پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳
بر خط: 831
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

559 بازدید
مولانا و انسان معاصر

نوشتار حاضر، متن سخنرانی دکتر سید حبیب نبوی با عنوان «مولانا و انسان امروز» است که در تاریخ 10/7/89 در سرای اهل قلم ایراد شد.


رابطه مولانا و انسان معاصر که عنوان بحث و گردهمایی امروز است از جهات مختلف می تواند مورد توجه باشد. جهت اول از دید من این است که زمانی که از عرفان سخن رانده می شود در حوزه عرفان و به تبع در حوزه دین، آن چه که اصل و اساس و پایه است مخاطبی است که با او سروکار داریم. در مقوله دین و عرفان، اساس گوش شنوایی است که پیام هایی را که از سوی وحی یا الهام القا می شود بتواند استماع کند. استمرار وحی مبتنی بر گوش های وحی نیوش است.
گر نبودی گوش های وحی گیر
وحی نابردی ز گردون یک بشیر
بر این اساس، زمانی که از عرفان سخن رانده می شود خواهی نخواهی در بطن و متن عرفان، انسان مدنظر است و اگر انسان و آنچه که انسان از آن درس می گیرد از این حوزه حذف شود دیگر حرفی برای گفتن وجود نخواهد داشت.
اگر ما مولانا را یک فقیه و عارف و یک مولف و مفسر آیات دینی به حساب می آوریم باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که مولانا یک انسان شناس سترگ است. کمتر کسی در تاریخ عرفان ما انسان را به اندازه مولانا بررسی کرده است. او زوایا و خفایای وجودی انسان را به بهترین وجه مطلوب در آثار خود به ویژه مثنوی برای ما ثبت کرده است. تعریف انسان و این که انسان چیست؟ این که انسان چه نقشی در آفرینش دارد؟ این که انسان در معرض دیده های متفاوت و مختلف است. این که انسان محوریت یافت و این که اساساً همه چیز مبتنی بر حضور و وجود و پذیرش انسان است. اگر انسان را از جهان حذف کنیم لااقل در جایی که ما زیست می کنیم که همان کره زمین است دیگر چیزی برای مطرح شدن و حرفی برای گفتن باقی نمی ماند.
ابتدا به ابیاتی اشاره می کنیم که هم تعریف مولانا را از انسان داشته باشیم و سپس موقعیت انسان معاصر را در این میان بسنجیم. این که ما چه درسهایی می توانیم بگیریم یک مطلب است و این که مولانا در فراخنای اندیشه خود دورنمای انسان را چگونه می نگریسته است و جوامع بشری را در دوران بحران و تحول چگونه تلقی می کرده، مطلب دیگری است.
در این زمینه باید به چند حکایت پرداخته شود. این حکایات می تواند موقعیت انسان امروز را هم برای ما به نمایش بگذارد. شما می دانید که در فلسفه تعاریف زیادی از انسان وجود دارد. اما برترین آن ها این است که انسان حیوانی متفکر است. هرچند که مولانا با این عنوان از انسان یاد کرده است اما تعریف دیگری هم از انسان دارد که شاید ما کمتر به آن پرداخته ایم. آنجا که مولانا می گوید:
ای برادر تو همین اندیشه ای
ما بقی خود استخوان و ریشه ای
این نوعی تداعی همان معانی دیرینه فلسفی است. اما مولانا برتر از آن حرفی دارد. در دو جای مثنوی من تعریف مولانا درباره انسان را یافته ام. در یک جای مثنوی او از انسان به دیده تعبیر می کند و هرکس که دیدی ندارد در این تعبیر مولانا جایی ندارد و به او انسان اطلاق نمی شود.
آدمی دید است و باقی پوست است
دیده آن است آنچه دیده دوست است
چون که دیده دوست نبود کور به
دوست کو باقی نباشد دور به
مشابه همین را در جای دیگر و در دفتر ششم مثنوی هم می بینیم.
