● به نام خدا - امروز ، جمعه 8 مرداد 1389 - كاربران برخط: 620   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
جهاني‌سازي فرهنگ‌ها
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: معصومه - شبستري

منبع: ماهنامه - نگاه حوزه - 88 - 89 - تاريخ شمسی نشر 23/01/1372

 
 

جهان امروز،‌ در كوچكترين اجزاء و زمينه‌هاي گوناگون، تنوع و تغييراتي را شامل است كه قبلاً با آن روبرو نشده بود. بارزترين اين تغييرات، پديده‌ي جهاني‌سازي كه انديشه همگان را به خويش معطوف داشته است.


انبوه نوشته‌ها و تراكم گفتمان‌ها درباره جهاني‌سازي، بيانگر ژرفاي ادراك و فهم دربارة ابزارها و مقاصد آن نيست. بنابراين بايد تلاش‌هاي فكري در جهت تحليل اين مفهوم و شعار، چندان متمركز شود كه بتواند از ابزارهاي اين پديده، پرده بردارد.


آنچه امروزه خود را بر تمام زواياي زندگي اجتماعي و غير آن، بر تمام كشورها تحميل كرده است؛ در نگاه اول پديده‌اي اقتصادي بود و انعكا‌س بخش فراگيري اقصاد بر جهان، در دهكدة جهاني است. ولي پيشرفت و حركت حتمي آن، به تحولات عظيم تكنولوژي‌هاي گوناگون – از جهت تركيب و آميزش منطق سرمايه با منطق اكتشاف تكنولوژيكي – مربوط مي‌باشد و به نوعي پيمان مقدس سه‌گانه ميان سرمايه، تكنولوژي و ارادة سياسي حاصل از آن دو كه همسو با دو عضو ديگر است، اشاره دارد.


شهرت اين پديده از حيث تاريخي به گسترش پديدة اقتصاد بازار آزاد، بعد از فروپاشي نظام كمونيستي و سوسياليستي و در اروپاي شرقي برمي‌گردد كه در پي آن تلاش شد تا براي جهان يك‌قطبي شريعت و قانون نازل شود. اين اصطلاح با مفاهيم ديگري با همين هدف همسوست از جمله: پايان تاريخ، حقوق انسان، دموكراسي، ليبراليسم، جامعه مدني، جنگ تمدن‌ها، ادارة عليا “Gorernance” نفي جنسيت “Gender” و … .


شروع به غلبة جهاني‌سازي در زندگي اقتصادي، سياسي، فرهنگي، و فكري ملت‌ها انديشة متفكران را به خود مشغول داشت. البته بحران‌هاي اقتصادي كه جهان امروز با آن روبروست، همواره، با بروز نوعي جهاني‌سازي، در زندگي ملت‌ها، سبب ايجاد نقطه‌عطف شده تا جايي كه گمان مي‌رود كه آن تحويل، پيش درآمد زندگي در مرحلة جديدي است كه از گذشتة خود متفاوت مي‌باشد.


ميان جهاني‌سازي و جهاني‌شدن تفاوت زيادي وجود دارد. جهاني‌شدن يك روند و پروسه طبيعي در سير تكامل است در حالي كه جهاني‌سازي يك پروژه است. از اين رو جهاني‌سازي را نمي‌توان با جهاني‌بودن اديان و يا فرامنطقه‌اي بودن برخي مكاتب سياسي و اقتصادي مثل سوسياليسم و كمونيسم مقايسه كرد؛ زيرا كه جهاني‌شدن از حيث اصطلاح و مضمون‌، با زمين و انسان در ارتباط است، اما جهاني‌سازي از جنبة اصطلاح و مضمون با هستي و سازمان‌هاي متنوع و پيوند‌هاي سيستماتيك شده متنوع انساني مرتبط است.


كلمة جهاني‌سازي ترجمة انگليسي “Globalization” است، در فارسي جهاني‌سازي و در عربي به اصطلاح عام و پذيرفته شده “عولمه” و گاه “كوكبه” و “كونيه” به كار رفته است. اين كلمه از حيث ساختاري و دستوري و صرفي، بر وجود فاعل و انجام‌دهندة كار اشاره دارد كه در انگليسي پسوند“Zation” همين معنا را مي‌رساند؛ برخلاف صيغة “ism” در كلمة “Globalism” كه به مفهوم جهاني‌شدن است.


جهاني‌سازي، پديده‌اي است كه در آن موضوعات مختلفي چون اقتصاد، سياست، فرهنگ و جامعه و سلوك و رفتار دخالت دارد و منسوب بودن به آن، انتساب به تمامي جهان از خلال عبور از مرزهاي سياسي دولت‌هاست و مشاركت در رخداد تحولاتي است كه در سطح مختلف در زندگي انسان – در هر كجاي سياره زمين – تأثير مي‌گذارد. در ساختن اين تحولات ظهور فعاليت‌هاي جديد از جمله شركت‌هاي چند مليتي “TNCS” – كه به عظمت و تنوع فعاليت‌ها و گستردگي جغرافيايي و تكيه برذخاير و بسيج صلاحيت‌ها و امكانات مليت‌هاي گوناگون نظر دارند – مؤثر مي‌باشد. با صورت پذيرفتن اين تحولات، قضايايي كه داراي صفت جهاني هستند؛ مثل دارايي‌هاي عام بشري؛ درياها، فضا، قاره‌ها، قطب‌ها، حفاظت از محيط زيست و تحركات ساكنان زمين، فقر جهاني و جرايم سازماندهي شده، ظهور مي‌يابد. همچنين سؤال و جواب‌هايي با ويژگي‌ جهاني دربارة نقش دولت‌ها در چنين تحولاتي و نقش جمعيت‌ها و گروه‌هاي ملي در سرزمين‌ها و كشورهاي خويش و نقش سازمان‌هاي داخلي با مليت‌هاي متفاوت كه در چهارچوب جهاني‌سازي غرب ديرتر تثبيت شده‌اند، در كنار نقش سازمان ملل متحد و سازمان‌هاي تخصصي و منشعب از آن مطرح مي‌شود و روشن است كه قدرت‌هاي برخوردار از تكنولوژي نو و صاحب فنون جديد و شركت‌هاي چندمليتي و سازمان‌هاي جهاني نقش ويژه‌اي در چارچوب اين پديده ايفا خواهند كرد.


قرائتي از پديده جهاني‌سازي، در قرن بيستم، نمايانگر تحولاتي خواهد بود كه به روشني در سدة نود پديد آمد و حلقة سوم حركت غرب به سوي جهاني‌شدن مي‌باشد. پيش‌زمينه اين حركت، تحولات بعد از جنگ جهاني اول در پايان دهه دوم قرن و تحولات بعد از جنگ جهاني دوم در نيمه دوم قرن بود. بنا بر نوشته‌هاي مورخ استفريانوس در كتاب با ارزشش، آنچه از طريق غربي‌ها بر جهان سوم، از قرن شانزدهم ميلادي به بعد روا داشته شده، دال بر آن است كه جهان، در حال انتقال از جهاني‌شدن به جهاني‌سازي است، روندي كه امكان ايجاد فعاليت‌هاي اقتصادي را، تنها از طريق شركت‌هاي فوق‌قاره‌اي و تراست‌هاي حاكم بر جهان فراهم مي‌سازد.


در اين ميان روشن است كه جهاني‌شدن بر نوعي اتحاد يا مطابقت ميان انسان‌ها استوار است و سياست‌هاي مبتني بر آن، شايسته‌ است كه جهاني باشد و از تنوع و تفاوت و تمايزها و ويژگي‌هاي فارق امت‌ها و فرهنگ‌ها، فراتر رود و بنابر جنبه‌هاي مختلف زندگي بشر در اين سياره، لازم است كه بحث درباره جهاني‌شدن به اعتبارهاي فكري،‌ فرهنگي، اجتماعي و سياسي و اقتصادي و حقوق برگردد و طبيعي است كه در قبال طرح پيچيده و پر انشعاب اين تئوري، بايد از نقطه‌نظر اسلامي نيز بدان بگريست.


بعد از تأسيس دولت‌هاي ملي در قرن پانزدهم ميلادي، و در مواجهه با افكار و توجهات سياسي، تلاش بر آن شد تا از مرزهاي دولت ملي و ويژگي‌هاي سلطه محلي و آثار برخاسته از آن، عدول شود. توجهات بين‌المللي و جهاني از همين جمله‌اند؛ زيرا كه پيشروان و هواداران آن ادعا مي‌نمايند كه درصدد ايجاد زمينة مشترك ميان فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي مختلف بوده و هدف‌شان رشد و پيشرفته ساختن وسايل ارتباطي و زمينه‌سازي گفتگو، برجسته‌كردن زواياي همكاري براي رسيدن به جهاني مبتني بر عدالت، گذشت و آسان‌گيري است كه مقتضيات آن بر اساس مصالح و منافع مشترك و نياز متقابل به تلاش جمعي انساني، بنا مي‌گردد. اين ادعاها زاييده جهان معاصر و پديده‌اي نو مولود نيست؛ بلكه زيرساخت‌هايي در گذشته دارد. صاحب‌نظراني تمام جريانات فكري را ادعاي جهاني‌بودن و اصلاح‌انديشي دارند، جرياناتي در جهت سيطره بر ديگر افكار و گرايش‌ها، ارزيابي مي‌كنند.


تز جهاني‌بودن به دوران فلاسفه يونان برمي‌گردد كه با شكوفايي قوميت‌ها و مليت‌ها در اروپا و با افكار پير دوبوا (1250 – 1323)، و دانته درباره حكومت‌هاي جهاني،‌ هم‌چنين كانت در قرن 18 ميلادي و پيشروان مكتب انگولا ساكسون از جمله ويليام‌بن (1644 – 1718) و جرمي بنتامي (1748 – 1814)، برجستگي يافت و انديشة جامعه‌جهاني بر اساس تفسير مادي تاريخ در افكار ماركس (1818 – 1883)، كه داعية فرسودگي دولت‌هاي ملي را داشت و نيز انديشه‌هاي لنين كه در پي تحقق بخشيدن به اشتراك ملت‌ها و جامعة بي‌طبقه بود، انسجام گرفت. انديشه ليبرالي نيز، شاهد پروژه‌هايي براي جهاني‌شدن از آغاز طرح انديشه‌هاي ميل (1858 – 1917) تا پارسونز (1902 – 1979) بود بر اهميت نقش گفتگو و نوسازي در آفرينش انسانيت واحد تأكيد داشت. اما، در واقع، اولين مصداق جهاني‌بودن، عصر آدم (ع) است. كه نمونة واقعي جهاني بودن از ديدگاهي است كه انسان را خليفة خداوند در زمين مي‌شناسد كه كتاب الهي بر اساس وجود او متمركز گرديده و او را مركز و هدف نهايي تعاليم خود قرار داده است و انسان همان موجودي است كه همه سيستم‌ها و نظام آفرينش آسمان‌ها و زمين به خاطر او آفريده شده است. وي بر همه چيز، حتي بر ملائك نيز، برتري داده شده و همه چيز، اعم از جنبه‌هاي مادي و اجرايي و يا مسايل معنوي و روحاني، اخلاقي و انساني در خدمت او قرار گرفته است. حتي تجارت و سرمايه و جهاني‌سازي تجاري نيز، به هدف خدمت به اوست.


