيب، هر گاه به وجود علّتى آگاه شديم، وقوع معلول آن را حدس بزنيم و در اين حدس خود به دانشى فروتر از يقين منطقى برسيم، هر چند اين دانش قابل اعتماد و پذيرفتنى است. اكنون اين پرسش مطرح مىشود كه مگر رابطه علّيت چگونه است كه نمىتوان آن را بدون مشاهده دريافت؟ پاسخ اين پرسش با بيان تلقى هيوم از علّيت روشن مىشود.
3. علّيت از نظر هيوم
هيوم به اقتضاى تجربهباورىاش بر آن است كه بايد براى تصوّر علّيت، انطباعى را بازجست و الاّ تصور عليت نيز همچون تصور جوهر، تصورى موهوم خواهد شد؛ از اين رو او نخست به جستوجوى انطباعى در علتهاى خاص مىپردازد و امرى مشترك را در تمامى چيزهايى كه علت مىناميم نمىيابد تا آن را منشأ تصور عليت بشمارد؛ لذا به اين نتيجه مىرسد كه تصور عليت بايد ناشى از نسبتى ميان اشيا باشد (هيوم، 40ـ1738، ص123). او چند نسبت را در نظر گرفته كه همانها را در ضمن تعاريف خود از عليت در تحقيق اوّل (تحقيق درباره فهم آدمى) آورده است(10).
در يكى از تعاريفى كه براى عليت عرضه مىكند، نسبتِ توالى را ذكر كرده كه امرى مشاهدهپذير و تجربهشدنى است و مىتوان آن را به انطباع خاصّى بازگرداند. تعريف مذكور از اين قرار است: «علت شيئى است كه شىء ديگرى در پى آن مىآيد، اگر در پى همه اشياى مشابه شىء اوّل اشيايى شبيه شىء دوم بيايد» (همان، ص60).
هيوم بلافاصله پس از اين تعريف، تعريف ديگرى را بيان مىكند كه توافق چندانى با ديدگاه حسگرايانه او ندارد. تعريف مذكور مىگويد: «[علت شيئى است كه شىء ديگرى در پى آن مىآيد] كه اگر شىء اوّل نبود، شىء دوم هرگز موجود نمىشد» (همان). در اين تعريف نسبت ضرورت ميان شىء اوّل و دوم، يعنى علت و معلول، مفروض است؛ حال آنكه بازگرداندن تصور چنين ضرورتى به يك انطباع، دشوار يا ناشدنى است. براى رفع چنين ابهامى است كه هيوم با تمهيد مقدمهاى تعريف سومى را عرضه مىكند. او نخست مىگويد: «هر گاه يك علت ظاهر مىشود، ذهن ما را به وسيله يك انتقال از روى عادت، به تصور معلول منتقل مىسازد. ما چنين انتقالِ از سر عادتى را تجربه كردهايم» (همان) و مىتوانيم با تغييرى در تعريف، ضرورت موجود در تعريف سابق را به گونهاى مطرح كنيم كه قابل ارجاع به يك تجربه و در نتيجه، يك انطباع باشد؛ بنابراين «علّت شيئى است كه شىء ديگرى در پى آن مىآيد و پديدار شدن آن، همواره انديشه را به [همان] شىءِ ديگر منتقل مىكند» (همان). به اين ترتيب، هيوم بر آن است كه احساس يا انطباعى كه تصور عليت را پديد مىآورد، پيوند معهود و مألوفى است كه در ذهن ما بين دو چيزِ متوالى برقرار مىشود. چنين احساسى، مطابق اصطلاحات هيوم، يك انطباع حسى نيست، چرا كه در هيچيك از دفعاتى كه ما دو چيز را به نحو متوالى احساس مىكرديم، چيزى به نام پيوند يا پيوند ضرورى به حس ما درنيامد، ولى از تكرار احساسِ اين توالى، حالتى در ذهن ما پديد مىآيد كه همچون انطباعى ثانوى و يا ـ به اصطلاح هيومى ـ انطباعى بازتابى، منشأ تصور عليت مىشود.
هيوم در رساله به تفصيل بيشترى همين مسير را طى مىكند؛ از سويى مىخواهد نسبت ضرورت را به عنوان مهمترين مؤلفه در تصور عليت در نظر بگيرد، چرا كه اين نسبت مبناى لازم براى استنتاج علت از معلول يا معلول از علت را فراهم مىسازد و از سوى ديگر، مدعى است كه در اشيا هيچ ويژگى خاصى به نام ضرورتْ قابل مشاهده تجربى نيست؛ لذا مجبور مىشود از نحوه استخراج تصورِ نسبتِ ضرورت از تجربه، تبيينى تجربى عرضه كند و از اين رو، بايد در بين انطباعات اوليه و اساسى جستوجو كند. البته سرانجام درمىيابد كه تصوّر نسبت ضرورت را نمىتوان به نحو مستقيم از پيوند هميشگى اشيا استخراج كرد، بلكه اين كار را بايد به طور غيرمستقيم انجام داد و به بيان ديگر، به طور مستقيم تنها مىتوان از يك انطباع درونى [كه انطباعى بازتابى است[ تصور ضرورت را حاصل آورد (تويمن، 2002، ج3، ص303).
اكنون مىتوانيم تلقى هيوم از علّيت و رابطه علّى را كاملاً تجربهباورانه بدانيم. در اين تلقى، رابطه علّى كه به نحوى ضرورى ما را از انطباع يا تصور يك چيز به تصوّر چيزى ديگر مىكشاند، واجد هيچگونه ضرورت واقعى خارجى نيست يا، به تعبيرى دقيقتر، از هيچ ضرورتى در خارج خبر نمىدهد، بلكه خود ضرورتى است كه از مشاهده مكرّر توالى و پيوند دايمى دو چيز، بر ذهن ما تحميل مىشود. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، در عرصه عمل، اين ضرورت ذهنى و درونىِ خود را به خارج نسبت مىدهيم و اساسا، بدون اين كار، زندگى براى ما ناممكن مىشود. طبيعت ما را واداشته است تا جهان را اينگونه بشناسيم كه در آن، ميانِ اشياى واقعى، رابطهاى ضرورى به نام علّيت برقرار است، ولى علىرغم اين جبر طبيعى، هرگز نمىتوانيم به وجود چنين ضرورتى در خارج علم بيابيم؛ يعنى نمىتوانيم اين ضرورت را در عرصه نظرى دريابيم.
