یک‌شنبه ۳ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1132
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

362 بازدید
غیر انسانی شدن علوم انسانی - بخش اول

مرگ برنامه‌ریزی شده مدرسه و دانشگاه به «ابتذال تفکر» انجامیده است


ابتذال تفکر به مثابه شیوه بیان
واژه ابتذال1 هیچ جایگاهی در فلسفه ندارد، زیرا اندیشه فلسفی همچون هر اندیشه‌ای با شگفتی‌ زاده می‌شود و همان‌طور که کانت فیلسوف آلمانی به درستی بیان می‌کند، بیدار شدن از خوابی جزم‌گرایانه است. این واژه به آرامی و با تبلیغات مکتب فرانکفورت و دوران پس از جنگ، وارد حوزه فلسفه شد؛ یعنی زمانی که قدرت‌های متفق غربی قصد داشتند ملت آلمان را به لحاظ اخلاقی، روحی و روانی دوباره بسازند و آن را به دلیل روحیه اطاعت جویی،‌ نظم طلبی و از خودگذشتگی برای جمع نکوهش می‌کردند. ابتذال یعنی عادی جلوه دادن امور؛ اینکه نباید نگران ارزش‌ها بود و اعمال غیر انسانی ‌برای آرمان نیک امری طبیعی است. در حقیقت مفهومی که در همه جای غرب و در هر جایی که فلسفه هست به کار می‌رفت، مفهوم احساس مشترک بود. برای مثال ترجیح راست‌گویی به دروغ‌گویی، ارج نهادن به والدین، احترام متقابل همسران و انجام کارهای خانه به دست زنان، اموری بدیهی هستند که نیازی به بررسی نقادانه ندارند. همچنان که وجود خدا برای فرد مومن از مسلمات است و از اعتقاد درونی او سرچشمه می‌گیرد. بنابراین، به اعتقاد کانت باید متقاعد شد تا درست عمل کرد.

گفته می‌شود وقتی آدم‌ها از سر کوته‌نظری سخن می‌گویند، بی‌آنکه عمیقاً‌ بیندیشند یا از افکار دیگران بهره‌مند می‌شوند، اندیشه به ابتذال می‌گراید. از طرفی اندیشه عادی و بدیهی هم با خطر روبه‌روست: زندگی آدمی را به سوی برخی رفتارها سوق می‌دهد که نیاز به اثبات ندارند. می‌گویند ریاضیات جزء بدیهیات است یا فیزیک برپایه تجربه استوار است یا همان طور که گوته می‌نویسد: بی‌عدالتی محدود، بر بی‌نظمی عمومی ارجح است. هرج و مرج‌گرایان معتقدند باید بدیهیات را نفی کرد و اندیشه یعنی پاسخ منفی دادن. با این همه این قضیه نوعی استثناء است و نمی‌توان از مرزها پا فراتر گذاشت، زیرا بهتر است تسلیم چیزی بود که بدیهی است تا اینکه مثل «ژان ژاک روسو» بود که با نخوت در رساله تعلیم و تربیت می‌نویسد: «ترجیح می‌دهم فردی تناقض‌گو باشم تا فردی پیش‌داور.»

اگر ابتذال به معنای تحجر، زمختی و سطحی بودن باشد،‌ در حقیقت اندیشه مدرن به دلیل اهمیت فراوان تبلیغات و شیوه هدایت امور در این جهت حرکت می‌کند و در پی‌یافتن مکانی قطعی، با ثبات و عمیق در اندیشه برنمی‌آید و به بیانی، «اصل» ایجاد نمی‌کند. این نوع نقد در فسلفه یونان ریشه دارد. هنگامی که افلاطون به مخالفت با سوفسطائیان یا اربابان خرد می‌پردازد که سلیقه عمومی را ستایش می‌کنند و از تمایلات مبتذل عامه مردم سخن می‌گویند، فیلسوف اندیشه را به سوی اندیشه هدایت می‌کند و به جای پیروی از نظر ابهام آلود عامه مردم، واضح و شفاف سخن می‌گوید. در حقیقت ابتذال تفکر، به معنای بی‌توجهی و فقدان اندیشه است، ویژگی‌ کل جهان است. از همین سخن گفتن از اندیشه یک تناقض محسوب می‌شود، چرا که هر اندیشه‌ای نوعی فردیت است، نوعی بیداری و پیوستن به آنچه می‌توان رد کرد؛ پس عملی آزادانه است. حتی می‌توان گفت اندیشه مبتذل نوعی سبک بلاغی برای جمع اضداد است. در حقیقت نوعی شیوه بیان است و نه مفهومی منطقی.

ابتذال جامعة رویاپرداز
با این همه می‌توان از توهم اندیشه سخن گفت، اندیشه‌هایی که دریافت کرده و انتقال می‌دهیم بی‌آنکه به آن‌ها توجه کرده و ارزیابی‌شان کنیم. همچنان که غنا می‌تواند اندیشه‌ای ابتذال‌آمیز باشد یا خوشبختی و بهره‌مندی، درحالی که شرایط ایجاد و تداوم آن‌ها مورد بی‌توجهی قرار گیرد. «بزرگترین بی‌نظمی ذهن این است که به اموری باور داشته باشد که می‌خواهد باشند و نه به دلیل آنکه در حقیقت وجود ندارد.» بوسوئه،2 روحانی پیرو دکارت در عصر بزرگ3 در رساله‌اش در باب شناخت خدا و خویش، ابتذال جمعی را این گونه خلاصه می‌کند؛ «تمایل به اندیشیدن و نه توان اندیشیدن، زیرا شناخت، دیدن است و نه فقط شنیدن سخن دیگر.» می‌توان گفت آموزش دیداری و شنیداری کنونی، قدرت تصویر و فقدان نوشتار، نبود تمرین حافظه برای آثار خوب، نفی قدرت‌های کلاسیک در جامعه که انسان‌ها را به رویا فرو می‌برد و از تمرین دادن استعداد توجه جلوگیری می‌کند، نه تنها فکر را تضعیف کرده بلکه باعث می‌شود اندیشه همچون گلی دور مانده از نور رنگ ببازد و خشک شود. در این حالت، اندیشه به عادت تبدیل می‌شود، به تکه‌ای چوب خشک بدون رنگ و روح.

در جامعه مصرف‌زده‌ای که تنها به فکر آگهی‌ها و توهمات است، قدرت تصویر به اعلی درجه می‌رسد و سطح اندیشه را پایین می‌آورد. همچنان که دکارت می‌نویسد: «زندگی بدون اندیشیدن همچون راه رفتن با چشم‌های بسته است.»

خاصیت جامعه معاصر، تضعیف اندیشه است تا فرد وارد جمع افراد عامی شود و به همین دلیل است که درباره جوانان تملق می‌گویند و به آن‌ها، بی‌نکه شایستگی لازم را داشته باشند، مدرک می‌دهند تا به آن‌ها بقبولانند که افراد دانایی هستند و در حقیقت شعارهایی از قبیل برابری زن و مرد، تئوری انواع4 و... را در اذهانشان فرو می‌کنند تا از همان دوران ابتدایی احساس آزادی دروغین را در آن‌ها به‌وجود آورند.
«جاسپرریدلی» نویسنده مشهور انگلیسی در کتاب خود با عنوان «قدرتمند‌ترین جوامع سری جهان» که در سال 2002 منتشر شد، می‌نویسد: «ظهور فراماسونری در جهان مدرن حتی در زبان رایج انسان‌ها هم تاثیر گذاشته و ان را به رویه‌ای بسیار سطحی و گذرا تبدیل کرده است. این پدیده‌ای که امروز شاهد آن هستیم که نسل جوان را بسیار با خود درگیر کرد، استفاده از گوشی‌های همراه و تبلت‌های هوشمند و ارتباط‌گیری از طریق این وسایل، موجب شده که دایره زبانی نسل فعلی بسیار محدود و گزینه آن‌ها برای ارتباط‌گیری بسیار انگشت شمار شود. این یکی از همان راه‌هایی است که فراماسونری قرار است به ریشه تفکرات و تعقلات بشری تیشه بزند و دستور زبان خاص خود را جایگزین کند. این همان پدیده‌ای است که اورول خیلی‌هاست درباره اشاعه آن هشدار داده بود؛ پدیده‌ای که با سرعت فراگیر می‌شود و در ذهن‌ها رسوخ می‌کند.» اورول مدت‌هاست پیش‌بینی کرده که در آینده، تصویر جای خود را به تفکر می‌دهد؛ تصویری تمم دنیای انسان می‌شود و قدرت تفکر را از آن‌ها سلب می‌کند.

متفکران و پلیس اندیشه
میان روشنفکران و جامعه فاصله است و حتی نوعی بی‌اعتمادی نسبت به جامعه وجوددارد. در گذشته، یک روشنفکر یعنی متفکر یا نویسنده یا فیلسوف، بیشتر از آمال و آرزوهای ضعفا سخن می‌گفت تا توانمندان. در این زمینه می‌توان از دکارت نام بردکه از شجاعت و علاقه وافر نسل خود و از بیان دقیق مساله سخن می‌گوید و برای دیدن ماهیت، عظمت و برجستگی یک موضوع، نوع نگاه را مهم می‌داند. بعد از دو جنگ جهانی، روشنفکران نگاهی آمیخته به نفرت به جامعه داشته‌اند، از آن فاصله گرفته‌اند تا طبقه‌ای را تشکیل دهند و واژه‌ روشنفکری مترادف با شرایط هرج‌ومرج به کار رفت. فیلسوفان قدیم نیز متهم شده‌اند که از گرایش‌های ملی پیروی کرده‌اند. برای مثال، مکتب فرانکفورت در آلمان فیلسوفان را نکوهش می‌کند که چرا از ملت حمایت می‌کنند و به تاریخ کشور ارج می‌نهند و خود را رهبران اخلاق و نیز حیات اجتماعی، دینی و زیبا شناختی معرفی می‌کنند؟ پس از جنگ جهانی دوم و کاهش اعتبار مسیحیت و برخی ادیان دیگر به استثنای یهودیت، روشنفکران ترغیب شدند، به جای تنویر افکار عامه، با مردم مقابله کنند. شیوه بیان آن‌ها بیشتر داری و شنیداری و برپایه الزامات درخواستی رسانه‌ها بود.

روشنفکرانی مانند «میشل اونفره»5 که روانکاوی را نقد می‌کنند، اعتبار خود را از دست می‌دهند و تربیت کنندگان واقعی ملت، نه روشنفکران، بلکه افرادی هستند که رسانه‌ها آن‌ها را معرفی، حمایت و تامین مالی می‌کنند. برای همین از نفوذ دانشگاهیان برافکرا عمومی کاسته می‌شود؛ در پزشکی، پژوهشگران و اسادان اجازه نمی‌یابند در رسانه‌ها از خطرات واکسیناسیون و دیابت بگویند. یک روشنفکر واقعی نمی‌تواند مستقیماً مردم را آموزش دهد، بلمه باید از کانال خاصی عبور کند و نوعی سانسور بر او تحمیل می‌گردد.«آنی کریگل»،6 روشنفکر یهودی الاصل و کمونیست طرد شده این وضعیت را «پلیس اندیشه»7 می‌نامد. برخی موضوعات تابو محسوب می‌شود و تنها به رسانه‌ها اختصاص دارند و هیچ روشنفکری حق عبور از این سد را ندارد. فاصله میان جامعه و دنیای روشنفکری از دهه 1980 در فرانسه و آلمان افزایش یافته است. در آلمان که مردم تمایل بیشتری نسبت به مردم فرانسه و اسپانیا، به فلسفه و تفکر دارند. برخی موضوعات تاریخی به‌ویژه موضوع مجرم بودن یک جانبه آلمان در آغاز جنگ، مساله یهود و محکومیت رژیم صهیونیستی، غیر قابل بحث تلقی می‌شوند و طرح آن‌ها زندان به دنبال دارد. در همین رابطه بانوی 87 سال، «اورسولاهافریک»8 به دلیل بیان تاریخ به 29 ماه زندان محکوم شد. در حقیقت دیواری نامرئی نویسندگان را به بند می‌کشد و آن‌ها را از مردمشان جدا می‌کند و به همین دلیل نیرویی سیاسی از هر گونه انتقاد مصون می‌ماند و همگان احساس می‌کنند که اروپا و جهان، به سوی فاجعه پیش می‌رود.

فیلسوفان با یکدیگر بحث می‌کنند و خود را در دیگری می‌بیند. آن‌ها جملگی از افلاطون و ارسطو گرفته تا آخرین فیلسوف واقعی آلمان، «مارتین هایدگر»،9 جامعه را نمود فردی متعادل می‌بینند ، زیرا نظم اجتماعی بازتاب نظم فردی است و همان طور که بانو ی ادیب قرن 19 فرانسه می‌گوید:«ملت آلمان ملت ما بعدالطبیعه است، زیرا روحیه، گرایش و نیاز به شناخت و اثبات اصول ما بعدالطبیعه را در خوددارد.» در این میان انشقاقی رخ داده و ملت را از نیاز به تفکر و استدلال و حتی دینداری جدا کرد است. صاحبان پول و قدرت و نظام استبداد ثروت به جامعه قبولانده‌اند که اندیشیدن برای حیات بشر فعالیتی مهمل و بیهوده است. آن‌ها مبلغ اشکالی از اندیشید هستند که مانند روانکاوی برپایه مشاهدات دروغین از ناخودآگاه و از رویاهایی مانند عصر جدید دم می‌زنند. این گونه است که در کتاب‌ها و رسانه‌ها هر گونه مقاومت در برابر شر نفی می‌شود و به گناه و خطا اهمتی داده نمی‌شود، زیرا همه چیز در خدمت لذت، لحظه، بخت، اقبال و تصادف قرار می‌گیرد.

در نتیجه ما با انسا‌ن‌هایی نیمه آموخته سرو کار داریم که گمان می‌کنند می‌دانند وتصور می‌کنند می‌اندیشند و استدلال می‌کنند، در حالی که خارج از هر گونه نظم و نظامی‌زیست می‌کنند و این موضع در زیبایی‌شناسی نیز با هنر انتزاعی نمود پیدا می‌کند. ما در اینجا نه از ابتذال که باید از تحجر و ابهام اندیشه سخن بگوییم: هایدگر در پاسخ به این سوال که اندیشیدن چیست، چنین پاسخ می‌دهد:«توجه دائن به بشر آن‌گونه که هست، خیره شدن به او و بی‌توجهی به اطراف.» در حقیقت ما در رویاها غرق می‌شویم. زندگی مدرن به خیال ارج می‌نهد و از ترانس اومانیسم10 سخن می‌گوید، در حالی که کانت درباره ارسطو می‌گوید:«فلسفه ارسطو بر کار و تلاش استوار است.»
ادامه دارد...

بخش دوم این مقاله را می‌توانید با عنوان «غیر انسانی شدن علوم انسانی - بخش دوم» از لینک‌های پیوست مشاهده کنید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : پیر دورتیگیه
مطالب
عناوین
رسته: 1