| پس از نيم قرن برنامهريزى براى توسعه اقتصادى و اجراى هفتبرنامه عمرانى در ايران و پس از نيم قرن كه از عمر اقتصاد توسعه در جهان مىگذرد، متاسفانه اقتصاددانان جهان و از جمله ايران نتوانستهاند يك الگوى توسعهاقتصادىمعرفى كنند كه براى كشورهاى جهان سوم راهگشا بوده و آنان را به سرمنزل مقصود (رفاه) برساند .
آنچه تا به امروز توصيه شده، نهتنها در مقام عمل موفق نبوده، بلكه در حيطه بحثهاىنظرى نيز به يك توافق قابلقبول دست پيدا نكرده است . پرفسور سيدنواب حيدر نقوى كه از انديشمندان برجسته اسلامى و اقتصاددانان بهنام توسعه مىباشد، در كتاب «اقتصاد توسعه يك الگوى جديد» كوشيده است تا علل اين ناكامى را توضيح داده، پيشنهادهايى براى موفقيت اقتصاد توسعه و توسعه اقتصادى كشورهاى جهان سوم ارائه دهد .
غناى علمى فوقالعاده كتاب و خلاصهنويسى مؤلف مانع از آن مىشود كه بتوان كتاب مذكور را خلاصه كرد . از طرف ديگر، اهميت و فوريت تعاليم آن بهويژه براى برنامهريزان و سياستگذاران اقتصادى كه احيانا فرصت مطالعه كل كتاب را ندارند، مترجم را بر آن داشت كه بعد از ترجمه كل كتاب، پيامهاى اصلى آن را در قالب مقالهاى ارائه كند .
مسئوليت اقتصاد توسعه
چرا دانشمندان علوم اجتماعى از جمله اقتصاددانان در مقابل مسئله بيكارى، رنج و مشقت انسان و گسترش فاصله بين فقير و غنى اين قدر بىتفاوتاند؟ اقتصاددانان ليبرال معتقدند كارآيى زياد سياستهاى ليبراليستى از ديد عرضه، رنج و محروميت فقرا را جبران مىكند، لكن واقعيت جامعه نشان داده كه اين يك مغلطه است . اقتصاددانان توسعه بايد درمقابل اين نظريهها مقاومت كنند . اقتصاد توسعه اگر به رنج اجتماعى حساسيت نداشته باشد و صراحتا رفاه اجتماعى را دنبال نكند، ارزشى نخواهد داشت .
علم اقتصاد توسعه نمىتواند با آنچه در جهان واقع مىگذرد بيگانه باشد، ولى متاسفانه قسمت اعظم اقتصاد نئوكلاسيك، با واقع بيگانه است . جهان واقع پيچيدهتر از آن است كه بتوان با «جادوى بازار» با آن دست و پنجه نرم كرد، و وظيفه توسعه اقتصادى مشكلتر از آن است كه «دست نامرئى» به تنهايى بتواند از پس انجام آن برآيد . اقتصاد توسعه بايد ساختارها را به گونهاى تغيير دهد كه حتى قوىترين منافع پذيرفته شده قانونى چون مالكيت زمين را در هم بكوبد . ممكن است تصور شود اين كارها مخرب و آنارشيستى است، ولى نبايد ترسيد، چرا كه بزرگترين پيشرفتهاى تمدن، فرآيندهايى است كه جوامع را مىشكند و آنها را دوباره مىسازد .
خلاصه اينكه اقتصاد توسعه بايد به لحاظ نظرى و تجربى (آمارى) به ارتباط ميان رشد و تغييرهاى ساختارى حساس باشد و به كيفيت توزيع ثروت بين فقرا و اغنيا توجه كند; زيرا در كشورهاى در حال توسعه، شعور اجتماعىاى كه بر يك سيستم درست (عادلانه) توزيع درآمدها و هزينهها مبتنى باشد، شرط لازم ثبات سياسى و پيشرفت اقتصادى به حساب مىآيد .
