یک‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
بر خط: 1515
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

889 بازدید
مبانی نظری تلویزیون و سینما ـ بخش اول

در میانه دو دیدگاه طرد تلویزیون و هنر سینما، به دلیل غیربومی بودن، و استفاده از آن بدون هیچ حد و حدودی، دیدگاه عباس معلمی، که در گفت‌وگوی زیر مطرح شده است، جای بحث و بررسی بسیار دارد.


• در تمدن اسلامی که با حکومت عباسیان آغاز شد، فلسفه از یونان وارد دنیای اسلام شد، اما مخالفت‌هایی صورت گرفت و شاگردان امام صادق (ع) و امام هادی (ع) کتاب‌هایی نوشتند، ولی با اصلاحات یا اضافاتی تحت عنوان فلسفه اسلامی در حوزه‌های علمیه مورد قبول واقع شد که ریشه آن به همان مباحث یونان باستان که ارسطو و افلاطون آن را پایه گذاری کرده‌اند، برمی‌گردد. ارسطو در بحث‌هایش، کتابی درباره تئاتر به نام " بوطیقا" دارد. ولی تئاتر هیچ وقت در تمدن اسلامی جایگاهی پیدا نکرد و هیگاه مورد پذیرش قرار نگرفت، چرا چنین بحثی اتفاق افتاد؟ مبنایی که هنر حصوصا تئاتر دارد چیست؟ چرا با داشتن زیربنایی فلسفی و عقلی و عقل نیز در اسلام جایگاه دارد، در بحثی مثل تئاتر که هنری فردی است و از ذهنیت یک فرد برخاسته، در اسلام جایگاهی ندارد؟

معلمی: بسم الله الرحمن الرحیم. هر ایدئولوژی و مکتبی برای انتقال از یک نسل به نسل دیگر و یا انتقال از یک سرزمین به سرزمین دیگر محتاج ابزارهایی است، این هنر است که یک مکتبی را از یک نسل به نسل دیگر منتقل می‌کند، آن هم با یک زبان شیرین و در یک قالب دوست داشتنی و پذیرفتنی. مکتب‌های مختلف با مبانی خودشان، هنرهای مختلفی دارند. اگر در مکتب اسلام برای «کلمه» ارزش خاصی قائل شده‌اند و بزرگ‌ترین معجزه‌ای که برای پیامبر اسلام ذکر شده، قرآن است، هرچند معجزه‌های دیگری و از جمله معجزه‌های سایر انبیا را همه پیامبر ما داشته‌اند؛ ولی بزرگ‌ترین معجزه‌ای که برای پیامبر ما گفته شده، قرآن است که آن هم در قالب کلمات ابزار می‌شود. بر همین اساس در فرهنگ ما شعر، جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کند. بعضی از عرفا فلاسفه و اخلاقیون ما سعی کرده‌اند از هنر شعر استفاده کنند و مفاهیم ارزشی خود را در این قالب بریزند و به وسیله شعر، آن مفاهیم را به نسل دیگر منتقل کنند. به همین علت هم می‌بینیم که شعر در فرهنگ و روح و جان ما جایگاه ویژه‌ای دارد و مطالبی که به صورت شعر و در قالبی آهنگین بروز پیدا می‌کنند برای ما دلنشین است. یعنی شعر در وجود ما نسل به نسل جایگاه پیدا کرده است. در رنسانس از هنر نقاشی و مجسمه سازی شروع و استفاده کردند و انقلاب را گسترش دادند اما در انقلاب اسلامی که با تظاهرات پیش می‌رفت، از مناسبات مذهبی و پایگاه‌های مذهبی مثلا مسجد تجمعات شروع می‌شد و به یک مراکز مذهبی مثل مساجد یا امام زاده‌ها ختم می‌شد، آن چیزی که موجب حرکت هماهنگ مردم می‌شد و به تجمعات خط می‌داد، شعار آهنگین بود.