اين ضرورت ذهنى در صورتى به لحاظ نظرى قابل تسرّى به جهان خارج از ذهن است كه بتوانيم وجود توالىهاى مكرّر دو چيز را گواهى بر هميشگى بودن و تغييرناپذير بودن اين توالى بدانيم؛ ولى چون همواره مىتوان حالتى را تصوّر كرد كه اين توالى در آن حالت رخ ندهد، هيچگونه تناقضى از انكار يك رابطه علّى لازم نمىآيد.
ممكن است كسى بخواهد با ضميمه كردن يك مقدمه نتيجه بگيرد كه نمىتوان حالتى را تصور كرد كه در آن علتى خاص بدون معلول خاص خود باشد و آن مقدمه عبارت از اين باشد كه «آينده مانند گذشته است»، يا «طبيعت همواره يكسان است». هيوم مىپرسد: خودِ اين مقدمه از كجا بر شما معلوم شده است؟ اگر كسى بگويد: «آينده چون گذشته نيست.» و يا بگويد: «طبيعت همواره بر يك منوال نيست»، آيا مرتكب تناقض شده است؟ قطعا چنين نيست؛ پس نمىتوان اين مقدمات را به شيوه برهانىِ پيشين(11) اثبات كرد. لاجرم براى اثبات آنها بايد به روش استدلال احتمالى رجوع كرد، يعنى به مشاهدات گذشته متكى شد كه در اين صورت، استدلال ما دورى خواهد شد؛ يعنى براى اثبات اين مقدمه بايد بر خودِ همين مقدمه تكيه كرد.
به اين ترتيب، هيوم مىگويد: اصل يكسانى طبيعت كه بنياد همه استدلالهاى تجربى و احتمالى است، هرگز نمىتواند به معرفت ما وارد شود. طبيعت، ما را پيشاپيش به اين اصل تجهيز كرده است؛ بدون آن معرفت حاصل نمىشود و خود آن از معرفت ما خارج است. هيوم با چنين موضعى، از تجربهباورى خود فاصله مىگيرد و به طبيعتگرايان اسكاتلندى نزديك مىشود و از همين روست كه پارهاى هيوم را طبيعتگرا شمرده و اين جنبه انديشه او را الهامبخش كانت دانستهاند.
بنابراين هر چند نمىتوان رابطه ضرورى ميان امور واقع را شناخت و آن را تصديق كرد، پيشبينى حوادث آينده بر مبناى وقايع گذشته و شناخت امور نامشهود با اتكا بر مشهودات، تنها از طريق مفروض داشتن چنين رابطهاى ممكن مىشود. اين فرض در واقع همان تسرّى ضرورت ذهنى به خارج است كه اگر با آگاهى و بصيرت صورت پذيرد، ما را از ظنّى بودن استنتاجات خود غافل نمىسازد.
با توضيحات فوق روشن مىشود كه روش پژوهش مورد تأييد هيوم، شناسايى و بررسى روابط علّى ميان اشيا است و اين بدون مشاهده امكانپذير نيست؛ همچنين روشن مىشود كه هرگز نمىتوان بدون مشاهده به شناختى درباره امور واقع دست يافت، چرا كه اوّلاً، درباره امور واقع نمىتوانيم به روش برهانى، كه روشى پيشين است اتكا كنيم و ثانيا، در صورتى كه بخواهيم به روش آزمايشى (كشف روابط علّى) توسل جوييم، چارهاى جز مشاهده و تجربه نداريم. از اينجا مىتوان دريافت كه چرا براى پيشرفت در فلسفه اخلاقى(12) يا به تعبير امروزى آن، علوم انسانى، اولاً، بايد در روش تحصيل معرفت در قلمرو اين علوم تجديد نظر كرد و انسان را، على رغم دارا بودن ابعادى ويژه، جزئى از طبيعت شمرد و آن را موضوعى براى پژوهش تجربى در نظر گرفت و بر آن شد كه انسان و احوال مربوط به او جزئى از امور واقع است؛ پس نمىتوان با روش برهانى پيشين درباره او داورى كرد. ثانياً، پس از نفى كاربرد روش قياسى در عرصه علوم انسانى، روش جايگزين را شناسايى كرد و به كار بست؛ يعنى روش استدلال آزمايشى را كه روشى است متكى و مستند به رابطه علّى كه خود رابطهاى است كه منحصرا از طريق مشاهده و تجربه قابل شناسايى و بررسى است.
دو رويكرد به فلسفه دين در روزگار هيوم: ايمانگرايى و عقلگرايى
1. پيشينه
تاريخ كلام مسيحى ــ شايد در همه دورههاى آن ــ گزارشگر حضور دو رويكرد به مسئله رابطه عقل و دين بوده است: رويكرد عقلگرايى و رويكرد ايمانگرايى. در سال 1277 اتين تامپيه(13)، اسقف كليساى پاريس، به درخواست پاپ، فهرستى از عقايد را فراهم كرد كه از نظر او و كليساى كاتوليك، عقايد ضد دين محسوب مىشد. اين فهرست مشتمل بر 219 قضيه بود. برخى از آن قضايا همچون «قِدَم عالَم»، «عالم نبودن خداوند به جزئيات» و «فناناپذيرى نفوس آدميان»، يادآور رأى غزّالى است كه در ردّ فيلسوفان، بيست عقيده آنها را باطل و بعضا كفرآميز خوانده بود. در فهرست تامپيه قضيهاى جالب توجه وجود دارد، از اين قرار كه «فقط بايد به چيزى كه بديهى بالذّات است و يا از قضاياى بديهى استنتاج مىشود، ايمان آورد» (رك: ژيلسون، (؟)، ص58ـ59). كفرآميز شمردن چنين عقيدهاى را مىتوان به منزله رأيى قاطع در موضوع رابطه علم و ايمان شمرد.
قضيه ذكر شده گزارهاى اخلاقى در قلمرو اخلاقِ باور(14) و بيانگر موضع قرينهگرايان(15) است. در فلسفه جديد، جان لاك(16) (1632 ـ 1704م)، فيلسوف انگليسى، اين موضع را براى مقابله با فرقهگرايان روزگار خود صورتبندى كرد و بعدها كليفورد(17) (1845 ـ 1879)، رياضىدان و فيلسوف انگليسى، آن را به انگيزه مقابله با اعتقاد دينى بهكار برد؛ ولى چنانكه پيداست و در فهرست احكام تامپيه نيز ديديم، اين ديدگاه به دوره جديد انديشه فلسفى اختصاص ندارد، چنانكه ديدگاه مقابل و مخالف آن كه در روزگار ما به ايمانگرايى(18) شهره است، نيز از ديرباز هوادارانى داشته است.
