شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
بر خط: 1501
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

303 بازدید
«اگر فتنه‌گران موفق می‌شدند...» قسمت اول

اگر خواسته باشیم مدرنیته را در یک کلمه توضیح دهیم، یک جریان خودبنیادانه و یک جریان اساسی انحراف از وحی و مسیری که انبیا در عرصه تمدن ایجاد کرده بودند، می‌باشد.


گفت‌وگوی ماهنامه فرهنگ عمومی با مهدی نصیری

فرهنگ عمومی: آقای نصیری معمولاً بحث با شما با چند چیز شروع می‌شود. یکی بحث اسلام و تجدد و دیگر هم بحث اسلام و فلسفه و عرفان. اما اگر اجازه بدهید ما ابتدا بحثمان را با مدرنیته و تجدد شروع کنیم. شما عنصر جوهری یا عنصر اصلی وجودی مدرنیته را چه می‌دانید که بحث ستیز بین اسلام و مدرنیته را مطرح می‌کنید؟

مهدی نصیری: بسم‌الله الرحمن الرحیم. من در ارتباط با مسئله تمدن‌سازی معتقدم که این مقوله در چارچوب وظایف و رسالت‌های انبیای الهی بوده است و در کتاب «اسلام و تجدد» هم بحث کردم که کسی جز انبیای الهی(ع) تمدن ساز نبوده‌اند و ریشه همه علوم مثبت و لازم برای معیشت متعادل بشری، به تعالیم انبیا برمی‌گردد. در واقع بر خلاف آن تحلیل غلط غربی که می‌گوید تاریخ بشر با توحش و جهل و کودکی و بساطت و این چیزها آغاز شد، براساس مبانی قرآنی و روایی، تاریخ بشر با علم آغاز می‌شود. یعنی با یک خلیفه‌الله آغاز می‌شود که حضرت آدم(ع) است و ایشان معلّم به تعلیم همه اسماء و حقایق است که از جمله این اسماء و حقایق و این علوم، علوم معیشتی برای بشر بود. و حضرت آدم(ع) به عنوان اولین انسان و اولین نبی، عالم به همه علوم معیشتی در کنار علوم شرعی و معنوی و ... بوده است. اولین خط‌نویس آدم بوده، اولین زبان‌دان آدم بوده، اولین کشاورز آدم بوده، اولین طبیب آدم بوده، اولین منجم آدم بوده، اولین معمار آدم بوده و انبیای بعدی هم همین گونه‌اند. معتقدم که براساس تاریخ انبیای عظام الهی تا زمان حضرت ادریس که چهارمین یا پنجمین پیغمبر است و حالا چیزی حدود هزار و هفتصد یا هشتصد سال از تاریخ بشر می‌گذرد، آن تمدن متعادل بشری عاری از افراط و تفریط، تمدنی که قرار بوده بستری برای فلسفه خلقت که عبودیت باشد، محقق شده بود. نه برای اصالت لذت، نه برای اسراف و نه برای زیاده‌خواهی و زیاده‌طلبی، بلکه انبیا تمدنی ساختند که بستری برای عبودیت باشد.

یعنی انسان‌ها به این دنیا آمده‌اند که مورد ابتلاء و آزمایش قرار گیرند: «لیبلوکم ایکم احسن عملا». این آزمایش باید در بستر معیشت صورت می‌گرفت. باید تجارت می‌کردند، کار می‌کردند،‌ زندگی می‌کردند، مناسبات اجتماعی می‌داشتند تا آزمایش پس بدهند.

