پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1993
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

231 بازدید
شعر در فردای نیامده (1)

شهر ابزارش کلمه است که در زبان اتفاق می‌افتد و جاری می‌شود


دلشوره شاعران فردا از زبان ویران در متن‌های تکه‌تکه شده
با تاملی در وضعیت شعر معاصر ایران، گذار جامعه و پایان و مرگ شعر

اسماعیل یوردشاهیان اورمیا
نویسنده و پژوهشگر و استاد دانشگاه

جامعه ما در حال‌گذار است. جامعه‌گذار. جامعه‌ای در حال تغییر و دگردیسی و فراشدنی دیگر. جامعه‌ای است غیر معمول اگر در حرکتی همسان با دیگر جوامع برای تمدن متحول آینده به دیگر باش و شدنی دیگر نرسد و در فرآیند تولید دانش و تکنولوژی و هنر و فلسفه سهمی نداشته باشد گرفتار ایستایی و تیرگی شعور و زوال پیری خواهد شد. این مسئله موجب دلشوره و نگرانی بسیاری است؛ کسانی نگران فردا و فرداهای نیامده‌اند و در پی شدنی دیگر و رسیدن به تمدن فردا و یافتن جایگاه معقول در جامعه جهانی دگرگون شده و فرامدرن پیش‌رو. جامعه در حال گذار ما چون بسیاری از جوامع کنهسال نیازمند تغییر و دگرگونی است. تغییر و دگرگونی در تمام زمینه‌های زیستی و اجتماعی و فرهنگی. ما برای شدنی دیگر و بودن در تمدن و عصر فردا نیازمند دگرگونی و تجدید نظر و تحول در اندیشه و زبان و راه و رسم بودن و رفتار و باورهایمان هستیم. ما نیازمند گذر از اکنون برای فردای دیگر با تعریف‌های تازه و شاید هم بودن و زیستن و شدنی دیگرسان هستیم که در آن جامعه ما، کهن الگوهایش را به موزه‌ها و مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی برای ضبط و حفظ می‌سپارد و برای ساختن دنیای جدید با اندیشه و زبان و الگوهای جدید اقدام می‌کند. اما اگر چنین شود، یعنی آن دگردیسی و تغییر اساسی که ضرورت زیستن در جهان فرداست روی دهد، این سوال پیش می‌آید که در جامعه دگرسان فردا هنر و شعر و رمان و زبان ما چگونه خواهد بود. در فردایی که زبانش شکسته و معرفتش دگرگون شده و الگوهای ذهنی و هنر و زیباشناسیش تغییر کرده. شعر و رمان و دیگر متن نوشته‌ها چگونه خواهند بود. این سوالی است دشوار که وضعیت یعنی مرگ و پایان و یا زندگی و بقای شعر را در آینده از همین اکنون طرح می‌کند و ما که اکنون به آن می‌اندیشیم باید به آن پاسخ دهیم. البته با این پیش نظر که آیا در دوران و جهان فراصنعتی و عصر شبکه‌ها و مجازها پایان و مرگ شعر رسیده است یا نه؟ و اگر نه. چگونه خواهد بود؟ با این پیش نظر و سوال کلی و چندگانه به تحلیل مسئله می‌نشینم.
(با این توضیح که در این مقاله به نقد شعر شاعران مستقل و شاعران انقلاب به جهت ویژگی‌ هر کدام جداگانه پرداخته شده است و بیاد داشته باشیم که:
نقد را واکاوی بر مبنایی اصولی از مکاتب که در شناسایی رمز و راز و ساختار و فرم و زبان و هویت متن و مسئله‌ای‌ گفته‌اند و منتقد کسی است که جز حقیقت در کالبد شکافی مسئله نمی‌بیند و ملاکش حقیقت است)