آدمی دیدست و باقی گوشت و پوست
هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست
در اینکه مولانا می گوید انسان دید است و در جای دیگر هم می گوید که عالم مبتنی بر نگاه انسان است، شاید غرض این باشد که اصل انسان است و آن چه که او می بیند. بیرون از دیده انسان هرچه که باشد به نوعی از حقیقت و از متن و بطن بیرون است و هرچه که از آن ها دور شویم حواشی و به نوعی شاخ و برگ ها ما را از اصل و حقیقت دور می کند. بر این مبناست که شما ممکن است از طریق گوش بسیاری چیزها را بشنوید اما اینها اصالت ندارند. شاید شما نتوانید از طریق گوش حجتی بیابید یا این که شنیده را به صورت رسمی به عنوان اصل قلمداد کنید و این در حوزه دید است.
روایتی از حضرت امیرالمومنین وجود دارد که در مورد حق و باطل از ایشان پرسیده اند. ایشان در جواب فرمودند: بین حق و باطل چهار انگشت بیشتر فاصله نیست. اشاره نمودند که بین گوش و چشم، چهار انگشت فاصله است. آنچه را که شنیدی حق نیست بلکه آن چه را که دیدی حق است. آن چه را که شنیدی چندان مورد توجه قرار نده مگر این که از مرکزی شنیده باشی که آن اصل دیده باشد. این تعبیر به نظرم تعبیر جالبی است که انسان دیده است. این تعریف، تعریفی نو است، همچنان که مولانا آثار نو بسیار دارد.
اما در حوزه ماهیت وجود انسانی تعبیری که مولانا از انسان دارد بسیار عجیب است. او انسان را ترکیبی از ظاهر و باطن می داند. او می گوید بسیاری افراد انسان را همین ظاهر می دانند و در همین ظاهر می کاوند و هیچ کدام به درون راهی ندارند. چرا که اهل درون نیستند. موجود غیبی نیاز است تا به غیر وجود آدمی راه یابد. از این رو مولانا تعبیر دیگری از انسان دارد و انسان را اسطرلاب قلمداد می کند. اسطرلاب یک وسیله نجومی است و بسیاری کشفیات را منجمان با استفاده از اسطرلاب به دست می آورند. البته زمانی حتی افراد در منزل هم از آن نگهداری می کردند. نکته ای که مولانا بیان می کند اینست که داشتن اسطرلاب مهم نیست، بلکه فهمیدن طرز کار اسطرلاب و پدیده هایی که از آن طریق کشف می شود اصل است. بر این مبنا اگر شعر مولانا را مورد کنکاش قرار دهیم در می یابیم که:
آدم اسطرلاب اوصاف اوست
وصف آدم مظهر آیات اوست
هرچه در وی می نماید عکس اوست
هم چو عکس ماه اندر آب جوست
برسطرلابش نقوش عنکبوت
بهر اوصاف ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ غیب و خورشید روح
عنکبوتش درس گوید از شروح
عنکبوت و این سطرلاب رشاد
منجم در کف عام اوفتاد
همه افراد مدعی شناخت و کار کردن با اسطرلاب هستند اما مولانا می گوید که انسان شناس واقعی و کسی که می خواهد انسان را بشناسد باید اسطرلاب شناس باشد و با کار اسطرلاب آشنا باشد.
انبیا را داد حق تنجیم این
غیب را چشمی بیاید غیب بین
یعنی از نظر مولانا بزرگترین انسان شناسان عالم، پیامبران هستند؛ چرا که خداوند انسان را خلق کرده و تمامی اسرار درونی انسان را در اختیار خودش قرار داده است. رمز اینکه پیامبران گفته اند که ما با انسان ها به اندازه عقلشان حرف می زنیم همین است.
این همان نکته دقیق در شناخت باطن افراد است. ما معمولاً این نکته را لحاظ نمی کنیم. زمانی که یک استاد در مورد موضوعی سخن می گوید امکان ندارد که بگوید من با هر فردی به اندازه ظرفیت عقلانی اش سخن می گویم. او مطلبی را یا به شکل کلیشه ای و یا به شکل فهیم دریافته است و آن را بصورتی که دریافته است به دیگران انتقال می دهد. حال این که هر فردی چگونه برداشت می کند قسمتی از آن به خود فرد و درک او و قسمت دیگر به ملاحظات سخنور بر می گردد. مثلاً در همین جلسه امکان دارد یکی بگوید من مطلب شما را درک نکردم یا اینکه از کناری خود بپرسد نکته چه بود؟ این اتفاق برای دایره نبوت و انسان شناسان کامل هیچ گاه رخ نمی دهد. یعنی هرگز در مجلس و محفل یک نبی اتفاق نیفتاده است که شخصی سخنان یک پیامبر را شنیده باشد و به نوعی بیان کند که متوجه نشده ام یا هنوز ابهام برای من وجود دارد یا این که از این مطلب برای من سوالاتی مطرح شد که جوابی برای آن ها نیافتم. به واسظه اینکه سخن به اندازه سعه وجودی فرد و مبتنی بر حق و حقیقت است.
