یک‌شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
بر خط: 1673
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

363 بازدید
شهر پراکسیس و کوکاکولا

شهرسازی مارکسیستی دبور را شاید بتوان یکی از کارآمدترین و بهترین بدیل‌هایی دانست که می‌تواند در برابر شهرگرایی (اوربانیسم) پست مدرنیستی قد علم کند.



گی ارنست دبور مرد اول و بنیانگذار بین الملل موقعیت‌گرا بود، مردی که امروزه او را به خاطر تئوری‌هایش بر زمینه نظریه انتقادی می‌ستایند و اصطلاحا در پی آنند تا او و تئوری‌هایش را بازکشف کنند. اما کل قضیه همین نیست؛ دبور توانست رنسانسی در تفکر چپ نویی ایجاد کند. به عبارتی او توانست با حفظ فاصله از سنت‌های کمونیسم روسی و شرقی و خزیدن به جبهه چپ اروپایی که چهره شاخصی نظیر لوکاچ آن را هدایت می‌کرد، تئوری مارکسیستی را وارد فضاها و گفتمان‌های رادیکال شهری کرده و ایده شهر انقلابی (یا انقلاب شهری) را بر زمینه نو- مارکسیسم ایجاد کند. در این میانه سازمان بین الملل موقعیت گرا به رهبری او توانست در شهرهای بزرگ اروپایی و حتی آمریکایی دستاوردهای درخوری در حوزه هنر، معماری، شهرسازی و سیاست به جنبش‌هایی نظیر آوانگارد فرانسوی ، سورئالیسم-دادائیسم و محفل دورکمی‌های چپ تحت نظر ژرژباتای به او هوشمندی خاصی بخشیده و تئوری‌های او را جهان شمول کرده است. دبور را نمی‌توان در یک مقوله یا مقولات خاص متعین و مشخص کرد اما می‌توان فهرست وار از چنین القابی برای او دم زد: دبور جامعه شناس، دبور فیلسوف سیاسی، دبور منتقد فرهنگی، دبور معمار شهری و شهرساز، دبور نو-مارکسیست، دبور تئوری پرداز هنر زیبایی شناسی، دبور مستندساز و فیلمساز، دبور سرعت شناس و جنگ شناس، دبور استراتژیست جنبش‌های اجتماعی شهری و... تا امروزه که متفکری نظیر جورجو آگامین در رساله اش تحت نام «وسایل بی هدف» با بینشی ژرف به واکاوی رساله کلاسیک دبور (جامعه نمایش) پرداخته است.

کتاب «جامعه نمایش» نوشته گی دبور می‌تواند استراتژی وحدت بخشی تلقی شود و در جهت آفرینش موقعیت‌های بدیل شهری در تقابل با رخوت‌زدگی، ابتذال و از خودبیگانگی بسیاری نقادی شهری دبور را به گونه‌ای پسامدرنیستی، می‌پندارند اما آگاهی وحدت بخش دبور به صراحت تمام مدرنیستی است و به تعبیری تئوریک تر، نو-لوکاچی. او یک مدرنیست رادیکال است که به تولید پراکسیس در بافت شهری می‌اندیشد؛ شهری که بدیل بی همتای خود را برای دور ریختن از خودبیگانگی افرادش در پیوستن به جبهه سیاسی، معرفتی، زیباشناختی و پرانیک انقلابی و انتقادی (مارکسیستی) می‌داند برای باز-صورت بندی تمامی‌اشکال حیات شهری در جهت آنچه رویای مارکس بود؛ تغییر جهان! دبور خوش نداشت که فیلسوفش بنامند ( این نکته را جورجو آگامین هم تایید کرده) بلکه خود را در قد و قامت استراتژیستی شهری می‌دانست که هیات کلانشهرها را خوب می‌شناخت و توده بی معنا و سرکوبگری کاپیتالیستی واقعا موجود را به شلاق نقد می‌کشید. آنچه در پی می‌آید، در پی ایضاح مواضع یا تزهایی است که در بخش هفتم کتاب جامعه نمایش تحت عنوان آمایش سرزمین [یا عمران منطقه] درج شده است؛ تزهایی به غایت دشواریاب و در هم فشرده و ملخص و موجز با زبانی آکنده از سنت چپ نویی که سیرش را می‌توان از لوکاچ «تاریخ و آگاهی طبقاتی» گرفت و به بودریار «جامعه مصرفی» رسید یا رساند. تولید پراکسیس، غایت یا به عبارتی علت العلل اندیشه دبوری است؛ یعنی دامن زدن به رویای مارکس وقتی که شهر در خیل محاصره کوکاکولاست؛ یعنی سرکوبگری مصرفی شاید حرف دبور این باشد که بیایید بار دیگر واقعا شهر را تولید کنیم.