تاملی در شعر معاصر (شاعران مستقل)
هانا آرنت، فیلسوف معاصر در یکی از آخرین آثار خود(حیات ذهن) می‌نویسید:«وقتی غیر از فکر کردن کاری نمی‌کنیم چه می‌کنیم؟ ما که معمولا همنوعانمان دور و برمان را گرفته‌اند. وقتی با هیچ کس جز خودمان نیستیم، کجا هستیم؟»
و من می‌پرسم وقتی هر جا هستیم کجا هستیم؟ اگر حرف نمی‌زنیم چه می‌کنیم؟ خواهید گفت با خودمان در سکوتمان حرف می‌زنیم و این زمزمه تفکر با ما در درون ما نوعی حرف زدن با خودمان است. اگر این پاسخ را بپذیریم پاسختان به شاعری که شعرش را در درون بی‌صدا بسراید و در صوتی بخواند و انعکاس دهد چه خواهد بود؟ اجازه بدهید برای روشن شدن بیشتر مسئله خاطره‌ای را به تفصیل و تحلیل نقل کنم.

بیست‌ و اندی سال بیش در پاریس در یک گردهمایی جهانی شاعران حضور داشتم. شاعری از امریکای لاتین در وقت شعر خوانیش، حدود سه تا پنج دقیقه به نواختن صوت دگرسان در زیر وبم نوا و ملودی متفاوتی مشغول بود و در پایان گفت که امیدوارم از شعر من لذت برده باشید. این درست زمانی بود که مدت زیادی یعنی سی و یا چهل سال از صفر نوشتار بارت و فراگیر شدن اندیشه ساختار شکنی در فضای پست مدرنی می‌گذشت و شاعر فوق که فقط اسم کوچکی (فرنادز) در خاطره مانده، شعر بی‌کلام خود را اتفاقی در اوج شعر در شکل دگرسان سرایش و به صوت رسیدن کلمه نامید و نظر و سبک و ایده او موجب بحث و نقد و نظر و جدل‌های بسیار شد و این سوال را پیش آورد که آیا صوت هم زبانی است. در بیان ناگفته‌ها و آنی دیگر و جزء ابزار و عواملی است برای جاری شدن شعر در ساختار حسی مفهومی دگرسان؟
روز بعد در همان گردهمایی، شاعری دیگر شعرش را در حرکات و میمیک صورت و تغییر حالت آن نشان داد. یعنی در یک کار اجرایی با همکاری و طراحی دوستش شعرش را در حرکات پانتومیم نمایشی موزون و تغییر حالت‌های میمیک صورت بی‌هیچ کلامی نشان داد که این روش و حرکات نمایشی مفهومی بی‌کلام او نیز موجب بحث شد و این سوال را مطرح کرد که آیا این حرکات چون آن صورت دیگرسان شاعر آمریکایی لاتین، پرداخت‌ها و مسائل دیگری هستند از زبان دیگر شعر و با یک شکلی از هنر که برخاسته و حاصل شده از ناخودآگاه فردی است که به ناخودآگاه دیگری یعنی جمعی(مردم) می‌رسد؟