گزارش‌ها و گزاره‌های تاریخی و روایی‌مان نشان می‌دهد که این تمدن زمان حضرت‌ ادریس(ع) شکل می‌گیرد و بعد از این تا دوران مدرنیته نوسانات تمدنی بسیار اندک است. یعنی اولاً انبیا به هیچ وجه در مقام توسعه تمدنی برنیامدند. مثال ارزشمندی که من همیشه می‌گویم این است که مرکب حضرت آدم(ع) اسب و استر و الاغ بود و این مرکب تا دوران اختراع ماشین، مرکب همه مردم است. هیچ پیغمبری در مقام تبدیل این مرکب به ماشین و این قبیل چیزها بر نیامده است. در لوازم کشاورزی بر اساس روایات، حضرت آدم(ع) با گاو آهن، زمین را شخم می‌زد. گاو آهن تا وقتی تراکتور نیامد، رایج بود. نمی‌گوییم نوسانات تمدنی اصلاً نداشتیم، بلکه این نوسانات بسیار اندک بود. انبیا، سودای توسعه تمدنی، بیش از آن چیزی که تا زمان حضرت ادریس(ع) آمد، نداشتند و از اینکه تا زمان حضرت ادریس(ع) طول کشید به این خاطر بود که جمعیت در مناطق مختلف بسط مناسبی پیدا کند تا تمدن شکل کاملی به خود بگیرد نه اینکه علمش وجود نداشت بلکه سیر تدریجی باید رخ می‌داده است. اگر تدریج بوده به این معنا هست که مثلاً باید یک جمعیتی می‌رفته و کنار ساحل ساکن می‌شده است تا معماری ساحلی شکل بگیرد. یک جمعیتی باید به کوهستان می‌رفته تا معماری کوهستانی شکل بگیرد. در هر صورت انبیاء در مقام توسعه تمدنی برنیامدند. توسعه تمدنی هم نکردند. هیچ کس نمی‌تواند یک دلیل قوی برای بنده بیاورد که انبیاء به خلق‌الله و مردم توصیه به توسعه تمدنی کرده باشند و به آنها بگویند درصدد برآیید بیش از آنچه انبیاء به شما آموختند، وضعیتی که در آن قرار دارید را توسعه دهید.

 عذر می‌خواهم. اینجا یک سؤالی پیش می‌آید، اینکه در فرمایش حضرت امیر(ع) در مورد آبادانی و توسعه‌ راه‌ها، مرزها و شهرها فرمایشاتی وجود دارد، آن را چگونه تعبیر می‌کنید؟

مهدی‌نصیری: بله «و عماره بلادها». حضرت وقتی به مالک نامه می‌نویسد، می‌فرماید: یکی از وظایف تو آبادانی بلاد است. عمارت بلاد را در چارچوب تمدن انبیایی بگیریم. مثلاً انبیاء قنات آوردند و قنات یک شیوه‌ آبیاری انبیایی بوده است. بالاخره هر گروه هر جا که می‌رود مستقر می‌شود باید برای خودش قنات راه بیندازد. عمارت به این معناست. باغداری کنند، کشاورزی کنند، مثلاً پل‌سازی کنند و از این قبیل و خارج از آن نبوده است.

 راجع به مدرنیته می‌فرمودید.

مهدی نصیری: در دوران مدرن در غرب، یک جریان فکری و فلسفی و یک نوع نگاه تازه به عالم و آدم شکل می‌گیرد و اینها درصدد برمی‌آیند، جریان تمدنی بلکه فراتر از تمدن، کل جریان فکری و فرهنگی که انبیاء آورده بودند [البته بنده روی تمدنش تأکید دارم، چون در مقابل جریان فکری و فرهنگی انبیاء همیشه جریانات باطل و انحرافی بودند، اختصاص به مدرنیته ندارد،‌ منتها مدرنیته خیلی بیشتر و با عمق بیشتر باطل و انحرافی بود] را کنار بگذارد و یک راه جدید بگشاید. اصلاً اینکه مدرن می‌گوییم به همین معنای نو بودن است. یک راه جدید بر خلاف آن راهی که بشر تا آن روز در عرصه تمدن آورده بود و بنیان‌گذارش انبیاء بودند، ایجاد شد. نمی‌خواهم بگویم در کنار این راه انبیاء هیچ انحرافی صورت نگرفته است. انحرافات بسیار اندک است. ولی نکته مهم این است که انحرافات ماهوی نبوده است. یعنی انحرافاتی که در مدرنیته بوجود آمد در خیلی جاها تبدل ماهوی در الگوهای تمدنی در ابعاد مختلف ایجاد کرد.