خصوصىسازى
توصيه من به اقتصاددانان تازهكار اين است كه بدانند كيمياگرى خصوصىسازى اقتصاد، معجزه نمىكند . تجربه كليه كشورهاى تازه صنعتى شده نهتنها نشان از وابستگى زياد آنها به نيروى بازار جهانى دارد، بلكه از دخالت و كنترل بسيار گسترده و فراگير دولت در كليه شاخههاى اقتصادى حكايت مىكند . حتىتعصب كرهجنوبى و برزيل به افزايش صادرات به عنوان مدلى ضد ليبراليسم تلقى مىشود; چرا كه رقابت مكارانه (دامپينگ) در تمامى قسمتهاى بازار، اجبار مصرفكننده داخلى به پرداختبهاى بيشتر در مقايسه با مصرفكننده خارجى براى يك كالاى مشابه، بيشتر نوعى مركانتيليسم است تا ليبراليسم تجارى . منطق تعميم منافع خصوصىسازى در تجربه شيلى چنان بود كه نشان مىداد خصوصىسازى بايستى تا سرحد امكان جلو رود لكن از نظر اقتصادى موفق نبود . خصوصىسازى بازار سرمايه شيلى نه تنها سطح پسانداز و سرمايهگذارى را افزايش نداد، حتى در اوج التهاب خصوصىسازى، سودآورى صنعتى نيز كاهش يافت .
داستانهاى موفقيتآميز كشورهاى در حال توسعه مثل سنگاپور، كره جنوبى، تايوان و هنگكنگ به گونهاى تفسير مىشود كه مبتنى بر بازگشت و زنده كردن مجدد آدام اسميتباشد، در حالى كه بايد گفت: اقتصاد چهار كشور پيشرفته آسياى دور بهطور بسيار چشمگيرى توسط دولت تنظيم شده است و ميوه انحصارى دست نامرئى نيست . بهخصوص اين حقيقت در مورد كره جنوبى صادق است; كشورى كه در مورد آن بسيار تبليغ كردهاند كه به بهشت تجارت آزاد مبدل شده است و گويى آدام اسميتبار دوم به آنجا قدم نهاده است، درحالىكه هيچ شاهد و مؤيدى بر اين مطلب وجود ندارد .
خلاصه اينكه دست نامرئى (خصوصىسازى اقتصاد) راه حل انحصارى نيستبلكه بايد به دست مرئى (دخالت و نظارت دولتبر فعاليتهاى اقتصادى) نيز توجه داشت .
آزادى
آزادى كه اين روزها از آن دفاع مىشود، براى خود آزادى نيست; بلكه استقرار بيش از پيش بازار آزاد و وابسته كردن ملل مستقل به آن بازار است . خطر شيوع و تكرار زياد فلسفه ليبراليسم از هر چيز ديگرى بيشتر است . امروزه كشورها به دنبال هم در تبعيت از ليبراليسم، دولت رفاه را از بين بردهاند، در نتيجه بيكارى به بالاترين حد خود رسيده و فاصله ميان فقير و غنى زياد شده است .
بازار آزاد تنها در صورتى رفاه اجتماعى را به حداكثر مىرساند كه بتواند توزيع درآمد و ثروت را تنظيم كند و اين در حالى است كه اگر بازار آزاد بخواهد در وضعيت نامطمئن عمل كند (كه در غالب كشورهاى در حال توسعه چنين است) در انتخاب موارد متعدد، قادر به انتخاب بهينه اجتماعى در سطح كلى نخواهد بود . بنابراين، اقتصاد مختلط و تهيه برنامه براى سياست اقتصادى عقلايى آزاد و برنامهريزى جهت توسعه، ولى نه برنامهريزى متمركز كمونيستى، لازم است .
به عبارت روشنتر، وظيفه اجتماعات مدرن، يافتن موازنهاى ظريف ميان آزادى فردى و سازمان اجتماعى است . شكست در پيدا كردن اين موازنه، نتايجخطرناكى در بر خواهد داشت; به ويژه براى كشورهاى در حال توسعه كه پايه نهادهاى اجتماعى در آنها ضعيفتر از كشورهاى توسعه يافته است و كنترل حرص و آز فردىدر آنها كمتر و مشكلتر است .
كسانى كه درباره محاسن زياد آزادى فردى كه تركيبات بازار آن را تامين مىكند، سروصدا راه مىاندازند، بايد روشن سازند كه آيا منافع اين آزادى براى عدهاى معدود مرفه استيا براى عموم مردم هم هست .
دولت
پيگو، بعد از نشان دادن نارسايى بازار و اينكه وجود صرفهجويىهاى برونى از دستيابى كارگزاران اقتصادى به قيمتهاى رستبازار و در نتيجه به وجود آمدن نظام رقابت كامل جلوگيرى مىكند، دخالت دولتبراى خنثاسازى نارسايى بازار را پيشنهاد مىنمايد .
هماهنگى درست در تصميمهاى مربوط به سرمايهگذارى، به تمهيد چشمگيرى نياز دارد كه اطلاعات مربوط به برنامههاى زمان حال و شرايط آينده را آنگونه كه با برنامههاى امروز تعيين مىشود، منتقل نمايد و مكانيسم قيمت، قادر به انجام اين مهم نيست .
