پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1908
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

360 بازدید
ناراضیان اقتدارگرا (1)

رفتارهای سیاسی طبقه متوسط از سرشت پیچیده آن حکایت می‌کند


 قرن طبقه متوسط

جهان در حالی وارد هزاره جدید شد که بحران‌های بزرگ خود را در قرن بیستم پشت سرگذاشته بود. جنگ جهانی دوم به عنوان تعیین کننده‌ترین اتفاق قرن، برنده‌ها و بازنده‌هایش را مشخص کرده بود ونظم جهانی حاصل از آن توسط تمام دولت ـ ملت‌ها پذیرفته شد. جنگ سرد با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز یکپارچگی این نظام را بیشتر کرد. در این زمان اگر نظامی سیاسی، همچنان به رفتارهای ناهمخوانی با نظام سیاسی و اقتصادی بین‌المللی ادامه می‌داد، منزوی می‌شد و از مواهب آنچه«جهانی شدن» نام می‌گرفت، محروم می‌گشت. در آستانه شروع قرن جدید، تمامی بانک‌های مرکزی دنیا، حاکمیت صندوق بین‌المللی پول را بر نظام ارزی دنیا پذیرفته بودند. صندوق بین‌المللی پول که از دل نظام ارزی«برتون وودز» به دنیا آمده بود، حتی بعد از فروپاشی برتون وودز و گذار به نظام نرخ‌های ارز شناور نیز همچنان حاکم پولی و هماهنگ کننده ارزهای دنیا شناخته می‌شد. بانک جهانی مرجع توسعه در کشورهای جهان سوم بود و بسیاری از کشورهای دنیا برای طی کردن مسیر توسعه برنامه‌های این بانک را اجرا کردند؛ برنامه‌هایی چنان یکپارچه و یکدست که امروز با نام«سیاست‌های اجماع واشنگتن» از آن‌ها یاد می‌شود.

در نظام سیاسی دنیا، قطعنامه‌هایی که در شورای امنیت سازمان ملل تصویب می‌شد، برای همه دنیا لازم‌الاجرا بود و اکنون نیز هست. کتاب‌های درسی دانشگاه‌های دنیا در پایان قرن بیستم بیش از همه زمان‌ها شبیه به یکدیگر بود، محتوای علوم بیش از همیشه یک صدا را تبلیغ می‌کرد و دیگر مانعی به نام کمونیسم، شرق اروپا و بخشی از آمریکای لاتین را از «دنیای آزاد» جدا نمی‌کرد. «میلتون فریدمن» استاد اقتصاد دانشگاه شیکاگو در شیلی و «جفری ساکس» استاد اقتصاد دانشگاه هاروارد در لهستان حضور داشتند و برای گذار این کشورها به سرمایه‌داری به حاکمان جدید مشاوره می‌دادند. دنیا در آستان قرن بیست‌ویکم تمام مشکلات خود را حل کرده بود و بی‌صبرانه شروع قرنی بدون فاشیسم، کمونیسم و ناسیونالیسم را انتظار می‌کشید. با این حال،‌قرن جدید خودش را با چهره دیگر نشان داد. ظهور تروریسم و بحران مالی که از زمان جنگ جهانی نظیر آن مشاهده نشده بود، در دهه ابتدایی این قرن همه را نگران کرد. امروز، جهان یکپارچه شده، هنوز دهه دوم قرن جدید را به اتمام نرسانده است، اما شبح‌ملی‌گرایی و فاشیسم از قلب جوامع غرب اروپا و شمال آمریکا حاصل تلاش‌های قرن گذشته را تهدید می‌کند. ا مروز طبقه متوسط جهانی که با توسعه اقتصادی در چین و هند فربه‌تر از همیشه شده است، بیش از دنیای یکپارچه و متحد، به ملی‌گرایی گرایش دارد و بیش از دولتی دموکراتیک که زندگی او را با استانداردهای نظام جهانی علیه او برخاسته است!

