چنانچه كسي به ساختار انديشه اسطوره اي و انديشه علمي واقف شوددر خواهد يافت كه بسياري از روشنفكران ما درك درستي از مبادي فرهنگ اسلامي و ايراني و تفاوت آن با فرهنگ غربي نداشته اند. و البته چنين روندي همه طيفها را در بر ميگيرد. مثلا مرحوم بازرگان با آنكه در فرانسه ترموديناميك خوانده بود و استاد همين رشته در دانشگاه بود، چون فيلسوف علم نبود از ساختار انديشه علمي درك درستي نداشت و از آنسو چون درك علمي- فلسفي استواري نيز در مباحث ديني نداشت، دو قلمرو فكري متفاوت را در ذهن خود چنان خلط كرده بود كه انسان را به حيرت وامي دارد.
همين خلط اسطوره و سياست و علم در آثار شريعتي مشهود است. درك او از دين و پيامبري نه درك سنتي بود و نه درك علمي. او شيفته ايدئولوژي ها يا اسطوره هاي سياسي قرن بيستم شده بود و مي خواست تعاليم پيامبران را به قالب آن ايدئولوژيها بريزد. در آثار او ميان شخصيتهاي اساطيري و شخصيتهاي تاريخي تمايزي نيست. اين نكته كه آيا پيامبري مانند حضرت ابراهيم كه در دوره باديه نشيني به سر مي برده است، مي تواند افكاري مانند ماركس قرن نوزدهم اروپا داشته باشد يا انبياي بني اسرائيل مي توانسته اند يهود ستيزاني مانند نازي ها باشند، هرگز به ذهن او خطور نمي كرد. او از آنجا كه مجذوب كمونيسم و فاشيسم شده بود مكتبي كمونيستي-فاشيستي درست كرده بود و پيامبران را به آنجا مي فرستاد تا تعليم ببينند؛ و اين كار بسيار خطاست. مي گويند او جامعه شناس دين بود. نخستين درس در جامعه شناسي اين است كه هر پيامبري در ميان قومي كه ظهور كرده است ناچار بوده است در حدود فهم آن قوم سخن گويد. جامعه شناس دين، پيامبران را در متن اجتماعشان قرار مي دهد، نه آنكه از آنان يك ايدئولوگ از نوع احزاب كمونيستي يا فاشيستي بسازد. جامعه شناس دين مانند ديگر شاخه هاي علوم اجتماعي و انساني بر بينش سكولار بنا شده است اما ذهن شريعتي همه چيز بود جز سكولار! درد شريعتي درد علم و دانش نبود؛ او تجدد ستيز و غرب ستيزي بود كه مي خواست از دين بهره برداري سياسي كند مانند مرحوم بازرگان. همين موضوع در مورد مرحوم جلال آل احمد هم صادق است.
يكي از مقوله هاي اساسي در تفكر اسطوره اي و علمي، عليت است. اما الگوي عليت در علم و اسطوره متفاوت است. عليت در علم، از نوع مكانيكي، ساختاري، تاريخي، آماري، اجتماعي، روان شناختي و نظير اينهاست. اما در اسطوره عليت هميشه يك شخص است. اين شخص مي تواند جادوگر قبيله باشد يا مي تواند يكي از شياطين يا ايزدان باشد. اسطوره براي شناخت جهان آنرا زير سلطه خدايان و شياطين قرار مي دهد؛ سپس از طريق اعمال آن و نسبت دادن هر واقعه اي به آنان جهان را درك مي كند. همين نگاه را روشنفكران ما نسبت به امور سياسي و ديني و فرهنگي دارند. روشنفكر ايراني وقتي به دنبال علت مي گردد اين علت هميشه برايش يك شخص است و اين شخص نيز جادوگر دشمن است. او جهان سياست را زير سلطه قدرتهاي استعماري قرار مي دهد و همه حوادث را، حتي حوادثي را كه خود او در آنها نقش موثري داشته است به آن قدرتها نسبت مي دهد و آن حوادث را كار آنان مي داند. يعني او آمريكا، انگليس و روسيه را يك شخص مي بيند.
جهان بيني اسطوره اي درانديشه ايراني، هنوز جايگاه نخستين را دارد و علت اساسي آن بازنمايي ها يا تصورات قومي ماست كه سلطه اش بر ذهن ايراني پابرجاست و از هزاران سال پيش تاكنون تغييري در آن پديد نيامده است. اين تصورات اسطوره اي طي هفتاد، هشتاد سال گذشته با ورود ماركسيسم و فاشيسم به ايران مقاومتر و متحجر تر نيز شده اند. بنابراين اسطوره هاي سياسي قرن بيستم بر كشور ما تاثير بسيار مخربي داشته اند. نيروهاي سنت پرست، جبهه ملي و حزب توده هر يك به سهم خود و بنا بر مقاصدخويش اين اسطوره ها را پرورده اند. حزب توده، اسطوره كمونيسم و اسطوره سوسياليسم تحقق يافته (يعني شوروي پيشين) اسطوره ماركس و انگلس و لنين و استالين را تبليغ مي كرد و همواره از توطئه امپرياليستها سخن مي گفت، ولي از مقاصد استعماري روسيه دفاع مي كرد. جبهه ملي نيز اسطوره مصدق و اسطوره مبارزه ضد استعماري را در بوق و كرنا مي دميد و اين سه جريان، همه عقب ماندگي كشور و كشورهاي آسيايي و آفريقايي را به پاي قدرتهاي استعماري مي گذاشتند. جلال آل احمد غرب زدگي را نوشت و بخش بزرگي از جريان روشنفكري ايران را به اردوگاه ارتجاع برد. علي شريعتي اسطوره هاي شرقي را با اسطوره هاي سياسي در هم آميخت و معجون عجيب و غريبي را درست كرد كه نتيجه اش گيج كردن خواننده و زدودن عقل و شعور از او بود. بدين ترتيب اسطوره هاي كهن مقاومتر شدند و اسطوره هاي سياسي جديد را نيز به خدمت گرفتند. جريان روشنفكري ايران كه از اول هم، پايه فرهنگي محكمي نداشت و ايدئولوژيك زده بود و تفكر اسطوره اي وجه غالب تفكر در آن بود، بيش از پيش به اين شيوه تفكر راه داد و در آن مستغرق شد. روشنفكر اروپايي ثمره دوران روشنگري است؛ يعني حاصل عصر فلسفه و عقل گرايي قرنهاي هفدهم و هجدهم است اما روشنفكري ايران برخاسته از سنت و متاثر از استالينيسم و مائوئيسم و هيتلريسم است. روشنفكري اروپا خرافه ستيز و سنت شكن است، روشنفكري ايران، سنت پرست و غرب ستيز است. آن عقل گرايي و مباني تئوريك كه بستر پرورش روشنفكر غربي است، در كشور ما وجود خارجي تدارد. در ايران روشنفكر كسي است كه به ميراث ملي بنازد و هر كمبودي را در فرهنگ و جامعه خود به پاي استعمار غرب بگذارد.
در بازگشت به گذشته، مي بينيم كه چيزي به نام تفكر عقلاني- انتقادي در ايران باستان وجود نداشته است. جامعه بر پايه دين شكل گرفته بود و دين شكل حكومت و فرهنگ و نظام قضايي را معين كرده بود. اما در يونان باستان، چنين وضعي را مشاهده نمي كنيم. جامعه يونان باستان و رم باستان جوامعي غير ديني بودند. چيزي به نام قوانين شرع وجود نداشت كه حاملانش روحانيون باشند. كتاب مقدسي نبود كه چارچوب انديشه ديني و غير ديني را تعيين كند. عقل مي توانست در همه امور چون و چرا كند و به كنكاش بپردازد. ولي در ايران باستان، مغ ها و موبدان، عقل را زنجير كرده بودند. اين موضوع به اين معني است كه انديشه عقلي يا فرهنگ بر اساطير يا دين يوناني غلبه يافته و دين زير دست فرهنگ قرار گرفته بود. زبان يوناني نيز براي تفكر فلسفي بسيار انعطاف پذير بود. با پيدايش تفكر فلسفي اساطير و سنت نقد شدند و تقدس خود را بيش از پيش از دست دادند. انديشه فلسفي به بحث در مباني حكومت سياسي پرداخت و بر شيوه حكومت كردن غلبه يافت. به سخن ديگر فرهنگ دين و سياست را زير سلطه خود گرفت. اما در ايران باستان موبد موبدان، قدرتمندترين و متنفذ ترين فرد در كشور بود. موبدان نه تنها حاملان دين و فرهنگ بلكه كارگزاران حكومت نيز بودند يعني در اداره كشور نقش اول را داشتند. بعضي از جوانان كشورمان دچار اين توهم شده اند كه ما پيش از اسلام فرهنگ عقلاني درخشاني داشته ايم و حمله اعراب به ايران اين فرهنگ درخشان را از ميان برده است. گر چه اين احساسات درك شدني است اما بايد گفت كه در ايران پيش از اسلام هم موبد و موبدان نفسها را بريده بودند و خونها را شيشه كرده بودند. علت پذيرش اسلام از سوي ايرانيان به خاطر اين بود كه آيين زرتشتي مقاومت چنداني در برابر پيشروي اسلام نشان نمي داد و از لحاظ سادگي مانند اسلام بود. فرهنگ پيشرفته اي حامي آيين زرتشتي نبود كه بتواند مقاومت كند. تفكر ايراني سراسر خرافي بود و موبدان به ايراني اجازه تعقل نداده بودند. آنچه بود خرافات بود و خرافات. اسطوره سوشيانت هنوز هم بر سير تاريخ ايران فرمان مي راند. مي بينيم كه اساطير يك قوم تاريخ آن قوم را رقم مي زنند و سير آنرا پيشاپيش معين مي كنند.