با این که نظر همه بر این بود و بر این مسئله تاکید شد که شهر ابزارش کلمه است که در زبان اتفاق می‌افتد و جاری می‌شود اما به این مسئله و سوال پاسخ ندادند که آن صورت شاعر آمریکای لاتین را اگر زبان شعر او بدانیم کلمه زبان صوتی او چه خواهد بود؟ بی‌شک باید می‌گفتند ملودی و حس القایی آن صورت و یا حس القایی حرکات شاعری دیگر. من در همان جلسه‌ ایده و انگیزه شعر حسی مفهومی را یافتم و به این اندیشیدم که شعر که هنر کلامی است و تا حدود زیادی ترجمه‌ناپذیر، اگر ترجمه شود هرگز آن حس دگرسان شاعر و سراینده شعر را که در زبان مبدا روی داده انتقال نخواهد داد و این شاعران که به صوت و حرکات شعر بی‌زبان خود را بدین گونه می‌سرایند و ترجمان می‌کنند آیا راه درستی انتخاب کرده‌اند؟ روز سوم شاعری از فرانسه بحث را به ماورای زبان کشاند. شعرهای تازه سروده‌اش را که عملا چیدمان کلمات را نحو شکسته و با مفهوم زدوده شده بود و به کلمات حسی مفهومی خاصی می‌رسید و در اجرا عملا صورت را در صدای واژگان به درک حسی مفهومی دگرسان رهنمون می‌کرد، ارائه داد و سه شعر متوالی و کوتاه و بلندی که خواند عملا اتفاق شعر را در زبان نشان داد و این را برخ کشید که شعر اگر چه در زبان اتفاق می‌افتد اما از آن عبور می‌کند و مصداق و حقیقت وجود خود را در مفهوم حسی جاری شده می‌سازد. با خوانش او بحث‌های مطرح شده در چگونگی شعر و عبور از زبان و تمام قراردادها و معیارها، این سوال مهم طرح شد که با مطرح شدن این موارد پس شعر چگونه باید تعریف شود؟ و تعریف تازه از آن چیست و چه خواهد بود؟ البته در بحث‌های شکل گرفته در حاشیه کنفرانس و بعد از هر جلسه شعرخوانی و نقد و نظر استادان و منتقدین همه در این امر که ابزار شعر کلمه است و اگر کلمه را از آن بگیرند تبدیل به صورت و موسیقی صورت زبانی می‌شود و اگر صدا و صوتی نباشد تبدیل به پانتومیم، حرکات نمایش و یا لال بازی می‌شود اتفاق نظر داشتند اما این سوال در ذهن من و شاید بسیاری مطرح بود که اگر ابزار شعر کلمه است پس برای تشخیص هر هنری ابزار آن هنر مهم است. برای مثال موسیقی هویت و ساختارش صورت است و ابزارش نت و اجرایش با وسایل و آلاتی‌ست که صورت موسیقیایی را براساس نت‌ها که الفبای زبان محاوره موسیقی را می‌سازند امکان‌پذیر می‌کند، در نقاشی هم طرح با رنگ‌ها و کلک و مداد و غیره دربوم که ابزار و آلات نقاشی هستند شکل می‌گیرد و همه اینها نیازمند دریافت حسی مفهومی‌اند. تنها شعر و رمان است که به زبان در می‌آید. و هنر زبانی است و ابزارش و هویتش را در ترکیب واژگان در فرم و ساختار و موسیقی لحنی خاصی جاری می‌سازد تا مفهوم حس دگر سانی را که در اثر الهام در لحظه‌های دگرسان سرایش دریافت شده در ساختمان مشخص شعری ارائه دهد. من در همان لحظه‌های گرد هم‌آیی به این می‌اندیشیدم که چگونه می‌توان شعری سرود که در اوج حسی مفهومی با موسیقی درونی شده حاصل از کلمه‌ها دگرسان باشد و احتیاج به ترجمه نداشته باشد.(البته بعدها براساس همان ایده پایه سبک شعر خود را در شعر حسی مفهومی قرار دادم و کتاب مبانی حسی مفهومی زبان و شعر را نوشتم که در سال 1384 توسط نشر فرزان روز منتشر شد.)