كالاهاى عمومى مثل تاسيسات نظامى، استقرار عدالت و تامين آموزش رايگان، جزء كالاها و خدماتى است كه ذاتا نمىتواند به بخش خصوصى واگذار شود . چون عرضه آنها مشترك و غير قابل تقسيم است، مصرف هر فرد سبب كاهش مصرف ديگرى نمىگردد و هر كس فكر مىكند بدون پرداخت وجهى مىتواند مصرف كند و اين باعث مىشود كه بخش خصوصى اقدام به توليد آن نكند و دولتبايد متصدى توليد باشد .
برابرى يعنى برابر بودن تمام افراد جامعه در برخوردارى از رفاه; برابرى يعنى برابر بودن آنچه يك فرد به درآمد ملى مىافزايد با آنچه از درآمد ملى دريافت مىكند، و روشن است، عوامل تاريخى بهخصوص ميزان ثروت و اندوخته علمى و آموزشى كه يك فرد داراست در تعيين آنچه وى به ثروت ملى مىافزايد، مؤثر است . بنابراين حضور جدى دولت در توزيع فرصتها و ثروتها، به ويژه ثروتهاى طبيعى، در دستيابى به برابرى فوق ضرورى است .
لوئيس، با تمام نگرانىهايى كه نسبتبه دخالت دولت دارد مىگويد: چيزى كه اقتصاددانان توسعه نمىتوانند از محاسبات خود خارج سازند رفتار دولت است . مسلما خيلى سادهانديشانه است كه فكر كنيم طبقات ممتاز (كسانى كه منافع اقتصادى آنها در حفظ نهادهاى موجود تامين مىشود) داوطلبانه تغييرات اساسى در نهادهاى اقتصادى را بپذيرند; عمل قاطع دولت لازم است تا شرايط را به حالت تعادل برگرداند .
هيچ كشورى را سراغ نداريم كه بدون ايجاد تغييرهاى عميقى در نهادهاى اجتماعى بهخصوص در زمينه توزيع مجدد ثروت و درآمد، به توسعه اقتصادى رسيده باشد . اين امر در تمام كشورهاى سرمايهدارى و سوسياليستى صادق است; بهطورى كه كينز معتقد است: نهادهاى سرمايهدارى جديد استمرار نخواهد داشت مگر اينكه جوامع سرمايهدارى تقليل اساسى در نهاد الكيتخصوصى و همچنين نقش دولت در مديريت اقتصاد را بپذيرد .
نظريه دولتحداقل و رهايى بازار، زاييده اين مبحث اخلاقى است كه مىگويد آزادى بر ارزشهاى ديگر برترى دارد و بازار آزاد از آن جهت مىتواند آزادى فردى را تامين كند كه از تعداد بىشمار بنگاههاى اقتصادى كه سعى دارند سودشان را به حداكثر رسانند تشكيل مىشود، پس چنين نظمى بر هر نظم غيراختيارى كه دولتبرقرار كند ترجيح دارد . روشن است كه اين استدلال چه از حيثبنا و چه از جهت مبنا، قابل خدشه است .
اخلاق و توسعه
بايد ملاحظات هنجارى و اخلاقى، به نظريه توسعه ترزيق شود . علم اقتصاد با اين كه از تزويج فلسفه و اخلاق بهوجود آمده است ولى امروزه به اثباتى بودن (عارى بودن از اخلاق) تظاهر مىكند، كه اين تظاهر نهتنها صادق نيست، بلكه مضر است و اقتصاد توسعه بايد با ارزشهاى اخلاقى آشتى نمايد . امروزه اين نكته به قدرى روشن است كه حتى اقتصاددانان سوسياليستى مىگويند: سياستهاى سوسياليستى در صورتى براى نسل بعد زندگى پرنشاط به ارمغان مىآورد كه پايههاى عميقترى از لحاظ مذهبى و اخلاقى داشته باشد .
اقتصاد توسعه در مرحله بعدى رشد خود بايد جوياى يك همزيستى خلاق بين اخلاق و اقتصاد باشد تا هم از بىخبرى طرفداران مكتب جدايى اخلاق از اقتصاد و هم از اخلاقيات مكتب عدم توجه به نتايج، اجتناب ورزد .