قدرت‌هاي بزرگ در جهان فرهنگ، به معناي گسترده‌ آن را، عامل برخورد تمدن‌ها معرفي مي‌نمايد، اين نگرش را بايد از بين برد؛ چرا كه درگيري وجدال همواره ميان حق و باطل برقرار است. در حالي كه ميان همة مردمان ويژگي‌هاي مشتركي وجود دارد. آنان در اصل خاكي بودن خود و داشتن يك نفخة الهي و فطرتي ديني و اعتراف به ربوبيت پروردگار مشترك‌اند و در تنظيم معاني و مفاهيمي كه به نوح (ع) آموخته شد و ابراهيم كه جامع همه معارف و تجارب بود و هرچه كه به آدميان رسيده به نحوي اشتراك و همگوني دارند.


انديشه جهاني‌شدن در انديشه جديد و قديم اسلامي با دعوت به مكتب جهاني، از آيات قرآن استفاده مي‌شود؛ آنجا كه شروع راه، از امت واحده آغاز مي‌شود و در ميان مسير به پيامبر (ص) مژده فرمود و او را به رساندن دعوت خداوند، در همه جاي جهان مأمور ساخت “قل يا ايهاالناس اني رسول الله اليكم جميعا” (سورة اعراف، آية 158) و يا آنجا كه آمده است: “و ما ارسلناك الا  كافه للناس بشيراً و نذيراً” و از اين رو پيامبر (ص) مأمور گرديد تا هر قل و كسري و مقوقس و حارث غساني، پادشاه حيره و حارث حميري، پادشاه يمن و نجاشي، شاه حبشه را به اسلام دعوت نمايد و پيام رسانانش، پيام‌هايي با مهر “محمد پيامبر خدا” را به اطراف جهان برند؛ چنان كه در نامه‌اش به كسري آمده است: “سلام علي من اتبع الهدي و آمن بالله و رسوله و اشهد ان لااله‌الاالله و ان محمداً عبده و رسوله و اني اعوك بدعاء الله و اني رسول الله الي الناس كافه، لانذر من كان حيا و يحق القول علي الكافرين. اسلم تسلم و ان توليت فان اثم المجوس عليك”؛ از محمد پيامبر خدا به كسر بزرگ ايران، سلام بر كسي تابع هدايت است و به خداوند و رسولش ايمان آورده و گواهي دهد كه خدايي جز “الله” نيست و محمد بنده و رسول اوست. و من تو را به دعوت خداوند مي‌خوانم و من رسول خدا براي همه مردمان هستم تا انذار كنم هر كه را زنده است و اين سخن بر كافران محقق خواهد بود. اسلام بياور تا سلامت بماني و اگر روي برگرداني، گناه مجوس بودنِ اين مردمان بر توست. (ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 3، دار صادرو داربيروت، بيروت، 1965، ص 213).


اين دعوت،‌ خاص يك گروه در برابر ديگر گروه‌ها يا نژادي در مقابل ديگر نژادها نبود؛ بلكه دعوت خداوند از همه انسانيت و همه نژادهاي بشري، بدون نگاه به تمايز و تفاوت‌ها و جنسيت‌ آنان بود (اقتباس خلاصه از ظاهر غر‌ب‌الزغبي، ضروره عالميه،‌الهيئه المصريه للتاء ليف و النشر، 1917م، ص 140 و 141).


پروسه جهاني‌شدن يك فرآيند يا پروسس جهاني است كه به طور طبيعي و در طي يك فرآيند، منجر به فراگيري يك فكر يا انديشه يا صنعت يا هر چيز ديگري در جهان مي‌شود، اما جهاني‌سازي  يك پروژه (Progect) يا امري تعمدي براي يكپارچه‌سازي جهان حول يك محور مي‌باشد. اين اصطلاح را دانشمند جامعه‌شناس كندي، ارشال ماك‌لوهان، استاد تبليغات جامعه‌شناسي در دانشگاه تورنتو – زماني در پايان دهه شصت به مفهوم “دهكدة جهاني” در كتابش “جنگ و صلح در دهكدة جهاني” – به كار برد و به جهان شناساند.


وي در كتاب خود توجه خويش را بر نقش تحولات گستردة وسايل ارتباط‌جمعي در تبديل جهان به يك قريه متمركز نمود. بعدها اين انديشه به وسيله برژنسكي، كه چندي ديگر مشاور كارتر، رئيس‌جمهور آن وقت آمريكا (1977 – 1980) شد، پي‌ريزي گشت. وي در تئوري خود آمريكا را با برخورداري از 75% مجموع وسايل ارتباط‌جمعي جهان، نمونه وجودي تحول و تجدد برمي‌شمارد. از ديد او آمريكا به عنوان توزيع كننده و صادركنندة وسايل اصلي انقلاب الكترونيكي فراصنعتي و جامعة آمريكا، به عنوان بزرگ‌ترين مؤثر در جوامع ديگر و مشوق عمليات تحولات و تغييرات بزرگ و پردامنه در بعد تئوري و ارزشي و نيز مركز آگاهي و علم جهان و مورد حسادت، شگفتي، كينه و تقليد جهان، كه تاكنون هيچ جامعه‌اي ديگر مثل آن نتوانسته احساساتي بدين پايه را بيافريند مطرح شده است. هيچ جامعه‌اي، در ميزان تبعيت قانونمند و فشار تمدن آمريكايي، به پاي جامعة داخلي آمريكا نرسيده و سياست هيچ جامعة ديگري به اين حد از آگاهي صعود نكرده؛ تا جايي كه بسياري از ملت‌هاي بيگانه،‌ امتداد دهنده و استمراربخش پوياي سياست داخلي آنان گرديده‌اند. و هيچ جامعة ديگري را نمي‌توان يافت – كه با اين عظمت – در روش‌هاي خاص زندگي، بتواند ارزش‌هاي خود را از طريق سينما، تلويزيون و ماهواره و كالاها و توليدات، به جهان صادر نمايند (زيبگينو برژنسكي، بين عصرين،‌ آمريكا و العصر الالكتروني، ترجمه و تقديم محجوب عمر، دارالطليعه، بيروت، 1980، ص 42). از اين سخنان و ديگر سخنان برژنسكي چنين برمي‌آيد كه ورود آمريكا به انقلاب صنعتي سوم به‌ويژه در عرصه اطلاعات و ارتباطات، وي را قادر ساخته است تا نمونه‌هاي خويش در زندگي را، به عنوان نمونه ايده‌آل و جهاني، در جهان ترويج و گسترش دهد. از اين رو اصطلاح جهاني‌سازي و “Globalization” اولين بار در جامعة آمريكا بر سر زبان‌ها افتاد و سپس با اصطلاح “Ondalaization” به فرانسه ترجمه شد و سپس با اصطلاح “عولمه” به جهان عرب راه يافت.


در اصطلاح مفهومي، جهاني‌سازي به معناي قراردادن چيزي در سطح جهاني يا انتقال آن از چهارچوب‌هاي مشخص به نامحدود و خروج از هر حد و مرزي گفته مي‌شود. منظور از چهارچوب‌هاي محدود، دولت‌هاي ملي است كه با مرزهاي جغرافيايي و دموكراسي قطعي و منحصر به خويش، مشخص هستند و علاوه بر حمايت از مسايل داخلي خويش و دفاع در برابر خطرات و حمايت ملت خويش در برابر دخالت‌هاي خارجي و بيگانه، در تمامي  جنبه‌هاي فرهنگي و … از تمام مسايل مربوط به‌ ويژگي و دولتمندي و انفراد منحصر به خود، حفاظت به عمل مي‌آورند. و هدف از نامحدود، جهان يا كره زمين است. جهاني‌سازي بدين معنا از ميان برداشتن مرزهاي دولت‌هاي ملي در زمينه‌هاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي و رهاسازي اموري است كه در اين زمينه در جهان جريان دارد (د. محمد عابدالجابري، قضايا في الفكر المعاصر، مركز دراسات الوحده العربيه، بيروت، 1977، ص 136).


 


ابعاد جهاني‌سازي


از آنجا كه جهاني‌سازي، پديده‌اي نوظهور، در حال قوام و تحولات آن رو به استقراري نوشونده است و نيز به دليل برخورداري آن از ويژگي شمول و فراگيري، موضع‌گيري متفكران نسبت به آن، درحد توصيف‌بخشي از اجزاء جهاني‌سازي يا جزئي از جزئيات آن محدود مي‌شود. چنانكه در داستان مولوي، كوران و نابيناياني كه در تاريكي  هريك عضوي از فيل را لمس كرده بودند، همان را فيل مي‌پنداشتند. بدون آنكه آگاهي و معرفت كاملي از فيل داشته باشند. تعريف‌هاي مربوط به جهاني‌سازي در چهار بخش قابل تأمل است كه هريك جهت‌گيري ويژه‌اي دارد.


الف: مجموعه‌اي كه بر بعد اقتصاديِ جهاني‌سازي متمركز است و اين بعدي است كه حاوي دلايل و گرايش‌ها و مؤسسات جهاني اقتصادي جديد و ناشناخته در گذشته مي‌باشد و در كليت خود، جهاني‌سازي اقتصاد را به همراه دارد. (د. عبدالخالق عبدالله، مناقشه لبحث السيد ياسين في مفهوم العولمه في كتاب العرب و العولمه تحرير اسامه الخولي، مركز دراسات الوحده العربيه، بيروت، 1977، ص 52).


در اين عرصه جنبة جهاني‌شدن، پديده جهاني‌سازي، آغاز جهاني‌سازي توليد و سرمايه نيز به شمار مي‌رود.


ب: مجموعه‌اي كه متمركز بر جنبه فرهنگي، يعني بعدي است كه به ظهور فرهنگ به منزلة يك كالاي ديگر تجاري، مورد داد و ستد قرار مي‌گيرد مي‌نگرد. پيامد اين نگرش بروز آگاهي، ادارك. مفاهيم و سمبل‌ها و وسايل فرهنگي با ويژگي جهاني است. (د. عبدالخالق عبدالله، العرب و العولمه، ص 52).


در اين عرصه نيز تعريف‌هاي متفاوتي وجود دارد، از جمله تعريف: برهان غليون كه معتقد است “ورود در تحولات متمدن، به علت تحول و انقلاب اطلاعاتي و تكنولوژيكي و اقتصادي كه سرنوشت انسانيت، در آن يكي گشته و يا به سوي وحدت و يكي‌شدن گرايش مي‌يابد. فرد درمي‌يابد كه معناي وحدت در اينجا به مفهوم هم‌جنس‌شدن و تساوي ميان تمام اجزاء عالم و جوامع بشري نيست و به درجة عالي، تأثيرات متقابل ميان مناطق و اجتماعات بشري گوناگون و متفاوت توجه دارد و در نتيجه به افزايش تأثيرات متقابل نظر مي‌نمايد (برهان غليون، العرب و تحديات العولمه الثقافيه، نقلد عن نايف علي عبيد، العولمه و العرب، مجله المستقبل العربي،‌ العدد 221، 1977، ص 28).


ين بدان معناست كه جهاني‌سازي تنوع فرهنگي را القاء نخواهد كرد؛ بلكه به افزايش عملكردها ميان فرهنگ‌هاي مختلف منجر مي‌شود. و جيمز ميلتمان آن را به مفهوم عمليات متقابل فرهنگي ميان تمدن‌هايي كه مواجه با تناقضات و ناپايداري‌ها هستند، مي‌شمارد (جميس مليتمان، هواجس العولمه، عرض مجله السياسه الدوليه، العدد 131، 1988، ص 339).