بر این مبنا اشاره دقیق مولانا در حوزه انسان این است که انسان را با قرآن می سنجد. زمانی که مولانا ظاهر و باطن انسان را با ظاهر و باطن قرآن می سنجد می خواهد بیان کند که ممکن است برداشت ما از ظاهر فردی چیزی باشد اما ادراک باطنی انسان مانند باطن قرآن ناشناخته است و محتاج یک مفسر و در مراتب بالاتر محتاج فردی است که بتواند این وجود را تأویل کند.
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین
دیو آدم را نبیند غیر طین
ظاهر قرآن چو شخص آدمیست
که نقوشش ظاهر و جانش خفیست
مرد را صد سال عم و خال او
یک سر مو می نبینند حال او
در بیت اول شاعر می گوید که ما بیشتر اوقات ظاهر آیات قرآن را می بینیم و با درون آن کاری نداریم و محرم آیات نیستیم. به قول حضرت سنایی:
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
این اتفاق هنوز برای ما نیفتاده است و ما همچنان مجرد غوغا نیستیم و نصیب ما فقط دیدن صورت ظاهری قرآن است. در بیت سوم هم منظورش این است که اگرچه با فامیل رابطه های نزدیک دارید و دوستی و آشنایی دارید اما به اندازه سر مویی احوال درونی آن ها را نمی فهمید و فقط ظاهر را می بینید. غیر از این ها یک حکایت جالبی هم در دفتر سوم مولانا وجود دارد که به نظر من اوضاع و احوال انسان سردرگم امروزی را رقم می زند. ماجرای مارگیری رابیان می کند که در کوه ها به دنبال شکار مار است. این مارگیر زمانی که به آن جا می رود به جای مار یک اژدها را شکار می کند. او مار را در نقطه انجماد شکار می کند و آن را به جایی که اّب و هوای حار دارد می آورد. حرف های مولانا در این جا بسیار زیباست. حال ببینیم مولانا چه نظری در مورد انسان دارد و چرا اسیر این جور چیزهاست. او استبدادپذیری و سرکشی انسان را در همین نمایش مار به دید همگان می نشاند. زمانی که برای دیدن مار به دور مارگیر جمع می شدند و حلقه می زدند با آن همه هیجان و شور شعف کسی که دیر می رسید برای دیدن ماجرا مجبور بود از جاهای خالی سرک بکشد تا بتواند مار را از نزدیک ببیند. این سرکشی و طغیان او برای دیدن مار از این نمایش پدیدار می شود:
مارگیر اندر زمستان شدید
مار می جست اژدهایی مرده دید
مارگیر از بهر حیرانی خلق
مارگیرد اینت نادانی خلق
آدمی کوهی است چون مفتون شود
کوه اندر مار حیران چون شود
خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش را بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و که حیران اوست
او چرا حیران شدست و مار دوست
بهر جهت منظور مولانا این است که ما خود را ارزان فروخته ایم و این از روی خود ناشناسی است. او می گوید ما اطلس وجود خود را بر هر گونه ای چفت کرده ایم و ارزش خود را ندانسته ایم. مطلب مهم دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که باید اصولاً انسان از دیدگاه ناظر عالم مثل مولانا معرفی شود و هویت او مورد شناسایی قرار گیرد.
به نظر من مثنوی مولانا یک کتاب انسان شناسی گسترده و جامع است. مولانا بیش از هر مقوله ای به شناخت انسان پرداخته و این موضوع را مورد توجه قرار داده است؛ چرا که گمگشته مولانا انسان است. بسیار مهم است که انسان یک گمگشته بزرگ و محوری در زندگی خود داشته باشد و زمانی که متوجه گمگشته خود شود در پی کشف و دستیابی به آن باشد. مولانا در غزل معروف خود در مثنوی می گوید:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتیم یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
انسان از نظر مولانا باید یک گمگشته داشته باشد که به قول خودش یافت می نشود. انسان باید در پی یک موجودی باشد که در نگاه عادی و عرفی با اصول و قوانین متعارف یافت نشود. مولانا معتقد است سخت ترین جست و جو و باریکت رین جست و جو، جست و جوی انسان است.