مقصود تامپيه از مخالفت با موضع قرينهگرايى، محكوم ساختن ابن رشديان لاتينى در قرن سيزدهم بوده است كه گروهى متعلق به قرون وسطى است؛ ولى بحث از رابطه عقل و دين نزاعى ديرين است و معتقدان به قرينهگرايى و ايمانگرايى هر دو پيشينهاى كهنتر از اين دارند. ترتولين(19) (155 ـ 240) كه يكى از آباى نامدار كليسا بود، جملات مشهورى در مخالفت با عقلگرايى يونانى دارد. از جمله اين سخن مشهور كه «آتن را با اورشليم چه كار؟» و يا در سخنى تأملبرانگيز در مقام تأكيد و تقويت ايمانگرايى خود مىگويد: «به آن يقين دارم چون محال است».
وجود مباحثى در موافقت يا مخالفت با قرينهگرايى از روزگار آباى كليسا تا زمانى كه لاك ديدگاه قرينهگرايى را شكل داد، گواه اين حقيقت است كه مسئله عقل و دين يا عقل و ايمان موضوع هميشه تاريخ كلام مسيحيان در مغرب زمين بوده است. اين دغدغه يا مسئله هميشگىِ فيلسوفان و متكلمانِ غربى، در قرون وسطى چهرهاى شاخص دارد(20) و در عين آنكه در دورههاى مختلف قرون وسطى يا عصر مسيحى اين بحث رونق داشته است، سيطره مسيحيت در طول اين دوره موجب آن بوده كه مبدأ يقين انسانِ آن عصر، وحى الهى باشد و از اين رهگذر، نوعى آسودهخيالى بر انسان آن روزگار مستولى گردد. در دورهاى كه رنسانس خوانده مىشود و حوادثى همچون نهضت اصلاح دينى مقارن آن رخ داده است، در اين آسوده خيالى رخنه مىافتد و نخستين بار لنگرگاه اين سكون و ثبات متزلزل مىشود. اين لنگرگاه همان خاستگاه يقين انسان عصر مسيحى است، يعنى كتاب مقدس. البته نهضت اصلاح دينى در مرجعيتِ اين عاملِ ثبات چند و چون نكرد، ولى در تفسير غالب و رايج كتاب مقدس ترديد افكند. از نظر مارتين لوتر (1483 ـ 1546)، مسيحيان براى فهم وحى الهى نيازمند واسطهاى به نام كليسا نيستند؛ آنان مىتوانند بىواسطه، پيام الهى را دريابند. يكى از مواد اعلاميه نود و پنج مادهاى (1517م) او در مخالفت با كليساى كاتوليك چنين است:«كتاب مقدس تنها منبع ايمان مسيحى است». با وجود چنين مادهاى ترديد نمىكنيم كه لوتر بىشبهه به مرجعيت كتاب مقدس معتقد بوده است، ولى هم او در عين باور به اينكه «تنها قوه حاكمه كه ميان عيسويان حاكم مطلق است، همانا كتاب مقدس است»، بر آن بوده كه بايد كتاب مقدس را «براى عامه مؤمنان قابل فهم قرار داد چندانكه بتوانند از يمن روحالقدس و در طريق ايمان قلبى، آن را به درستى درك كنند.» (ناس، (؟)، ص450)؛ به عبارت ديگر، به نظر لوتر، فهم كتاب مقدس را نبايد به فهم ارباب كليسا گره زد و تفسير متن مقدس در توان فهم و دانش همگان است.
به اين ترتيب، لوتر به رغم ايمانگرايىاش، از طريق تجويز و تمهيد تكثّر در تفاسير كتاب مقدّس، زمينه را براى احساس نياز به يك مرجع براى داورى ميان آراى متكثر فراهم ساخت و رجوع به عقل و كنار نهادن مرجعيت كتاب مقدس را تسهيل كرد. برخى آثار در قلمرو الهيات عقلانى يا طبيعى كه در نيمه دوم قرن شانزدهم پديد آمد، مىتواند گواهى باشد بر اهميّت مراجعه به عقل در ميان الهىدانان آن روزگار.
مونتنى(21) (1533 ـ 1592) در سال 1568 دست به ترجمه كتاب نويسنده عقلگراىِ اسپانيايى، ريموند سيباند(22) مىزند. اين كتاب به الهيات طبيعى مىپردازد. ولى بعدها مونتنى مشاهده مىكند كه حتى با پذيرش مرجعيت عقل هم نمىتوان به اختلاف آرا خاتمه داد و در نتيجه، كثرت آرا در قلمرو فلسفه، الهيات و علم را توجيهى بر دفاع از شكاكيت قلمداد مىكند.
در عصر جديد هم موضوع رابطه عقل و دين همواره مورد توجه فيلسوفان بوده است. آغازگران فلسفه جديد، مانند بيكن و دكارت، گمان مىكردند اگر قلمرو عقل و ايمان را از هم جدا سازند، مىتوانند در عين اداى حقِّ عقل، از تعارض آن با دين بپرهيزند و به اين وسيله، از مواهب روى آوردن به تفكر عقلانى بهرهمند باشند، بىآنكه به مخاطره ستيز با دين گرفتار آيند. بيكن مىگويد: «اگر متمايل به بررسى الهيات مقدس باشيم، در آن صورت مىبايد قايق كوچك عقل بشرى را ترك گوييم و بر عرشه كشتى كليسا سوار شويم كه فقط او داراى قطبنماى الهى براى يافتن مسير درست است» (بومر، 1978، ص332).
دكارت نيز تسليم در برابر وحى الهى در موضوعات مربوط به خدا را ضرورى مىشمارد و مىگويد: اگر خدا چيزهايى را درباره خود، مثل رمز تجسد و تثليث، وحى فرمايد كه فراتر از قوه طبيعى عقل ما باشد، بايد بىتأمل بپذيريم، هر چند نتوانيم آنها را به روشنى درك كنيم؛ زيرا وجود امورى فراتر از حدّ دركمان در عظمت الهى و نيز در مخلوقات او را نبايد عجيب بشماريم (دكارت، ص286).