ج: مجموعه متكي بر بعد سياسي، كه به قضاياي سياسي جديد جهاني – كه بيشترين ارتباط را با تنها حالت رايج كنوني دارند – مي‌پردازد (عبدالخالق عبدالله،‌العرب و العولمه، ص 52). اين زمينه‌ها با نگرش‌هاي مختلفي ارزيابي مي‌گردد. برخي آن را “پوشش براي امپرياليسم” و برخي ديگر به عنوان، افزايش ارتباط و پيوستگي ميان اجزاي تشكيل‌دهنده سيارة زمين در ابعاد سياسي و اقتصادي و فرهنگي به شكلي بي‌سابقه و ناشناخته در ميان بشريت و گرفتن تصميم‌هاي سياسي در هر سرزميني به گونه‌اي كه مؤثر بر زندگي ميليون‌ها بشر در سرزمين‌هاي دور باشد مي‌دانند (السيد ياسين، الاصوليه في مواجهه الكونيه، مجله المتندي، الاردن، عمان، العدد 100، 1994، ص 20). 


د: مجموعه متمركز بر بعد اجتماعي، كه چشم به ظهور جامعه مدني جهاني و بروز قضاياي مشترك انساني – كه روي هم رفته جهاني‌سازي اجتماعي را مي‌سازند – دوخته است (د. عبدالخالق عبدالله، منبع سابق، ص 53).


برخي ديگر، در اين عرصه، آن را “عملياتي كه غالباً به عنوان قدرت مثبتي در جهت اتحاد و يكسان‌سازي جوامع مختلف و تحقق تكامل آن جوامع در كل دهكده جهاني، فعاليت‌ داشته و در چهارچوب اين دهكده به بي‌نيازي اجتماعي جوامع و آدمي مي‌انجامد” تعريف كرده‌اند.


هم‌چنين آن را فرضيه‌اي براي تغييرات بس شديد و سخت‌ بر جوامع محلي دانسته‌اند كه به وسيله نيروهاي قدرتمند و برتر اعمال مي‌شود. از اين رو مي‌توان گفت كه جهاني‌سازي وسيع‌تر از جهاني‌شدن است.


اين گونه‌ جهاني‌سازي، مرحله پس از جهاني‌شدن را در برمي‌گيرد. بنابراين جهاني‌شدن نيز مي‌تواند در چهارچوب جهاني‌سازي بگنجد.


 


انديشه‌هاي جهاني‌سازي


نظريه ديگر بر آن است كه “جهاني‌سازي ارادة غلبه و سلطه است كه به دنبالة آن نابودسازي و محدود كردن بخش‌هاي خصوصي نيز مي‌آيد. اما جهاني‌شدن،‌ چشم‌دوختن و فعاليت‌ براي رساندن بخش‌هاي كوچك‌تر و خصوصي‌ به سطح جهاني است. و جهاني‌سازي در برداشتن جهان و جهاني‌شدن است كه درها را بر روي هر چند جهاني و سياره‌اي است مي‌گشايد.” (د. محمد عابد الجابري، العولمه و الهويه الثقافيه، عشراطر وحات مركز دراسات الوحده العربيه،‌ بيروت، العدد، 228، 1988، ص 17).


البته در اين عرصه، ميان جهاني‌سازي و تفكرات آييني و سنتي بين مليتي نيز تفاوت وجود دارد. تفكرات بين مليتي و فرامليتي گرايشي جهاني است كه از چهارچوب‌هاي گرايش‌هاي ملي فراتر مي‌رود و منظور آن درهم شكستن برخي مرزهاي ملي براي خدمت به جنبه‌هاي سودمند انديشه مكتبي و آييني است (عبد‌الجبار محمود، العولمه، غطاء أمريكي لنهب ثروات الشعوب، مجله آفاق عربيه، بغداد، دارالشؤون الثقافيه العامه،‌ السنه 22، العدد 6، تشرين الثاني، 1977، ص 38).


از مهم‌ترين داعيه‌داران انديشه‌هاي آييني در دوران معاصر، مي‌توان به حركت كمونيستي – كه به نحوي جهاني شده و دستاويز قدرت اتحاد شوروي بود – اشاره داشت. كه بر انديشه سياسي و اقتصادي نيرومندي در آن زمان بنياد نهاده شده بود و بشريت را گذاشته از نژاد و وطن، از ديدگاه آيندة آن، يكسان مي‌شمرد و نه تنها موانع طبيعي، بلكه موانع ملي را از ميان برمي‌داشت. (روبرت اشتراوس هوب، توازن الغد، عرض سوسن حسين، مجله السياسه الدوليه،‌العدد، 112، 1993، ص 249).


هرچند طبق برخي از ديدگاه‌هاي موجود، جهاني‌سازي از مرزهاي ملي گذشته است؛ ولي نمايندگي ايدئولوژي دولت معيني را بر عهده ندارد؛ بلكه پژواك مجموعه متغيرات سياسي، اقتصادي و تكنيكي است.


جهاني‌سازي با بين‌المللي كردن نيز متفاوت است زيرا نظام بين‌الملل، سيستم دولتي‌اي است كه دولت‌ها آن را، براي مشخص كردن و تعيين شكل روابط خود، وضع مي‌نمايند. اما جهاني‌سازي تا آنجا كه امكان شناخت آن براي ما در شرق يا ديگر مناطق ممكن است با زمينه‌هاي جغرافي سياسي موجود مخالفت دارد.


حتي ميان جهاني‌سازي و آمريكايي‌سازي نيز مي‌تواند تفاوت باشد. چرا كه بسياري از متفكران و انديشمندان،‌ جهاني‌سازي را به آمريكايي‌سازي و سعي آمريكا براي به‌كارگيري آن در مسير منافع خود، توصيف كرده‌اند.


دليل اين ديدگاه عملكردهايي است كه از آمريكا مشاهد مي‌شود؛ آمريكايي‌ها براي تحقق بخشيدن جهاني‌سازي به سلطه و غارت و تسليم‌سازي و تعميم نمونه‌هاي فرهنگي آمريكايي – كه امروزه ملت‌هاي ريشه‌دار و بزرگ و قديمي از فشار آن در رنج هستند – روي آورده است. آنها، با دارابودن نيروي جنگي رو به فزوني، احساس مي‌كنند، به آساني در تحقق‌بخشي به هدف خود، توانا هستند.


نگاه سلطه‌طلبي كه در فرهنگ آمريكايي به عنوان بهترين نمونه در جهان از سويي و نگاه معامله‌گر به فرهنگ‌هاي ديگر به عنوان فرهنگ‌هاي رو به پيشرفت و فرهنگ‌هايي كه در برابر فرهنگ صالح‌تر قرار گرفته‌اند، سبب شده تا آمريكايي‌ها ميان فرهنگ دولت‌هاي هم‌پيمان خويش و دولت‌هاي مخالف برنامه‌هاي آمريكايي، با همه اجزاء موجود در آن، فرقي قائل نشوند و با اين تعاريف،‌ معامله با ديگران،‌ طبق نظريه مردي جنگ‌طلب كه زبان كوبيدن و پايمال كردن را در پيش گرفته – نه زبان گفتگو و فرهنگ را- و مدافع خرابي و انهدام و تهديد و نفوذ و خنجر زدن از پست و روست، صورت مي‌پذيرد. (نافذ أبوحنه، الامركه و تراث روماالقديمه، مجله قضايا دوليه، باكستان، مركز الدراسات السياسيه و الدليه، السنه السابقه، العدد 364، ديسمبر، 1996، ص 11).


 از اين رو گفته جورج بوش در اول دهه نود كه “قرن آينده بايد براي آمريكا باشد.” و يا سخن نيكلسون كه مي‌گويد: “آمريكا بايد جهان را رهبري كند.” و ظاهر واقعيت‌هاي امروز، حاكي از آن است كه تحولات جديد در عرصه بين‌المللي – پس از پايان جنگ سرد و ورود آمريكا در انقلاب صنعتي سوم – آمريكا را ياري داده است تا بتواند خودسرانه و تنها بر عالم حكومت كند و تلاش نمايد تا جهاني‌سازي را در منافع خويش به‌كار گيرد. جهاني‌سازي مي‌تواند به معناي تلاش و فعاليت براي گردآوردن جوامع بشري تحت پرچم اين پديده باشد. در حالي كه آمريكايي‌سازي يك ايدئولوژي آمريكايي است كه هدفش سلطه بر جهان و قالب‌زدن جهان بر طبق روش‌هاي آمريكايي در زندگي است. اما مي‌تواند چنين نباشد يعني جهاني‌سازي به عنوان يك حقيقت كه اتفاق افتاده و در حال تكامل است مي‌تواند بيانگر مجموعه‌اي از متغيرات سياسي، فكري، علمي، اقتصادي،‌ فرهنگي و حتي ادبي باشد كه در افزايش ارتباط ميان ملت‌هاي عالم مفيد افتد.


چرا كه ملت‌هاي صاحب فرهنگ، شهروندان مطيعي براي دهكده‌جهاني به معناي آمريكايي‌شدن نيستند و دنياي ارتباطات اگر چه مسيطرامپرياليسم خبري است اما در عين حال عالمي نيست كه در آن امكان هدم كامل واقعيت موجود باشد. آنچه در بوسني روي داد؛ جواني با گيسوان بلند و عينك رمبويي و پيشاني بند بسته با نوشتن الله‌اكبر، جهاد، همين را نشان داد. چرا كه واقعه بوسني درميان مرزهاي كنترل شده سپر اطلاعاتي غرب روي داده است و مگر جايي در كرة زمين هست كه بيرون از اين مرز باشد (شهيد مرتضي آويني، استعارات تأويلي، تحقيق و تنظيم علي تاجديني، نشر ميثاق، تهران، 1374. ص 207). با اين همه، تلاش‌هاي آمريكايي براي كنسروسازي جهان، به شكل دلخواه آنان، هرگز به معناي آمريكايي‌سازي جهاني‌سازي نخواهد شد؛ زيرا در جهان، فرهنگ‌هاي پيشروي وجود دارند كه مي‌توانند فرهنگ‌هاي مهاجم را در خود هضم كنند. آنچه تاريخ آمريكا شاهد است “بسياري عقب‌‌افتادگي‌هاي فرهنگ در زمينه انديشه‌ها، رسوم و مسائل غيرمادي بوده است. دانش و تكنولوژي به قدري سريع و مسائل غيرمادي بوده است. دانش و تكنولوژي به قدري سريع در آنجا تحول پيدا مي‌كند كه اغلب از فرهنگ و مسائل غيرمادي پيش مي‌گيرد و آنها را عقب مي‌راند.


و از همين روست كه از نگاه يك آمريكايي “اساسي‌ترين اختلافات، ميان قانون و مذهب است. در غرب، حتي در كشورهايي كه عقيدة محكمي به تفكيك مهذب از سياست ندارد، سيستم قانوني، يك موضوع دنيوي به شمار مي‌رود كه مقتضيات زمان نقش بزرگي را در آن ايفا مي‌كند… و قانون در اين كشور براي تكاليف مذهبي تكليف معين نمي‌كند؛ بلكه در حقيقت هشيارانه آنها را حذف مي‌كند. قانون در آمريكا فقط تماس محدودي با اجراي وظايف اخلاقي دارد. در حقيقت يك شخص آمريكايي در همان حال  كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد ممكن است به لحاظ اخلاقي  يك فرد پست و فاسد باشد (مجديد خدوري و هربرت ج، لسيبني، حقوق در اسلام، ص ب و ج).