شهر کاپیتالیستی، شهری کاذب و بتواره است؛ از این حیث که با راه اندازی حجم هیولاواری از بزرگراه‌ها، شاهراه¬ها و مراکز تولیدی غول‌آسا و مراکز تجاری-مصرفی پرزرق و برق خط فاصل سنگین و خردکننده‌ای میان اجزای در هم تافته شهر به وجود می‌آورد و آنها را از هم جدا می‌کند و این جداسازی، نفس سیاست شهری کاپیتالیستی است. این ایدئولوژی جدایی و انفصال عملا شهر را در قالب قصه‌ها و دهات‌هایی در می‌آورد که ارتباط دیالکتیکی اثباتی میان یکدیگر نمی‌توانند برقرار کنند و به درنده خویی و شی وارگی افزون‌تر دامن می‌زنند. شهر یک بافت و تافت فشرده و وحدانی است که به هم راه دارد و کثرتی دارد که در قامت وحدت تعریف می‌شود. مقصود (دبور) شهر چندپاره و بی ارتباطی نیست بلکه اصل بر ریشه دوانیدن پراکسیس در کلیت شهر به عنوان عنصری دگرگون کننده و دگرگون شونده است که دیالتیک اثباتی شهر را سر پا نگه می‌دارد. این شهر، شهر بخت و صدقه و اتفاق است؛ شهر همبستگی و همدستی است، شهر رفاقت و عشق است. شهر دبور، شهر به مثابه ساز و برگ حکومت نیست بلکه به واقع محل خلق مردم است؛ جایگاه و زیستگاهی که مردم در آن در کار آفرینش موقعیت‌هایشان هستند؛ موقعیت‌هایی که جز با پراکسیس نسبتی ندارند پس لزوما شهر دبور، شهر poesis نیست بلکه شهر praxis هم هست؛ یک سنتز است که poesis و praxisرا با هم در می‌آمیزد تا فضایی یگانه و یکه ایجاد کند؛ شهری که خود به واقع کار هنری باشد و احتیاج به زرق و برق اضافی و مصنوعی نداشته باشد. شهر، خودش را برمی‌سازد و تعریف می‌کند و هر لحظه در کار خلق خویش و مردم خویش است؛ شهری که در مداومت و صیرورت می‌یابد.

اندی مریفیلد محق است که می‌گوید: «ذهن گی دبور یک ذهن نمایشی بود. شهرسازی مارکسیستی او به واقع شعری سوسیالیستی از شهر بود. او دانشمند اجتماعی نبود. بتوارگی کالایی را بیشتر از هر کس دیگری لمس کرده بود؛ صرفا به این خاطر که او مجبور به این کار بود و به سادگی به این خاطر که او بر حق بود. در ضمن او پراکسیس مارکسیستی و شعر رمانتیک را به خیابان‌های پاریس آورده بود؛ به جایی که به آن تعلق داشت و به اعاده یک انقلاب شهری شاعرانه، یک انقلاب زودگذر زندگی روزمره کمک کرد.

پراکسیس مارکسیستی دبور جنگی به دقت طراحی شده و خودانگیخته بود. او شاید اولین مارکسیستی بود که با مارکسیسم یک مشی شهری از زندگی ساخت؛ زندگی‌ای از سرگردانی آزادی. تقریبا می‌توانیم بگوییم که شهرسازی مارکسیستی او کولی وار بود. او در سیاحتش، شهری معتدل‌تر را موعظه می‌کرد. او آنچه را که از دست رفته، به یاد ما می‌آورد. هیجانات ارزان شهر روزمره، شهری که اکنون از هر سو محاصره شده است، یا عقلی یک شکل آغشته شده و دچار اجاره‌های فزاینده، مملو از ارزش‌های مالکیت، حرص و سرکوب شده است.
او از طرف این محاصره شدگان کوچک اقلیت ستمدیده، آنهایی که در زمین‌های شهر توپ بازی می‌کنند و آنهایی که در اجتماعات خیابانی و ارزان قیمت اما رو به نابودی درآمیخته‌اند، سخن می‌گوید این سخن مریفیلد حاکی از بصیرتی است که در شهرسازی مارکسیستی دبور دمادم وجود دارد. آن بصیرت، بصیرتی است که به خلق اشکال جدید زندگی شهری ختم می‌شود (و باز از نو می‌آغازد)، شهری که به قولی حاوی حکمت شادان نیچه‌ای است که به کار زنده مارکس پیوند می‌خورد تا سر آخر بتواند سلطنت بی مزد و منت شادی و شادکامی ‌را نصیب از پا افتادگان شهری کند.