در دفاع مقدس هم همینگونه بود؛ آنچه باعث ارتقای انگیزه‌ها، ایجاد هماهنگی و به وجود آمدن شور دینی و انقلابی می‌شد، همین مداحی‌های بود که مداحان بزرگی مثل آقای آهنگران در جبهه‌ها عرضه می‌کردند که همگی مبتنی بر شعر بود. در آن شعارها چه چیزی وجود داشت؟ وضعیت جبهه‌ها با وضعیت صدر اسلام مقایسه می‌شد که ما الان سپاهیان اسلام هستیم و یا سپاهیان حضرت اباعبدالله(ع) هستیم، در مقابل ما دشمنان اسلام و یزیدیان قرار دارند. یا ما راهیان کربلا هستیم، اینها همه مفاهیم مذهبی بود که در قالب شعر بیان می‌شد، یعنی هنرش، هنر شعر بود. هنر انقلاب و دفاع مقدس نه نقاشی، مجسمه سازی و اجرای ارکستر، بلکه شعر بود. هر فرهنگی برای خودش هنری دارد که معارف خودش را در آن قالب می‌ریزد. هر چند ممکن است در مطالبی که به صورت شعر گفته شده، اشتباهاتی وجود داشته باشد، حتی مطالب خلاف شرعی در اشعار برخی شاعران بزرگ وجود داشته باشد اینها بحث‌های جدایی است؛ منظور این است که در قالب این هنر محتوای خودمان را ریخته‌ایم و ارائه داده‌ایم. مکاتب دیگر در قالبی دیگر این تدارک را دیده‌اند. بنابراین، مکتب ما بیشتر به کلمه مربوط می‌شود و کلمه در فرهنگ ما جایگاه ویژه‌ای دارد و در آنجا حرکت، مفهوم دیگری دارد. اگر در فرهنگ ما، شخصی بیش از حد طبیعی دست و سر و بدنش را حرکت بدهد، این کار او سخیف و خنده دار می‌شود، افراد مؤقر، حکیم، با سواد و آرام خیلی زیاد بخواهند از خودشان حرکتی نشان بدهند، دست‌هایشان را حرکت می‌دهند. آن فرهنگ، بیشتر با حرکات سر و کار دارد، فرهنگ ما بیشتر با کلمات به این کار می‌پردازد. چرا با کلمه کار دارد؟ چون کلمه با مفهوم نزدیک‌تر است. فرهنگ ما یک فرهنگ عمیق مفهومی است که این را در قالب کلمه بهتر می‌توانیم ارائه کنیم و حداقل اینگونه باید گفت که هنرمندان وحکمای ما سعی نکردند یا این را مناسب ندیدند که محتوا را در قالب‌های دیگر نشان دهند. این مقوله خیلی جایگاه نداشته است. به همین علت هنر خوشنویسی و تذهیب هم موضوعیت پیدا می‌کند که یک آیه قرآن یا حدیث و روایت و یا یک بیت شعر و یا یک جمله حکمت آمیز را برجسته سازی می‌کند و به چشم می‌آورد. موسیقی بومی ما نیز بر کلام استوار است چه در شکل مداحی و یا حتی همراه با آهنگ که در شکل سنتی آن که از پیش درآمد و درآمد شروع می‌شود تا به رنگ و چهار مضراب می‌رسد و مقدمه برای آواز صوت انسانی رو و برجسته و آهنگ زمینه است و هنر آواز به ایجاد مکنون یا ظاهر در شعر است.

• یعنی شما می‌فرمایید که هر ظرفی مناسب هر مظروفی نیست. در تئاتر چه چیزی می‌گذرد که حکمای ما از تئاتر استفاده نکردند؟ از اینجا می‌خواهم به سینما برسم.

معلمی: اینکه هر ظرفی با یک مظروف خاص، یا هر مظروفی با ظرف خاصی تناسب دارد، تا حدود زیادی درست است، نه مطلق [این مطلق و غیرمطلق بودنش را بیشتر می‌شکافم که برای شما روشن شود] است و نه اینگونه است که نتوان هر مفهومی را در قالب‌های مختلف قرار داد. یک طیف تلرانس یا کشامندی وجود دارد. تا حدودی این تناسب است. از یک حدی که رد بشود دیگر آن محتوا تحمل این قالب را نمی‌کند. اینکه ثابت و یک یه یک یا صد در صد باشد نیست. شاید اگر بحث دیگری را به صورت مقدمه در کنار این مسئله طرح بکنیم موضوع روشن‌تر شود.

به این نکته توجه کنید که شما وقتی یک داستان را می‌خوانید، یا یک داستان را به صورت نمایش رادیویی می‌شنوید یا وقتی آن را به صورت تئاتر می‌بینید، چه فرقی دارند؟ شما وقتی یک مطلب را می‌خوانید، دیگر صحنه پرداز، دکورساز، صداگذار، طراح لباس و چهره و همه اینها خود شما هستید، یعنی برای آن شخصیتی که در داستان معرفی شده، یک مابه ازای ذهنی درست می‌کنید، برای آن یک قد و قامتی و صورت خاصی تصور می‌کنید، صدای خاصی را برای آن می‌گذارید، یک صحنه آرایی، صحنه پردازی، و دکوپازی برای خودتان درست می‌کنید، یعنی ذهن فعال است و مجبور است همه اینها را برای همراهی با داستان بسازد. ممکن است شما بگویید همه اینها را اگر یک رمان نویس، رمان نویس برجسته‌ای باشد، ظرائف را توضیح داده است اما به هر میزان که آن ظرائف را توضیح داده باشد باز هم جای چیزهای دیگری باقی است که ذهن انسان آن را می‌سازد. وقتی شما همان رمان را به صورت نمایش رادیویی می‌شنوید، دیگر تکلیف صداگذاری و افکت‌های صوتی روشن شده است؛ آن کارگردان رادیویی برای شما این مسئله را حل کرده است، چیزی که باقی می‌ماند این است که شما به آن صدا یک قیافه بدهید، یا دکور صحنه را بسازید اما وقتی به صورت تئاتر اجرا می‌شود، بعضی از مسائل را کارگردان و هنرپیشه تئاتر حل کرده است، بعضی از حرکاتی که شما در رمان می‌خواندید یا اصوات یا صحنه‌ای که در خیال به وجود می‌آوردید، در تئاتر، به وسیله هنرپیشه یا کارگردان یا سازنده دکور طراحی یا اجرا می‌شود ولی باز هم به خاطر محدودیت‌هایی که صحنه تئاتر دارد، بعضی از چیزها به صورت اشاره‌ای و المانی گذاشته شده و خود تماشاگر آنها را در ذهن خودش می‌سازد، ولی وقتی که به سینما و هنر نمایش تصویری می‌رسیم تقریبا همه اینها را اشخاصی حل کرده‌اند. کارگردان و دکور و صوت و نور و همه اینها که اسامی‌شان را در آخر یک فیلم سینمایی، سریال یا تله تائر می‌بینیم، همه تخیل‌هایی که در خواندن یک رمان باید می‌کردیم، انجام داده‌اند. پس شما وقتی رمان می‌خوانید قدرت فکری شما بیشتر کار می‌کند، شما را بیشتر به تفکر وادار می‌کند، ذهن شما را فعال‌تر می‌کند و وقتی به سینما می‌رسیم این مطلب محدودیت پیدا می‌کند، یعنی تفکر دیگران خیلی کارها را حل کرده است و ما آنجا بیشتر مصرف کننده هستیم و کمتر تفکر می‌کنیم. البته بحث‌هایی سر جای خودش وجود دارد که ممکن است کسی بگوید بعضی از فیلم‌های سینمایی خودش تفکربرانگیز است، سوالاتی را طرح می‌کنند، مسائلی را طرح می‌کنند، یک فیلم پلیسی از اول، کارگردان و نویسنده، مخاطب را با خودش همراه می‌کند که یک معما و معضل را حل کند. اینها بحثی جداست که در همین هم بین رمان و کتاب با فیلم تفاوت است. مسیر تعطیل فکر تا جایی ادامه می‌یابد که بعضی از هنرها می‌گویند، من آبستره هستم. ابستره یعنی چه؟ نه به معنای انتزاعی محض بلکه یعنی شما حس کن، فکر نکن. شما از این دالان یا تونل که رد شدی و نقاشی‌ها و مجسمه‌ها و صحنه‌پردازی‌های مختلفی را دیدی، یک حس به شما می‌دهد، من دنبال ایجاد آن حس در شما هستم. به معنایی می‌گوید من دنبال ایجاد فکر نیستم، من دنبال ایجاد حس هستم. این یک فرقی است که وجود دارد. بنابراین اگر این معنا را توجه کنیم، می‌بینیم که کلمه به تفکر و تعمق و محتوا نزدیک‌تر است. هر کاری که انجام دهیم تا آن را تصویری‌تر کنیم فعال بودن و تعمق مخاطب را کم کرده‌ایم و به تأثیرپذیری و حسی شدن و به تحریک حسی او کمک کرده‌ایم. فرهنگ ما موافق این موضوع که انسان مثل اشیاء فقط حس و جسم باشد و تأثیر بپذیرد نیست. شاید یکی از علت‌هایی که با موسیقی مطرب مخالف شده، همین است؛ در برخورد با موسیقی به عبارتی مخاطب کاملا منفعل است. به وسیله ایجاد اصواتی و با تحریک اعصاب انسانی، او را به یک حالت خاص می‌رسانند، آن حالت ممکن است خنده باشد، ممکن است غصب باشد، ممکن است شادی باشد، ولی این از چه راهی صورت می‌گیرد؟ کسی که یک موسیقی مطرب را می‌شنود و به طرب کشیده می‌شود یا یک موسیقی غم‌انگیز را می‌شنود و به غم و غصه فرو می‌رود و یا مالیخولیایی می‌شود، به چه طریقی است، از طریق حس نه فکر، به این مرحله می‌رسد؛ این نیست که یک نکته یا داستان غم‌انگیز تعریف کنند و انسان متأثر شود. اگر به این تشبیهات دقت شود به این نتیجه نزدیک‌تر می‌شویم که کلمه به محتوا نزدیک‌تر است.

• پس شما می‌فرمایید که سینما یک معرفت حسی به انسان می‌دهد؟

معلمی: نه، مطلق نکردم.

• چون در سینما و هنر مخاطب می‌داند داستانی که روایت می‌شود یک داستان غیرواقعی است. اما مخاطب از همان زمان که از در ورودی سینما وارد می‌شود خودش را منفعلانه در اختیار کارگردان قرار می‌دهد که این یک داستان واقعی است برای اینکه بتواند هم ذات‌پنداری کند و این اتفاق بیفتد و خودش را منفعل نشان بدهد.

معلمی: شما دو نکته را مورد اشاره قرار دادید که در عرایض بنده نبود؛ یکی اینکه من وارد بحث اینکه داستان سینما داستانی حقیقی یا غیرحقیقی و خیالی است، نشده‌ام. این خود بحث دیگر است. این را هم که سینما کاملا حسی است را مدعی نشدم. بلکه مقایسه کردم و گفتم مثلا اگر شما داستان حضرت یوسف(ع) را در قرآن یا به صورت یک قصه در کتاب می‌خوانید، ذهن شما باید فعال باشد و همه آن صحنه‌ها را بسازد. وقتی می‌گویند حضرت یوسف(ع) یک جوان زیبارو است، شما باید آن را تجسم کنید. ولی وقتی تبدیل به فیلم و سریال شد آقای کارگردان کسی را به عنوان یوسف قرار داده و می‌گوید زیباترین مرد که داستان‌ها در موردش گفته شده است، این شکلی است. در این حالت ذهن شمار قفل می‌کند، شما نمی‌توانید تصور دیگری داشته باشید و حتی بعد از این هر وقت اسم حضرت یوسف(ع) می‌آید، شما بلافاصله بدون اینکه بخواهید تصویر همین یوسف هنرپیشه در ذهن شما می‌آید. شما قبلا قصه مالک اشتر را می‌شنیدید و می‌خواندید و تصوری در مورد ایشان داشتید وقتی سریال امام علی(ع) درست می‌شود و فردی نقش مالک اشتر را بازی می‌کند حتی کتابی که در حوزه علمیه چاپ می‌شود، عکس روی جلد آن همین هنرپیشه است. یعنی آن تلقی را قفل می‌کند، شما نمی‌توانید جور دیگری تصور کنید. عرض کردم که حسی تر است و تعقلش کمتر است. مطلق نکردم. مطلق کردن در اینجاها درست نیست و اگر زمینه‌ای پیش بیاید عرض می‌کنم که این صفر و یک کردن‌ها، چه لوازم غلطی دارد.

نکته دیگری که در کنار این باید به آن توجه کرد، این است که عده‌ای چیزها را ابزار معرفی می‌کنند. مثلا می‌گویند سینما یک ابزار است که ما به وسیله آن می‌توانیم یک قصه یا پیام را به مخاطب خودمان برسانیم. همین طور که شعر یک ابزار است یا سخنرانی یک ابزار است و الی ماشالله. اینها در بحث‌های فرهنگی و غیرفرهنگی هم وجود دارد؛ مثال می‌زنند که کارد یک ابزار است، شما با این کارد می‌توانید شکم یک انسانی را پاره کنید و مرتکب یک قتل شوید یا می‌توانید یک هندوانه را ببرید و استفاده کنید. اینها ابزارند و ابزار هم شرقی و غربی و اسلامی و غیراسلامی ندارد و همه می‌توانند از آن استفاده کنند؛ و برعکس عده دیگری هم هستند که از این طرف گفته‌اند که هر ابزاری با فعالیت‌های خاص تناسبات دارد و هر کاری ابزار مخصوص به خودش را می‌خواهد. بنابراین گفته‌اند از هر ابزاری نمی‌توان استفاده کرد، اگر ابزاری آمد فرهنگ خاص خودش را می‌آورد. وقتی ماشین آمد، فرهنگ ماشین سواری می‌آورد، وقتی آپارتمان آمد، فرهنگ آپارتمان نشینی را می‌آورد. پس این یک طیف از یک اندیشه است که بعضی‌ها ابزار را کاملا بی‌جهت دیده‌اند، بنابراین گفته‌اند هر ابزاری را از هر جای دنیا می‌توان آورد و استفاده کرد، می‌گوید چگونه شما مثلا فلسفه و منطق یونانی را آوردید و در دامان معارف اسلامی آن را رشد و پرورش دادید و از آن استفاده کردید. آن هم یک ابزار بود. شما می‌توانید از ابزارهای دیگر هم استفاده کنید. چرا از ابزار دیگری مثل سینما یا تئاتر استفاده نمی‌کنید؟ اینها را می‌توان آورد و پیام خود را در این قالب‌ها ریخت. یک عده دیگری هم گفته‌اند، نه به هیچ وجه نمی‌شود اینها را آورد و هر ابزاری، فرهنگ خودش، همراهش است و به قولی گفته‌اند رسانه، خودش یک پیام است. یعنی این را که می‌آورید با خود پیام و فرهنگش را هم می‌آورد. اما در این وسط نظر ما چیست؟ ما می‌خواهیم بگوییم که این دو نظر هیچ کدام کامل نیستند، هر کدام یک بهره‌ای از واقعیت برده‌اند ولی هیچ کدامشان دقیق نیستند. بله اگر شما ابزار را آوردید و تمام لوازم به کار گیری آن ابزار را به کار گرفتید و قواعد و فرمول‌های آن را جاری کردید، یک حالت است و اگر هم در بعضی از مناسبات آن تصرف کردید و آن فرهنگ یا ابزار را به میزانی تحت تسخیر درآوردید حالت دیگری است این به نسبتی امکان دارد. نه اینگونه است که ابزار مثل موم در دستان ما باشد که ما هر کاری خواستیم بتوانیم با آن انجام دهیم نه بسیط و نه صلب است. اگر موم بود باید هر اختیار و هر انگیزه ای را می‌پذیرفت ولی اینگونه نیست. هیچ ابزاری، هر اختیاری را نمی‌پذیرد. طیف خاصی از پذیرش اختیارات را دارد. لایه‌هایی دارد [که در بحث‌های بعدی توضیح می‌دهم] تا جایی که بتوانیم در لایه‌ها نفوذ کنیم و به ما امکان نفوذ بدهد، تحت اختیار و فاعلیت ما درآمده و جهت گیریش تغییر می‌کند و در هر لایه و هر سطحی که قدرت اعمال فاعلیت نداشته باشم، یا خیال کنم که ندارم و یا نخواهم که آن را اعمال کنم، ابزار مرا همراه خودش می‌برد. در 22 بهمن 57 که انقلاب پیروز شد، تلویزیون به دست ما افتاد عده‌ای می‌گفتند تلویزیون از غرب آمده، همه چیز آن غربی است، بنابراین باید کل این صدا و سیما را از بین ببریم اما امام خمینی(ره) چنین چیزی را نفرمود. در حالی که چیزهایی که با فرهنگ و مکتب ما تعارض آشکار داشت، مثلا قمارخانه و مشروب فروشی را تعطیل کرد. هیچ شک و تردیدی هم در آن وجود نداشت، چون صد در صد با فرهنگ ما ناسازگار بود. ولی صدا و سیما را تعطیل نکردیم و نگفتیم کارایی غیراسلامی دارد و هیچ استفاده اسلامی از آن نمی‌توان کرد. از آن طرف هم نمی‌گوییم این یک ابزار است، همینطور که آنها در دوره حکومت شاهنشاهی یا در غرب و سایر کشورها، از آن برای گسترش فرهنگ خودشان استفاده می‌کنند، ما هم از آن استفاده می‌کنیم. نه اینگونه نیست. وقتی که انقلاب پیروز شد، اولین تصرفاتی که می‌توانستیم انجام بدهیم مثلا اصلاح جهت گیری سیاسی بوده است. اگر روزهای قبل انقلابیون به عنوان آشوبگر کوبیده می‌شدند، مذهب کوبیده می‌شد، حکومت شاهنشاهی ارج نهاده می‌شد، غرب ارج نهاده می‌شد، اینها را عوض کردیم. اخبار تغییر پیدا کرد، دوست و دشمن و به عبارتی تولی و تبری عوض شدند البته از منظر سیاسی عرض می‌کنم. معنی این مسئله چیست؟ معنایش این است که این ابزار به این میزان قدرت پذیرش ولایت و اختیار ما را داشت، پس این تغییر را پذیرفت. اینگونه نیست که صلب و ثابت باشد. نه مثل سنگ باشد و بگوییم این هیچ تأثیری نمی‌پذیرد. نه مثل سنگ است نه مثل موم، بلکه چیزی بین این دو است.

ادامه دارد...



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۰ بهمن ۱۳۹۵
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
گفت و گو شونده : عباس معلمی
مطالب
عناوین
رسته: 1