از اينرو اقتصاد توسعه بايد بر پايه يك فلسفه اقتصادى - اخلاقى نتيجهگرا و با معنا استوار شود . اين ديدگاه، درستى نهادهاى اساسى (اجتماعى، اقتصادى و سياسى) را بر اساس به حداكثر رساندن رفاه محرومترين اقشار جامعه و كاهش خالص تعداد آنان، مورد قضاوت قرار مىدهد و بر همين پايه است كه ديدگاه مذكور اقتصاد توسعه را توضيح مىدهد . از نظر سياسى چون ديدگاه مذكور از يك اتفاق مردمى (قشر عظيم محرومين) برخوردار مىشود، گويى فرآيند توسعه يك ضمانتبراى تحقق پيدا مىكند .
براى رسيدن به اين هدف بايد اقتصاد توسعه از قالب ضديتبا اخلاق بيرون آورده شود و بهطور طبيعى بى آن كه محتواى علمىاش را از دست دهد، جهانى را بهوجود آورد كه در آن ديگر «عقلانيت» مترادف و هممعناى «نفع شخصى» نباشد و در آن ملاحظه نفع ديگران از نظر اخلاقى، نشانه «خلاف عقلانيت» بهحساب نيايد . همچنين به طور طبيعى اقتصاد توسعه لازم ستخود را با اخلاقى بهينه سازد كه به نتايجحاصل از بكارگيرى حقوق فردى جديد، حساسيت نشان دهد . دانش اقتصاد توسعه مورد نظر ما، نيازى ندارد كه ايدههاى خود را از اقتصاد نئوكلاسيك وام بگيرد . بايد به سؤالهاى كهنه پاسخهاى جديد داد و فرضيههاى جديد مخصوص به خود را مطرح كرد; خصوصا در زمينههايى كه ارزش مقايسه دارد; از جمله در زمينه ايجاد توازنى بايسته بين نقش نسبى بازار و دولت، بيان بهتر فرآيندهاى رشد و تغيير ساختارى، درك روشنتر علل نابرابرىهاى درآمد و ثروت بين اغنيا و فقرا، و در زمينه يافتن راههاى گوناگون براى بهبود وضع اقشار آسيبپذير جامعه .
به عبارت روشنتر، در اقتصاد توسعه بايد نظريهاى در زمينه انگيزه انسان بهوجود آيد كه منحصرا بر اصل به حداكثر رساندن سود شخصى استوار نباشد و بتواند بنگاههاى اقتصادى را تا آنجا كه ممكن است در مورد ارزشهاى اخلاقى مثل اعتقاد به رستگارى عموم افراد بشر و همدردى و تعهد نسبتبه ديگران، حساس سازد .
اقتصاد توسعه براى داشتن صلابت نظرى و صحت عملى، چارهاى ندارد جز اينكه نظريهاى در زمينه انتخاب عمومى ارائه دهد كه قواعد انتخاب مشترك در آن از نسبيت، تنوع و جامعيتبرخوردار باشد . در اين نظريه نه يك قاعده بلكه قواعد متعدد در نهادهاى مختلف مثل دولت، سازمانهاى اجتماعى، اتحاديههاى كارگرى، بنگاههاى تجارى، فرد را به جمع مربوط مىسازد و ترجيحات فردى و محتويات آن در واقع در چهارچوب ماهيت اجتماعى اخلاقى شكل مىگيرد .
توسعه و عدالت
هدف اصلى اقتصاد توسعه بايد درك موفقيتها و نارسايىهاى دولت و بازار در تحقق عدالت اجتماعى در يك اقتصاد رو به رشد باشد . وجود شادى در جامعه كافى نيست، بايد به كيفيت توزيع آن توجه كرد كه آيا عدهاى قليل آن را چپاول مىكنند يا بين افراد بيشترى تقسيم مىگردد .
چنان كه يك نظريه دقيق و اقتصادى، اگر نادرستباشد بايد كنار گذاشته شود، در اقتصاد توسعه نيز قوانين و نهادها، صرفنظر از درجه كارآيى، اگر موجب ناعدالتى باشند بايد اصلاح يا محو شوند .
تجديدنظر در قوانين و مقررات مربوط به مالكيتخصوصى، به ويژه مالكيت زمين، بايد با توجه به نظريههاى مورد قبول عامه در مورد عدالت و انصاف ارزيابى شود و بر حسب نتايجسياسى، اجتماعى و اقتصادى كه در پى خواهد داشت اجرا گردد .
مالك خصوصى به سندى نياز دارد كه مالكان قانونى در اختيار دارند، ولى در پارهاى موارد، وجود همين ساختار قانونى ريشه اصلى بىعدالتى، فقر و حتى قحطى در كشورهاى در حال توسعه است . اقتصاد توسعه بايد در مورد مسئله فقر، وابستگى متقابل توليد و توزيع را به رسميتبشناسد و در كنار آن در بعد اخلاقى حقوق مالكيت، تجديدنظر نمايد .
توسعه اقتصادى نبايد قسمت اعظم بار خود را تنها بر دوش فقرا قرار دهد . بدون وجود نهادى براى فقر عليه استثمار اجتماعى، پيشرفت اقتصادى هرگز مفهوم درستخود را بهدست نمىآورد .
ميردال معتقد است: براى بالا بردن سطح زندگى تودههاى فقير لازم است اصلاحات اساسى در نهاد انجام شود; اين امر سبب مىشود به دو هدف «برابرى بيشتر» و «رشد اقتصادى» با هم برسيم .
تركيب و كيفيت رشد علاوه بر اين كه تابع سرمايه فيزيكىاست، تابع سرمايه انسانى نيز مىباشد و براى بهبود وضع فقرا نبايد صرفا به دنبال شتاب بخشيدن به رشد محصول باشيم، بلكه بايد به ايجاد تغييرات ساختارى مؤثر نيز توجه كنيم . در اين زمينه مسئله توزيع برابر دارايىها به ويژه زمين، كليد اصلى فرآيند رشد آمرانه است كه در حل مشكل فقر نيز مؤثر خواهد بود .
فرآيند توسعه در بهترين شكل خود يك مجموعه مركب است نه يك روند نامتوازن; اگر بازار را آزاد بگذاريم بازار نه به سمت پخش منافع، بلكه به سمت تمركز منافع رشد، حركت مىكند . كشاورزى و صنعتبايد همپاى يكديگر رشد كنند، نه اين كه يكى ديگرى را تغذيه مالى كند . همچنين بايد بر رشد صادرات و جانشينى واردات، تاكيد شود .
راهكارهاى توسعه
سياستهاى دولتى به جاى تمركز بر واردات كالا بايد به واردات دانش نيز توجه داشته باشد و براى جلوگيرى از سرمايهگذارى و واردات كالاهاى غيرضرورى و تجملى، مقررات صريح و قاطعى را وضع نمايد .
براى از بين بردن فقر در روستا، بايد قيمت مواد غذايى در اين مناطق پايين نگهداشته شود و در عين حال تكنيكهاى توليدى مناسبى براى اشتغال روستاييان انتخاب گردد . آموزش عمومى، به ويژه آموزش فنى گسترش يابد تا سرمايه انسانى همپاى سرمايه فيزيكى گردد . عقبنشينى سريع، بىمطالعه و غيرقابل بازگشت در مورد تئورى بازار، باور كردن وجدان سرمايهدار، تكيه روزافزون بر كمكهاى خارجى، قبول صددرصد بازار به عنوان تنها منبع اطلاعات، خطاهاى فاحشى است كه اقتصاددانان توسعه بايد از آنها اجتناب كنند .
بايد جريان رشد اقتصادى و فرآيند توزيع درآمد با يكديگر مرتبط شوند، و ابزارهاى سياستگذارى به اندازه اهداف سياستگذارى زياد باشد . نيز لازم است در كنار تنظيم برنامهاى براى سرمايهگذارى، برنامهاى هم در زمينه ايجاد درآمد تهيه شود .
وظيفه سياستگذار در كشورهاى در حال توسعه، ايجاد نهادهاى اقتصادى، اجتماعى و سياسىاى است كه تغيير ساختارى را تسهيل نمايد . بايد درآمد واقعى مردم فقير روستاها چه به صورت مستقيم و چه غيرمستقيم افزايش يابد تا رشد متوازن صنعت و كشاورزى تامين شود و بين توزيع درآمد، رشد اقتصادى و اشتغال ارتباط برقرار گردد .
در خاتمه بيان اين نكته لازم است كه مطالب فوق، در اصل كتاب، با بيانى مستدل و با تجزيه و تحليل تجربى اثبات شدهاند كه ما در اينجا به اقتضاى مقاله آنها را تنها به صورت ادعايى بيان كردهايم .
پىنوشت:
1) اين مقاله برگرفته از كتاب اقتصاد توسعه يك الگوى جديد، نوشته پرفسور سيدنواب حيدر نقوى است كه توسطدكتر حسن توانايانفرد ترجمه شده است .(چاپ اول: پژوهشگاه فرهنگ وانديشه اسلامى، بهار 1378 .)
|