البته دكارت جز از راه تفكيك قلمرو عقل و ايمان، به شيوهاى ديگر نيز متوسل شده است تا تعارض عقل و دين را چاره كند. وى بر آن است كه با اتكا به يقينى بودن معرفتهاى ناشى از وحى الهى، بايد معرفتهاى طبيعى خود را در مواردى كه با وحى الهى معارضاند كنار بگذاريم و سخن خداوند را پذيرا شويم. دكارت در كتاب اصول فلسفه مىگويد: بايد مرجعيت و حجيت الهى را بر ادراكات خود ترجيح دهيم [و اين در موضوعاتى است كه هم عقل ما و هم وحى الهى در آن موضوعات سخنى دارند]؛ در غير اين صورت، نبايد چيزى را كه بهروشنى درك نمىكنيم تصديق كنيم. هر چه خداوند وحى فرموده است يقينىتر از چيزهاى ديگر است و ما بايد تسليم حجت الهى شويم نه به داورى خود، هر چند كه نور طبيعى عقل، چيزى را با بالاترين روشنى و دليل به ما عرضه كند كه مخالف سخن خداست؛ ولى در مواردى كه حجت خداوند چيزى را به ما وحى نفرموده است، بر فيلسوف روا نيست كه چيزى را حقيقت بشمارد كه حقيقت بودنش را به تحقيق درنيافته است (همان، ص309).
بنابراين، دكارت در موارد تعارض، داور نهايى را وحى مىداند و هر گاه عقل و وحى با هم سازگار نباشند، عقل را تخطئه مىكند تا وحى را بر كرسى بنشاند؛ امّا اين به معناى بىاهمّيت انگاشتن عقل نيست؛ زيرا مواردى كه چنين نزاعى رخ نمايد چندان زياد نيست و شايد مهمترين دليل اين زياد نبودنِ موارد تعارض اين باشد كه وحى در بسيارى از موضوعات سخنى ندارد تا مجال را براى جولان عقل تنگ سازد و چون چنين مجال واسعى براى فعاليت عقل فراهم است، روش صحيح هدايت عقل، براى دستيابى به معارفى يقينى اهمّيت فراوان دارد و از همين رو دكارت به مسئله روش، اهتمام ويژهاى دارد و با تأكيدى كه بر توانايى عقل در كسب معرفت يقينى مىكند، زمينهساز عقلگرايى خالصترى مىشود كه بعدها توسط لاك عرضه و صورتبندى شده است.
2. قرينهگرايى لاك
در دوره جديد، جان لاك فيلسوف برجستهاى است كه در باب رابطه عقل و دين نظريهاى را شكل مىدهد كه امروزه قرينهگرايى خوانده مىشود. لاك در كتاب جستارى درباره فهم بشر، در فصل نوزدهم از كتاب چهارم، مطلبى دارد كه مىتوان آن را به منزله مرامنامه قرينهگرايى در نظر گرفت؛ وى در آنجا مىگويد:«... به نظر من، نشانه دقيقى بر اين وجود دارد كه آيا كسى دوستدار واقعى حقيقت است يا نه؛ و آن اين است كه هيچ قضيهاى را با اطمينانى بيش از آنچه ادلّه آن تضمين مىكند نپذيرد. روشن است كه هر كس از اين معيار تخطى كند حقيقت را به خاطر عشق به حقيقت نمىخواهد و در جستوجوى حقيقت به خاطر حقيقت نيست، بلكه به دنبال هدفى ديگر است؛ زيرا قرينه درستىِ هر قضيه (به جز قضاياى بديهى) صرفا وابسته به ادلّهاى است كه به نفع آن داريم و اگر تصديق نسبت به يك قضيه بيش از مرتبه قرينه مربوط به آن باشد، واضح است كه اين اطمينانِ بيش از اندازه، ناشى از دلبستگىهاى ديگرى است، نه از عشق به حقيقت» (لاك، ص413).
اين موضع لاك در واقع ادامه تلاش فيلسوفان جديد براى خروج از بحران دامنگير آرا و عقايد بشرى است. در پى ترديدافكنىهاى امثال لوتر، اراسموس (1466 ـ 1536) و مونتنى، سر و سامان دادن به حدود عقل و روشن ساختن جايگاه آن، مورد اهتمام فيلسوفان جديد قرار گرفته بود و لاك در ادامه همين مساعى عقل را در چنين مرتبه بلندى جاى مىدهد تا بر اهميت نقش عقل در پرهيز و گريز انسان از افتادن در دام خرافهها تأكيدى دوباره كرده باشد؛ چنانكه عنوان فصل نوزدهم از كتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر، يعنى فصل «شور افراطى»،(23) گواه همين انگيزه است.
از نظر لاك عقل، معيار اصلى براى تعيين حدود خويش در رابطه با وحى است. به عقيده وى، چنانكه در فصل هجدهم كتاب چهارم جستارى درباره فهم بشر تشريح مىكند، وحى دوگونه است؛ وحى اصلى و وحى نقلى: «مرادم از وحى اصلى آن انطباع اوّلى است كه خدا، بىواسطه، آن را در ذهن يك انسان ايجاد مىكند و بر آن حدّ و مرزى نمىتوانيم نهاد؛ مرادم از وحى نقلى آن انطباعاتى است كه در قالب كلمات و شيوههاى متعارف ابلاغ متقابل انديشهها، به ديگران انتقال مىيابند» (ملكيان، ص8).
لاك با اين تقسيم مىخواهد نقش عقل درباره وحى را به تفصيل معلوم دارد. از نظر او، حتى در مقام تلقّى مستقيم وحى از خداوند، شخصِ تلقىكننده نمىتواند چيزى را كه با اصول بديهى و مسلّم عقل ناسازگار است پذيرا شود و اين ناتوانى ناشى از حكم عقل است كه انسان را ملزم مىدارد از پذيرش امور محال و منافىِ اصول بديهىِ عقل خوددارى كند. استدلال لاك اينگونه است كه اگر ما مجاز باشيم چيزى را كه با اصول بديهى و مسلّم عقل ناسازگار است بپذيريم، «همواره در معرض اين اشكال هستيم كه، ما نمىفهميم چگونه چيزى را از جانب خدا، يگانه آفريننده گشاده دست هستىمان، تلقى كنيم كه، اگر صادق قلمداد شود، ناگزير همه اصول و مبانى علم را، كه خود او به ما ارزانى داشته است، زير و رو خواهد كرد، همه قواى ما را از حيّز انتفاع ساقط خواهد كرد، والاترين بخش مصنوعات او، يعنى فاهمههاى ما را يكسره نابود خواهد ساخت و آدمى را در وضعى قرار خواهد داد كه، در آن، نصيب او از نور هدايت، از نصيب دد و دام كه زندگى پس از مرگ ندارند نيز كمتر خواهد بود.» (همان، ص11ـ12).