عصر كنوني شاهد يك انقلاب و تحول بنيادي در انديشه و تفكر غربي است. اين تحول به حدي است كه مي‌توان گفت منجر به وارونه جلوه دادن چهره جهان براي انسان شده است. و ما مي‌توانيم اين انقلاب بزرگ را مبتني بر تركيب‌هاي دوگانه چندي، از جمله تركيب روح با جسم، معني با شكل و غيره تفسير نماييم كه خود تركيب‌هاي ديگري چون جهاني‌سازي با اقليم‌گرايي و فكر با زبان است. اين دو گروه از اصطلاحات دوگانه، انسان و انديشه او را در ميان دو ديوار موازي و بنا شده – پيرامون هرچه اصيل است و اساس محسوب مي‌شود – در اسارت قرار داده‌اند.


انديشه غربي در واقع به دو جناح متخاصم كه هريك در برهه‌اي از تاريخ، سايه خود را بر تاريخ انسان افكنده‌اند تقسيم مي‌شود. هر چند در آغاز تقسيم نمودن انديشه و تاريخ فكر غربي به اين دو جبهه، به دليل وجود جريان‌هاي فكري متنوع، امري سخت مي‌نمايد ولي، اين موضوع يك ضرورت مي‌باشد. در برهه بي‌آغازي كه تعيين ابتداي آن (و انتهاي آن) ناشدني است، غلبه با عنصر روح (و از مصداق‌هاي آن انديشه و فكر) بود، عنصري كه بر عنصر ديگري كه در مقابل آن از ارزش كمتري برخوردار بود يعني (جسم و شكل) (و از مصاديق آن زبان) غلبه و سيطره داشت. عنصر اول به عنوان يك حقيقت نامرئي و غيرقابل تعيين، عنصر دوم را از پس پرده به حركت وا مي‌داشت و بدان مفهوم و معنا مي‌بخشيد و طرف پايين‌تر و كم‌ارزش‌تر، در قيد بود و به لطف و تأثير عنصر اول محقق گشته و مرزبندي مي‌شد.


اين دوگانگي با نيرو و قدرت در طول تاريخ فلسفه غرب حاكم بوده است كه از آن به دوگانگي فيزيكي يا متافيزيكي در ترسيم رابطه ميان خدا و انسان تعبير مي‌شده؛ يعني آن حقيقت‌ ماورايي كه طبيعت را آفريده و اداره كرده است و طبيعت كتابي است كه الفاظ آن، معاني خود را از خداوند دريافت مي‌كنند.


جهاني شدن اينك در دنياي ما چهره‌هاي مختلفي پيدا كرده و از مراحل پي‌درپي و پيوسته‌اي گذر نموده است، اين عبور نه از جهت انباشتگي روابط و وسايل ارتباطي و رسانه‌هاست؛ بلكه به اعتبار چگونگي گذر آن  از مراحل مختلف مورد نظر مي‌باشد.


در يك مرحلة طولاني از انقلاب صنعتي در آغاز نوزده، جهاني‌سازي از جنگ دوم جهاني گذشت و به نيمه قرن بيستم رسيد و تمام اين مراحل از شكلي ساده برخوردار بود كه اين شكل در تقسيم جهان به مناطق صنعتي و مناطقي كه بعداً به انقلاب صنعتي راه نيافتند بروز و نمود يافت (د. سمير امين، ملحق الكافح العربي، 4/1/1991)


به عنوان دستاورد جنگ جهاني دوم، دولت‌هاي پيراموني تا حد ممكن در نظام انقلاب صنعتي و تجديد بناي دولت و جامعه وارد شدند. ولي، اغلب آنان بدون دموكراسي وارد اين عرصه گشتند. جهاني‌سازي چنانكه متفكر فرانسوي ادگار موران مي‌گويد: نمايانگر فرصتي فردي، براي برقراري ارتباط و درك متقابل ميان مردم با فرهنگ‌هاي مختلف تثبيت شده است كه مشوق آميزش فرهنگ‌هاست و موران، اميدوار است كه تمدن‌هاي اسلامي در رابطه‌اي كه ميان ذات و عقل و روح و جسم ايجاد كرده‌اند، آغوش خود را براي مشاركت در اين موضوع بگشايند. آنچه كه تمدن صنعتي توليدي موجود در دنيا – كه تمام همت خود را بر فعاليت و تلاش منحصر كرده – از آن غافل است و آن را رها كرده است (ه. عفيف عثمان،‌الفكر الغربي امام العولمه‌، السفير 28/1/1998)


جهاني‌سازي سطحي از اقتصاد و سرمايه است كه به ديگر عرصه‌هاي فرهنگي، سياسي، ايدئولوژيك نيز راه مي‌يابد از اين‌رو، اسماعيل صبري آن را به عنوان « آميزش و تداخل واضح اقتصاد و اجتماع و سياست و فرهنگ و رفتار و سلوك، بدون تجاوز به مرزهاي سياسي و يا انتساب به وطني محدود يا دولتي مشخص و بي‌نياز از تنظيمات و اجراي حكومتي مي‌شمارد (محمد عبيدالله، العولمه الثقافيه، مجله رأيه مؤته، العدد2، تشرين اول 2000)


هرچند، محوريت تجارت و سرمايه در جهاني‌سازي موضوعي غيرقابل انكار است و به گفته والري اشتاين، اين موضوع بيش از صد سال قبل، از غرب شروع شده و هدفش تبديل اروپا به مراكز بزرگ تجاري جهان مي‌باشد. و هرچند اين موضوع پيامدهايي در عرصه فرهنگ چون: مباحث چند فرهنگي، گفتگوهاي مختلف، فلسفه‌هاي تطبيقي و دين‌شناسي‌هاي تطبيقي و پرداختن به موضوعاتي چون فرسايش فرهنگي، تلفيق فرهنگي،‌ همگرايي فرهنگي تحول فرهنگي؛ و تحولات نطريات بين‌المللي، حتي نتايج غير متوقعي چون بنيادگرايي ديني و فكري، پروتستانيزم‌هاي فكري و ايدئولوژيك و افراطگرايي‌هاي مذهبي را نيز به دنبال دارد. اما در كليت خود موضوع تازه‌اي نيست هرچند به صورت و شكلي جديد مطرح شده است. از اين رو اتوپياي فارابي، جنگ‌هاي كشورگير اسكندر مقدوني با تئوري‌هاي مشاور خويش ارسطو، مدينه‌ي فاضله فارابي طرح نظريه ناجي منتظر در اديان، طرح نظريه مهدويت با گرايش سنتي و مدرن، انديشه‌هاي جهانگير و اتحادي سيد جمال و شاگردانش، تئوري‌‌هاي سيد قطب براي بناي جامعه آينده، همه و همه از اين گونه انديشه و عملكرد بهره داشته است.


 


موضع‌گيري‌ها


 موضع‌گيري فرهيختگان و دست‌اندركاران مسايل فرهنگي در كشورهاي اسلامي با پديده‌ جهاني‌سازي چندگانه است. برخي با ديدن پذيرش كامل و بعضي ديگر با نگاه بدبينانه و عده‌اي در ترديد ميان اين دو،گاه به اين سو و گاه بدان سو تمايل مي‌يابند.


 


پذيرش


موضع پذيرش كامل، موضعي است كه طرفداران آن، جهاني‌سازي را با كليت آن پذيرفته‌اند و با خود شرط نمود‌ه‌اند كه براي اجراي آن در زمينه‌اي خاص كار نكنند؛ بلكه همه زمينه‌ها را مدنظر بگيرند و موضع جفرافيايي كردن فرهنگ را در كنار جهاني‌سازي سياسي و اقتصادي، خوش نداشته و معتقدند: “اين سخن درست نيست كه فرهنگ، ملت‌ها با استقلال كامل به ظهور رسده باشد. و شكي نيست كه هر فرهنگي برخوردار از عناصر دروني و محلي است ولي بقيه عناصر هر فرهنگ، مشترك و جهاني است و نظام جهاني تنها در اقتصاد و تبادلات تجاري، خلاصه نمي‌شود؛ بلكه بر فرهنگ و تبادل افكار نيز نفوذ مي‌كند و امكان ندارد كه فرهنگ احاطه كننده، بر هويت ويژه ما، تجديد و نو شود مگر آنكه درهاي آن بر جهان و فرهنگ‌هاي جهان گشوده شود؛ چرا كه هويت گشوده و باز، باقي و نو شونده است و انزواي از جهان بزرگترين دشمن هويت به شمار مي‌آيد (رضوان السيد، العولمه المعلونه باسم الهويه الوطنيه و الدينيه، السفير، 25/2/1997).


اما آنان كه موضع‌گيري بدبينانه و نگاه تيره‌اي به اين موضوع دارند براي اين باورند كه سنجش با دو معيار، بهاي ادعائي جهاني است و اين كه جهاني‌شدن (بنا بر نظر هانتينگتون) مروج دموكراسي است و اين دموكراسي، براي مسلمان‌ها و اسلام‌گراهايي كه به سلطه‌ مي‌رسند نيست. آنان منع گسترش سلاح‌هاي كشتارجمعي را در حق ايران و عراق اجرا مي‌نمايند نه براي اسرائيل، و تجارت براي آنان كه اكسير پيشرفت و رشد اقتصادي است كه كشاورزي از آن استثناست، و مسأله حقوق بشر تنها در چين مسأله‌ساز است نه در كشورهاي هم‌پيمان و حامي آمريكا، و رفع حمله و تجاوز نصيب كويت بهره‌مند از ثروت نفت، كه در معرض خشونت تجسم‌يافته يك قدرت قرار گرفته است. (فواز طرابلسي،‌ نقد مقاله: الغرب فريداً، الكونياء، لصاموئيل هنتنغتون،‌ السفير، 31/1/1997).


حتي انديشمندان فرانسوي، ادگار موران – كه خود از وابستگان اين نظريه است – اعتقاد دارد كه جهاني‌سازي يك روية تلخ و آزاردهنده،‌ به‌ويژه در بخش فرهنگي دارد: زيرا در آن بسياري از فرهنگ‌ها،‌ نديده گرفته شده و يا به اجبار به سوي هم‌هويتي سوق مي‌يابند. در نظر “جابري” فرهنگ جهاني‌سازي واحدي وجود ندارد و احتمال نيز ندارد كه روزي ايجاد شود؛ بلكه آنچه هست و خواهد بود. فرهنگ‌هاي متنوع و مختلف است. انديشه‌هاي پليدي كه نيروهاي متحاوز و سلطة استكباري براي دفاع از جهاني‌سازي انجام مي‌دهند به حدي در برنامه‌ريزي‌هاي ريشه‌كن كنندة آنان و فعاليت‌هاي سياسي و نظامي‌اي كه در گوشه و كنار جهان، به شكل نابود كردن جمع برخي از اقوامِ مبغوض در نظر آنان يا محاصره كامل آنان به روشني صورت مي‌پذيرد كه قابل وصف نيست. “پديده جهاني‌سازي” يا “سيطره هم‌پيماني اتحاد شركت‌هاي چندمليتي و قدرت‌هاي تكنولوژيكي جهاني،‌ بر جهان واقعيتي است كه روزانه در زندگي متحقق گرديده است؛ و اين پديده كاملاً رنگ و نشان واضح آمريكايي دارد… و اين موضوع آمريكايي‌ها را، امروزه به گفتگو دربارة آمريكايي‌نمودن جهان و يا اينكه آمريكا معادل جهان وا مي‌دارد… ولي بايد نظريه ديگري را از ذهن دور نداشت كه مي‌گويد: آمريكاست كه به زودي با اجراي جهاني‌سازي در جهان ذوب و حل مي‌گردد و پيروان اين نظريه بر آنند كه فروپاشي مفهوم دولت … امت، در زير فشار ضربات جهاني‌سازي اقتصادي، منجر به تجزيه شدن ايالات متحده به بيش از بيست دولت مستقل خواهد شد. (حاكي درفشيان، من سيذوب في الآخر؟ … السفير 28/1/1998).