اکنون بعد از گذشت سال‌ها دوباره به مسائل مطرح شده در آن گردهم‌آیی و بر آن چه که امروزها در عرصه شعر ما جاریست، به ایده‌آل‌ها و نظریه‌های جاری در شعر امروز ایران می‌اندیشم و با خود این پرسش را بارها تکرار کرده و می‌کنم که چه اتفاق افتاده؟ چرا دیگر از زبان و لحن مشخص هر شاعر و یک دستی و کارکرد فرهنگی و تاریخی شعر و توجه و تأمل در اسطوره‌ها و نمادهای فرهنگی سرزمینی و حدیث بودن تاریخی و از آن(آن دیگر) که شراع دیگرسان را فراهم می‌سازد و می‌ساخت خبری نیست؟ و شعر امروز به مکالمه روزمره تنزل یافت و بیشتر به مسائل خصوصی و خویشتن سرایی شاعر رسیده و شاعران بیشتر خود را می‌سرایند با زبان بی‌پیراسته و همسان، گاه بی‌هیچ ضابطه و وزن و موسیقی درونی شده‌ای که از حد نوشته‌های ابتدایی شاعرانه هم نزول می‌کند چنان پسین می‌شود که درکش غیر ممکن است با مطالعه انبوه مجموعه‌ها که کثرت شاعران را نشان می‌دهد به این می‌اندیشم که آیا شعر و ادبیات امروز ایران در یک تحول دگرسان به تمام اصول و قوانین و یافته‌ها، نمادها، باورها و نظریه‌های گذشته و معاصر پشت کرده و در راه نو و دیگر سانی است؟ آیا شعر پالایشی دگرسان یافته و به شدنی دیگر و تازه رسیده؟ که زبان، ساخت، فرم؛ آوا، مصالح وحدت سرایش خاص خود را یافته که من از آن بی‌خبرم و یا این که گرفتار بحران رهاشدگی و ابتذال است؟

این پرسش‌ها را بارها با خود تکرار کرده‌ام و می‌کنم. وقتی به خودم و دیگران امید می‌دهم که شعر ایران در راه تحول دیگری است دانشجویانی که همیشه با آنها در گفتگو و بحث هستم می‌خندند اما من ناامید نمی‌شوم. با ذهن و دلی پر امید دوباره به سراغ کتاب‌های شعر و مطالعه انبوه مجموعه‌ها که از شاعران نام آشنا و مطرح و پیشکسوت تا شاعران جوان گمنام و گاه نه‌چندان مشهور که کتاب شعرشان توسط ناشران معروف و یا نامعروف که ناشر تخصصی شعر هستند انتشار یافته می‌روم... متاسفانه بعد از ساعتی مطالعه تمام امید و باورم زایل و پایمال می‌شود و اندوهی ناخواسته تمام وجودم را پر می‌کند. دلیلش شاید این است که با حجمی از نوشته‌های بی‌سو با ساختاری گاه پیچیده، زبان الکن که بیشتر محاوره‌ای است با واژگان ابتدایی مواجه می‌شوم که نه از خیال خبری است و نه از واژه‌های نو و نه از حسی بر مفهوم و نه فضاسازی ملموس و متفاوت و نه سوژه و محتوایی مشخص و نه از آنی دیگر و نه از منطق و روح شعری که آن را از نثر و نظم و دیگر متن‌ها جدا و مشخص سازد.

خواهید پرسید چرا چنین با شعر شاعران مستقل به‌خصوص بزرگان برخورد می‌کنم و چنین داوری را در پیش گرفته‌ام؟ در پاسخ باید بگویم لطفاً بیائید در این کتاب‌ها و با بهتر است بگویم مجموعه‌ها تأمل کنیم و حقیقت آن چه را که من دریافته‌ام شما نیز تجربه کنید و بعد از اعلام زوال و مرگ شعر تن مقدس شعر، این کلام مقدس زخم خورده را به خاک تاریخ ادبیات بسپاریم و امیدوار باشیم که چون ققنوس دوباره از آتش مرگ خویش زنده خواهد شد و آنگاه به من بگوئید کجای این نوشته‌ها شعر هستند؟ خواهید گفت مگر شعر چیست؟ و پاسخ من این خواهد بود که باید تکلیف تعریف و هم‌چنین نظر و تکلیف خود را با تعریف‌ها مشخص و روشن کنیم. چون من بر عکس بسیاری از این شاعران به اصطلاح شاعر انقلاب، آوانگارد، زبانگرا با شعر دیداری، مفهوم گریز، شعر در وضعیت دیگر، شعر ساده‌نویسی، معتقد به تعریف هستم. خاطرم هست روزی با چندتن از این شاعران یعنی شاعران دهه هفتادی و شعر در وضعیت دیگر و ساده‌نویسی و شعر کانکریت و دیداری و تصویر که در بحث و گفتگو بودم وقتی از آنها درخصوص شعر و روش و مکتب و سبک کارشان در چگونگی و چرایی نوشته و شعرشان پرسیدم یکی از آنها که در حقیقت مغز متفکر و تا حدی نظریه پرداز و پیشکسوت بود با تائید همگنانش گفت که مابه مفهوم و معنا و نهایتا تعریف معتقد نیستیم (همان باور و نظری که چند سال پیش در دفتر روزنامه شرق در بحث با شمس لنگرودی و در جواب احمد غلامی آقای باباچاهی عنوان و تاکید کرد) که من چکیده صحبت و نظر این شاعران را به خلاصه چنین یافته‌ام:

زمان تعریف‌ها گذشته اکنون دوران بی‌نهایت تعریف‌ها چون تاویل‌هاست. هر کس تعریف خود را از شعر دارد و ما نه به تعریف معتقدیم و نه به مفهوم و نه به تصویر. حضور شعر ما فقط در لحظه و در زبان است. وقتی شعر در زبان و با زبان اتفاق می‌افتد ما به زبانیت شعر هم اعتراض داریم و تلاش می‌کنیم نحو را بشکنیم و از استبداد نحو زبان نجات پیدا بکنیم. معنا و مفهوم هیچ چیز نیست جز تحمیل استبداد زبان. ما سعی می‌کنیم شعر را از ابژه شدن نجات دهیم.
لطفا در تک تک کلمات و جملات نظر و بیان فوق تأمل و تفکر کنید. اگر ما بی‌نهایت تعریف‌ها داشته باشیم پس اصول و نظم کلی شناسایی چه خواهد شد؟ مگر در شکل هرمنوتیک که در بینهایت تعریف و تعبیرها باز اصل تعریف را داریم. می‌دانید که ما با تعریف به شناسایی و شناخت می‌رسیم. اگر تعریف نباشد نظم کلی در تمام امور و در چرخه تمامی ساختارها و هستی به هم می‌خورد حتا در ساختار و وجود سمبل‌ها در شکل‌گیری اسم‌ها و کلمات در زبان که بارقه مفهوم را تداعی و معرفی و هدایت می‌کند. مثلاً در شکل اتبدایی مفهوم حسی یک صدا که نشان و معرفی یک حالت و یا معنایی را تداعی می‌کند. اگر حرف این شاعران و جریان‌ها را که به تعریف معتقد نیستند بپذیریم دیگر بساطی نخواهد ماند که بشناسیم مگر در گفتمان حوزه عمومی در بحث بر سر اصول و شدن شعر به توافقی برسیم که متاسفانه باید بگویم همان توافق هم باز مبنایش تعریف می‌خواهد و شاخصه اصول و با جریان شکل‌گیری شعر خواهد بود. چون اگر تعریفی در شناسایی نباشد در حوزه و میثاق عمومی بر سر چه بحث و گفتگو و توافق خواهیم کرد؟ می‌خواهم به این دوستان بگویم که عدم تمکین و اعتقاد به تعریف و گریز از مفهوم خود نوعی تعریف است ما در اوج بی‌تعریفی و بی‌هویتی باز تعریف می‌شویم. همانطور که دادائیست‌ها در اوج گریز از نام و تعریف به نام و تعریف رسیدند. چون در درون هر مورد و مسئله‌ای تعریفی است و اسمی که به شناسایی می‌انجامد. این جاست که باید تأمل کرد که اصولا فضیلت بی‌تعریفی و بی‌معنایی در حوزه عمومی شعر و هنر چه خواهد بود؟ آیا نباید بپذیریم که هر دوره وجریانی و اثری تعریف خود را می‌خواهد تا به شدن و بودن و بقا برسد؟ با این توضیح فکر می‌کنم پاسخ خود را به این دوستان داده باشم با این تاکید که آن شاعر آمریکای لاتین که شعر خود را در شکل و ساختار بی‌کلام صوتی نواخت او هم تعریفی در عرصه شعر بر جنس شعر خود داشت و حسی سرگرفته از مفهومی را تداعی می‌کرد و انتقال می‌داد اما اگر چنین پندار و برداشتی را بپذیریم باید قبول کنیم پشت چنین حرف و سخن، نظریه‌ای، فلسفه‌ای نهفته است که نیمی از جریان