انسان جستن با این همه انبوهی نفوس سخت ترین جست و جوهاست. هرچیزی حتی نایاب ترین پدیده ها را آسان تر از انسان می توان جست.
گر به ظاهر آن پری پنهان بود
آدمی پنهان تر از پریان بود
ما احساس می کنیم که جن پنهان است اما مولانا معتقد است انسان از جن هم پنهان تر است و اسرار وجود اش مخفی تر است. یا حتی حافظ هم گفته است:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
این بحث بسیار مبسوط است و جای بسیار تحقیق و جست و جو دارد. اما نگاه مولانا به انسان معاصر و مدرن چگونه بوده است؟
انسان مدرن یعنی انسان اکنون. اصولاً مدرن یک واژه یونانی است که معنای اکنون می دهد. حال می بینیم نظر مولانا در مورد انسان اخیر چیست؟ قبل از این بحث به این نکته بپردازیم که اصولاً خود مولانا انسان مدرن است یا یک انسان سنتی؟ آیا یک انسان سنتی می تواند یک انسان مدرن را دریابد؟ آیا اصولاً خوب است که از دید یک انسان سنتی به انسان مدرن بنگریم؟ اگر پاسخ این سوالات روشن شود قطعاً مسیر بحث هموارتر می شود و پرداختن به بحث اصلی آسان تر می گردد و مقصود راحت تر حاصل می شود.
ما مولانا را انسان سنتی نمی دانیم اما او را در سنت یافته ایم. وجود مولانا یک حقیقتی در سنت است. اما این بدان معنا نیست که او انسان سنتی است. او یک انسان اکنونی است و حقیقت مدرن است. مولانا در زمان خود سخن امروز را گفته است. سخنان او کهنه نیست. سخن او کهنه ها را تازه کرده است. هر مطلبی که از آن زمان می گذرد به مرور کهنه می شود. ولی انسان امروز آن پدیده کهنه را احیا می کند. ما آن چه را که کهنه است دور نمی ریزیم. آن چه که در سنت ما جا مانده است با نگاه و زبان امروزی می سنجیم.
هر انسانی در هر زمانی یک فیلتر است که ماضی و گذشته را فیلتر می کند و به آینده خود انتقال می دهد. اگر چه نکاتی هم هستند که از این فیلتر عبور نمی کنند و به نوعی به درد زمان اکنون نمی خورند. ما امروزه مثنوی مولانا را مورد توجه قرار می دهیم. اما این عمل را از فیلتر اکنون و نیازها و اندوخته های کنونی و همچنین تجربه ها و علوم اکنون انجام می دهیم و به این صورت شامل حال بشر امروز می شود. امروز سخنان پیشینیان با استفاده از همین شیوه مورد نقد و بررسی قرار گرفته می شود. خود مولانا می گوید:
این بگو تا ناسقه جو می کند
تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخن نو آورد
لیک گفت سارفان یاری کند
منظور مولانا این است که ما باید سخنان پیشینیان و گذشتگان را به آینده انتقال دهیم. آیا بدین سان مولانا می تواند انسان امروز را بشناسد؟ او با ابزارهای انسان شناسی فراخ و همه شمول خود آیا توانسته است بعد از قرن ها انسان امروز را بنگرد و بشناسد؟
ما در انسان دو بُعد و دو خصیصه سراغ داریم. یک بعد آن است که گذشت زمان و تغیرات، آن را تغییر نمی دهد و به نوعی ثابت و جاودان است و بُعد دیگر انسان مشمول تغیرات و تحولات است. مولانا با وجدان انسان سخن می گوید. آن وجدان وقتی مستقیماً مورد خطاب قرار گیرد در همه زمان ها از نگاه مولانا می تواند تأثیر بپذیرد. یعنی خطاب مولانا چنان چه مورد توجه انسان قدیم بود می تواند بر اثر آن عنصر وجدانی مورد توجه انسان امروز نیز قرار بگیرد و انسان امروز هم با همان اساس و محور خود می تواند مورد خطاب مولانا قرار گیرد. آثار مولانا در اصل آثار وجدانی است و به همین خاطر مرز نمی شناسد و تا آنجایی که تجربه های مشترک میان انسان ها وجود دارد شمول دارد. مثلاً وقتی مولانا می گوید: آفتاب آمد دلیل آفتاب، این سخن تا هر جایی که آفتاب است می تواند گستردگی داشته باشد. مگر جایی که مردم شناخت و آگاهی از آفتاب ندارند. به عبارت دیگر این سخن یک مرز جغرافیایی برای آفتاب است.
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
یا مثلاً این سخن مولانا هم انسان بسیار قدیم و هم انسان مدرن را شامل می شود:
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان ای فلان
اندر ایشان تافته پستی تو
از فساد و ظلم و بد مستی تو
هرگاه انسان ظالمی را می بینی آن عنصر ظالمی در وجود توست که ظلم را در برابر یک فرد دیگر درک می کند. وقتی ستم را در برابر کسی می بینی یقیناً حداقل زمینه ستم در تو وجود دارد و چه بسا ستمی که تو مشاهده کرده ای آن جور اجحاف و پلشتی باطن توست که در آن تابیده است و داری خودت را در آینه مقابل خود می بینی.
نگاه مولانا به انسان از این مدخل بسیار فراگیر است. قاطعیت برخی سخنان مولانا را حتی زمان هم نمی تواند بشکند در حالی که بسیاری از سخنان در طول زمان قاطعیت خود را از دست می دهند. مثلاً به انسان می گفتند که چنین باش و چنان باش و پس از گذشت زمان دیده شده که چقدر اشتباه کرده اند. مثلاً در قدیم می گفتند که همیشه بایست و قوی باش و بشکن. یعنی انسان قدرتمندی باش و همیشه بر دیگران غالب باش. در دفتر اول مثنوی، علی ابن ابیطالب را داریم که با پهلوانی مبارزه می کند: در قضا بر پهلوانی دست یافت. می بینیم که حضرت علی بر پهلوان غالب می شود سپس شمشیرش را می اندازد و کنار می رود. در تاریخ داریم که پس از آن که آن حضرت عمر بن عبدود را به زمین می زند او آب دهانش را بر روی آن حضرت می اندازد. آن حضرت خشمگین می شود و به همین علت موقتاً از کشتن او منصرف می شود. چند قدمی می زند اما سپس برای رضای خدا و به رسم مبارزه آن زمان سر آن ملعون را از تن جدا می کند. این جا در اصل علی مبارزه ای با نفس خود دارد ولی مولانا این نکته را فیلتر می کند. چرا که نمی خواهد تاریخ بگوید. مولانا می گوید که او بلند می شود و به کلی از کشتن منصرف می شود. چرا که او قصد تاریخ گفتن ندارد و فقط می خواهد تعلیم دهد. او نمی خواهد اقتضای آن زمان و آن شرایط را مستقیماً ارائه دهد. حتی وحی و آن چه که در مصادیق عربی وجود دارد در مثنوی نیامده است.
بقدری مولانا تعابیر دقیقی دارد که حتی بسیاری موارد از ذهن ما بدور است. اما او این تأویل ها را به عالی ترین وجه انجام می دهد. مولانا روح وحی را فیلتر نکرده است بلکه مصادیق وحی را فیلتر می کند. مصادیق وحی آسمانی نیستند. مصداق وحی زمینی است. حتی بر ابوجهل و ابولهب و اهل مدینه و جاهای دیگر هم وحی نازل شده است، در صورتی که روح وحی چیز دیگریست و نیاز به خوانش بلند و شایسته دارد تا پیام های وحیانی را دریافت کند. مرحوم فضل الرحمان از این نکته به سنتزهای آیات تعبیر کرده بود. وقتی مصادیق آیات مطرح است در مورد انسان امروز صدق نمی کند. انسان امروز نیاز به مصادیق قدیمی ندارد. ما امروز با نگرش مدنی و گرایش مدنی زندگی می کنیم.
به قدری فیلترینگ مولانا در مورد مصادیق وحی دقت داشته است که باید مثنوی او را یک تفسیر دانست. تفسیری که با یک نگاه رئالیستی صورت گرفته است. البته مولانا دو کار انجام داده است. اول این که مصادیق وحی را که به جزیره العرب مربوط می شده تغییر داده است. کار دیگری که انجام داده این است که مصادیق مقدسی برای آن تعیین نمی کند.
مصادیق گاهی اوقات در یک فرهنگ مقدس می شوند. مثلاً ازدواج نه اسلامی است و نه خدایی و آسمانی است. یک امر بشری و زمینی است. زن و مرد به حکم انسان بودنشان به حکم نیازهایشان و به حکم طبیعتشان با هم ازدواج می کنند. ولی وقتی نگاه آسمانی به آن می شود مقدس می شود در حالی که مصداق بشری است. اما چون از آسمان به آن اشاره شده تقدس یافته است. آن جا و درقرآن اشاره ها آسمانی هستند اما در این جا تماماً سکولار هستند. بنابراین مولانا ضمن این که مصادیق جغرافیایی حکایات را از آن ها می گیرد مصداق مقدسی هم متناسب با آن آیه مشخص نمی کند. چرا که یک داستان می سازد و در آن امور مقدس خود به خود از بحث خارج می شوند. یا این که بحث از حالت مقدس به موضوع قابل ورود همه اقشار و اذهان تبدیل می شود. مولانا گویا آیه قران را از تقدس مصداقی نجات می دهد چرا که بزرگترین خطری که می تواند گریبان قران را بگیرد همین تقدس مصداق هاست.
مشکل دیگر، رسوم هستند. نمونه ای که می شود در این مورد آورد حقوق زن و مرد است. در محدود جغرافیایی اعراب حقوق زن، نصف مرد است. در حالی که امروزه حتی به نظر بسیاری این امر بی عدالتی به شمار می آید. این مصداق نامربوطی نیست اما امروزه و در نظام مدنی اخیر امر چندان جالبی به نظر نمی رسد. لذا نگاه مولانا نگاهی است که تقدس هایی را که به مصداق ها مضاف شده اند از آن ها جدا می کند و تقدس را به روح آیات بر می گرداند. او انسان را هم که معروض آیات قران است و در نظام سنتی مقدس است تغییر می دهد و به موجودی قابل تغییر و تحول و در عین حال با پایه های اساسی و بنیادین تبدیل می کند که قابلیت این را دارد که در هر زمانی جلوه انسانیت خود را بروز داده و به کمال و سعادت برسد.
مثنوی در اصل کتاب داستان است و لطف این کتاب هم در این نکته است. داستان امر مقدسی نیست. هر کسی با هر نقشی می تواند وارد آن شود. داستان ها هم اسلامی نیستند بلکه بشری هستند. مثلاً در دفتر اول، داستان زن فقیر اعرابی و همسرش را مولانا به تصویر می کشد. این اختلافی است که در شرایط خاص برای هر زن و مردی اتفاق می افتد. مولانا این داستان را به اوج می رساند. سپس آیه ای از قران را در فرازی از داستان بکار می برد. آن هم در داستانی که در خانواده میان زن و مرد و اختلاف معمولی هر روزه آنان پیش می آید. در این جا می بینیم که آیه محور نیست بلکه داستان محور است. آیه قرآن خطاب را متوجه انسان می کند. یعنی محوریت خود را به انسان می دهد و با انسان محوری آیه قران تعبیر می شود. این به قدری در مثنوی مبسوط و مفصل است که بارها ذکر شده و بارها محوریت به انسان اختصاص داده شده است. در داستان یوسف هم می بینیم که مولانا آیاتی را که در مورد یوسف است آنچنان تعبیر می کند که انسان آن را ملموس می یابد. از این تعابیر و تفاسیر در مثنوی بسیار است.
حال به نکته دیگر که پاسخ به سوالات بسیاری از شماست می پردازیم و آن عشق در آثار مولوی است. حدود هفتصد سال قبل از این که فروید متولد و مطرح شود مولانا روانکاری را در آثارش به دقت به نمایش گذارده است. مولانا انسان را به نوعی با قرآن انطباق می دهد و برایش ظاهر و باطن قائل است. در حوزه ظاهر و باطن، داستان اول مثنوی به همین مقوله پرداخته شده است. در داستان اول مثنوی، ما پادشاهی را می بینیم که از گونه آن پادشاهانی که ما می شناسیم نیست. هم ملک دنیا بودش و هم ملک دین. پادشاهان امروزی فقط ملک دنیا را دارند و ملک دین ندارند. آن هایی هم که ملک دین دارند پادشاه نمی شوند. تنها کسی که هم ملک دنیا و هم ملک آخرت را داشت حضرت سلیمان بود و احادیثی هم هست که آخرین فردی که در محشر مورد سوال قرار می گیرد اوست. چرا که هم ملک دنیا و هم ملک آخرت را داشت و مسئولیتی سنگین داشت. به هر جهت این پادشاهی که در دفتر اول مثنوی است استثنایی است. این پادشاه زمانی به رسم پادشاهان به شکار می رود. همان طور که می دانید پادشاهان اغلب از صیادان حرفه ای هستند. اما این بار از شانس او، خودش گرفتار می شود. او به تعبیر عامه گرفتار یک کنیزک می شود. ما در ادبیات خود واژه کنیز را برای پستی کافی می دانیم اما وقتی با «ک» ترکیب می شود ناچیزتر می شود. به قول مولانا پادشاهی که در اوج است گرفتار به قول خودمان پست ترین موجود می شود. به هر جهت عاشق او شده او را به قصر خود می آورد و او را خاتون می کند. این کنیزک که حالا به ملکه ای تبدیل شده است با وجود خوشبختی ظاهری اش روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شود. پادشاه دستور می دهد تا اطباء جمع شوند. اطباء آن زمان هم هر کدام به نوعی در کار خود بهترین هستند. به قول خودشان:
هریکی از ما را مسیح عالمی است
در کف ما هر اَلم را مرهمی است
چون خدا خواهد نگفتند از بتر
پس خدا بنمود شان عجز بشر
مولانا این جا ادعا می کند که این طبیبان که ادعاهای گزافی دارند حتی از شناخت صورت ظاهری انسان هم عاجزند. زمانی که آن ها دارو تجویز می کنند داروها معکوس عمل می کنند. کار به جایی می رسد که ظاهراً هیچ علاجی وجود ندارد. پادشاه پابرهنه با عمق وجود به مسجد می رود و خداوند را طلب می کند که باید مشکلم را حل کنی. در آن جا عشق نمود واقعی می یابد. اما خداوند هم که همه جا وسیله ای قرار داده است در خواب یک پیرمرد نورانی را نشان او می دهد و می گوید که مشکلت به دست او حل می شود.
فردا صبح پادشاه با باور ایمانی که دارد از پنجره به دور دست ها در انتظار پیرمرد می نگرد. سایه ای می بیند به امید این که مطلوبش را یافته است و به قول مولانا بی حاجبان حرکت می کند و به استقبال این ولی می رود. هنگامی که به او می رسد عشق معنا می یابد و به نوعی متولد می شود. ابتدا به او می رسد و به قول مولانا:
دید شخص کاملی پرمایه ای
آفتابی در میان سایه ای
ای لبای تو جواب هر سوال
مشکل است و حل شود بی قیل و قال
می گوید وجود تو حل مشکل من است. زمانی که این معنویت و نورانیت و قدرت ولایت را در او می بیند چنین می گوید که اساساً من به دنبال تو بوده ام و عشق من به آن دختر زمینه ای برای رسیدن به تو بوده است.
گفت معشوقم تو بودستی نه
لیک کار از کار خیزد در جهان
این طبیب تبدیل عشق را برای جفت آن ها ایجاد می کند. تبدیل عشق را برای پادشاه و همچنین تبدیل عشق را برای کنیزک ایجاد می کند. کنیزک گرفتار صورت ظاهری یک زرگر است که زیبا و خوش مشرب است. طبیب ظاهر او را دگرگون می کند و این عشق ناپدید می شود و از بین می رود. بعد از آن تبدیل عشق برای پادشاه ایجاد می شود که عشق را به معنای انسان کامل بیابد. مشکل انسان امروز در حوزه عشق به تصور این حقیر این است که انسان کاملی را که باید با او مواجه شود نشناخته است و شناخت کاملی از او ندارد. این ولی که عشق را باید از پرتو وجودی او استشمام و ادراک کند نشناخته و از او دور افتاده است. چرا دور افتاده است؟ چون از ماهیت وجودی خودش فرسنگ ها فاصله گرفته است. تعریفی که انسان از خودش دارد هزاران بار دروغ است. این انسان امروز با انسانی که در عرفان و ساحت انسانی تعبیر شده است فاصله گرفته است.