نظريه بدبين به جهاني‌سازي، آن را در جوهر و ذات خود، يك پروژه غربي‌سازي مي‌داند … كه جزء اصلي و عضو مهم طبيعت سرمايه‌داري بين‌المللي است… و آنچه جامعه جهاني را جهاني مي‌سازد،‌ تركيبي است از جامعه شمال كه غرق در رفاه و استكبار بوده و مالك و حاكم جهان مي‌باشد، جامعة جنوب كه با فقر و بينوايي دست به گريبان است و بر اين اساس جهاني‌سازي، بيش از دشمن است، جهان ثروتمند و جهان فقير. جهان مراكز پيشرفته و جهان حاشيه يا دولت‌هاي عقب‌مانده و در حال پيشرفت (د. محمد خالد الشياب، العوامله و الثقافه الوطنيه، مجله رايه مؤته، العدد 2، تشرين اول 2000). در اين فضاي بدبيني،‌ جهاني‌سازي تنها به عنوان پيشرفته‌ترين عمليات سازندگي در تاريخ بشريت مورد پذيرش قرار مي‌گيرد ولي اگر امنيت و آرامش در ساية آن از بين نرود،‌ به روش‌ ديگري از جانب ملت‌ها مورد قبول قرار مي‌گيرد. و اگر نفاق سرمايه‌داري جوهره آن نگردد، فرهنگ‌سازي و تمدن و ايدئولوژي فكري آن، مورد ستايش است. گرچه از جنبه‌ انساني تهي است و تنها پژواك تكنولوژي واقعاً پيشرفته (درمقايسه با فرهنگ قرن گذشته) در اخلاق و فرهنگ است. با اين همه مي‌گوئيم،‌ جهاني‌سازي كور است،‌ و روشن است كه آن را مي‌پرستد در حالي كه او براي سازندگانش قبرهايشان را مي‌سازد‌، به گونه‌اي كه از جايي كه نمي‌دانند برايشان دهان باز مي‌كند و از جايي كه گمان ندارند درهاي بزرگي در برابر اتحاد “رنجكشان و ستمديدگان زيردست” ملت‌ها كه مواجه با “ستمگران زيردست هستند”، مي‌گشايد بله، وظيفه و رسالت بزرگ جهاني‌سازي به انجام رساندن چنين هدفي در زماني از زمان‌هاست. (د. فؤاد مرعي، مايتعدي النقد و التفكيك، السفير، 26/5/1998).


 


ترديد


نظريه‌اي ديگر با بدبيني كمتر از نظريه پيشين وجود دارد كه بر ضرورت جداسازي ميان جهاني‌سازي و جهاني‌شدن تأكيد مي‌ورزد.


جهاني‌سازي سيستم يا نظامي چند بعدي است كه از مرزهاي اقتصاد عبور مي‌كند. و تنها وسيله‌اي از وسايل تحول سرمايه‌داري نيست؛ بلكه در درجة اول، موضوعي ايدئولوژيك است كه عزم سلطه بر جهان را منعكس مي‌كند اينجا دوباره مسئله تفاوت‌ها مطرح است …. جهاني‌سازي، عزم سلطه و در نتيجه، ريشه‌كن‌سازي و نابودي خصوصيت و بخش‌هاي خصوصي به شمار مي‌رود. اما جهاني‌ شدن (Univer salism)چشم دوختن و حركت به سوي بالابردن و اوج‌بخشي خصوصيت در سطح جهان است. جهاني‌شدن يعني گشودن  و پذيرش هرچه جهاني و سياره‌اي است مي‌باشد. (محمد عابر الجابري، ندوه العرب و العولمه (في‌بيروت)، السفير، 24/12/97)جهاني‌شدن بر روي جهان درها را مي‌گشايد در حالي كه اختلافات فرهنگي و اختلافات عقيدتي را نيز پاس مي‌دارد و جهاني‌سازي نظامي است كه در مسير بي‌هويت‌سازي جمعي، از هر محتوايي تلاش دارد و اختلاف و پراكندگي  را نابود مي‌سازد تا انسان را به جهاني بي‌وطن و بي‌امت بدون دولت‌، مرتبط سازد.


 


ميانه‌روي


به هر حال در سايه گرايش‌هاي معارضي كه ميان رويكرد به جهاني‌سازي و اجراي آن در تمام زمينه‌هاي اجتماعي، اقتصادي،‌ فرهنگي و سياسي وجود دارد و ميان اصرار – بر جغرافيايي كردن قضايا و يا تمركز بر ارزش‌هاي محلي و نصب و تعصب بر آداب محلي، بايد به روشي ميان اين دو روي آرد. (دكتر محمد خاقاني، أمربين امرين،‌دارالهادي، لبنان، 1999).


اين مكتب كه در طي سال‌ها باليده و ويژگي‌هاي خود را مشخص و ترسيم نموده است و از پيچيدگي‌هاي خود پرده برداشته است از آميزش دوگانة انسان و هستي پرده بر مي‌دارد و كليد اصلي حل اين موضوع است كه مي‌تواند بنيان محكمي براي رفتار متقابل و معامله يا بيشتر بحران‌هاي فرهنگي كه با آن مواجهيم باشد. اين مكتب كه اختلاف كاملي – با مكتب ترديد ميان پذيرش جهاني‌سازي و رد بخش‌هايي ديگر مي‌پردازد و براي جهاني‌شدن زمينة لازم براي گشايش مذاكرات و گفتگو و تبادل ميان ملت‌ها و تحقق‌بخشي براي دعوت قرآني “كلمه‌سواء” را فراهم مي‌نمايد و در جهاني‌سازي بنيادي ديني مي‌يابد كه بر اساس آن “همه انسان‌ها، از مرد و زن، اعضاء يك خانواده‌اند، براي آنها سرنوشت مشتركي مقدر گرديده است” بنابراين جهاني‌سازي بايد خطاب خود را متوجه مردم سازد. ولي به شرط آنكه طرف ديگر اين معادله “جغرافيا و سرزمين خاص” قرار گيرد. به اين مفهوم كه ويژگي‌هاي اقوام و فرهنگ‌ها و تمدن‌ها از ميان نرود. دعوت جهاني‌ اسلام كه روي سخن خود را متوجه “يا ايهاالناس” كرده نه تنها معترف به اين ويژگي‌ها نيست؛ بلكه آن را برانگيزنده و محرك فكر مي‌داند.


در اين گرايش، ماهاتير محمد، نخس‌وزير مالي از تسليم نشدن در برابر جهاني‌سازي عنان‌گسيخته سخن مي‌راند كه نيت تحميل آن بر تمام بخش‌هاي جهاني مي‌رود، و تعديل نمودن جهاني‌سازي را پافشاري بر جهاني‌سازي اخلاق و ارزش‌هاي انسان و دانش،‌ در كنار جهاني‌سازي اقتصادي و سياسي طالب ‌است، تا جماد بر بشر برتري نيابد (ماهاتير محمد در كنفرانس بين‌المللي كوالالامپور، روزنامه‌ اطلاعات،‌1/3/2002) آنجا كه خداوند مي‌فرمايد: اي مردم ما شما را از مرد و زن آفريديم و شما را قبايل و شاخه‌ها قرار داديم تا همديگر را بشناسيد،‌ همانا گرامي‌ترين شما نزد خداوند با تقوا‌ترين شماست و خداوند عليم و خبير است (سوره حجرات، آيه 13) و آنجا كه مي‌فرمايد: “و از نشانه‌هاي او آفرينش آسمان‌ها و زمين و اختلاف زبان‌ها و رنگ‌هاي شماست. كه در آن قطعاً براي جهانيان نشان‌هايي است.”


پس نبايد از جهاني‌سازي ترسيد و واهمه داشت، چرا كه اين احساس همواره در برابر هر پديدة نوظهوري كه ناشناخته مي‌نمايد وجود دارد. بايد توجه داشت كه اين مسأله يك محرك بيروني است.


به هر حال هر تحول اجتماعي غالباً با يك محرك بيروني شروع مي‌شود هر چند ريشه در درون داشته باشد. خاصيت جهاني‌سازي، سيال‌سازي همه چيز است اين سيال‌سازي مي‌تواند شامل همه عرصه‌ها گردد از زمينة عادات و آداب تغذيه تا پوشش و رفتارهاي ورزشي، اجتماعي، آموزشي، علائق و سلائق، اطلاعات و آگاهي‌ها،‌تكنولوژي و وسايل، و حتي بيماري‌ها و غيره تا مسائل بزرگ در عرصه سرمايه‌ بازارهاي مالي، بانك‌هاي بين‌المللي، بانك جهاني، سازمان‌هاي فرامنطقه‌اي و غيره را در برگيرد. هر چند نبايد غافل از آن باشيم كه سيال‌كردن تكنولوژي مي‌تواند، مقاومت‌هاي طبيعي فرهنگ را به هم ريزد و دفاع طبيعي برخي نسل‌ها را از بين برد و خود به صورت يك مصيبت فرهنگي جلوه كند.


اين موضوع را از ياد نبريم كه هر فرهنگي انسجام و پيوند موجود ميان اجزاي خود را داشته و سال‌ها و قرن‌ها از اين انسجام دروني خود بهره‌مند بوده است. حال آنچه بدان پايبندي مي‌شده است يا كشانده شده است. عدم استواري فرهنگي و ضعف، مي‌تواند سيال‌سازي و تبعات منفي آن را تشديد و ترسيم كند.


 


دو جريان


هم‌زمان با سيال‌سازي بايد به دو جريان توجه نماييم:


1- بازگشت به آيين‌ها و بومي‌گري و عملكرد سنتي افراطي كه در جهان معاصر به جنبش‌هاي افراطي تبديل مي‌گردد؛ مثل راديكاليسم هندي كه در نزد هندوها به چشم مي‌خورد و حركت‌هايي مثل حمله به مسجد بابري را پديد آورد كه در پي بازگشت فرهنگي است و يا پيدايش فرقه‌هاي راديكال يهود، افراطي‌گري رهباني مسيحي و بنيادگرايي فرهنگي و اسلامي شبيه به آنچه در نزد گروه طالبان و برخي گروه‌هاي افراطي الجزاير و ديگر سرزمين‌هاي اسلامي به چشم مي‌خورد و همزاد جهاني‌سازي است.