وقتى عقل در برابر وحىِ اصلى از چنين اقتدارى برخوردار باشد، معلوم است كه در برابر وحى نقلى مقتدرانهتر عمل مىكند؛ زيرا وحيى كه به واسطه نقل ديگران به ما رسيده است بهره كمترى از اطمينانآورى دارد؛ به اين دليل كه اوّلاً، اطمينان ما به صدور اين گزارش وحيانى از پيامبر يا تلقى كننده وحى، همواره در معرض ترديد است؛ يعنى احتمال عدم صدور اين سخن از تلقى كننده وحى را مىدهيم؛ ثانيا، فهم ما از سخنان و گزارشهاى او همواره در معرض احتمال خطا و كجفهمى است؛ بنابراين عقلْ ما را از پذيرش هر قضيهاى كه با اصول بديهى و مسلم عقل ناسازگار است منع مىكند، حتى اگر در متنى آمده باشد كه ادعا بر وحيانى بودن اوست.
به اين ترتيب، عقلْ حكومتى مطلق مىيابد و بايد پرسيد كه وحى يا ايمان چه جايگاهى خواهد داشت؟ از نظر لاك «هر قضيهاى كه وحى شده باشد و ذهن ما، به مدد قوا و تصورات طبيعىاش، نتواند درباره صدق آن داورى كند، منحصرا امرى ايمانى و تعبدى و وراى طور عقل است» (همان، ص15). لاك ايمان را فقط در جايى مىپذيرد كه عقل نتواند حكم صادر كند. اين ناتوانى ممكن است ناشى از آن باشد كه برخى تصوّرات بهكاررفته دريك قضيه ازحدود قواى طبيعى ما خارج است وممكناست ناشى ازآن باشد كه ما درباره قضيهاى، هر چند كه علىالاصول خارج از طور عقل نيست، در مرتبه شك يا ظنّ باقى بمانيم. در اين دو فرض بايد به ايمان توسل جست (همان)؛ ولى درجايىكه عقل حكمى معارض با ايمان دارد، تقدم با حكم عقلى است وتوسل بهايمان ممنوع.
با اتخاذ چنين موضعى مجال ايمان اندك مىشود؛ چرا كه منظور لاك از واژه ايمان همان چيزى است كه در قرون وسطى از ايمان فهميده مىشد. در قرون وسطى ايمان داشتن به معناى پذيرفتن چيزى بود از آن جهت كه خداوند آن را وحى كرده است؛ و علم داشتن به معناى پذيرفتن چيزى كه ما آن را در پرتو نور طبيعى عقلْ درست مىدانيم (ژيلسون، (؟)، ص64). علىرغم چنين تشابهى در استعمال واژه ايمان و علم ميان لاك و قرون وسطاييانى همانند توماس آكوئينى، رهيافت لاك در خصوص رابطه علم و ايمان يا عقل و دين، تفاوت آشكارى با رهيافت آنان دارد. از نظر انديشمندان قرون وسطى «ايمان، به حكم تعريفش، مقتضى آن است كه عقل چيزى را قبول كند كه آن را مغاير اصلى از اصول اوّليه عقلى يا يكى از لوازم ضرورىاش مىداند» (همان، ص65).
كلام اخير با ديدگاه لاك در تقابل صريح است. لاك هيچگاه پذيرش امور معارض با اصول بديهى عقل را برنمىتابد. به اين ترتيب، لاك يكى از مناديان عقلگرايى در موضوع دين است و از همين روست كه گستره توسّل به ايمان، به معناى مورد نظر او، از سوى عقل تهديد مىشود و بسيار كوچكتر از گستره مورد نظر قرون وسطاييان و دكارت خواهد بود.
تلقّى كلى لاك از جايگاه عقل در قلمرو اخلاقِ باور اقتضا مىكند كه اعتقاد به وجود خدا هم فقط وقتى پذيرفتنى باشد كه به تأييد عقل برسد. لاك در فصل دهم از كتاب جستارى در فهم بشر به همين مطلب مىپردازد و به صراحت مىگويد كه مىتوانيم به وجود خدا معرفت يابيم و در ادامه بر وجود خداوند اقامه دليل مىكند. از نظر او مىتوان علم يقينى به وجود خداوند يافت و اين علم با استناد به قواى طبيعى ما حاصل مىآيد.
3. بسط الهيات طبيعى، پيامد قرينهگرايى
اين نحوه نگاه به مسئله عقل و ايمان و تأثير عقل در مسائل الهيات، الهامبخش جريان گستردهاى به نام الهيات طبيعى(24) در قرن هفدهم و هجدهم بوده است. نويسندگان زيادى در اين موضوع قلمفرسايى كرده و كوشيدهاند بر وجود خدا و ديگر عقايد دينى حجتهاىِ عقلانى اقامه كنند و حتى در اين راه از يافتهها و روشهاى علوم نوين كه در انقلاب علمى رخ نموده بود بهره بگيرند. يكى از موضوعات پر جاذبه مطرح در آثار اين فيلسوفان، مسئله وجود خدا بود. لايبنيتس در تحقيق جديد درباره فاهمه انسان مىگويد: «برآنم... كه تقريبا همه روشهاى به كار گرفته شده براى اثبات وجود خدا معتبر است و مىتواند غايت خويش را برآورد، مشروط بر آنكه به نحو كامل عرضه شود» (جولى، 1995، ص253). رأيى چنين قاطع و فراگير ـ به علاقه تضاد ـ يادآور رأى قاطع ويليام آكِمى در جهت مخالف است كه «بر اين رأى بود كه مطلقا هيچ چيز را نمىتوان درباره خداوند در پرتو نور عقل تكوينى اثبات كرد، حتى وجود الهى را» (ژيلسون، ص76). برخلاف آكِمى، دانشمندان قرون هفدهم و هجدهم بيشتر به كاربست عقل در موضوع خداشناسى علاقه داشتند تا به تعطيل عقل درباره آن. نويسنده شهرهاى چون سميوئل كلارك (1675 ـ 1729)(25) در سالهاى آغازين قرن هجدهم (5-1704) دو رشته سخنرانى دارد كه بعدها با عنوان گفتارى در باب وجود و صفات خدا، الزامات دين طبيعى (عقلانى) و حقانيت وحى مسيحى منتشر شد. در سالهاى آغازين قرن نوزدهم نيز اثر شهرهاى به نام الهيات طبيعى: قرائنى بر وجود و صفات الهى(26) منتشر شد كه مورد توجه بسيار قرار گرفت. اين اثر نوشته ويليام پيلى (1743ـ1805)(27)، فيلسوف اخلاق و متكلم انگليسى، بود. در اين اثر پيلى تقرير دامنهدارى از «برهان نظم» يا «برهان طرح و تدبير» عرضه كرد. وى با پرداختن به جزئيات آناتومى مقايسهاى چشمها، گوشها، عضلات و استخوانها و تشريح دقت و ظرافتى كه در تنظيم آنها براى عمل كردن به بهترين وجه به كار رفته است، كوشيد تا قرينه يا قراين قاطعى بر وجود خدا اقامه كند (تويمن، 2002، ج5، ص9ـ198).