ساختارگرای متمایل به زبان و شعر زبان را که روزگاری نه چندان دور دکتر براهنی بانی و نظریه‌پرداز آن بود را در خود دارد و نیمی از فلسفه آوانگاردیسم را که با بیهوده و بی‌ارزش بودن همه چیزی و تمام اصول و قواعد و تعریف‌ها حتا نحو زبانی معتقدند و در هبوط مفهوم‌ها، خود را می‌یابند و حرفی دیگرسان برای خود دارند ولی نهایتا باید برای خود مانیفست و تعریفی وضع و فراهم کنند. می‌توانند چون داداها که در نهایت نوشتند دادائی‌ست حتا به داداهم معتقد نیست. بنویسند و اعلام کنند که حتا به شعر خودشان هم معتقد نیستند و همین طور شعر ساده‌نویسی با آن سردمداران مطرح و بنامشان می‌توانند مانیفست و بیانیه جریان خود را تهیه و تعریف‌های خود را که جسته و گریخته در مصاحبه‌ها مطرح می‌کنند. مجموعه نموده و انتشار دهند. اما حقیقت این است که همه اینها یک مشکل دارند. نمی‌دانند مشخصه کار و گرایششان در چیست و طرز اجرای کارشان چطور و چگونه است؟ گاه می‌گویند که ما متعلق به شعر فراشد امروز هستیم که ریشه در شعر دهه هفتاد داریم اما فلسفه وجودی شعر دهه هفتاد، شکل جریان و چگونگی شعر حاصل از آن چیست؟ نمی‌دانند و جوابی هم ندارند و همین طور دیگر جریان‌ها مثلا شاعرانی چون دکتر لیلا صادقی و محمد آزرم. شعر خود راشعر زبان و دیداری می‌نامند و می‌بینیم کار کرد شعر آنها بیشتر در فرم و کارکرد لحن در اتفاق زبانی است و در این میان محمد آزرم بر عکس صادقی که بیشتر شاعر اجراست هنوز در دهه 1960 شعر کانکریت امریکا که بیشتر در ایالت‌های مرکزی امریکا رواج داشت و زنده یاد طاهره صفارزاده آن را در سال‌های 1348 مطرح کرد(با انتشار کتاب شعرهای طنین در دلتا و سد بازوان)گیر کرده و در نوشتن شعر کانکریت هم مفهوم و فرم و اصول سرایش چنان شعر را نمی‌داند اما مصر در آن است. و همین طور هم جریان ساده‌نویسی و دیگر گروه‌ها وقتی در نظریه و نوشته‌ها و صحبت‌های همه آنها تأمل می‌کنید درمی‌یابید که ما با یک مشکل عمده و مهم اجتماعی و فکری مواجهیم و آن مسئله کم سوادی است که آسیبش بیشتر از بی‌سوادی است و این گروه و جریان‌های کم سواد، کوتوله‌های ادبی بیشتر از حضورشان به شعر مستقل و محض و جریان راستین آن آسیب رسانده‌اند و می‌رسانند. امیدوارم که این گروه‌ها و شاعران محترم از من نرنجند و بپذیرند که قصد من یک نقد بی‌طرفانه است.

ادامه دارد...

بخش دوم این مقاله را می‌توانید با عنوان «شعر در فردای نیامده (2)» از لینکهای پیوست مشاهده کنید

با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۶ اسفند ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
مطالب
عناوین
رسته: 1