سه‌شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 1679
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

327 بازدید
رمز عالم بالا

در حکمت اسلامی، موسیقی، ملک و ملکوت را به یکدیگر پیوند می‌دهد. انسان اگر موسیقی الهی بشنود، وجودش الهی‌تر می‌شود.



در کلمات بزرگان فلاسفه و حکما، مخصوصاً قدما، درباره موسیقی بسیار بحث شده است، اما امروزه متاسفانه کمتر به آن آموزه‌ها توجه می‌شود. هم در شرق و هم در غرب، هم در چین و هند، هم در مسیحیت، هم در اسلام، هم در دین یهود، کتاب‌های بسیاری در زمینه موسیقی داریم و غربی‌ها در این زمینه کار بسیاری کرده‌اند. موسیقی ربط وثیقی با حکمت الهی دارد. هر چه که در این عالم هست، نمودی از حکمت الهی است. به قول مولانا: هر گلی کاندر درون بویا بود/ آن گل از اسرار کل گویا بود.

تفسیر حکمایی موسیقی الهی
موسیقی از هنرهایی است که با گوش ارتباط دارد، نه با چشم، آن یک حکم دارد، این یک حکم دیگر دارد. سمعی است، نه بصری. بنابراین، تاثیر بسیار بیشتری در نفس دارد به علت اینکه سمع در نفس موثرتر از بصر است و گفته‌اند آنچه سمعی باشد، در تعلیم تقدم دارد. موسیقی با عامل زمان سروکار دارد نه مکان، یعنی اجزای زمان غیر قارالذات است؛ یعنی دو جزئش با هم موجود نیست. موسیقی با زمان سروکار دارد. هنرمند در هر لحظه‌ای در حال خلق است. اینجا با مساله «خلق جدید» ربط پیدا می‌شود. خداوند در قرآن مساله «خلق جدید» را مطرح می‌کند؛ عالم پیوسته در حال خلق است و موسیقی‌دان در حین ایجاد موسیقی در خلق جدید است و کار او به کار خداوند در خلاقیت شباهت بیشتری دارد و این علیت او به تعبیر حکما، علیت تامه است، اما در هنرهای دیگر، هنرمند علت ناقصه است. علت تامه یعنی وجود معلول به طور کامل به علت وابسته است و اگر علت نباشد،‌ معلول نیست. وقتی هنرمند هنگام خلق اثر، زمانی آغاز می‌کند و زمانی پایان می‌گیرد، کار او پایان می‌گیرد و اثری از آن کار هنری برجا نمی‌ماند، اما یک نقاش وقتی نقاشی می‌کشد و بعد از مرگ او هم هست؛ یا مثلاً معمار برای کار معماری، علت ناقصه است.

اصل موسیقی وقتی اجرا می‌شود، اثری جز اجرای خود در خارج باقی نمی‌گذارد و روی ماده خارجی نقشی باقی نمی‌گذارد. بنابراین، تاثیر‌گذارترین است. همچنین ماده صناعات و هنرهای دیگر، ماده خارجی است. مثلاً یک کشتی یا میز یا یک اثر معماری که از گچ و آجر و خشت است ماده‌اش خارجی است، اما ماده موسیقی، روحانی است، مادی نیست و در نفس تاثیر بیشتری دارد؛ یعنی از نفس برمی‌آید و بر نفس می‌نشیند. بنابراین، تاثیر‌گذارترین هنری است که می‌توان تصور کرد. موسیقی بحث بسیار مفصلی است و تا بحث‌های حکمی فراموش شده روشن نشود، حکمت موسیقی روشن نخواهد شد. موسیقی با مراتب وجود و با مراتب نفس انسان ارتباط مستقیم دارد. اینکه می‌گوییم از نفس می‌آید و بر نفس می‌نشیند، مرتبط با مراتب نفس انسان می‌گوییم.
بنابراین، یک ارتباط میان نفس انسان و موسیقی و همچنین با ریاضیات وجود دارد. در نظر اکثر حکما، بلکه شاید همه حکمای گذشته موسیقی یکی از راه‌های تصفیه و تزکیه نفس است. در دین کنفسیوس، موسیقی رابطه میان زمین و آسمان است، چیزی که زمین را به آسمان پیوند می‌دهد و شما می‌بینید در مذهب کنفسیوس چقدر خود کنفسیوس به موسیقی اهمیت می‌دهد. منتها موسیقی آن زمان، موسیقی اصیل الهی است.

آداب سه‌گانه موسیقی
موسیقی رمزی از موسیقی بالا و عالم بالاست. آنچه را که عالم پایین است، همیشه رمز عالم بالاست که ما از آن علل بالا نمی‌گوییم، ولی در حکمت خیلی مورد توجه است و چه به‌ وسیله افلاطون، چه وسیله بوئتیوس، چه به وسیله نوفیثاغوریان و مخصوصاً در حکمت اسلامی بسیار در این ‌باره بحث شده است. فصل پنجم از رسائل «اخوان الصفا»، یک فصل صد صفحه‌ای درباره حکمت موسیقی دارد که اصلاً ‌درباره این رسالات کار نشده است. در آثار بودتیوس هم که یکی از نظریه‌پردازان بزرگ موسیقی در غرب است و حدود 17 یا 18 قرن پیش زندگی می‌کرد، موسیقی تعبیر شده به Musica mundane و Musica universalis و Musica ، یعنی موسیقی سماوی یا موسیقی ملکوتی، یعنی انسان باید ملکوتی بشود تا آن موسیقی را درک کند. آنجا به جای گوش سر باید با گوش جام شنید. گوش جان که آن موسیقی را شنید، آن را در عالم پایین می‌نوازد و متمثل می‌کند.
نوع دیگری از موسیقی Musica humana همان موسیقی انسانی یا موسیقی نفسانی، یا حقیقت موسیقی در رابطه با نفس انسان است. به تعبیر دیگر نفس انسان با جوهر و حقیقت موسیقی ارتباط دارد. موسیقی دیگری به‌ نام Musica instrumentalis وجود دارد؛ موسیقی‌ای که با آلت موسیقی نواخته می‌شود که سایه‌ای از آن دو موسیقی «جهانی» و «نفسانی» است. به هر جهت ارتباط بین عالم صغیر و عالم کبیر همیشه وجود دارد و مورد توجه همه حکمای گذشته بوده است. حال انسان، کبیر است و عالم خارج، صغیر، یا بالعکس؟ به تعبیری که حکمای ما دارند، انسان، عالم کبیر است. یعنی تمام عالم، تفصیل وجود انسان است. انسان در واقع مظهر خداست: مظهر تام: وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَا کُلَّهَا (بقره /31). آن موجودی که در میان مخلوقات مظهر تمامی اسماء و صفات است، انسان است. عالم، تفصیل انسان است. ما به عالم علم داریم، از بی‌نهایت بزرگ تا بی‌نهایت کوچک، اما عالم نسبت به ما علم ندارد.

این سه نوع موسیقی با سه نوع ادب ارتباط دارد. قدما در یونان رُم و همین طور حکمای ما، سه نوع ادب قائل بودند. ادب با رب که رُم باستان cultura Dei می‌گفتند و یا همان عبارت از خدا خواهیم توفیق ادب. اگر توفیق ارتباط انسان با حق قطع شود، در موسیقی خیلی تاثیر می‌گذارد و دوم، ادب نفس cultura animi، ادبی که انسان با خودش دارد. سوم، ادبی که انسان با محیط دارد. آن را گفته‌اند cultura agri که شده agriculture یعنی ادبی که انسان با محیط عالم دارد.
به هر تقدیر این سه نوع موسیقی در آثار افلاطون و در رساله تیمائوس که خداوند را یک موسیقی‌دان و یک ریاضی‌دان که در حال خلق عالم است، نشان می‌دهد و یا در کتاب دهم رساله جمهور در تمثیل اِر “Hp به تفصیل بیان شده است که وقتی ار با دیگران، در جنگی شهید می‌شود؛ بعد از 12 روز به سراغ آن‌ها می‌روند تا جمع‌شان کنند، اما می‌بینند ار زنده است و داستان خودش و چیزی که در علام بعد از مرگ دیده را بیان می‌کند. افلاطون در اینجا از زبان ار از موسیقی افلاک می‌گوید، اما فیثاغورث یک نحو از موسیقی را رمز و سمبل وجود می‌داند. می‌گویند در هنگام وفات یک وصیت کرد و گفت تمام اسرار وجود را از «مونوکورد» دریاب. دیگر اینکه او در بازاری راه می‌رفت و صدای پتک آهنگران کنجاوی او را برانگیخت و قانون تناسب اصوات و فواصل را کشف کرد.

معمولاً می‌گویند جاذبه نیوتن چگونه کشف شده است؟ در کتاب‌ها می‌خوانیم که سیبی از درخت افتاد، در صورتی که این طور نیست. نیوتن چگونه خوانده بود که فیثاغورث نسبت بین اصوات و فواصل را کشف کرده و با نسبت‌های سماوی مربوط دانسته است. در کتاب‌ها این طور می‌نویسند که بین فواثل و صدا ارتباطی وجود دارد. نیوتن متوجه شد که تناسب جهانی با موسیقی ارتباط دارد و قانون جاذبه عمومی، یعنی نیرویی که دو جسم به نسبت جرم‌شان به یکدیگر وارد می‌کنند را کشف کرد.

موسیقی اسماء الهی
یکی از مسائلی که در کتاب‌های مختلف به آن اشاره شده این است که علوم و فنون، در اصل تدوین انبیاء و حکما بوده، ولی به تدریج از آ‌ن مسیر خارج شده است. مثلاً در یونان هرمس را ایزد موسیقی و آفریننده ‌ساز چنگ می‌گویند. در اسلام می‌گویند ادریس، در دین یهود، اخنوخ است که در ادیان مصری به توث معروف است و در مسیحیت هم به همچنین، اما نمونه کامل پیامبری که موسیقی‌دان بوده، حضرت داوود است. مزامیر حضرت داوود در حکمت بی‌نظیر است. درکتاب‌های عبری و... نوشته شده که این مزامیر باید در کدام دستگاه و در چه مایه‌ای اجرا بشود، اما لفظ موسیقی از «موسا» می‌آید و این کلمه در تعبیر یونانیان چنین بوده که خداوند که «زئوس» باشد، هفت دختر داشته و هر دختری رب‌النوع یک هنری است. این زبان، زبان رمز و تمثیل است. اگر چه ممکن است در آن اشتباهاتی هم وجود داشته باشد. «موسا» با آنچه که در عرفان ما به امهات اسماء تعبیر شده، ارتباط دارد و می‌توانیم موسیقی را با تمام اسماء، الهی مرتبط بدانیم. اسماء الهی را هم می‌توانیم در هفت اسم خلاصه کنیم که در اصطلاح ما «امهات اسماء الهی» است. این امهات اسماء عبارتند از حیات، علم اراده، قدرت، کلام، سمع و بصر. از آنجایی که همه اسماء الهی با موسیقی مرتبط هستند، اما در هر هنری یک اسم غلبه دارد، شاید در موسیقی اسم السمیع باشد، چون موسیقی با سمع ارتباط دارد و یا مثلاً در شعر غلبه با اسم المتکلم است. حکمای قدیمی به این مساله فوق‌العاده توجه داشتند. درکتب ارسطو تمام این لغات و اصطلاحات یک معنای صوری و ظاهری دارد. مثلاً مساله طبیعت به طبیعت صوری و مادی اختصاص پیدا کرده یا به معنی حقیقت، به صدق منطقی تعبیر شده است و این سماع وجودی و سمع الکیان است، یعنی گوش و شنواییِ هستی است.

حالا سمع وجودی چه هست؟ سمع الکیان گرچه خیلی پیچیده است، اما با خواندن آیه‌ای از قرآن آن را تفسیر می‌کنم: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا إِرَادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ (یس/ 82) ما چیزی را بخواهیم خلق کنیم، به او می‌گوییم کن! یعنی خداوند امر می‌کند، آن امر خدا را می‌شنود و تا نشنود اطاعت نمی‌کند. عالم از قول پدید آمده و قول مستلزم سمع است. بنابراین، موجودات در قرآن به کلمات تعبیر شدند. کلمات، تعینات قول حق هستند و این با نوعی سمع وجودی مربوط است و به وجود اشیا تقدم دارد. ذات الهی ثبات محض است و اینکه چگونه این مراتب پدیدار می‌شود، در کتاب‌ها آمده است. مساله دیگری که فلاسفه توجه کرده‌اند، ارتباط فیزیولوژی بدن با موسیقی است. این نکته در اخوان الصفا و در بوئتیوس هم بحث شده است؛ یعنی شما فواصل دو چشم را ، فاصله ناف تا سر، تا پا، تمام این‌ها با فواصل موسیقی ارتباط دارد و غربی‌ها و شرقی‌ها به ‌وجود چنین امری پی‌برده‌اند.

«احمد غزالی» درباره سمبولیسم سماع چند رساله دارد و بسیاری از شعرای ایرانی از این نظریات آگاه بودند، برای نمونه: ناله سرنا و تهدید دهل/ چیزکی ماند بدان ناقور کل/ پس حکیمان گفته‌اند این لحن‌ها/ از دوار چرخ بگرفتیم ما / بانگ گردش‌های چرخ است اینکه خلق/ می‌سرایندش به تنبور و به حلق. مولانا نظر دیگری دارد: مومنان گویند کآثار بهشت/ نغز گردانید هر آواز زشت/ ما همه اجزای آدم بوده‌ایم/ در بهشت آن لحن‌ها بشنوده‌ایم. به این معنی که گرچه آب و گل ما را از آن آواز بهشتی دور کرده، ولی گاهی از آن آواز یاد می‌کنیم: گر چه بر ما ریخت آب و گل شکی/ یادمان آید از آن ‌جا چیزکی.

یعنی آن آوازی که در بهشت شنیدیم را اینجا خلق می‌کنیم. اصلاً تمام مثنوی داستان جدا شدن انسان از سرنوشت و بازگشت است: بشنو از نی چون حکایت می‌کند/ از جدایی‌ها شکایت می‌کند/ کز نیستان تا مرا ببریده‌اند/ از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند/ سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق/ هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش. سعدی نیز می‌فرماید: نگویم سماع ‌ای برادر که چیست/ مگر مستمع را بدانم که کیست/ گر از برج معنی پرد طیر او/ فرشته فرو ماند از سیر او/ اگر مرد لهو است و بازی و لاغ/ قوی‌تر شود دیوش اندر دماغ. وقتی موسیقی شیطانی بشنود، شیطانش قوی‌تر می‌شود و اگر آن موسیقی که الهی است بشنود، الهی‌تر می‌شود: پریشان شود گل به باد سحر/ نه هیزم که نشکافتی جز تبر/ جهان پر سماع است و مستی و شور/ ولیکن چه بیند در آئینه کور.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۲ مرداد ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : غلامرضا اعوانی
مطالب
عناوین
رسته: 1