 ماهوی نبودن در تمدن ما قبل مدرن را می‌فرمایید؟ درست است؟

مهدی نصیری: بله در تمدن. تا آن موقع تبدلات ماهوی نداریم. از دوران مدرن تبدلات ماهوی شروع می‌شود. در معماری، وسایل معماری، آجر خام و نهایتاً سنگ و به میزانی هم گچ وجود دارد، چیزی بیش از این نیست. ولی مثلاً وقتی ما سراغ آهن یا سیمان یا مدل‌های معماری جدید می‌رویم، با یک نوع تبدل ماهوی مواجه می‌شویم.

 در سازمان معیشتی و ظهور ماشین این تبدیل صورت می‌گیرد، درست است؟

مهدی نصیری: بله اعلای آن همان است. وقتی مرکب (اسب) به ماشین تبدیل می‌شود یک ماهیت کاملاً جدید ظهور می‌کند. بانکداری اصلاً یک پدیده بسیار نو است. هیچ سابقه‌ای به این عنوان نداشته‌ایم. در مورد مرکب می‌توان گفت یک چیز سنتی وجود داشته است. اصلاً ما چیزی به عنوان بانکداری به این معنا نداریم.
اگر خواسته باشیم مدرنیته را در یک کلمه توضیح دهیم، یک جریان خودبنیادانه و یک جریان اساسی انحراف از وحی و مسیری که انبیا در عرصه تمدن ایجاد کرده بودند، می‌باشد. بحث الان ما بیشتر راجع به تمدن است. من مدرنیته را اینگونه می‌بینم و از همین جا هم بحث ما شروع می‌شود که اسلام با آن نطفه‌های اولیه مدرنیته تعارضات و مشکلاتش شروع می‌شود و این تعارضات تا تنه و شاخه‌ها و میوه‌های این تمدن ادامه پیدا می‌کند.

 یعنی شما فکر می‌کنید اگر آن انحرافاتی که در گذشته وجود داشت که انحرافات بزرگی هم بود. مثلاً انحرافاتی که امویان و عباسیان داشتند یا مخالفت‌هایی که گروه‌هایی از مردم با انبیاء می‌کردند، اگر آنها صورت تمدنی پیدا می‌کرد، همین مدرنیته پدید می‌آمد یا چیز دیگری پدید می‌آمد؟ بالاخره چه می‌شد؟ و بعد آیا آن وقت این مدرنیته پیشینه فکری یا یک روح وحدت بخش نظری ندارد که شما یکسره بر مسئله تمدنی‌اش تکیه می‌کنید؟

مهدی نصیری: کجای حرف من منافات دارد با اینکه خواسته باشم یک روح واحد نظری برای مدرنیته تصور کنم؟

 شما در توصیف مدرنیته یکسره روی تمدن تکیه کردید. فرمودید: قبل از دوران مدرن اختلافات نظری بوده ولی هیچ تبدیل تمدنی صورت نگرفته است. این درست است. یعنی نظام معیشتی، نظام تولید، اقتصاد و... هیچ عوض نشده است. ما همه دوره‌های ماقبل مدرن را نگاه می‌کنیم در تمام سرزمین‌های اشتراکی در این زمینه‌ها وجود دارد. علی‌رغم تنوع و تفاوت‌ها ولی اشتراک وجود دارد. فرمودید مدرنیته که آمد یک صورت تمدنی آمد. یعنی یک صورت تمدنی جدید ظهور کرد. همان طور که خودتان مثال زدید در همه عرصه‌ها ایجاد شد. بزرگ‌ترین نمونه آن تولید ماشین تولید‌گر بود؛ یعنی همان تکنولوژی که ما به نام کارخانه و از این قبیل می‌شناسیم. اینجا چیز دیگری پیش می‌آید. مثلاً آن نگاهی که کافرین ــ که در برابر انبیاء قرار می‌گرفتند ــ داشتند اگر می‌خواست صورت تمدنی پیدا کند، چه می‌شد؟ یا به عنوان مثال اگر مدرنیته را با تمدن توصیف می‌کنیم، آن پشتوانه نظری چیست؟ همان بحث خودبنیادی است؟ این چه فرقی با آن انحرافات ماقبل مدرن که در برابر انبیاء بود دارد؟