2- انسجام همراه با خلاقيت و نوشوندگي چرا كه فرض بر آنست كه هر فرهنگي انسجام خاصي را دارا است. هر چند اين انسجام‌گر همواره تجديد شوندگي و تحول‌آفريني نباشد، منجر به تصلب و راديكاليسم و بنيادگرايي و تحجر مي‌گردد كه آسيب‌پذيري آن بيشتر است و اگر تصور شود كه جمعيتي اقليت و يك درصدي همنوا با اين تصلب است با 99% بقيه چه مي‌توان كرد؟


بنابراين در عين حفظ و صيانت انسجام فرهنگي توجه به فرهنگ نوشوندگي و تجديد بسيار مهم است. اينكه فرهنگي بتواند خلاق عمل نمايد و مبتكر و زاينده باشد بسي مهم است. بايد از نكات مثبت جهاني‌سازي براي تقويت فرهنگ‌ها و نيز تبادل جهاني آن بهره گرفت و اجازه داد تا توان‌هاي سنتي و انتقال ارزش‌ها و همگرايي آن، همراه با سازندگي، جذب و هضم و تأثير و تبادل و بدون اجبار و درد همراه باشد. چرا كه نمي‌توان از اين واقعيت چشم‌ پوشيد كه سيال‌سازي راه خود را باز كرده است. اما اين كه “ما كجاي اين جريان قرار داريم و يا خواهيم داشت و چقدر خواهيم توانست در مسير تند آن تأثيرگذار باشيم و در جهت‌دهي‌هاي آن كارآمد افتيم.” به ما و قدرت انسجام فرهنگ و توان و خلاقيت قدرت و تجديد و همراهي و هم‌صدايي با تحولات جديد و نيز قدرت پاسخ‌گويي به مقتضيات زمان بستگي دارد. به طور مثال،‌ بناي جامعه در ملت‌هاي شرقي براساس خانواده يك امر فرهنگي و ويژه است. اين قوت و قدرت فرهنگ شرق است. جهاني‌سازي امروزه اين بنيان را در سايه‌ بسياري از داده‌ها‌، به هم ريخته است. ما در توان سنتي خود، عاملي به نام خانواده را براي بقا و دوام و استمرار ارزش‌هاي فرهنگي و سنتي و ديني و حتي اقتصادي سياسي خويش داريم. اما اينكه در هجمه طولاني كه همة بنياد‌هاي مقدس را بهم مي‌ريزد و حريمي باقي نمي‌گذارد اگر توان تجديد و بازسازي و استحكام‌بخشي به خانواده را از دست دهيم و راه‌هاي متناسب با زمان و مقتضي با خواست‌هاي زماني و مكاني را داشته‌ باشيم قطعاً به نوع ديگري با اين جريان مواجه خواهيم شد، و عمل مصالح و شايسته‌اي كه اسلام مدام بر آن تكيه دارد همين شناخت درست قدرت انجام و اجراي بجاست.


 


ايدئولوژي


 برخي جهاني‌سازي را يك ايدئولوژي مي‌دانند ايدئولوژي محسوب‌نمودن جهاني‌سازي مي‌تواند در آنِ  واحد هم نقطة ضعف آن به شمار رود و هم نقطة قوت آن باشد.


عرصة ايدئولوژيك يكي از اجزاء تشكيل دهندة عرصة فرهنگي است. در عرصة فرهنگ هرچند طرح جهاني‌سازي و مسائل مربتط با آن سخت‌تر و پيچيده‌تر است. چرا كه فرهنگ حاصل تبادل و ارتباط بين روابط سه‌گانه: با خدا (عقيده و دين) و با ديگران (جامعه و طبيعت) و با خود (تمايلات، علايق‌، عرايز و نيازها) است. و اين يعني جواب‌هايي كه جوامع بشري براي حل مسأله وجودي خويش و راه‌حل‌هايي كه انسان براي مشكلات عرضه شده از جانب محيط پيرامونش، بدان مي‌انديشد. فرهنگ بدين معني عبارت از تجربه‌اي‌ست كه بخش‌هاي خلاقيت و آفرينشگري و اجتماعي و رفتاري و عقيدتي را – كه اجازه تشخيص و تفاوت يك جامعه از جامعه ديگر و يك فرهنگ از فرهنگ ديگر فراهم مي‌سازد – در يك مجموعه  گرد مي‌اورد در اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا جهاني‌سازي بنابراين تعريف مي‌تواند در يكي كردن، يا ذوب نمودن فرهنگ‌هاي متفاوت ملت‌هاي مختلف در يك فرهنگ سياره‌اي واحد كاري نمايد و عناصر و اجزاي اين فرهنگ سياره‌اي اصلاً چيست؟


پيامدهاي رفتاري در جوامع همواره نشان داده است كه اقتصاد و بازار تجارت، پذيرش بيشتري در عرصه جهاني‌سازي از خود نشان داده؛ و شكاف‌ها و نفوذها وسيعي در عالم ايجاد كرده است اما در عرصه فرهنگي با وجود سيطرة اطلاعاتي عظيم و تكنولوژي منجر شونده به ارتباطات رسانه‌اي وسيع، يك موضوع، روشن بوده است و آن اينكه، هربار جهاني‌سازي فرهنگي خواسته است تا ساختارهاي بنيادين يك فرهنگ را نزد هر ملتي در جهان به هم بريزد. پاسخي كه با آن مواجه شده عقب‌نشيني و يا آميزش و اختلاط نبوده است؛ بلكه ملت‌ها بيشتر به هويت فرهنگي خويش چنگ زده‌اند، همان‌گونه كه در جمهوري اسلامي و كشورهايي كه از اتحاد شوروي سابق جدا شدند و نيز در خود اروپا چنين شد. گرايش اسلامي با تمامي سمت‌ و سوهايش امروز از مهمترين جرياناتي به شمار مي‌رود كه به هويت و فرهنگ خويش با عمق ديني موجود در آن چنگ زده است و تاكنون جهاني‌سازي فرهنگي نتوانسته آن را جذب خود نمايد. اين گرايش حتي تكنولوژي جهاني‌سازي و وسايل جديد آن و شبكه‌هاي اينترنتي را براي تبليغات از خويش و نشر دعوت سياسي خود به كار گرفته است كه تكنولوژي جديد و جهاني‌سازي در خدمت فرهنگٍ اين جريان و هويت آن درآمده است. در عرصه هويت‌هاي ملي نيز چنين است. صداي دفاع از هويت قومي در مقابله با پروژه‌هاي خاورميانه براي عمليات برابرسازي – كه هدف آن تبديل هويت منطقه عربي – اسلامي به  هويت جغرافيايي است كه دربرگيرندة دولت‌هاي خاورميانه و در ميان آن در برگيرندة اجباري اسرائيل نيز هست – بقدري بلند است كه با اين عمل امكان‌ناپذير مي‌نمايد.


از سوي ديگر به موازات آن، برپايي كنفرانس‌ها و كنوانسيون‌هاي رفع تبعيض بين‌المللي در قاهره و پكن، با موضوعات زن و خشونت عليه او، انتقاد بسياري از كشورهاي اسلامي و عربي را درباره قضاياي زن و خانواده و جنسيت و ازدواج برانگيخت. اين اعتراض‌ها با محتواي فرهنگي ديني، خود يك پايگاه گفتگوي و هماهنگي و انسجام ميان واتيكان و دولت‌هاي اسلامي گرديد كه نقطه اختلاف آن تفاوت‌هاي منافع و سياست‌ها بود. پس مي‌توان دريافت كه هرچند رهاورد فعل و انفعالات جهاني منجر به دستيابي به اموري مشترك نسبت به حل برخي مسائل و معضلات انسان‌ها در عرصه بين‌المللي و فراتر گرديده است؛ ولي پذيرش بي‌چون و چراي تمامي راه‌حل‌ها و كنوانسيون‌ها از باب تسليم و پذيرش مطلق نسبت به همه تصميمات ولو با نگرش خوشبينانه به سود ملت‌ها نيست.


و نيز بايد اعتراف كرد هرچند سهولت انتشار معلومات و اطلاعات به سرعت برق انتقال مي‌افتد اما نبايد فراموش كرد كه اين اطلاعات مشاع و عمومي است؛ بلكه حتماً كساني بر محتويات و موضوعات آنها ارزيابي و بازبيني دارند تا آنچه را كه خود مي‌گزينند براي جهان مخابره كنند و “وقتي حصارهاي اطلاعاتي فروبريزد مردم جهان خواهند ديد كه دژ ظاهراً مستحكم،‌ بنيان‌هايي بسيار پوشيده دارد كه به تلنگر فرو خواهد ريخت. قدرت غرب قدرتي بنيان‌گرفته بر جهل است و آگاهي‌هاي جمعي كه انقلاب‌زا هستند به يكباره روي مي‌آورند. همچون انفجار نو” (مرتضي آويني،‌ استعمارات تإويلي، تحقيق و تنظيم علي تاجديني، نشر ميثاق، تهران، 1374هـ ،  ص196).


اعتراف به پذيرش جوهره دستاورد جهاني‌سازي كه در آساني حركت مردم، اطلاعات و كالاها ميان دولت‌ها در چارچوب اين سياره نيز حل كننده همه چيز نيست؛ زيرا پذيرش همين موضوع خود سؤال‌هاي بسيار و جديدي را دربارة امكان تحقق يافتن اين آساني در حركت كالاها و غيره را برمي‌انگيزد، چرا كه غلبه و سيطره بر دولت‌ها و فشار بر آنها و محاصره نفتي آنها و استثمار كالاها و دستاوردهاي آنان خود يك ويژگي از ويژگي‌هاي عصر كنوني جهاني‌سازي است.


پس جهاني‌سازي اگر خود را به عنوان يك ايدئولوژي مطرح كند، يعني آرمان‌هايي را بتواند براي پي‌گيري روبه‌روي ملت‌ها قرار دهد مثل حقوق بشر – دفاع از زنان، حفظ حقوق كودكان، رفع بي‌سوادي، رفع تبعيض، دادگاه‌هاي تشخيص متجاوز و غيره؛ خود با مسائل زيادي مواجه است كه هنوز پاسخي براي آنها وجود ندارد. اما ضعف آن اولاً در مشكلات و مسائل غريب و نوظهور جهاني است. مثل ايدز كه بيماري جهاني است و يا مسائلي چون برده‌داري علني جديد، از جمله تجارت كودكان و تجارت اعضاي بدن كه در ساية جهاني‌شدن به صورت سيستماتيك درآمده و به دليل سرعت انتقال اطلاعاتي، تشديد و تسهيل گرديده، از پيامدهاي ناستوده و زشت جهاني‌سازي است.


عواملي كه براي جهاني‌سازي قدرت به شمار مي‌آيد، در عرصه‌هايي اين چنين، تشديدكننده و تنش‌زا مي‌شوند. حقوقي كه ملت‌ها در ارتباطات اجتماعي خود دارند نيز موضوعي است كه چامسكي را وادار ساخته تا جهاني‌سازي را صورت جديدي از غارت به شمار آورد.


 


ديدگاه اسلامي


با وجود نقطه‌نظرات مختلف درباره اين موضوع، فرضِ وجود ديدگاه اسلام درباره جهاني‌سازي اين سؤال را برمي‌انگيزد كه: آيا در مقايسه با اسلام، ديدگاه مسيحي يا يهودي يا بودايي يا هندويي نيز وجود دارد؟


درست است كه اسلام فقط دين نيست؛ بلكه يك تمدن مي‌باشد كه همين موضوع درباره بقيه اديان موجود در چين و هند و فارس و مصر قديم و تمدن‌هاي بين‌النهرين كه ميان دين و تمدن يك آميزش موفق ايجاد كرده‌اند نيز صادق است.