تاکید دبور بر poesis در شهرسازی صرفا به نفس poesis بر نمی‌گشت بلکه دبور می‌خواست praxis را از درونه poesisبیرون برکشد و به عبارتی آن را با نقادی رادیکال اجتماعی همراه سازد. دبور با قرائت دقیق کتاب کلاسیک «تاریخ و آگاهی طبقاتی» لوکاچ، بر این باور پای می‌فشرد که باید چرخ از خودبیگانگی شهر مدرن را پنچر کرد تا با شهری به راستی مهیج، پر از بصیرت و معطوف به کار زنده روبه رو شد. بزرگ‌ترین خدمتی که دبور به مکتب لوکاچی در حوزه فلسفه مارکسیستی کرد، این بود که موتیف‌های انتزاعی کتاب لوکاچ را وارد زندگی شهری کرد و به عبارتی آن را عملیاتی ساخت؛ یعنی از تفسیر به تغییر (مد نظر مارکس) ره پویید. کتاب جامعه نمایش دبور نه صرفا یک رونوشت یا کپی بلکه بازآفرینی تا بن دندان مسلح یک چپ انقلابی شهرساز از کتاب فلسفی و انتزاعی لوکاچ است؛ به همین دلیل اگر بخواهیم مشی آکادمیسین را در حوزه جامعه شناسی دنبال کنیم، به راستی باید او را نو-لوکاچی بدانیم؛ کسی که با لوکاچ همراه شد، آن را تکمیل و از او گذر کرد. جامعه نمایش به راستی مجلد دوم کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ است. این دو کتاب را باید در کنار هم خواند و بررسی کرد. این کتاب (این دو کتاب) به واقع می‌تواند هویت شهرسازی مارکسیستی را احیا کرده و مورد تجدید نظر راستین و عملی قرار دهد؛ چرا که جامعه نمایش و تاریخ و آگاهی طبقاتی دو مانیفست کلاسیک و کهنه ناشدنی سیاست کارگری و شورایی شهرند؛ شهری که از مالکیت صرف تن می‌زند تا آن را برای سعادت بیشتر تمامی ‌از پا افتادگان و تهیدستان شهری به اشتراک بگذارد و عملا بدل به کمونته‌ای برای زندگی واقعی شود. در بافت کاپیتالیستی شهر باید با دقت کرد؛ چرا که هسته سخت جنین بافتی جداسازی است؛ چنان که دبور در تز 171 جامعه نمایش می‌گوید: «اگر چه همه قوای تکنیکی اقتصاد کاپیتالیستی را باید همچون عواملی جدایی ساز دریافت اما شهرسازی، تجهیز پایگاه عمومی ‌این عوامل، آمایش مناسب رشدشان و اصلا تکنیک جدایی است». پس شهرسازی مد نظر اقتصاد کاپیتالیستی بر مبنای تکنیک جدایی پیش می‌رود و عملا محلات شهر را از هم بیگانه کرده و از کار می‌اندازد. کاپیتالیسم با جدایی محلات، واحدها و مراکز شهری، آنها را از دسترسی روانی و مادی نسبت به هم دور می‌کند و نوعی تضاد درون شهری پدید می‌آید.

دبور با طرح احیای وحدت بخشی از سنخ مارکسیستی‌اش، با تشدید این تضاد شهری که در درونش آرام آرام شکل می‌گیرد، به نوعی ضد حمله دست می‌زند و در پی برقراری نظمی نوین در جهت آفرینش موقعیت‌هایی است که شهر از افتراق به درآید و وحدتش را از سرگیرد تا بتواند مناسبات جدیدی را تجربه کند. شهرسازی مارکسیستی دبور را می‌توان شیوه واقعی تکنیک وحدت دانست؛ وحدتی که از بیگانگی شهری تن می‌زند تا عشق و رفاقت را به میدان بکشاند و از این رهگذر، بخت و شانس را مهمان سفره‌های مردمان تهیدست شهر کند.
جغرافیای شهری دبور، بر دو گذر (Derive) متکی است: 1) هگلیانیسم مارکسیستی 2) رمانتیسم انقلابی فرانسوی(پاریسی). اولی شالوده تئوریک طرد و نفی از خود بیگانگی و حیاتی می‌دانست. دومی ‌شالوده عملی جنبش‌ها و نهضت‌های مدرنیستی رادیکالی همچون کمون پاریس را فرایاد می‌آورد تا بتواند بدنه پراتیک شهریازی مارکسیستی دبور را تجهیز کند. این همخوانی تئوری و پراتیک نزد دبور از او به راستی یک استراتژیست رادیکال شهری بر می‌سازد؛ چنان که او بارها تاکید می‌کند که او سنتا ابدا فیلسوف نیست بلکه یک استراتژیست است.