مهدی نصیری: ببینید پدید‌ه مخالفت با وحی، انکار انبیاء، انکار خدا و ... امر مدرنی نبوده است. یعنی همیشه در طول تاریخ وجود داشته است. اگر چه در مدرنیته انکار وحی و انکار غیب و انکار خدا به غلیظ‌ترین شکلش اتفاق می‌افتد و بسط و گسترش پیدا می‌کند. مثلاً وقتی در تمدن‌های مشرک ما قبل مدرن می‌رویم و حتی همین الان در تمدن‌هایی مثل تمدن هند و بین هندوها به یک نحوی امر متعالی می‌بینیم. اگر چه تحریف شده است ولی بالاخره تلقی‌ای از آخرت، زندگی بعد از مرگ دارند و بر قناعت و ارزش‌هایی اینگونه تأکید دارند. مثلاً در مشرکین مکه که پیامبر(ص) آمد و با آنان جنگید، آنها به الله قائل بودند که او خالق آسمان‌ها و زمین است ولی شرک می‌ورزیدند و می‌گفتند اینها باید وسایط ما با الله باشند. البته همان موقع هم جریان دهری مسلکان را داریم که به هیچ چیز قائل نبودند ولی هیچ‌وقت جریان غالب نبودند و همیشه در اقلیت بودند و عمدتاً شرک نیز غلبه داشته است. یعنی خدا هم می‌گفتند منتها برای او شریک قائل بودند. مدرنیته که می‌آید، این مسئله خیلی عمیق می‌شود. تا جایی به اصالت حس می‌رسد، به اصالت حس می‌رسد، به اصالت ماده می‌رسد، ماورای محسوسات اصلاً چیزی وجود ندارد، هیچ چیزی وجود ندارد. انکار هر امر متعالی و اعتقاد به ابعاد محض حیوانی، انسانیت غالب می‌شود. این تفاوتش با قبل است.

آن وقت یک ماجرایی که در اینجا اتفاق می‌افتد و مدرنیته را جهانگیر می‌کند، اتفاقی است که در عرصه تمدنی رخ می‌دهد. من اگر روی آن عرصه کمتر تأکید می‌کنم به این خاطر است که در این موارد تقریباً اتفاق نظر وجود دارد؛ یعنی همه اومانیسم را نفی می‌کنیم، همه الحاد را نفی می‌کنیم، نسبیت‌گرایی را نفی می‌کنیم، آمپریسم را نفی می‌کنیم، ولی به این موضوعش توجه نداریم. من معتقدم خود تحولات تمدنی در بسط این الحاد عمیق، نقش بسیار اساسی داشته است. یعنی به هم زدن همه تعادل ها به عنوان مثال می‌گویم: من معتقدم اگر انقلاب اسلامی چهارصد سال پیش رخ می‌داد، ما حتماً یک الگوی اقتصادی هشتاد یا نود درصدی اسلامی را به راحتی محقق می‌کردیم. یعنی تمام عقود اسلامی مثل مضاربه و مزارعه و مساقات در جامعه سیصد سال پیش قابل تحقق بود. ولی امروز به زمین و زمان می‌زنیم که بانکداری اسلامی داشته باشیم اما نمی‌توانیم از شرّ ربا خلاص شویم. این ماجرایی است که مدرنیته ایجاد کرده است. در نظام تعلیم و تربیت هم به شکلی این اتفاق افتاده است. در دوران ماقبل مدرن کافی بود حکومت‌ها عوض شوند تا همه چیز عوض شود و واقعاً هم همه چیز عوض می‌شد. در دوران صفویه می‌بینید علمای ما به چه راحتی توانستند تشیع را در ایران غالب کنند و مردم تشیع را بپذیرند. اما امروز شما به شدت به هر جایی که می‌خواهید وارد شوید با موانع جدی روبه‌رو می‌شوید. در پدیده حجاب می‌خواهید وارد شوید با موانع جدی روبه‌رویید، در پدیده تحول در نظام آموزشی می‌خواهید وارد شوید با موانع جدی روبه‌رویید. در اقتصاد به همین شکل. همه موانع جدی وجود دارد؛ موانع اساسی. مدرنیته اینها را ایجاد کرده است. مدرنیته با چه چیزی اینها را ایجاد کرده است؟ هم با ابعاد وجود نظری‌اش و هم با ابعاد تمدنی‌اش. این تمدن خیلی به کار بسط و گسترش این الحاد آمد که متاسفانه حرف ما این است که ما از این بُعد تمدنی غافل هستیم و فکر می‌کنیم این تمدن خنثی و لابشرط است. همین نوع تفکر اصلاً باعث شده که ما در تحلیل خیلی از قضایا دچار مشکل شویم، خیلی جاها در جا بزنیم، خیلی جاها نفهیم که از کجا داریم می‌خوریم، خیلی جاها وقتی می‌خواهیم با مشکل برخورد کنیم، تعمیقش می‌کنیم، در هر صورت می‌خواهیم بگیویم تأکید من بر وجه تمدنی به این خاطر است.