آنچه از ديدگاه اسلامي درك مي‌شود اين است كه اصطلاح به كار رفته در طي سه دهه از زمان، تحت عنوان (اسلامي بودن شناخت)، حاكي از آن است كه اسلام داراي نظر و ديدگاه دربارة هر چيز، به‌ويژه در علوم انساني است. اسلام قادر است دستاوردهاي علوم مختلف غربي را گرفته و آنها را براساس تصور اسلامي برگرفته از آيات و روايات و اصول و طبق گرايش‌هاي علماي اسلامي با توجه به انتساب‌هاي سياسي و وظايف و آميزش‌هايشان، غربال نمايد.


حركت اسلامي معاصر كه براي هر چيز، تفسير دارد – مثل بقيه ايدئولوژي‌ها و مكاتب فكري چون ماركيسم و ملي‌گرايي و ليبراليسم – نگاهي فراگير و شامل به جهان دارد و از آنجا كه اين دوره، عصر بيداري اسلامي است، ديدگاه خاصي خود را دربارة جهاني‌سازي و بقيه اسطوره‌هاي عصر ما ارائه دهد تا پويندگي و نوشوندگي و قدر انطباق خود را حفظ نمايد. اما با وجود تعدد مكاتب و انديشه‌هاي اسلامي و نيز عوامل محيط بر آن، چون محيط جغرافيايي، سياسي،‌اقتصادي و غيره كه اسلام در طول تاريخ خود با آن مواجه بوده است؛ تعيين يك ديدگاه واحد امري بس مشكل است. آنچه در آن شكي وجود ندارد رعايت منافعي است كه شناخت آن، امكان برآوردهاي دقيق از اجزاي سازنده واقعيت كنوني ما را، فراهم مي‌سازد. برآوردها و آمارهاي كميتي را چه كسي در اختيار دارد؟ در اين باره ميان اسلام،‌ يهوديت، مسيحيت سلفي‌ها و لائيك‌ها و چپ و راست و مكتب سوسياليسم و سرمايه‌داري، اختلافي وجود ندارد، بلكه اختلاف به نوع قرائت و تحليل‌هاي كيفي و نتيجه‌گيري‌ها برمي‌گردد. حال بايد پرسيد، ديدگاه اسلامي يك موضع‌گيري درباره واقعيت، جامعه و تاريخ به نفع چه كسي و ضد چه كسي و به همراه چه كسي است؟ (د. حسن حنفي ود. صادق جلال العظيم، ما العولمه، دارالفكر المعاصر، لبنان، 2000م، ص 15).


چه بسا توافق و همفكري يك مسلمان انقلابي يا فرهيخته با يك چپي ملي‌گرا در تحيليل كيفي، بيش از توافق و همفكري او با يك مسلمان محافظه‌كار باشد. و يا يك لائيك ملي‌گرا با يك مسلمان ملي‌گرا بيشتر هم‌رأي باشد تا هم‌رأيي يك لائيك ملي‌گرا با يك لائيك جهان‌گرا. در اينجا اختلاف، ديگر ميان اسلام و گرايش‌هاي دست‌چين نيست؛ زيرا هر دو نمايانگر ديدگاه ملي انقلابي هستند؛ بلكه اختلاف ميان اسلام ملي‌گرا و اسلام پيرو و مقلد و ميان گرايش‌ چپ‌ ملي و گرايش چپ تقليدي و سنتي است.


اينجا، اختلاف ميان فردي است كه تسليم واقعيت است و آن را پذيراست و در جهان يك‌قطبي پايان تاريخ را مي‌بيند و در مي‌يابد كه جهاني‌سازي سرنوشتي گريزناپذير و يك قانون تاريخي است كه بر همگان اجرا خواهد شد. چه آن همگان، اسلام‌گرايي باشد كه با پول نفت در پي تجارت مي‌باشد و از نعمات و آثار و سود آن بهره مي‌برد و در يك زندگي مرفه غرق است و چه لائيكي كه خود را در مسيري كه از آن او نيست و تمدني كه در آن احساس حقارت نمي‌كند قرار مي‌دهد.


و همچنين ميان كسي كه مقاومت مي‌ورزد و از تسليم ابا دارد، و جهاني‌سازي را يك پرده از تئوري جديد براي شكل‌هاي قديمي سلطه و غلبه مي‌داند و آن را سرنوشت و يا نهايت تاريخ نمي‌شناسد؛ بلكه آن را مرحله‌اي كوتاه يا بلند براي سربرآوردن قطب دومي تشكيل يافته از مجموعه دولت‌هاي آسيايي-آفريقايي- آمريكاي لاتين برمي‌شمرد كه در قطب آن جهان اسلام قرار دارد. از اين رو محاصره عراق و ليبي، تهديد ايران و سودان، جراحت عميقي كه بر قلب فلسطين زده مي‌شود و تحقير يا تطميع ملت‌هاي عربي را پيامد تمركز فشارهاي، قدرت‌هاي سلطه‌جو مي‌داند.


گروه اول مي‌تواند مسلمان‌ها و لائيك‌ها و افراد صاحب گرايش‌هاي مختلف را دربرگيرد، همان طور كه گروه دوم نيز مي‌تواند شامل همين افراد باشد. پس در اين باره اختلاف ميان اسلام يا لائيسم نيست؛ بلكه اختلاف در دنباله‌روي كوركورانه و تقليد و استقلال  و نوشوندگي همراه با حفظ انسجام است؛ چرا كه جهان در نفس آدمي است و جهان خارج از قدرت داخلي شدن را ندارد و نمي‌تواند واقعيت را به ماهيت تبديل نمايد.


اين مسأله به معرفت زنده احتياج دارد نه شناخت مرده، به دانش آفرينشگر محتاج است نه به دانش‌هاي منقول و رسيده از ديگران و نيازمند علمي است كه از قلب مي‌جوشد و از بحران وجود انسان در تاريخ‌زمين تعبير و تفسير به عمل مي‌آورد.


اين همان چيزي است كه به نام فنومنولوژي يا ظاهرگرايي در فلسفه معاصر وجود دارد و در هر تمدن و فرهنگي موجود است و علمي كه در نزد قدما به عنوان يك پديدة نفساني مطرح شده است و عرفا به تحليل احوال و مقامات اقدام كرده‌اند و قرآن در وصف حالات روحي براي انبياء از آن به شادي و حزن، ترس و اميد، بي‌صبري موسي، بيتابي ابراهيم، و گذشت و عفو يوسف و صبر ايوب و اندوه و رنج يعقوب و پرهيز و عفت يوسف تعبير كرده است. آنچه كه معادل حكمت ملت‌هاست كه در ضرب‌المثل‌ها عامي و اسطوره‌هاي قهرمانانشان تجلي كرده است، حكمت‌جاودانه‌اي كه هنوز فلاسفه و حكيمان از آن جستجو مي‌كنند.


ما طبق نظريات بنياني اديان الهي، نيازمند اعتماد متبادل (Interdependence) ابتكار دروني (Endoyenous Greativety)، گفتگوي تمدن‌ها (Dialogue of cirilizations) هستيم چرا كه فرهنگ ما به عنصر قوي ديني، ملي و بسياري از عناصر ديگري كه در آن موجود است در ذهن و فكرها زنده و پوياست و دژ مستحكمي براي هويت ماست دژي كه حافظ هويت، وجود و بقاي ماست، و مي‌توانيم در پناه همين دژ، در برابر جنبه‌هاي تهاجمي و منفي جهاني‌سازي مقاومت نمائيم و يا تيرهاي رسيده از آن را در جهت منافع هويت خود به كار گيريم. و اين اولين و مهمترين زمينه‌ براي مقاومت اسلامي – فرهنگي است.


دفاع از هويت فرهنگي عليه خطرات جهاني‌سازي از طريق انزوا و فرو رفتن در خويش و رد كردن ديگران و بستگي و جمود، امكان‌پذير نيست. چرا كه اين روش اصلاح خطا با خطاست و جمع دو خطا هرگز گزينه درست نخواهد بود؛ بلكه با احياي مجموعه ميراث گذشته خود كه مهمترين جزء تشكيل دهندة فرهنگ ملي ماست با از بين بردن عوامل واپس‌گرايي آن و باز گرداندن عوامل پيشرفت و نوشوندگي و كمال كه هر دو در فرهنگ ما وجود دارد، امكان مي‌پذيرد.


بازگرداندن ميراث گذشته با نوسازي زبان و حذف بخش‌هاي مرده و ايجاد تحول نوشونده در آن، انتقال زبان رسمي و تقليدي به زبان “باز و گشوده بر روي جهان و بهر‌ه‌مندي از الفاظ طبيعي و تغيير سطوح تحليل آن از سطح غيبي الهي موقوفه، به سطح انساني و حسي و رها شونده، شدني است. و باور آنكه، زمان  كاملاً عوض شده و ما در عصري هستيم كه گذشته پيرو زمان به شكست و ابتكار و آفرينش‌هايمان به نقل مطالب و جهاد و تلاشمان به تقليد و نيروي  عقل و انديشه‌مان به بيان مقدرانه و آزادي ما به جبرگرايي تبديل شده؛ اين تحول ايجاد يك فرهنگ جديد را كه بتواند از شرايط زمان ما از اشغال و خشونت و تجزيه و ستم اجتماعي و عقب‌گرد و عقب‌ماندگي و غربي شدن و بي‌توجهي و هوچي‌گري، تعبير نمايد و پاسخ‌گوي خواست‌ها باشد مي‌طلبد.


سردمداران جهاني‌سازي همانقدر انسانند كه ما هستيم. ما از آنان مي‌آموزيم و دستاوردهايشان را استفاده مي‌كنيم ولي بدان‌ها اقتداء نمي‌كنيم و حداقل آنكه مي‌توانيم در اين جايگزيني‌ها و جانشين‌سازي‌ها، و انتخاب آنچه براي ما نافع و شايسته است – و چه بسا براي گذشتگان صالح و نافذ نبوده است و يا چه بسا انتخاب آنان به صلاح و نفع خودشان اينك به نفع ما نباشد – اقدام نمائيم. و اگر جايگزيني‌هاي گذشته و قديم نتواند ما را ياري كند، بر فرهنگ متجدد شونده و مقتضي با زمان است كه در كنار تلاش‌هاي نسل جديد به ابتكار و آفرينش‌ جايگزين‌هاي جديد، اضافه بر دستاوردهاي نسل گذشته، بپردازد چرا كه هرگز حفظ فرهنگ و ويژگي‌هاي خصوصي، به معناي تقليد و بستگي و جمود و اعتماد به نفس و اتكاء بر خويشتن خويش و ترس از زمان و دور ساختن و طرد ديگران نيست؛ بلكه مقصود از خصوصيت و ويژه بودن قبل از هر چيز تكيه كردن بر“من” قبل از “ديگران” و پرداختن و به “نزديك” پيش از پرداختن به “دور” و توجه به “ميراث و داشته‌هاي قديمي” قبل از توجه به چيزهاي جديد و نوظهور است. همان گونه كه گذشتگان ما در بنياد نهادن علم اصول، اصول دين و اصول فقه و حتي علوم عرفان و تصوف در قرن اول قبل از رسيدن دوم؛ يعني عصر ترجمه در جهان غرب، اقدام نمودند. و سرانجام فلسفه در قرن سوم پديدار شد. اين ويژه بودن و خاص بودن ادبي به معناي شروع از ريشه‌ها قبل از پرداختن به ميوه‌ها و توجه به تنه قبل از توجه به برگهاست. (د. حسن حنفي، من العقيده الي الثوره، مدبولي، القاهره، 1987).