اين اهتمام بر استدلال و اقامه دليل بر وجود خدا ثمرى است كه از كِشته لاك در قرن هفدهم برآمد. چنانكه دراينباره گفتهاند:« از كتاب لاك تحت عنوان معقوليت مسيح كه در سال 1695 نوشته شد...، تنها يك قدم تا مذهب طبيعى روشنگران سده هجدهم فاصله بود» (بومر، 1978، ص333). اين يك قدم را بارها و بارها فيلسوفان و متكلمان آن روزگار برداشتند تا نوبت به پيلى رسيد و او نيز بار ديگر اين گام را زد.
تأكيد فراوانى كه بر اهمّيت عقلانيت در اين جريان صورت مىپذيرفت، راه ايمان را به قلمروهايى ناچيز محدود مىنمود. اين جريان فكرى داور نهايى را عقل مىداند و چنان عقل را در سختگيرى براى رجوع به وحى آزاد مىگذارد كه دين وحيانى عملاً از صحنه خارج مىشود و دين باقىمانده، دين طبيعى مىشود؛ يعنى دينى برخاسته از عقل و بىنياز از وحى. اين دين چندان به مرجعيت عقل وفادار است كه هيچگونه تقابلى با جريان انسانمحورى دوران جديد ندارد. دئيسم(28) جريانى فكرى است كه گواه تمايل انسان جديد به خودبسندگى عقل است. لاك يكى از مؤثرترين چهرهها در پديد آمدن اين جريان است. «واژه دئيسم نخستين بار در قرن شانزدهم و در مورد عده نويسندگانى به كار رفت كه بيشترشان به واپسين بخش قرن هفدهم و آغاز قرن هجدهم تعلق داشتند. اينان تصور وحى و الهام فراطبيعى و اسرار وحيانى و ملهم را باطل مىشمردند. لاك خودش تصوّر وحى را رد نكرد بلكه اصرار مىورزيد كه عقل داور وحى است؛ و كما بيش انگيزش نيرومندى در جهت عقلانى كردن دين مسيحى بود. دئيستها تصورات او را به شيوهاى افراطىتر به كار بستند و بر آن مىگراييدند كه مسيحيت را به يك دين صرفا طبيعى تحويل كنند». «وجه مشترك آنان اعتقاد به خدا بود كه از ملحدان متمايزشان مىساخت، افزون بر بىاعتقادى به وحى يگانه و طرح فراطبيعى رستگارى كه مايه امتيازشان از مسيحيان كهنآيين بود؛ به سخن ديگر، آنان عقلباورانى معتقد به خدا بودند» (كاپلستون، (؟)، ج5، ص179).
به اين ترتيب مىتوان گفت كه فلسفه جديد با تأكيد بر پرواى عقلانى در آغاز راه، عقل و دين را از هم جدا كرد و لاك در ادامه با تأكيد بر اينكه حجت حاكم و قاهر بر همه چيز، عقل است، راه ايمان را باريك كرد و پس از لاك، همهچيز، حتى دين، جلوهاى از عقل بشرى شد و دين وحيانى كنار زده شد و دين طبيعى جاى آن نشست.
دين طبيعى اصطلاحى است كه در قرن هيجدهم به كار مىرفته و معادل اصطلاح امروزى الهيات طبيعى است. دين طبيعى دينى عقلانى است و استناد و اتكا به وحى ندارد. در مقابل دين طبيعى، دين وحيانى(29) قرار دارد كه مستند به الهام و وحى خداوندى است.
در پاسخ به دين طبيعى و عقلانى و دشواريهاى آن، كسانى كوشيدند كه دين وحيانى را احيا كنند و از مواضع افراطى دئيستها انتقاد نمايند. در همين زمينه كتابى با عنوان دفاع از دين وحيانى(30) در سال 1732، يعنى زمانى كه هيوم بيست و يك ساله بود، به نگارش در آمد و چهره سرشناسى مانند اسقف باتلر(31) (1692 ـ 1752) كتابى را با عنوان تشابه دين طبيعى و وحيانى با ساختمان و مسير طبيعت در دفاع از دين وحيانى نگاشت.
4. موضع هيوم در برابر دين طبيعى و وحيانى
تا به حال دو موضوع مهم براى فهم چرايى و چگونگى رويكرد هيوم به موضوعاتى خاص در فلسفه دين را مطرح كردهايم: اولاً، باز نمودهايم كه چرا هيوم به مسئله روش اهميت ويژهاى داده است و نيز به اجمال با روش مورد تأييد او در بررسى امور واقع آشنا شدهايم و ثانيا، دريافتهايم كه در روزگار او دفاعيات از اعتقاد دينى در دو مسير متفاوت دفاع از دين عقلانى و دفاع از دين وحيانى جريان داشته است. هيوم به اين هر دو جريان توجه ويژهاى نموده و دريافته است كه از ميان همه حجتهايى كه در هر يك از اين دو مسير اقامه مىشود، دو برهان يا دليل بر اعتقاد دينى بيش از باقى براهين زمينه نقد روششناختى را داراست: نخست، برهان طرح و تدبير يا برهان نظم كه مورد عنايت خاص مدافعان دين عقلانى بود و دوم، برهان معجزه كه معتقدان به دين وحيانى از آن سود مىجستند. برهان طرح و تدبير از آن رو قابل نقد روششناختى بود كه در پى شناسايى علّتِ نظم جهان بود و هيوم مىپنداشت كه علتيابى مندرج در اين برهان به شيوه صحيح صورت نپذيرفته است؛ به عبارت ديگر، اصولى در روش تبيين علّى بايد رعايت شود كه اقامهكنندگان برهان طرح و تدبير به آن بىتوجه بودهاند و درنتيجه برهان ايشان ناكارآمد است. البته براهين ديگرى از برهانهاى موردنظر مدافعان دين عقلانى هم مورد توجّه هيوم قرار گرفتهاند، ولى درباره آنها به اختصار سخن رانده و تنها به اين بسنده كرده است كه نشان دهد اين براهين اساسا روش نادرستى را براى اثبات وجود خدا پيش گرفتهاند. برخلاف برهان طرح و تدبير كه روش درستى را برگزيده، ولى در اعمال اين روش به درستى عمل نكرده است.
در قلمرو دين وحيانى برهان معجزه به منزله اساس است؛ اساسى كه اولاً، وجود خدا و ثانيا، وثاقت وحى (يعنى درستى استناد يك متن به علم الهى) را اثبات مىكند. پس در اين رويكرد همه چيز به وقوع معجزه وابسته است. وقوع معجزه هم امرى از امور واقع است و بررسى امور واقع جز به روش استنتاج علّى ممكن نيست. پذيرش وقوع معجزه پيامدهايى را در موضوع علّيت دربردارد كه از نظر هيوم پذيرفتنى نيست، از اين رو نقد هيوم بر برهان معجزه علاوه بر اينكه به انگيزهاى دينپژوهانه يا دينستيزانه صورت مىگيرد، انگيزهاى روششناسانه نيز دارد.
در ادامه با معرفى آثار هيوم در موضوع فلسفه دين نشان مىدهيم كه هر يك از موضوعات موردپژوهش او چه رابطهاى با زمينههاى روششناسانه وتاريخى كار او دارد.
5. آثار هيوم درباره دين
تحقيق درباره دين و مدعيات دينى در آثار هيوم فراوان است. ولى دستهاى از آثار او به طور خاص به موضوعات دينى پرداختهاند. در اين بخش، ساختار كلى برخورد او با موضوع دين را ترسيم و سپس بيان مىكنيم كه هريك از آثار او در استخدام تأمين كدام بخشِ اين ساختار بودهاند.
هيوم در بررسى عقلانى دين، گويى به يك پرسش كلى پاسخ مىدهد. پرسش مذكور اين است كه چرا يك فرد به خدا معتقد مىشود و چرا تعاليم يك دين را مىپذيرد؟ اين پرسش را به دو شكل مىتوان طرح كرد و پاسخ گفت. مىتوان اين پرسش را سؤال از علت دينباورى متدينان دانست و نيز مىتوان آن را سؤال از دليل دينباوران براى اعتقاد به دين و تعاليم دينى شمرد. به طور خلاصه اين پرسش هم علت و هم دليل ديندارى را مىپرسد. هيوم نيز به اين هر دو سؤال در مواضع گوناگون توجه كرده و سعى در پاسخ آن نموده است.
هيوم براى شناخت علت يا علل اعتقاد به دين، كتاب تاريخ طبيعى دين را نگاشت(32). او در اين كتاب مىكوشد دين را همچون هر پديده طبيعى ديگر مورد مطالعه قرار دهد و معلوم دارد كه چه عواملى موجب اين پديده مىشوند. در اين كتاب او مىخواهد علتها و شرايطى را كه به صورت طبيعى پديدآورنده دين هستند شناسايى كند، همانطور كه مثلاً، علت پديدهاى مانند زنگ زدن آهن شناخته مىشود. در اين مطالعه او بيشتر به روشهاى تاريخى و روانشناختى توسل مىجويد و امورى همچون ترس از عوامل ناشناخته و يا حوادث غيرمترقبه را علت به وجود آمدن پديده دين مىشناسد.
هيوم در اين بخش كارى شبيه كار ماركس، فرويد و نيچه را صورت مىدهد. اينان همچون هيوم در پى اين بودهاند كه مبنايى را براى تبيين امور انسانى فراهم آورند و امور انسانى را، همچون ديگر امور طبيعى، به شيوهاى علمى تبيين كنند. درست بر خلاف ديدگاه رايج در مسيحيت و يا روش نويسندگان اگزيستانسياليست كه از نظر ايشان، انسان [ساخته عوامل و علل بيرونى نيست بلكه] خالق طبيعتِ خويش است و اراده و انتخاب او در اين جهت مؤثر است (استرود، 2000، ص4ـ5).
فرويد به منشأ روانى دين و ماركس به منشأ اجتماعى و اقتصادى آن مىپردازد و نيچه با تبارشناسى اخلاق در پى نشان دادن خاستگاه دين در اخلاق بردهدارى است.
وجه مشترك همه اين نظريهها ــ از جمله نظريه هيوم ــ جستوجوى علت پديده دين در تاريخ انسان است. هيوم اين كار را در پرتو نظريهاى عام درباره تحولات اجتماعى صورت نمىدهد؛ به عبارت ديگر هيوم بيشتر بر تقيد به روش استنتاج علّى تأكيد دارد تا بر فرضيه خاصى در خصوص علت پديده دين؛ ولى ماركس و فرويد در روزگارى سخن گفتهاند كه مساعى هيوم در خصوص روش بهبارنشسته و آنان در ادامه راه، تلاش خود را براى شناسايى مصداق خاصى به عنوان علت دينباورى آدميان مصروف داشتهاند.
در تاريخ طبيعى دين علاوه بر آنكه عوامل تاريخى و ضعفهاى روانى و اجتماعى انسان، علت پديد آمدن دين معرفى مىشود، آثار اخلاقى يا آسيبهاى اخلاقى ناشى از دينباورى مطرح مىشود و مقايسهاى ميان شرك و توحيد صورت مىگيرد و ويژگيها و آثار هر يك از آن دو بيان مىشود.
از ديگر آثار او درباره علت دينباورى، نوشتهاى است با عنوان «درباره خرافه و شور افراطى(33)» كه به عنوان فصلى از كتاب مقالات اخلاقى و سياسى(34) در سال 1747 انتشار يافت. او در اين اثر به خاستگاههاى روانى و اجتماعى دينباورى پرداخته و آثار زيانبار روحى و اجتماعى اين خاستگاهها را برشمرده است.
درباره دليل دينباورى از هيوم آثار بيشترى بر جاى مانده است. شهرهترين اثر او در اين باب كتاب گفتگوهايى درباره دين طبيعى(35) است. در نه بخش از بخشهاى دوازدهگانه اين كتاب، برهان نظم(36) مورد بحث و بررسى است. هيوم از اين برهان با عنوان برهانِ پسين(37) ياد مىكند. در يك بخش ديگر كه بخش نهم اين كتاب است، او برهانى را بررسى مىكند كه آن را برهان پيشين(38) مىخواند و در روزگار ما بيشتر برهان كيهانشناختى(39) ناميده مىشود. درباره اين برهان در كتاب رساله درباره طبيعت آدمى(40) و نيز در كتاب تحقيق درباره فهم آدمى(41) بحث كرده است.
او پيش از نگارش كتاب گفتگوها در فصل دهم از كتاب تحقيق درباره فهم آدمى به بحث درباره معجزه(42) پرداخته بود. هيوم در بحث معجزه به نقد دين وحيانى نظر دارد. معجزه به عنوان دليلى بر صدق مدعاى انبيا، در واقع دليلى براى دينباورى است؛ دليلى كه به ايمان به وحى و دين وحيانى مىانجامد.
هيوم در مقاله «درباره جاودانگى نفس»(43) به مخالفت با آموزه اعتقاد به جاودانگى انسان مىپردازد و در حقيقت با يكى از مهمترين آموزههاى دينى مخالفت مىكند؛ و در عنوان پنجم از فصل چهارمِ كتاب اول رساله، در نقد تجرد نفس مىكوشد و به اين ترتيب، بنياد لازم براى جاودانه شمردن نفس را به نقد مىكشد. چنانكه از نظر برخى هيومشناسان اين قسمت رساله مىتوانست با مقاله «درباره جاودانگى نفس» به عنوان بخش نتيجهگيرى تكميل شود.
او در نوشتهاى با عنوان «درباره خودكشى»(44) مىكوشد اثبات كند كه خودكشى، چه از نظر اخلاقى و چه از نظر دينى، اشكالى ندارد و به اين ترتيب، با يك حكم دينى به معارضه برمىخيزد و به زعم خود، آسيبهاى اخلاقى ناشى از باور منحرف دينى را آشكار مىسازد.
هيوم در اين آثار صراحتا به موضوعات دينى پرداخته و در اكثر آنها ادله دينباورى و التزام به عقايد و احكام دينى را مورد مناقشه قرار داده است. ولى گذشته از اين آثار، در كتابهاى ديگرش نيز همواره به موضوع دين توجه داشته است؛ براى مثال، مطالعه كتاب تحقيق درباره فهم آدمى نشان مىدهد كه او در حال فراهم آوردن مبادى معرفتشناختى لازم براى بحث درباره دين است؛ چنانكه در فصول پايانى كتاب نهايتا به اين موضوع مىرسد. وى در مباحث اخلاقى نيز از موضوع دين غافل نبوده و در كتاب تحقيق درباره مبادى اخلاق(45) آثار زيانبار دين را در قلمرو اخلاق بازمىگويد.(46)
با نگاهى به آثار ذكر شده به روشنى درمىيابيم كه هيوم مباحث خود درباره دين را بر محور كاربرد روش استدلال آزمايشى و استنتاج علّى طراحى كرده است. در آنجا كه از علّت ديندارى و پديده دينْ پىجويى مىكند، به صراحت علتشناسى را هدف خود قرار مىدهد و درحقيقت، به كاربرد استدلال علّى در پهنه مطالعات تاريخى نظر دارد. در بحث از دين وحيانى نيز، وقوع معجزه را به عنوان يك پديده گزارش شده در تاريخ، معروض پژوهشى به روش استدلال علّى قرار مىدهد و در امكان اثبات وقوع معجزه در تاريخ ترديد مىافكند و مىگويد: التزام به ضوابط روش استنتاج علّى، مقتضى اثباتناشدنى دانستن وقوع معجزه در تاريخ است. هيوم در بحث از دليل يا ادلّه دينباورى هم، اعتناى اصلى را متوجه برهان طرح و تدبير كرده است، چرا كه مدافعان اين برهان مدعىاند كه از روش استنتاج علّى بهره مىبرند و هيوم آنان را در التزام به ضوابط اين روش بر خطا مىداند و معتقد است با آنكه براى اثبات وجود خداوند، به عنوان امرى از امور واقع، چارهاى جز توسّل به روش استنتاج علّى نيست، ولى مدافعان برهان طرح و تدبير از به كار بردن اين روش در اين موضوع خاص ناتواناند.
6. نتيجه
1) از نظر هيوم تنها روش صحيح داورى درباره امور واقع، روش استنتاج علّى است.
2) استنتاج علّى به دنبال شناخت علتها از طريق معلولها و يا بالعكس است.
3) استنتاج علّى مقتضى رعايت ضوابطى است كه نتيجه تلقى خاص هيوم از علّيت است؛ مهمترين ضابطه حاصل از اين تلقى، لزوم منحصر ساختن اين روش در قلمرو امور مشاهدهپذير است.
4) نقد فراگير دين و دينباورى از طريق اعمال روش استنتاج علّى بر پديده دين امكانپذير است، به ويژه اينكه مؤثرترين ادلّه مدافعان دين در روزگار هيوم، پذيراى نقد روششناختى است.
5 ) هيوم بررسى روششناختى خود را در دو ناحيه علتيابى پديده دين و نقد ادلّه دينباورى صورت داده است و در نقد ادلّه، برهان معجزه و برهان طرح و تدبير (برهان نظم) را به منزله بنيان دينباورى در روزگار خود مورد هدف قرار داده است.
منابع
برت، ادوين، آرتور، (؟). مبادى مابعدالطبيعى علوم نوين، عبدالكريم سروش. تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى.
بومر، فرانكلين لوفان، (1978). جريانهاى بزرگ در تاريخ انديشه غربى. حسين بشيريه. تهران، مركز بازشناسى اسلام و ايران. اين كتاب برگزيدهاى است از آثار بزرگ در تاريخ انديشه غربى كه در نقل برخى آراء انديشمندانى چون نيوتن و بيكن از ترجمه اين كتاب استفاده شده است.
جهانگيرى، محسن، (1369). احوال و آثار و آراء