 نکته‌ای که در اینجا لازم است مطرح شود این است که مرحوم دکتر فردید یک تلقی داشت نمی‌دانم نظر شما از این برداشت چیست و می‌خواهم نظر شما را در این خصوص بپرسم و ببینم این چقدر با آن بحثی که شما مطرح می‌کنید نزدیک است؟ این تلقی‌ایی جدید است. یعنی شما این بحث را مطرح می‌کنید که مدرنیته برخلاف تمام صور غیر الهی‌ایی که در گذشته وجود داشته، تمدن ساخته است. در صورتی که صور غیر الهی پیشین، تمدن به این معنا نساختند در این معنا که تبدیل تمدنی ایجاد کنند.

مهدی نصیری: اگر هم کاری کردند تبدیل ماهوی در تمدن ایجاد نکردند.

 واقعاً هم همینطور است. وقتی نگاه می‌کنیم هند باستان، چین باستان، ایران باستان، اعراب مشرک، حتی یونان باستان، همه علی‌رغم تفاوت‌ها، تنوع‌ها و حتی مدارهای متفاوت فرهنگی و روح‌های مختلفی که بر اینها حاکم است ولی در حوزه اقتصاد و نیز، در وجوه زندگی عینی که وارد می‌شوند، اشتراکات گسترده دارند و در واقع بزرگ‌ترین فرقی که در اینجا ایجاد می‌شود در این است که مدرنیته چیزی به نام تکنیک ساخته که همه چیز را عوض کرده و اصلاً یک دنیای جدیدی را ساخته است. این درست است و نکته‌ای است که شما مورد توجه قرار دادید و کمتر به آن اشاره شده، اما نکته اینجاست که مرحوم فردید همانطور که مستحضرید، غربی را از شرقی متمایز می‌کرد و بعد آن شرق را به ساحت اسطوره می‌برد. شرق غیر دینی را عرض می‌کنم، در مقابل، غربی را مطرح می‌کرد که با یونان و فلسفه شروع می‌شد، با عقل منقطع از وحی. بحثی که می‌کرد این مدرنیته را امتداد مسیر حرکت غرب می‌دانست منتهی با این تفاوت که اگر غرب یونانی ـ رومی در حجاب بود، غرب مدرن در حجاب بنیاداندیشی می‌دانست که معتقد بود چیزی به نام کاسموس مدار تفکر یا زندگی اینها بود، حجاب غرب مدرن را که در تعبیر حضرتعالی هم بود خودبنیاد می‌دانست و حجابش را مضاعف می‌دید. چقدر با این تلقی حضرتعالی موافقید؟

مهدی نصیری: فرق این خودبنیادی با بنیاداندیشی چیست؟

 مرحوم فردید می‌گفت: خدا و انسان و جهان سه رکنی هستند که در نسبت با هم قرار می‌گیرند. ایشان می‌گفت: در تمدن یونانی ـ رومی، یعنی در آغاز غرب، در آن دوره‌ای که حجاب بسیطی بر جامعه، مردمان حاکم است و نه مضاعف، انسان و خدا در ذیل جهان یعنی در ذیل کاسموس قرار دارند. کاسموس در یونانی یعنی عالم، دنیا، جهان. در واقع یک مدار تفکری‌ای به نام کاسموس وجود داشت، همه چیز در ذیل آن تعریف می‌شد. ایشان معتقد است در دوران مدرن، کاسموس و نیز خدا همه در ذیل انسان تعریف می‌شود. یعنی انسان خودش آن مدار شده است. یعنی انسان دیگر در ذیل یک مدار مشرکانه به نام کاسموس قرار نمی‌گیرد بلکه اساساً خود انسان مدار شده است و همه چیز در ذیل انسان آمده است. بنابراین بنیاداندیشی به خودبنیادی تبدیل شده است. حجاب بسیط به حجاب مضاعف تبدیل شده است.

مهدی نصیری: فکر می‌کنم این مسئله شاید به همان عرضی که من گفتم برگردد. اینکه ما در تمدن‌های پیشین با نوعی شرک مواجهیم. یعنی مثلاً ارسطو و افلاطون هم سخن از خدایان می‌گویند. بالاخره الهه چیزی فرازمینی و فراانسانی است. ولی در مدرنیته هر امر متعالی و هر امر غیرزمینی انکار می‌شود و بطور طبیعی باید به اومانیسم و محوریت انسان برسد. این مسئله درست است. یعنی بحثی در آن نیست منتها ممکن است این بحث در اینجا باشد که ما بگوییم شاید هیچ امری که در عالم اتفاق می‌افتد، بدون سابقه تاریخی نباشد. به عنوان مثال در فلسفه ارسطو و افلاطون، خودبنیادی فکری و نظری به این معناست که آنجا کمترین رگه‌ای از این مسئله که بشر برای فهم عالم و فهم مسائل خودش نیاز به یک منبع ماورایی دارد را به هیچ وجه در فلسفه یونان نمی‌بینیم. ارسطو می‌آید. هم حکمت نظری همین فلسفه و ریاضی و طبیعیات است و حکمت عملی‌اش هم تدبیر منزل، سیاست مدرن و اخلاق است. در اینجا اصلاً جا برای نبوت و پیامبری باقی نمی‌ماند. این یک اتفاق است. یعنی به نظر می‌رسد یک جهش انحطاطی بسیار عظیم در تاریخ است و به نظر می‌رسد قبلش به این شدت نبوده و از همین سقراط و ارسطو و افلاطون آغاز می‌شود. این مسئله حتماً زمینه‌ای می‌شود برای آن چیزی که در مدرنیته اتفاق می‌افتد. درست است که آنها می‌آیند خودبنیادانه راجع به عالم و هستی و خدا و مسائل اساسی جهان با هم بحث می‌کنند و اسمی از خدا می‌آورند ولی وقتی مدرنیته فرا می‌رسد اینها را به عنوان مهملات کنار می‌گذارند. بله یک ارتباط این جوری می‌توان بین غرب قدیم و غرب جدید دید و من فکر می‌کنم مرحوم دکتر فردید تأملات خیلی خوبی در این قضایا داشتند.

 پس شما به این ترتیب فرضیه جدایی غرب از شرق را، در اینجا پذیرفتید، یعنی پذیرفتید یک جهش انحطاطی رخ می‌دهد که سر منشاء آن جهش انحطاطی، یونان است. همان که در مورد سقراط و ارسطو و افلاطون فرمودید و حتی ممکن است زودتر از سقراط بتوانیم تا طالس و‌ آناکسیمندرس و آناکسیمنس و آناکساگوراس ببریم. یعنی اتفاقی که در یونان رخ می‌دهد و سرمنشاء زمانی آن را معمولاً قرن هشتم و هفتم قبل از میلاد می‌گیرند و آن اتفاق خودش فاصله بین یونان و هر آنچه پیش از آن بوده است می‌باشد. به تعبیری بین یونان و عصر اسطوره. اگر چه در یونان هم اسطوره است اما همین‌ها شروع می‌کنند اسطوره‌ها را از این وجه متعادلی‌اش تهی کنند. یعنی آنچه در فرمایش شما کاملاً اشاره شده بود به نوعی توجه به تعالی مثلاً در هندوئیزم و همه آیین‌های مشرکانه غیر دینی است که در آیین‌های غیر غربی وجود دارد. اما به نظر می‌آید یکدفعه زمینی کردن تمام امور متعالی به نوعی در یونان شروع می‌شود. اگر چه فرمایش شما درست است که در ارسطو و افلاطون هنوز اشاره‌هایی به الهه‌ها و خدایان هست ولی خدایان یونانی‌نگار خیلی متعالی نیستند، بشر هستند. به قول اینها Anthropomorphist هستند. شما به این ترتیب یک فاصله‌گذاری [نمی‌دانم اسمش را چه بگذاریم؛] فرهنگی یا روحی یا نظری را بین شرق و غرب پذیرفتید.

مهدی نصیری: بله. ممکن است مرحوم دکتر و دیگرانی که در این رابطه سخن گفتند اطلاعات تاریخی‌ای دارند که من از آن جهت خیلی مطلع نباشم. الان نمی‌خواهم این حرف‌ها را رد کنم. ولی از یک طرف تا آنجایی که من در مبانی دینی و آیات و روایات غور کردم خیلی وجهی برای جغرافیایی دیدن مسائل پیدا نکردم. یعنی حتی اگر این تحلیل کاملاً درست باشد که مدرنیته و خودبنیادی خاستگاه انحصاری‌اش در غرب عالم بوده است و شرق همیشه از این تبعیت کرده است، این اتفاقی است که افتاده، هیچ چیزی به عنوان ربط به جغرافیا، وجود ندارد. اتفاقی بوده رخ داده. یک اتفاقی در غرب افتاده که در شرق رخ نداده است. خصوصیتی برای جغرافیا که درنمی‌یابم.

 تا آنجایی که بنده می‌دانم مرحوم فردید و دیگران هم خصوصیتی برای جغرافیا قائل نیستند. آنها وقتی از غرب و شرق حرف می‌زنند از دو عالم تاریخی حرف می‌زنند. در عالم تاریخی غرب، یونان سرمنشاء جغرافیای‌اش بوده و آن مبدأیی که غرب و شرق می‌کند بیشتر همان نگاه اروپامدار است. من تا آنجایی که می‌دانم نگاه ایشان جغرافیایی نیست. اینها به دو عالم و به نوعی به دو حوزه، اشاره می‌کنند.

مهدی نصیری: شما وقتی در ملاک‌های دینی می‌آیید، کفر و ایمان دارید، شرک و توحید دارید. عناوین این گونه است. مسائل معطوف به آدم‌ها و تفکر آدم‌هاست نه یک آدمی مؤمن می‌شود و آدم دیگر فاسق. مسئله بیشتر این گونه است. این گونه دیده می‌شود.

 تا آنجایی که من می‌دانم، مرحوم فردید و دیگران غرب و شرق را به تمثیل‌هایی برمی‌گردانند که در متون عرفانی و حکمی ماست. یعنی شما این تمثیلات را در ادبیات سهروردی و برخی چهره‌‌های دیگر که ملاحظه می‌کنید، اشاره به غرب و شرق زیاد شده و آن را به طلوع خورشید و ظهور و آمدن انوار و بعد غروب انوار برمی‌گردانند. غرب را غروب نور می‌دانند و شرق را طلوع و مطلع انوار می‌دانند. این تلقی‌ها هست.

مهدی نصیری: جدای از اینکه من اساساً آن نوع عرفان را قبول ندارم، به نظرم می‌آید که اینها نوعی تعابیر سمبلیک هستند. شرق از اشراق و نور می‌آید و غرب از غروب. آمدند تعابیر تمثیلی به کار بردند. تمثیل محض است. اصلاً هم آنها نظر به جغرافیا نداشتند. منتهی در مباحث این دوستان درست است که می‌گویند جغرافیا اصل نیست اگر این اتفاق در ژاپن هم بیفتد و مدرن شود به آن غرب می‌گوییم ولی به نظر می‌رسد که یک وجه جغرافیایی در آن هست، که به تعبیری توجه به یک امر جغرافیایی در آن وجود دارد.
ادامه دارد.....


بخش دوم این گفتگو را می‌توانید با عنوان «اگر فتنه‌گران موفق می‌شدند..... - قسمت دوم» از لینکهای پیوست مشاهده کنید.


با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۲ دی ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
گفت و گو شونده : مهدی نصیری
مطالب
عناوین
رسته: 1