در مرحله دوم دفاع از هويت، نيازمند شكستن تيزي و شدتِ شيفتگي در برابر غرب و مقاومت در برابر نيروي جاذبه آن است، غرب مي‌بايد به مرزهاي طبيعي خود برگردد و ما بايد اسطورة فرهنگ جهاني بودن باشد از سلطة وسايل تبليغاتي بي‌تأثير و به دور نيست.


زيرا هر فرهنگي در محيطي معين و در عصر تاريخي مشخصي پديده آمده است، و در سايه به كارگيري قدرت و با استفاده از وسايل ارتباطي در خارج از آن مرزها گسترش مي‌يابد. حال چرا مركزي كه شناخت روش‌هاي علوم جامعه‌شناسي و علوم اجتماعي، و قانون فرهنگي بر فرهنگ‌هاي پيرامون خود را مي‌پذيرد و منطبق مي‌داند خود را از آن استثناء مي‌داند؟!


آيا اين امكان‌پذير نيست، قدرتي كه تاكنون نقد مي‌كرده مورد نقد قرار گيرد و آنكه همواره مشاهده كننده و رأي‌دهنده بوده اينك مورد مشاهده و نظر قرار گيرد؟!


اينجاست كه اهميت تلاش‌ها و بحث‌هاي غرب‌شناسي، براي قراردادن موضع غرب، از يك قدرت علمي سرچشمه‌اي و يك منبع مهم فيضان دانش به موضوعي براي مطالعه علم و دانش لازم است. و اين گونه اسطورة فرهنگ جهاني پرآوازة نظري، در بيرون مرزهاي غرب مي‌شكند و زماني كه مسأله يك بام و دو هواست ارزيابي و سنجش سرزمين و فرهنگي كه در داخل آن ارزش‌هاي نوراني و تعالي‌بخش وجود دارد و در خارج از آن قضيه بر عكس است، آزادي، دموكراسي، عقل، علم، پيشرفت، و مساوات براي داخل مرزها و مركز آن است و سلطه‌ و زور و غلبه و خرافات و جهالت و واپس‌گرايي و ستم‌هاي اجتماعي نصيب مرزهاي بيروني و اطراف مركز است. اينجاست كه اگر جسارت به خرج داده شود و غرب خود موضوع تحقيق قرار بگيرد، “من” از عقدة ترس مي‌رهد و در يك پروژة مستقل شناخت و به هدف يك دستيابي حقيقي علمي، از بند واهمه و ترس از ديگران خلاص مي‌گردد و با تكامل اين “من” و به تبع آزادي فرهنگي، تحولي براي آزادي‌هاي سياسي، اقتصادي پديد مي‌آيد كه خود ضامن حفاظت هويت مي‌گردد و نمودهاي جديد سلطه و زورگويي غربي و استعمار قديمي‌ پايان مي‌يابد و ميان گفتگوي تمدن‌ها موازنه برقرارمي‌شود؛ و همه فرهنگ‌ها بر اساس يك معيار سنجيده و ارزيابي و در يك سطح،‌ برابر و شرايط نزديك به هم قرار مي‌گيرند. و تاريخ بشريت به عدالت مي‌گرايد. و ماقبل دوران‌هاي جديد، آغاز تاريخ قرون ميانه و قديم محسوب نمي‌شود تا گمان شود كه “ماقبل دوران معاصر، دروان سياهي و جهالت و ما بعد دوران معاصر، دوران سياهي و جهالت و مابعد دوران معاصر‌، نهايت تاريخ و بعد از آن خلاء‌وخلو است. انسانيت زمينه و عرصه‌اي گسترده‌تر از آن است كه در تاريخ جديد غرب منحصر شود و تاريخ عميق‌تر و ژرفتر از آن است كه از عصر جديد آغاز شده باشد (د. حسن حنفي،‌ مقدمه في‌ علم الاستغراب، الدارالفنيه، القاهره، 1991).


سوماً از طريق قدرت “ذات و من مي‌توان تبادل و تأثير و دادوستد خلاقي با گذشته و حال و ميان فرهنگ گذشته و فرهنگ‌هاي معاصر ايجاد كرد. اما اين تلاش هزگز نبايد قبل از بازگشت اطمينان به “من” و يا قبل از ديگر شيفتگي و شگفت‌زدگي به ديگران، به عنوان نقطة جاذب اتقاق افتد. تبادل، امري زايا است و حاضر نمودن گذشته و آينده در زمان حال ذوب نمودن اين دو در جهت هم و عمل براي واقعيت جديد و مطالبات زمان تنها راه آميختن ميان خصوصي بودن و جهاني‌سازي است.


اگر درگيري و نزاعي ميان داشتن حيات‌خلوت و جهاني‌سازي وجود دارد، در حقيقت درگيري ميان  دستيابي به قدرت در جامعه، ميان دو گروه در حال جنگ و دشمني است. گروه سلفي و طالب گذشته و گروه تجديد طلب و نوگرا. آنچه اهمي دارد سيادت و خلافت بر زمين با روش‌هاي درست و عادلانه و پاسخگو است… . حال مهم نيست نام اين سيادت، با تمسك به نام امانتي الهي كه انسان برداشته و زمين و آسمان‌ها از برداشتنش ابا ورزيده‌اند، اتفاق افتد و يا به نام مبارزه مردمي در راه آزادي با هر چيز ديگر،‌ باشد،. هدف و روش‌ها در يك عمليات واحد، مهم هستند. هرچند چارچوب‌هاي نظري متفاوت باشند. چرا كه مي‌توان آرمان‌هاي بشريت را يكي نمود ولي نمي‌توان افكار آنان را يكي ساخت. هر انساني به روش خود فكر مي‌كند و هر انديشمند، هر چند هدفش با ديگران يكي باشد.


حال بايد به پاسخ اين سؤال از جانب اصوليان قديم توجه كرد؛ آيا حق يكي است يا چند تا؟ پاسخ اين است: حق تئوري و نظري متفاوت است ولي حق عملي يكي است. همان چيزي كه در كلام جمال‌الدين اسدآبادي زماني كه از اروپا بازگشت آمده بود: “در غرب مسلماني ديدم بدون اسلام و در شرق اسلامي ديدم بدون مسلمان.”


از اين رو مي‌توان فرهنگ جهاني بشر را در دوردست‌هاي جهاني‌سازي، پي‌ريزي كرد و دين اسلام دربرگيرندة اصول همه آنهاست اگر اين دين پاك تجديد شوندگي و قدرت تحول‌بخشي و پاسخ‌گويي خود را همان‌سان كه در برخورد با منحط‌ترين فرهنگ موجود زمان خويش نشان داد دوباره نشان دهد (با برداشت از بخشي از سخنان محمدتقي جعفري، فرهنگ پيرو و فرهنگ پيشرو، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1373، چاپ اول، تهران، ص 137).


اينكه بشر بتواند به يك فرهنگ كلي جهاني برسد كه همه مردم جوامع امكان برخورداري و بهره‌مندي از آن را داشته باشد كه آرمان‌ والاي انساني است كه هر كسي اطلاعي از هويت انسان‌ها و استعدادهاي مشترك مادي و معنوي آنان داشته باشد آن را مي‌پذيرد و به استقبالش مي‌رود.


مهمترين دليل اين پذيرش، عموميت مسائل علوم انساني و فرهنگ‌ ادبي كلي است كه همه جوامع و ملت‌ها را تحت پوشش خود مي‌گيرد و همان گونه كه هويت يا مختصات اصلي يك انسان آسيايي را توضيح يا اثبات و رد مي‌كند انساني اروپايي را هم شامل مي‌شود. مقصود از اين فرهنگ جهاني، همة پديده‌ها و عناصر و فعاليت‌هاي فرهنگي مردم دنيا نيست؛ زيرا هر جامعه‌اي براي خود مصاديق معيني براي حقايق فرهنگي دارد كه خاص آن جامعه و محصول سرنوشت تاريخي – محيطي و ارتباطات مختلف آن جامعه با خودش،‌ مذهب، جهان هستي و همنوعان است. منظور ما از فرهنگي جهاني حقايق كلي فرهنگ مثل اصول اخلاقي انساني – قبول حيات شايسته براي همه افراد بشر، قبول حيثيت و كرامت ذاتي براي همه افراد بشر و قبول تلاش جدي براي پيشبرد جهاني‌سازي و بهره‌گيري از توان‌هاي آن در جهت مقاصد عالي بشر است كه آن هميشه ناظر ارجمند از عالم قدس فرموده است:


“ و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في‌الأرض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين”. (سوره قصص، آيه 5)


 


منابع:


1.فصيله ايران و العرب، شماره 2، “ايران و تحديات العولمه”.


2.د. باسم علي خريسان، العولمه و التحدي الثقافي، دارالفكر العربي، بيروت.


3.محمدابراهيم مبروگ (جمع من المؤلفين) الاسلام و العولمه،‌ الدار القوميه العربيه، 1999.


4.يحيي اليحياوي، في العولمه و التكنولوجيا و الثقافه، دار الطليعه، بيروت، 2002.


5.علي حرب، حديث النهايات، المركز الثقافي العربي، بيروت 2002.


6.تركي محمدي الثقافه العربيه في عصر العولمه، دارالساقي، بيروت، 1999م.


7.أسامه امين الخولي، العرب و العولمه، مركز دراسات الوحده العربيه، بيروت، 1998.


8.يحيي اليحياوي، العولمه أيه عولمه؟ افريقيا الشرق، المغرب، 1999.


9.بحوث و دراسات في التقريب بين المذاهب الاسلاميه،‌من منشورات المستشاريه الثقافيه للجمهوريه الاسلاميه اليرانيه، دمشق، 2001م.


10.د. عبدالباسط عبدالمعطي، العولمه و الحولات المتجميعه في الموطن العربي، مكتبه مدبولي، قاهره، 1999م.


11.برهان غليون، سميرامين، ثقافه العولمه و عولمه الثقافه دارالفكر، دمشق 2000م.


12.كامل ابوصقر، العولمه “رويه اسلاميه جديد، دارالوسام،‌ بيروت 2002.


13.د. عبدالكريم الاشتر، المتقي، المستشاريه للجمهوريه الاسلاميه الايرانيه،‌ دمشق، 2001م.


14.بدري يونس، مزالق العومه الحدثيه في النظام العالمي الجديد، دارالفارابي، بيروت، 1999م.


15.د. حسن حنفي ود. صادق جلال العظم، ماالعولمه؟ دارالفكر العاصر، بيروت، 2000م.


16.المهدي المغبره، عولمه العولمه، من منشورات الزمن، مغرب 1999م.


17.التصنيف القيمي للعولمه،‌ منشورات مالطا، 2001 د. عقيل حسين عقيل.


18.عبدالله بلقريز، في البدء كانت الثقافه،‌ افريقيا الشرق،‌ المغرب، 1998م.


19.سعيد بشعيد للعلوي، الاسلام واسئطه الحاضر، منشورات الزمن، مغرب، 1999م.


20.حسن

 

    908 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   جهانی شدن 
●   دهكده جهاني 
●   فرهنگ 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:23/01/1382
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت