پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
بر خط: 1924
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

508 بازدید
در تکاپوی تعلیم و تهذیب

حضرت آیة اللَّه سید حسین شمس به سال 1304ش در مشهد، به دنیا آمدند. تحصیلات رسمی حوزه را در محضر اساتید برجسته آن دیار آغاز کرده و برای تکمیل علوم عقلی به تهران (1329ش) عزیمت کردند. نمط چهارم "اشارات" را نزد مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی، "شرح منظومه" را از حاج آقا رضا قاضی(ازشاگردان میرزا احمد آشتیانی)، "اسفار" را نزد آقای رفیعی قزوینی و خارج فقه و اصول را از آیة اللَّه سید احمد خوانساری فراگرفتند. سپس در قم (از اواخر 1332ش) ادامه "اسفار" و نیز خارج کفایه را از علامه طباطبائی بهره بردند و خارج فقه را از آیةاللَّه بروجردی و خارج اصول را نزد امام خمینی، تلمّذ کردند.
در سال 1334ش به قصد سفر به حوزه نجف برای تکمیل درس خارج، به مشهد بازگشتند ولی با اطلاع از سکونت آیة اللَّه میلانی در مشهد، از عزیمت به نجف اشرف، منصرف و با جدیت در درس‏ فقه واصول این فقیه بزرگوار - درتمام مدتی که تدریس می¬کردند- حاضر شدند.
از همان سال‏های آغازین تحصیل، تدریس دانش‏های حوزوی از مقدمات تا سطوح عالی، وجه همت ایشان بوده است واز اواخر دهه 40ش تاکنون به تدریس خارج فقه واصول و مباحث فلسفی و اعتقادی اشتغال دارند. ایشان همچنین از سال 1359ش مجدداً در شهر قم ساکن شدند.
از آثار این عالم ربانی، عناوینی چون: "توحید ناب"، "توحید از نگاهی نو" (فارسی) و "الامر بین الامرین" و همچنین دوجلد تقریرات اصول با عنوان "مشکات الاصول" (عربی)؛ تاکنون به چاپ رسیده و علاوه بر تقریرات درس های مرحوم آیت الله میلانی، کتاب‏ها و رساله‏های عقیدتی، فقهی و اصولیِ بدیع دیگری هم وجود دارند که در حال سامان دهی و چاپ می باشند.
***
* مختصری از دوران تحصیل و طلبگی خود بیان فرمایید.
قبل از سال 1318 وارد حوزه شدم، 8-7 سال اول تحصیلاتم را در مشهد بودم. سطح را تمام کرده و خارج می‌خواندم که رفتم تهران. در تهران فلسفه می‌خواندم و در درس فقه و اصول آقای خوانساری شرکت می‌کردم. 2 سال تهران ماندم، آمدم قم و یک سال و نیم قم ماندم و در درس آقای بروجردی، آقای طباطبائی و مرحوم امام شرکت می‌کردم، بعد هم برگشتم مشهد، آقای میلانی سه ماه جلوتر از من به مشهد آمده بودند ـ سال 34 ـ و ایشان 20 سال مشهد بودند و همه 20 سال را خدمت ایشان بودم تا این که مجدداً آمدم قم.
اساتید ما در خراسان، در ادبیات، مرحوم آقای ادیب دوم بودند، صرف، نحو، معانی و بیان را پیش ایشان خواندم. معالم، قوانین و لمعه را پیش آقای میرزا احمد مدرس و آقای کجوری و بعضی دیگر خواندم، کفایه و سطوح عالی را پیش شیخ هاشم قزوینی خواندم. مرحوم آقای ادیب کسی نبود که با کسی ارتباطی داشته باشد، تنها زندگی می‌کرد و آن زمان این پول سهم هم نبود که بخواهد خوب زندگی کند. از طلبه‌ها پول می‌گرفت. یادم می‌آید ایشان در زمان ما از طلبه‌ها ماهی 3 تومان می‌گرفت. جای دیگری هم ارتباط نداشت البته این اواخر، پیشامدی برایش شد و کمکش کردند. و لیکن زندگی ایشان به این صورت گذرانده می‌شد.
* مرحوم آقای ادیب غیر از ادبیات درس دیگری هم می‌گفت؟
نه، ایشان آن قدر اعتقاد به ادبیات داشت که خدا می‌داند. کسی می‌گفت از آقای ادیب سؤال کردم که دندانم درد می‌کند شما چیزی برای علاج آن می‌دانید، گفت مگر چیزی هست که ما آن را ندانیم! نقل کردند وصیت کرده بود روی سنگ قبرش بنویسند: دُفن فیه جوهر العلم و الادب! آدم خاصی بود، واقعاً ادیب بود و در ادبیات متخصص بود. یکی از چیزهایی که در زمان ما در مشهد رسم بود این بود که اساتید متخصص بودند، ایشان کارش همین بود که ادبیات یعنی سیوطی، مغنی و مطول می‌گفت در حالی که الآن اصلاً این جور نیست. آقامیرزا احمد مدرس شرح لمعه و قوانین می‌گفتند، 40 دوره ایشان شرح لمعه گفته بود، کارش همین بود. با این که زندگی با زحمتی داشتند، زمینی داشت تابستان‌ها می‌رفت و زراعت می‌کرد. هیچ گلایه‌ای از زندگی‌شان نداشتند، یک زندگی خیلی ساده‌ای داشتند.
* ایشان از وجوهات استفاده نمی‌کردند؟
نه، وجوهات آن زمان نبود. از زمانی که آقای سیدیونس اردبیلی آمد و مرجع بود هر ماه و یا هر چند ماه 5 تومان می‌داد، به همه طلبه‌ها هم نمی‌داد. هر کس می‌توانست درس بخواند می‌ماند و الا هم دوره‌های ما خیلی‌ها رفتند، نتوانستند بمانند.
* آنها که می‌ماندند چگونه تأمین می‌شدند؟
خانواده‌ها تأمین می‌کردند، وجوهاتی در کار نبود. اتاق‌ها مرطوب بود که تا سقف رطوبت داشت مثل دخمه بود و کسی گلایه‌ای هم نداشت.
مرحوم آقاشیخ هاشم قزوینی سطوح عالیه می‌گفتند، خارج هم می‌گفتند، اما این که ارتباطی با کسی داشته باشند، بروند و بیایند، وجوهات بگیرند و این حرف‌ها اصلاً نبودند. تعبیر خودشان این بود که من پول سیگارم را از مشهد استفاده نمی‌کنم، ماه‌های رمضان می‌رفت قزوین در ده خودشان منبر می‌رفت، به او پول می‌دادند و این راه زندگی‌شان بود. یک مرد بزرگواری بود، واقعاً تا وقتی آقای میلانی نیامده بودند محور حوزه از جهت علمی ایشان بود، کسان دیگری هم بودند اما ایشان محور حوزه بود. البته مردم ایشان را نمی‌‌شناختند. وقتی از دنیا رفتند تشییع ایشان تقریباً توسط طلبه‌ها انجام شد و مردم کم بودند که یکی از روحانیون منبر رفت و از این بابت از مردم گلایه کرد.
منظور این است که این بزرگواران زندگی‌هایشان این جوری بود و هیچ وقت هم گلایه نداشتند، طلبه‌ها هم این جوری بودند. هر کس امکان مالی داشت به این صورت درس می‌خواند و هر کس هم نداشت و نمی‌توانست درس بخواند می‌رفت. در عین حال رفتار بسیار عالی و خوب بود، خدای ناخواسته کار خلافی که مضر باشد انجام نمی‌دادند. آقاشیخ هاشم قزوینی گاهی درس اخلاق می‌گفتند بیداد می‌کرد، خوش بیان هم بود. خود آقامیرزا احمد مدرس کسی بود که عملش و رفتارش حکم تبلیغ بود. زبانزد هم بودند، از نظر علمی تخصص داشتند، از نظر عملی هم خیلی رفتارشان خوب بود و پیش مردم مورد اعتماد بودند.
* فلسفه هم می‌خواندید؟
بله، در فلسفه اشارات را پیش آقای شیخ هادی کدکنی و بقیه آن را هم پیش مرحوم آقامهدی حائری درتهران خواندم.
* ظاهراً مشهد در آن دوره با فلسفه میانه‌ای نداشت؟
بله، ما به همین خاطر از آنجا فرار کردیم و رفتیم تهران.
* چه کسی توصیه کرد که برای فلسفه به تهران بروید؟
خودم رفتم، البته حاج شیخ هاشم قزوینی هم بی‌تأثیر نبود. ایشان کفایه می‌گفتند، رسیدند به مقدمه واجب، مقدمات داخلی و فرق بین جزء و کل و آنها را تشبیه می‌کردند به جنس و فصل و ماده و صورت. یک طلبه گفت من این را نفهمیدم، دو مرتبه بیان کنید. استاد عصبانی شد و گفت: نمی‌فهمیداگر اینجا نیست که بخوانید، بروید جای دیگری بخوانید! یک کسی اتاقش نزدیک بود این حرف را شنیده بود - من هم بودم - بعد از درس جلوی آقا را گرفت و گفت: شما گفتید فلسفه خواندن مثل سورمه چشم را کور می‌کند حالا می‌فرمایید بروید بخوانید؟ گفت برو بخوان و الا کلام امیر را نمی‌فهمید. فلسفه خواندن غیر از معتقد به فلسفه بودن است و بین این دو فرق است. عرفان خواندن غیر از معتقد به عرفان بودن است، باید انسان اینها را بخواند.
* شما ظاهراً پیش میرزاجواد آقای تهرانی هم بودید.
بله، پیش ایشان مکاسب محرمه خواندم.
* میرزامهدی اصفهانی چطور؟
درس فقه و اصولشان را نرفتم اما در مدرسه نواب درس معارف می‌گفت، همه می‌آمدند ما هم می‌رفتیم. یادم هست علم را که تعریف می‌کرد، می‌گفت شما مسجد گوهرشاد را به ذهنتان بیاورید، بین خودتان و این مسجد نوری می‌بینید، علم همان نور است نه صورت ذهنیه.
* از میان اساتید مختلفی که در مشهد دیدید، کدام استاد به جهات مختلف شما را مجذوب خودش کرده است؟
آقا شیخ هاشم قزوینی. جامع، ملا، خوش بیان و اهل تدریس بود.
* به لحاظ سبک علمی متأثر از کدام یک از اساتیدتان هستید؟
البته اساتید ما زیاد بودند. خوب آقای میلانی معلوم بود که مرد ملایی بود و من به اعتقاد خودم مشهد مثل آقای میلانی به خودش ندیده بود.
* ایشان چه درس‌هایی می‌گفتند؟
هم فقه می‌گفتند و هم اصول.
* دوره اصولشان چقدر طول می‌کشید؟
ایشان 13 سال گفتند، اما تمام نشد یک مقداری باقی ماند.
* از ابتدا شروع کردند؟
از اوامر شروع کردند.
* تا کجا گفتند؟
تقریباً تا اواخر استصحاب گفتند، که 13 سال شد.
* این که مقدمات را نگفتند، قبول نداشتند یا نیاز نمی‌دانستند؟
نه، از این جهت که خیلی مفید نیست. 7 سال آخر به خاطر دوره مرجعیت، فقط فقه می‌گفتند، بحث زکات و خمس را گفتند، اجاره را از همان اول که آمدند شروع کردند. چون اجاره را پیش حاج شیخ خوانده بودند و در عراق یک مرتبه درس گفته بودند، اینجا که آمدند اجاره را شروع کردند.
* از عبادات چیزی را نگفتند؟
چرا، صلاة را هم گفتند.
* شما درس اساتید را می‌نوشتید؟
بله، یک کاری می‌کردیم.
* در تهران چطور؟
فقه و اصول را درس آقاسید احمد خوانساری می‌رفتم برای آن که مطالب از ذهنم نرود، اما هدف ما در تهران فلسفه بود. من و آقاسید رضی شیرازی و آقای محی‌الدین انواری اسفار را پیش مرحوم آقای رفیعی می‌خواندیم. من استادی به مانند ایشان که مسلط بر کتاب باشد و بیان وافی داشته باشد، ندیدم، مرحوم شیخ هاشم قزوینی خیلی خوب می‌گفتند، خوش بیان بودند اما از بس مطلب را بیان می‌کرد و مثال می‌زد مطلب را تنزل می‌داد. اما مرحوم رفیعی مطلب را به اندازه می‌گفت و یقیناً از آقای طباطبایی مسلط‌تر بر اسفار بود اما فرقی که داشتند این بود که آقای طباطبایی اهل نظر بود و اشکال می‌کرد ولی او فقط اسفار می‌گفت.
* درس آقای شعرانی هم می‌رفتید؟
چه عالم بزرگواری بود ایشان. من از ایشان خواستم برای ما شوارق بگوید، یک روز آمد ولی نپسندیدم، دیگر نخواستم بیاید. در مقابل آقای رفیعی که مقایسه می‌کردیم، بیانش خوب نبود. خیلی بزرگوار، جامع و مرد زاهدی بود، ولی مدرس نبود.
* میرزا مهدی آشتیانی چطور؟
ما که رفتیم تهران میرزا مهدی آشتیانی زنده ولی مریض بود. برای طلبه‌های تهرانی رسائل می‌گفت. در فقه هم قضاوت می‌گفت، خدا می‌داند در آن حالت مرض چنان اقوال در نظرش بود و متن روایات را می‌خواند که چیز عجیبی بود. من رفتم خانه‌شان، گفتم من آمدم تهران که فلسفه بخوانم. گفتند، مرحوم اصفهانی وصیت کرده که من کتاب تحفة الحکیم را شرح کنم، من می‌خواهم یک منظومه‌ای شروع کنم و در ضمن آن تحفة الحکیم را شرح بزنم، شما بعداً بیایید بنده خدا بعد از 3 ماه رحلت کردند.
من دو سال تهران بودم، بعد هم مریض شدم و آن زمان این وسایل ارتباطی نبود پول ما هم تمام شده بود و دو ماه مریضی ما طول کشید و گوش‌هایم کر شده بود و به هیچ کس هم هیچ نگفتم، استاد ما فهمید که من مریضم، به یک دکتری سفارش کرد و او معاینه‌ام می‌کرد و سپرده بود که خودش حساب کند. من خجالت می‌کشیدم دومرتبه نمی‌رفتم، لذا حالم خوب نشد.
* امکان اینکه کار بکنید و یک درآمدی داشته باشید نبود؟
نه، اصلاً نبود. همان زمان در تهران دانشگاه معقول و منقول بود تصدیق مدرسی می‌دادند خیلی‌ها رفتند، من نرفتم.
* استدلالتان چه بود که نمی‌رفتید؟
استدلالم این بود که می‌گفتم: من معتقد به قیامتم اگر چناچه رفتم و نتوانستم موفق شوم و قضیه جور دیگری شد، جواب خدا را چه بدهم؟ این کارها مشکلات داشت، احتمال انحراف داشت، افرادی رفتند و واقعاً منحرف شدند. هدف دانشگاه این بود که در قبال روحانیت ملا بپرورانند که مردم متوجه آخوندها نباشند. هدف کار نبود و من این را نمی‌پسندیدم.
* در قم چه درس‌هایی شرکت می‌کردید؟
فقه را درس آقای بروجردی می‌رفتم و اصول را درس مرحوم امام می‌رفتم که مباحث الفاظ را می‌گفتند و درس علامه طباطبایی. دو سه نفری بودیم که ایشان برای ما کفایه شروع کردند، درس خارج بود، رسیده بودند به جمع بین حکم ظاهری و واقعی، وقتی بود که ایشان روش رئالیسم را می‌نوشتند و توده‌ای‌ها شروع کرده بودند به فعالیت. می‌گفتند آدم خجالت می‌کشد از این حرف‌ها بزند.
* درس تفسیرشان هم می‌رفتید؟
کم ‌رفتیم.
* فلسفه چطور؟
تا قم بودم اسفار پیش ایشان می‌رفتم، آقای طباطبائی با این مقام علمی، خیلی متواضع بودند، هیچ از اینکه من چه کسی هستم، اظهاری نداشت. در مسجد سلماسی درس می‌گفت طلبه‌ها دورش حلقه می‌زدند، صدایش نمی‌رسید، یکی گفت حاج آقا بلند بگویید ما نمی‌شنویم یا بالای منبر بنشینید تا همه بشنوند. ایشان می‌فرمود من اگر بالای منبر بنشینم خجالت می‌کشم، نمی‌توانم حرف بزنم.
* ارتباطتان با اساتید چطور بود؟
آنها از کسانی نبودند که ما بتوانیم با آنها رفت و آمد بکنیم، با آقای میلانی چرا، خیلی انس داشتیم، درس که می‌گفتند بنده در درس اشکال نمی‌کردم اما وقتی درس تمام می‌شد می‌رفتم با ایشان مطرح می‌کردم، گاهی هم دنبالشان می‌رفتیم تا در خانه. به من می‌گفتند که تو درس من را بنویس، به اندازه چهار انگشت حاشیه بگذار و بعد حاشیه بزن.
* آقای میلانی غیر از فقه و اصول درس دیگری هم می‌گفتند؟
درس خیلی می‌گفتند اما یک چیز که من خودم تعجب کردم این بود که آقای حسینی کاشانی که بعد از تبعید امام سه سال آمد مشهد و در درس آقای میلانی شرکت می‌کرد، می‌گفت به آقای میلانی گفتم می‌خواهم بروم نجف، درس چه کسی بروم؟ گفتند برو درس آقای خوئی و درس شیخ حسین حلی و می‌گفت از آقای طباطبائی پرسیدم که من می‌خواهم عرفان بخوانم پیش چه کسی بخوانم؟ گفت پیش آقای میلانی!
* یعنی آقای میلانی اهل عرفان هم بودند؟
من در این رابطه با ایشان بحث نمی‌کردم. ما با هم بحث فلسفی می‌کردیم ولی خبر نداشتم که ایشان اهل عرفان است.
* مرحوم آقای میلانی آن دقت‌های حاج شیخ محمدحسین کمپانی را داشتند؟
بهترین شاگردشان بود، کسی که حرف ایشان را بلد بود میلانی بود. نقل می‌کنند آقاشیخ محمدحسین درس می‌گفت و چند تا شاگرد بیشتر نداشت، کسی پیش ایشان رفته بود که آقا این درس محققانه و عمیق شما حیف است که دیگران استفاده نکنند، بروید جایی که علنی باشد، ایشان در جواب گفته بود که من دو تا شاگرد دارم که به 1000 تا می‌ارزند؛ یکی میلانی یکی خوئی. آقای خوئی در اصول دو جا از آقا شیخ محمدحسین نقل می‌کنند، به ایشان گفته بودند حرف آقا شیخ را بزنید، گفته بودند آدم را معطل می‌کند.
* هم بحث‌های شما در قم چه کسانی بودند؟
من اینجا با کسی مباحثه نداشتم.
در تهران چطور؟
تهران هم نه بحث می‌کردم و نه درس می‌گفتم.
چه شد که مجدداً تصمیم گرفتید مقیم قم بشوید؟
مشهد واقعاً مشکل داشت، اذیت می‌کردند. بعد از سال 54 که آقای میلانی به رحمت خدا رفتند، تصمیم گرفتیم بیاییم قم، که سال 55 آمدیم و چند ماهی اینجا بودیم و آن سال شرایط فراهم نشد ولی سال 59 آمدیم. من یادم می‌آید پیش مرحوم آقای شیخ غلامحسین محامی منطق می‌خواندیم، چون ایشان فلسفه خوانده بود، بعضی‌ها می‌گفتند به ما دستور دادند به شما اهانت کنیم که دست از این کار بردارید!
* مرحوم آقای میلانی در آن سال‌ها وارد مسائل سیاسی شدند، شما همراه بودید؟
ما از نظر اعتقادی با ایشان همراه بودیم، اما علنی کار نمی‌کرد، کارهایش مخفی بود.
* در این رابطه توصیه‌ای به شاگردان نمی‌کردند؟
هیچ بحث سیاسی نمی‌کردند.
* به نظر می‌رسد مرحوم آقای میلانی تا سال 44 با قوت وارد سیاست بودند اما یک دفعه عقب کشیدند، دلیلش چه بود؟
نه عقب نکشید، خداوند بیامرزد پسرش مرحوم آقا سیدمحمد علی را که یک مقداری به دستگاه نزدیک شد، بعد هم یک شیخ منبری به نام رضای نوغانی بود که با دستگاه ارتباط داشت و به آقاسیدمحمدعلی میلانی نزدیک شد و کاری کرد که یک مرتبه که شاه آمد به مشهد، آقاسیدمحمدعلی را برد به ملاقات شاه اما به دروغ در رادیو اعلام کردند که آیت‌الله میلانی به ملاقات شاه رفته‌اند. خدا می‌داند آقای میلانی با شخص شاه تاآخر خیلی مخالف بودند، می‌گفتند وقتی پدرش رفت و محمدرضا آمد جایش من به آقا سید ابوالحسن اصفهانی گفتم تو می‌توانی دم این را گره بزنی، شما قدرت‌داری جلوی این را بگیری. ایشان هم در جواب گفت هر چه دم سگ را بیشتر لگد کنی وق وقش بیشتر می‌شود. ایشان گلایه داشت از این سخن آقا سیدابوالحسن. یک بار من خودم در خدمت آقای میلانی بودم، همان روزهایی بود که شاه می‌خواست بیاید به مشهد، یک دانشجویی آمد و به آقا عرض کرد وقتی شما به ملاقات شاه می‌روید به او بگویید هزینه کنکور را کم کند که همه بتوانند شرکت کنند، آقا چنان برافروخته و ناراحت شدند که با شدت گفتند من تا به حال به دیدن شاه مملکت نرفتم برو آقا میرزا احمد(کفایی) را ببین.
* علی الظاهر این مسائل در ارتباط آقای میلانی با امام هم تأثیر گذار بود؟
نه، وقتی که امام را گرفتند ملاتر و مسن‌ترین کسی که به تهران آمد، آقای میلانی بود که پسرش می‌گفت ایشان را در هواپیما گذاشتند وبرگرداندند به مشهد. یکی از اساتید قم جایی صبحت می‌کرد، من هم بودم، می‌گفت تابستان آقای میلانی می‌آمدند در منزل می‌نشستند و مردم می‌آمدند سؤالاتی می‌کردند، وقتی امام را به ترکیه تبعید کردند، آقا در جمع مردم گفتند آقای خمینی سلام‌الله علیه، بعد فهمید که مردم تعجب کردند، گفتند بله آقای خمینی سلام‌الله علیه.
ما که نزدیکشان بودیم آقای میلانی تا به آخر بودند و عقب نکشیدند، کارهایشان را می‌کرد اما کسی نمی‌فهمید که ایشان چکار می‌کند. من اطمینان دارم که آقای میلانی تا به آخر هیچ فرقی نکرد.
از نظر من آقای میلانی در مشهد حیف شد، آقای صدرالدین حائری خیلی همت ‌گماشته بود که آقا را به قم بیاورد، آقا بعد گفته بودند نه، من می‌خواهم باعث جلال این قبه مطهره باشم. آقای صدرالدین حائری گفته بود که همه آقایان درد را می‌فهمند دوا را نمی‌فهمند، میلانی کسی است که هم درد را می‌فهمد هم دوا را می‌فهمد.
* از نظر خود حضرتعالی چطور، اگر قم می‌آمدند بهتر بود؟
یقیناً بهتر بود، قدر می‌دانستند، آنجا قدر نمی‌دانستند، ضد فلسفه بودند با ایشان مبارزه می‌کردند. آقای سیدابراهیم علم الهدی می‌گفتند اگر در مسجد مسئله ایشان را بگویم ناخن‌هایم را می‌گیرند. خیلی به ایشان بد رفتاری می‌کردند. من یک شب ایشان را تنها دعوت کردم به منزل خودم، وقتی بود که ایشان را خیلی اذیت می‌کردند، گفتم آقا شما یک قدری با اینها ارتباط داشته باشید. گفتند اگر من بخواهم به اینها نزدیک بشوم یک جور حرف می‌زنند، اگر دوری بکنم این طور می‌کنند، بگذار به مرور ایام خوب می‌شود.
* به شما که شاگرد ایشان بودید فشار می‌آوردند؟
بله، می‌گفتند قوام درس آقای میلانی با شما است، اگر شما تعطیل کنید درس از هم می‌پاشد.
* مرحوم آقای میلانی شاگرد مرحوم آقای نائینی هم بودند؟
بله، 14 سال در درس ایشان شرکت می‌کردند.
* تلقی ایشان نسبت به آقای نائینی و مشروطه چه بود؟
ایشان بحث سیاسی که نمی‌کردند اما به ایشان اعتقاد داشتند. گاهی که از ایشان نقل کلام می‌کردند می‌گفتند؛ "میرزای استاد"(به مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانی می‌‌فرمودند "حاج شیخِ استاد")،. گاهی هم که می‌خواستند ازآقای نائینی نقل کنند می‌گفتند ببینیم میرزای بیچاره چه می‌گوید! چون تقریراتی که از درس ایشان شده بود را قبول نداشتند. در عین حال چیزی راجع به مشروطه علنی نمی‌گفتند اما راجع به دستگاه خیلی مخالف بودند.
* از لابلای مباحث ایشان معلوم نبود که چه نظری دارند؟
معلوم است که مرحوم آخوند و میرزای نائینی اصل مشروطه را قبول داشتند، مشروطه واقعی را قبول داشتند اما متوجه نشده بودند که انگلیسی‌ها شروع کردند به تخریب و روشنفکران را تحریک می‌کنند. مرحوم نوری فهمیده بود که فرموده بود این مشروطه مشروعه نیست، و الا از نظر فکری با مرحوم میرزا و آخوند یکی بود. به آخوند هم رسید که مشروطه مشروعه نیست لذا تصمیم گرفت بیاید ایران. این را از قول مرحوم سیدمحمود شاهرودی نقل می‌کنند که گفت شب‌ها درس ایشان می‌رفتیم، کتاب طلاق می‌گفت، آن شب گفت "کتاب الفراق"! نمی‌خواهم بگویم معجزه کرده است بلکه تعبیرش این بود، گفت ما تکان خوردیم. شب وسائل مسافرتش را آماده کرده بود که صبح بیاید ایران و جلوی اینها را بگیرد و مشروطه مشروعه درست بکند، صبح خبر دادند که آخوند رحلت کرده است. فکرها یکی بود، ولی یکی متوجه بود یکی نبود. مرحوم نوری اینجا بود از نزدیک می‌دید، آنها دور بودند مسائل را نمی‌دیدند.
به واسطه مشروطه، طلبه‌های نجفی دو دسته شده بودند، عده‌ای طرفدار مرحوم سیدکاظم یزدی و مستبدی بودند، مرحوم آخوند هم مشروطه‌ای بود. طرفدارها به همدیگر بد می‌گفتند. یک شیخ نائینی بود که خیلی آدم خوبی بود اما به آخوند خیلی بد می‌گفت. تجار نائینی به نجف آمده بودند و این شیخ را دیده بودند گفته بودند ما آمدیم نجف می‌خواهیم برویم خدمت آقای آخوند وجوهات ببریم، اگر تو محتاج هستی نوشته‌ای از آقا بیاور تا ما به تو بدهیم. همه هم شناخته بودند که ایشان مخالف آخوند است حتی خود آخوند و اطرفیان هم می‌دانستند. شیخ این دست و آن دست کرده بود، بعد دیده بود چاره‌ای نیست باید رفت، رفته بود پیش مرحوم آقای آخوند، تا وارد شده بود آقای آخوند احترام کرده و نامه را نوشته بود و او آمد بیرون، اطرافیان به شک افتادند گفتند آقا شما نشناختید این چه کسی بود، این فلانی بود؟ گفت چرا شناختم، ولی این آدم مؤمنی است، او برای رضای خدا به من فحش می‌داد، من هم برای رضای خدا این کار را کردم. ببینید اخلاق را! حالا چنین کسانی را می‌بینید؟! ما می‌خواهیم طلبه‌های ما از این قبیل باشند: حب فی‌الله و بغض فی الله.
* نظر آقای میلانی راجع به ولایت فقیه چه بود؟
ایشان ولایت فقیه را در حد امور حسبیه قبول داشتند. علی آقای تهرانی نقل می‌کردند ایشان حکم حاکم به اول ماه را قبول نداشتند که نافذ است.
* وضعیت فعلی حوزه را در مقایسه با گذشته چگونه ارزیابی می‌فرمایید؟
در گذشته طلبه‌ها واقعاً ملا بودند، در هر فنی که درس می‌خواندند، می‌فهمیدند. درس را برای فهمیدن می‌خواندند نه برای مدرک، نه برای اسم و رسم. این تبعاتی که حالا هست نبود. آقامیرزا محمدکفایی، هم رئیس بود و هم ذی نفوذ. از اخلاقیات این بزرگوار این بود که وقتی می‌نشست و جمعیت رفت و آمد می‌کردند، هر کس از سران دولتی رژیم پهلوی می‌آمدند، تکان نمی‌خورد، ولی طلبه که می‌آمد، ولو مبتدی، با قد راست بلند می‌شد. یا می‌گفتند آقاشیخ عباس تربتی آمده بود مجلس آقامیرزامحمد کفایی، یک کسی قرآن آورده، داده بود به آقامیرزا محمد که استخاره کند، آقامیرزا محمد قرآن را داد به آقاشیخ عباس که شما استخاره کنید، او استخاره کرد و بعد گفت آقا شما معنا بفرمایید. یعنی آن شخص بزرگ می‌گوید تو از من باتقوی‌تر هستی، تو ارتباطت با خدا بیشتر است تو قرآن را باز کن، بعد او هم می‌فرماید من ملا نیستم شما بفرمایید معنا کنید، عملاً این کار را می‌کنند. اخلاق عملی خوب است اینها از بزرگان حوزه بودند رئیس بودند. همچنین می‌گفتند آقاشیخ هاشم در ریاست به جایی رسیده بود که استاندار می‌آمد اتاق ملاقات یک ساعت می‌نشست بعد نوکر می‌آمد می‌گفت آقا فرموده امروز بروید فردا بیائید. این شخص این جور اخلاق داشت، مشوق بود برای طلبه که بفهمد ارزش آخوندی یعنی چه؟ اینکه استاندار بیاید و ایشان از سر جایش تکان نخورد، اما یک طلبه مبتدی بیاید قد راست بلند می‌شود اینها درس اجتماعی است باید یاد گرفت و یاد داد.
مرحوم کلباسی بزرگ در اصفهان مرجع بود، دهاتی‌ها برایش پول آورده بودند. یک عده لوتی‌ دورش بودند، او می‌دانست که اگر پول را بگیرد، این لوتی‌ها از او می‌گیرند، پیش خودش فکر کرد چه کار کنیم که این پول‌ها را به لوتی‌ها ندهیم، یک کار بیهوده‌ای پیش این دهاتی‌ها انجام داد، اول آنها به هم نگاهی کردند و گفتند این مرد پیر است، دید نشد، این کار را تکرار کرد. بعد آنها هم برداشتند و رفتند و پول را ندادند. بعد مرحوم کلباسی گفت با این کار دینم را خریدم. یا یکی از آقایان می‌گفت حاج آقاحسین قمی(ره) مریض شده بود رفتم به عیادتش، سر کوچه مریدش را دیدم گفتم بیا برویم گفت ولش کن. گفتم چطور؟ گفت هیچی مجلس عروسی بودیم شیرینی گذاشته بودند، ایشان این باقلوا‌های بزرگ را برداشت همه را در دهانش انداخت. گفت من خنده‌ام گرفت رفتم منزل آقا و جریان را گفتم. گفت من را دعوت کرده بودند، رفتم آنجا، میلم کشید بخورم، دستم را بردم که از کنار کمی بردارم بخورم دیدم ریا می‌شود و همه روبرو نشسته بودند، عمدا این کار را کردم و باقلوای بزرگ را در دهانم گذاشتم که ریا نشود. حال چه کسی در این فکرها است؟ یکی از رفقای بحث خود بنده با خانمش اختلاف داشت، یک روز خانمش به من تلفن کرد گفت روز چهارشنبه درس تهذیب و اخلاق بگویید، گفتم خانم، گفتن تهذیب و اخلاق آسان است، کلام در پیاده کردن محتوا است. من نمی‌گویم الان یک مهذب بالفعل نشانم بده، یک نفر نشان بده که در صدد تهذیب اخلاق باشد! غافل نباشد، به فکر این باشد که خودش را مهذب کند، بگوید من این صفت زشت را دارم باید خودم را علاج کنم. خدا می‌داند این ناهنجاری‌هایی که الآن در میان اهل اعتقاد و مسلمان هست، منشأش اخلاقیات زشت و رذائل اخلاق است. از بچه کوچک گرفته تا بالا همه مبتلایند و هیچ کس هم معتقد نیست به اینکه من مریض هستم.
غرض این که طلبه‌ها در گذشته هم واقعاً درس می‌خواندند و هم معنویت داشتند. الآن هر دو کم شده است. من چند سال پیش که رفتم عتبات، یک ملاقاتی با آقای سیستانی داشتم - ما در مشهد با ایشان مأنوس بودیم و با هم ارتباط داشتیم - گلایه می‌کردند از قم و می‌گفتند شنیدم قم مؤسسه درست می‌کنند که تحقیق کنند و پول بگیرند. ما که این جور نبودیم، ما درس می‌خواندیم که ملا بشویم، هدف ملایی بود نه پول.
* این ناهنجاری‌هایی که الآن در میان اهل اعتقاد و مسلمان هست، منشأش اخلاقیات زشت و رذائل اخلاقی است. از بچه کوچک گرفته تا بالا همه مبتلایند و هیچ کس هم معتقد نیست به اینکه من مریض هستم.
* در گذشته طلبه‌ها واقعاً ملا بودند، در هر فنی که درس می‌خواندند، می‌فهمیدند. درس را برای فهمیدن می‌خواندند نه برای مدرک یا اسم و رسم
* عمل و رفتار علما حکم تبلیغ داشت، از نظر علمی تخصص داشتند و از نظر عملی خوش رفتار بودند، پیش مردم هم مورد اعتماد بودند.
* وقتی که حضرت امام خمینی را بازداشت گردند، مسن‌ترین کسی که به تهران آمد، آقای میلانی بود.




تاریخ انتشار در سایت: ۲۸ فروردین ۱۳۹۱
نقش ها
گفت و گو شونده : سیدحسین شمس
عناوین
رسته: 0