 طبقه متوسط ناراضی آمریکا

تا قبل از پایان جنگ جهانی، گرایش به کمونیسم در جامعه آمریکایی به یکی از بحران‌های جدی تبدیل شده بود. آمریکایی‌ها در آن زمان شعارهای انقلاب اکتبر را بسیار جذاب می‌دیدند. تعداد هنرمندان، بازیگشران، خواننده‌ها و سایر اقشار طبقه متوسط به صورت فزاینده‌ای به کمونیسم متمایل می‌شدند. طبقه کارگر آمریکایی که خود را مخاطب اصلی سخنان مارکس قلمداد می‌کرد، تحت فشار سخت‌ترین بحران اقتصادی دنیای مدرن در دهه 1930 هر روز از رویای آمریکایی واگرایی بیشتری پیدا می‌کرد. زندگی سخت طبقات کارگر و متوسط درجامعه آمریکایی در حالی بود که اقتصاد برنامه‌ریزی شده شوروی در چند برنامه توسعه، رشدهای اقتصادی خیره کننده‌ای به ثبت رسانده بود. کارکر این اقتصاد کمونیستی به اندازه‌ای بود که «ویلیام بولیت» دیپلمات آمریکایی پس از بازدید اتحاد جماهیر شوروی درباره آن گفت:«من آینده را دیدم، کمونیسم جواب می‌دهد!»1 «داگلاس نورث»، یکی از اقتصاددانان شناخته شده نهادگرای جدید و برنده جایزه نوبل اقتصاد می‌گوید که در میانه رکورد بزرگ دهه 1930 در زمان دانشجویی‌اش در حال تبدیل شدن به یک مارکسیست بوده است!2

جذابیت‌های کمونیسم و همه خطرهای آن، سرمایه‌داری آمریکا را به «دولت رفاه» رساند. پس از رکورد بزرگ که یک دهه به طول انجامید، برای اولین بار در یک نظام سرمایه‌داری آزاد، دولت خود را مسئولین تامین رفاه شهروندانش می‌دانست. اندیشه دولت رفاه که تحت تاثیر نظریات انقلابی«جان مینارد کینز» اقتصاد‌دان انگلیسی شکل گرفت، در سیاست‌های اقتصادی«برنامه نو»3 فرانکلین روزولت متجلی شد. دردولت رفاه بود که برای اولین بار دنیا نام«تامین اجتماعی» را شنید، شرکت‌های انحصارگر تجزیه شدند و پروژه‌ها دولتی برای حفظ اشتغال در سطح بالا و بسیاری برنامه‌های دیگر سرمایه‌داری مجبور به متابعت از خواستمردم شد. کینز در آن سال‌های در مناقشاتی که درباره ضرورت ورود دولت در اقتصاد داشت، می‌گفت«همه ما در بلند مدت مرده‌ایم»4 و بر ضرورت اینکه دولت باید بدون اتلاف وقت برای حل رکورد بزرگ دست به کار شود را تاکید می‌کرد. نیم‌دهه بعد ازکینز و روزلت، زمانی که اقتصاد رو به افول شوروی کم‌کم پایان جنگ سرد را نوید می‌داد، سرمایه‌داری آمریکایی واهمه‌ای از بازگشت به سلف خود نداشت. این بار نیز یک اقتصاددان و یک سیاستمدار به شدت علیه دولت رفاه و اقتصاد کنیزی موضع گرفتند و خواهان بازگشت آمریکا به اقتصاد آزاد و بدون حضور دولت شدند.«میلتون فریدمن» برنده نوبل اقتصاد، بنیان‌گذار پولی گرایی و «رونالد ریگان» رئیس جمهور خواه آمریکایی، میراث کینز و روزولت را برچیدند. لیبرالیسم کلاسیک هیوم و اسمیتکه زمانی توسط کینز «گمراه کننده»5 لقب گرفته بود، در کتاب‌های «فون هایک» و میلتون فریدمن در قامتی نو تجدید شد و تدولیبرالیسم نام گرفت. اگر روزی روزولت تحت فشار رسانه‌ها و برای حفظ طبقه کارگر و روشنفکران آمریکایی از غلتیدن به دامن مارکسیسم، انحصار نفتی استاندار اویل را از بین برد، امروز فریدمن با صدای رسا فریاد می‌زد«بین مقررات‌گذاری دولتی، انحصارات دولتی و انحصارات خصوصی فارغ از مقررات، آخری از همه شر کمتری دارد.»6 در دوران ریگانیسم، برنامه‌های ایجاد شغل متوقف شد، تامین اجتمعی دیگر مانند گذشته فراگیر نبود، بانک‌های سرمایه‌گذاری از مقررات آزاد شدند، نرخ‌ها و طرقات مالیاتی کمتر شدند و در یک کلمه اقتصاد«آزاد‌تر» شد. پس از سه دهه سیطره نئولیبرالیسم، نابرابری و بحران اقتصادی دوباره به جامعه سرمایه‌داری برگشت. بحران مالی 2008 ـ 2007 در زمانی که هیچ کدام از اقتصاددان‌های مطرح آیو لیگ7 احتمال آن را هم نمی‌دادند، اقتصاد آمریکا را بلعید. غول‌های مالی یکی بعد از دیگری سقوط کردند. AIG و جنرال موتورز که بزرگترین نام‌های صنعت مالی و خودرو در دنیا بودند، زیر بار بحران جدید تاب نیاوردند و شهرداری‌ها اعلام ورشکستگی کردند. برای آمریکا خاطره سقوط 9 هزار بانک در بحران 1930 در مقیاسی کوچکتر تجدید شد. با این حال، بحران جدید با رکورد بزرگ یک تفاوت عمده داشت.