یک مثال کوچکی می زنم تا بدانید ما چقدر از آن عشق و پرتوی که از ولی صادر می شود دور افتاده ایم. انسان امروز انسان از خویش بیگانه است یا به تعبیر دیگر انسان امروز از خویشتن خویش در وحشت است و در چالش شدید با یافتن خویش نامرئی خویش است.
یک سوال مطرح می کنم تا موضوع روشن تر شود. عرفا به خلوت ارج می نهاده اند. مولانا هم این گونه بوده است. او به خلوت خصوصاً برای انسان امروز و مخصوصاً برای شناخت خویش توجه داشته است. کدام یکی از ما جرأت و قدرت این را داریم که در خلوتی که عارف تعریف می کند و در شرایط و خلوت خانه ای که عارف تعیین می کند حضور یابیم؟ خلوت خانه ای که او می گوید برای این است که اول از دیگران و دوم از خودت خلوت کنی تا آن حقیقت وجودی خودت را آشکارا در تاریکی ببینی. در جایی که فقط به اندازه قد خودت باشد به اندازه دراز کشیدنت باشد و روزنه ای و پنجره ای به بیرون نداشته باشی به قول دیگر ارتباطی با خارج نداشته باشی و خودت باشی و خودت.
روز بهان مصری، مرشد جناب نجم کبری به او می گوید خلوت تو باید به اندازه قبر تو باشد. یعنی از همه خداحافظی کنی و راهی دیار آخرت شوی تا این گونه بتوانی حقیقت وجودی خودت را بشناسی. در این خلوت، ضمن این که از دیگران فاصله می گیری یکی از مراتب دشواری زندگی را پست سر می گذاری و آن ترک خاطرات است. ما همه غرق خاطرات خود هستیم. به عبارت دیگر روح و روان ما یک صفحه بی کران است که فقط در آن عکس و امضای دیگران است و از خود ما خبری نیست. ما در لابه لای نام ها و عکس ها و امضاها و شخصیت ها و پیام ها مدفون شده و از خود بی خبریم. انسان امروز از خودش فراری است. اگر شما را مثلاً بیست و چهار ساعت در یک مکان تنها بگذارند تمامی وقت خود را به چیزهایی بیرونی می گذرانیم. مثلاً تلویزیون می بینیم و ... و اصلاً به خودمان و حقیقت وجودی خودمان کاری نداریم. چرا که با خود محرم نیستیم.
مولانا می گوید باید خلوتی باشد تا انسان خودش را بشناسد و تا انسان عاشق نباشد معنای خلوت را نمی فهمد. خلوت محل عشق و عاشقی است و این عاشق است که به دنبال خلوت می گردد تا این که در خلوت با معشوق خلوت کند و یا با خیال معشوق تنها باشد. این است که مولانا انسان را اینگونه سفارش می کند:
قعر چه بگزید هر کو عاقل است
زان که در خلوت صفاهای دل است
ما در بیرون بیخودی وقت تلف می کنیم. در بیرون هیچ نیست. ما در بیرون همه چیز می دانیم ولی هیچ کدام راست نیستند. عارف می گوید اگر می خواهی بخوانی اول خودت را بخوان و ما یاد نگرفته ایم که خود را بخوانیم. چرا که در خود نوشته ای نمی بینیم. از خود بی خبریم. سطرهای وجودی خومان را قابل خواندن نمی دانیم.
یک بازگشت به خویشن و این خلوت عارفانه نیاز است تا اینکه هم خود را به عنوان عاشق پیدا کنیم و هم عشق را به عنوان یک محمل و مرکب بیابیم که ما را به مقصود خودمان که همان سعادت است برساند.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۴ مهر ۱۳۹۰
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۹۰/۰۷/۱۴
نقش ها
خبرنگار : سعید بابایی
سخنران : سید حبیب نبوی
عناوین
رسته: 1