دبور با لحنی آخرالزمانی و دردمندانه از انحلال شهر چنین می‌گوید: «برهه کنونی، برهه خودویرانگری محیط شهری است. ترکش انفجار شهرها روی دهات پوشیده از توده‌های بی شکل تفاله‌های شهر (سوئیس ماسفورد) به طوری بی واسطه تابع الزامات مصرف است. دیکتاتوری اتومبیل- این فراورده پیشتاز و سرمشق نخستین فاز وفور کالایی- با سلطه بزرگراه که مراکز قدیمی ‌را از جا کنده و پراکندگی همواره شدیدتری می‌طلبد، بر زمینه جامعه حک شده. در این حال، مقاطع بازسازمان‌دهی ناتمام بافت شهری به طور گذرا بر گرد کارخانه‌های توزیع- یعنی سوپرمارکت‌های غول پیکر که بر زمین بایر بر سکوی یک پارکینگ بنا شده اند- قطب می‌بندد و این معابد مصرف شتابان هم خود در روند مرکز گریز در حال گریزند؛ روندی که آنها را باز دورتر می‌راند زیرا به مرور با احیای جزئی مجتمع به مراکز ثانوی پرازدحامی‌تبدیل می‌شوند اما سازمان‌دهی تکنیکی مصرف فقط سرلوحه آن انحلال علمی ‌است که بدین سان شهر را به تحلیل بردن خود کشانده است»(تز174).
در واقع با تدقیق در این تز دبور می‌توانیم دیر یا زود انحلال و بلعیده شدن شهر به دست خودش را ببینیم و چیزی نمی‌ماند جز مشتی توده تفاله شهری که تنها به زرق و برق شهر کمک بیشتری می‌کند و شهر از پراتیکش کاسته و بر حجم مصرف‌گرایی‌اش افزوده می‌شود. روند حالاسازی جای روند شهرسازی را می‌گیرد و همه و همه جزء دور باطل و مستهلک کالایی شدن می‌شوند در پایان می‌توان گی دبور را به راستی، نه صرفا یک شهرشناس رادیکال بلکه یک شهرساز مارکسیست مسلح دانست که ثمره نظریاتش را جنبش‌های ریز و درشت چپ گرا، زیست بومی ‌و برآمده از اندیشه و عمل می‌دید اما حتی به آنها هم بسنده نکرد و پیش‌تر رفت و با تشکیل سازمانی بین المللی در اروپا تحت نام موقعیت‌گرای بین المللی بر آن بود که کلیت اروپا را از جنگ کاپیتالیسم پیش رونده به در برده و آن را آزاد و رها سازد؛ تا خودش را از نو برسازد و تعریف کند.

گر چه دبور در سال 1994 خودش را خلاص کرد اما می‌توان به خوبی بازتاب و انعکاس نظریات بنیادبرانداز او در حوزه‌های فلسفه جغرافیایی، نو-مارکسیسم پسا-مارکسیسم، نظریه انتقادی، فلسفه قاره‌ای، مطالعات فرهنگی، رسانه شناسی و... دید و جست و جو کرد دبور شاید نخستین مارکسیستی بود که حدود و ثغور پراتیک شهری را تئوریزه و حتی عملیاتی کرد و بدان وجهه‌ای در خور پژوهش و تحقیق بخشید . او می‌تواند امروزه برای شهرسازی مدرن، دستاوردهای انکارناپذیری داشته باشد؛ اگر سنت فکری و عملی او پی گرفته شود.
شهرسازی مارکسیستی دبور را شاید بتوان یکی از کارآمدترین و بهترین بدیل‌هایی دانست که می‌تواند در برابر شهرگرایی (اوربانیسم) پست مدرنیستی قد علم کند و آن را از میدان به در ببرد؛ چرا که این سنخ از شهرگرایی (پست مدرنیستی) ادامه حیات وجه کاپیتالیستی شهر سازی است که نوعی زیباشناسی سرد و رخوت‌زده شهری را تبلیغ می‌کند. در حالی که در شهرسازی رادیکال دبور، با وحدتی بی نظیر از عناصری زنده و مهیج روبه‌روییم که می‌توانند ارمغانی باشد در جهت زیست شهری پویا و رادیکال با هدف برقراری عشق و رفاقت.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
گفت و گو کننده : روزبه صدرآرا
مطالب
عناوین
رسته: 1