در قرن جدید نه کمونیسم و نه هیچ ایدئولوژی دیگری که قادر به مقابله با تئولیبرالیسم باشد، وجود نداشت. بنابراین، بازگشت به دولت رفاه اتفاق نیفتاد. دولت یکی پس از دیگری برای نجات بان‌ک‌ها از کنگره مصوبه برنامه‌های نجات مالی در دریافت می‌کرد و این به هزینه مالیان دهندگان انجام می‌گرفت. خشم مردم آمریکا از عملکرد ناعادلانه دولت اوباما در قامت جنبش 99 درصدی و اشغال وال استریت متجلی شد. رسانه‌ها زبان به انتقاد از تئولیبرالیسم گشودند و تجارت آزاد و بدون تعرفه به عنوان عامل دزدیده شدن فرصت‌های شغلی آمریکایی‌ها توسط چینی‌ها معنی می‌شد.

طبقه متوسط سفید پوست مالیات دهنده آمریکا، خشمگین از آنچه نئولیبرالیسم بر سرش آورده بود، مترصد فرصتی برای نشان دادن نارضایتی خود بود که آن را در انتخابات ریاست جمهوری 2016 آمریکا یافت. انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا صحنه بروز جریانات اجتماعی زیر پوست سرمایه‌داری شد. کروگمن اقتصاددان نوبلیست و منتقد نئولیبرالیسم در انتقاد از سازوکار دموکراسی در آمریکا معتقد است:«نژاد در مرکز تمام اتفاقاتی است که در کشوری که من در آن بزرگ شده‌ام، می‌افتد.»8 «دونالد ترامپ، با شعارهای فاشیستی خود به خوبی این مساله را نشان داد. پیروزی ترامپ، پیروزی«ملی‌گرایی سفید» در آمریکاست. او قول داده است معاهده‌های تجاری را لغو کند، مهاجران را بیرون بریزد و اقلیت‌ها را تحت فشار بگذارد و این به ذائقه طبقه متوسط آمریکا خوشایند آمد. به همین دلیل، «برنی سندرز» سناتور دموکرات و یکی از نامزدهای این انتخابات درباره او گفت:«ترامپ از خشم طبقه متوسط استفاده کرد که در آمریکا رو به افول بود.»9

نه ترامپ، بلکه کمپین انتخاباتی خود سندرز هم نمودی از خشم طبقه متوسط آمریکایی از سه دهه نابرابری است. سندرز رسماً به عنوان یک سوسیال دموکرات وارد کارزار انتخاباتی آمریکا شد، در حالی که سوسیالیسم همواره در آمریکای بعد از جنگ جهانی گناهی نابخشودنی محسوب می‌شد. «انقلابی سیاسی در راه است»، شعار انتخاباتی سندرز بود و او قول داد با بانک‌های بزرگ آمریکا همان کاری را انجام دهد که دادگاه عالی آمریکا با استاندارد اویل انجام داد. سندرز علناً قول داد بانک‌های بزرگ آمریکا را مجبور به تجزیه خواهد کرد. به همین دلیل در انتخابات اخیر محبوبیت عمومی برنی سندرزا از«هیلاری کلینتون» نیز بیشتر بود و نظر‌سنجی روزنامه«هافینگتون پست» در روز انتخابات نشان داد که اگر رأی‌های حزبی از کلینتون پشتیبای نمی‌کرد، او قادر بود کمپین ترامپ را در هم بکوبد.10 گرایش به ملی‌گرایی، فشیسم و سوسیالیسم در هر دو طرف انتخابات اخیر آمریکا به خوبی نشان دهنده بازگشت طبقه متوسط آمریکا به گفتمان‌هایی است که در تما سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم به عنوان اشتباعات نابخشودنی غرب شمرده می‌شد و هم عرض نازیسم و استالینیسم قرار می‌گرفت. نباید نتیجه انتخابات آمریکا را به‌عنوان یک پدیده مستقل در نظر گرفت؛ ترامپ پدیده مستقلی از جامعه آمریکا نیس، بلکه او نمود جریانات جدیدی است که از دل نارضایتی‌های جامعه آمریکایی در اثر بحران‌های سرمایه‌داری متولد شده است.
ادامه دارد...

بخش دوم این مقاله را می‌توانید با عنوان «ناراضیان اقتدارگرا (2)» از لینکهای پیوست مشاهده کنید


با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
مطالب
عناوین
رسته: 1