پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
بر خط: 565
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

198 بازدید
نیست انگاری چونان منطق درونی عصر جدید

نیهیلیسم و یا نیست‌انگاری چیست و چگونه تقدیر عصر جدید است؟ قرن نوزدهم را به حق دوره‌ی نیست‌انگاری نامیده‌اند. اما آیا نیست‌انگاری فقط تقدیر این قرن است؟
در قرن نوزدهم متفکرانی همچون نیچه به این امر متذکر شدند و حاکمیت آن را بر این عصر گوشزد نمودند. در عصر نیست‌انگاری امر فراحسی بدل به محصولی قرار نیافته از امر حسی می‌گردد. لکن بدین ترتیب و با چنین سقوطی ماهیت خاص الخاص مورد انکار قرار می‌گیرد.
سقوط امر حسی موجب می‌شود تا امر حسی محض و نیز تمایز امر فراحسی و امر حسی خنثی شود. این سقوط در بی‌معنایی به نهایت می‌رسد. متافیزیک را همواره چونان حقیقت موجود بما موجود گفته‌اند و نه آموزه‌ی یک متفکر. البته نظر متفکران بزرگ متافیزیک چنین بوده و اگر آنانی که در خانه تفکر جای ندارند متافیزیک را برساخته‌ی هر متفکری می‌انگارند، فی الواقع متفکر نیز بنیاد فلسفی خویش را در حوزه‌ی متافیزیک داراست.
متافیزیک جلوه‌های گوناگونی داشته است. تفکر نیچه نیز صورت متافیزیکی دارد و البته آن را چونان فرا رسیدن و تحقق نیست‌انگاری می‌شمارد. ضرورت دارد تا در ماهیت متافیزیک نیچه بیاندیشیم. اما به نظریات فلسفی، اخلاقی، شناختی، زیباشناختی و حتی متافیزیکی نیچه نظر نداریم، بلکه صرفاً می‌خواهیم نیچه را چونان یک متفکر به جد گیریم.
هر تفکر متافیزیکی عبارت از انتولوژی و یا موجودشناسی است.
بشر همواره دارای نسبتی با حقیقت بوده است. متافیزیک نیز از دایره‌ی این امر بیرون نیست. در بنیاد متافیزیک نیز وجود، انسان را در نظر به ماهیت وی در ربطی اولی ادراک نموده است. آماده‌گری ویژگی بارز این امر است. ضروری است تا این امر نخست فراخوانده شده و سپس یافته گردد و پس از آن ایجاد یابد. لیکن برای هر تفکری تنها یک طریق است که تعلق بدان دارد تا آن را علی النهایه چونان متعلق خود و نیز چونان نامتعلق خود استوار دارد و امر قابل تجربه بدین طریق به بیان آید.
ما نمی‌دانیم کدام امکانات است که تقدیر تاریخ تفکر غرب را بر ما و برای سراسر غرب پاس می‌دارد. هیئت ظاهری این امکانات نیز نشان از ضرورت اولی آنها نیست.
به هر حال آن کس که در راه آموختن است در تفکر به آموختن می‌پردازد و در طریق آن چونان آموزه‌ای می‌ماند و در آن حقیقی حضور دارد.
در تاریخ تفکر غرب گرچه از آغاز موجود در نظر به وجود مورد تفکر قرار گرفته است، لکن حقیقت وجود هماره محجوب مانده است. این تاریخ برای این تفکر عبارت از پیامد اعصار متافیزیک نیست، بلکه قرب یافتن خاصی نسبت به آن است.
ما خواهانیم تا در متافیزیک نیچه تأمل کنیم. تفکر وی خود را نیست‌انگارانه می‌نگرد. نیچه سرتاسر تاریخ تفکر غرب را تاریخ نیست‌انگاری می‌نامد. این همه را با یک عبارت کوتاه می‌نامد: خدا مرده است.
نیچه با این عبارت خویش هیچ گونه نظریه اخلاقی، دینی و از این دست را ارائه نمی‌دهد.
کلام نیچه به بیان تقدیر دو هزار ساله غرب می‌پردازد. نیچه می‌گوید: من به کلام اقوام اولیه ژرمن ایمان دارم، که می‌گویند همه خدایان بایستی بمیرند. هگل در جایی می‌نگارد: احساس که دین عصر جدید بر پایه‌ی آن استوار است، به این معناست: خدا، خود مرده است. بین کلام این دو نوعی هماهنگی اساسی وجود دارد که خود محجوب در ماهیت متافیزیک است. پلوتارخ نیز در جایی عین این کلام را ادا کرده است. باز هم نیچه می‌گوید: عظیم‌ترین واقعه نوظهور، این که خدا مرده است و بی‌محمل شدن ایمان به خدای مسیحی سایه‌ی خویش را بر اروپا می‌گستراند. خدای مسیحی در تفکر نیچه همان عالم فراحسی در متافیزیک است. خدا برای وی عبارت از حوزه ایده‌آل‌هاست. از افلاطون به بعد است که این حوزه اعتبار یافته است. از آن هنگام عالم حسی از عالم فراحسی جدا می‌شود. عالم حسی عبارت می‌شود از عالم فیزیکی و عالم فراحسی عبارت می‌شود از عالم متافیزیکی. خدا مرده است، یعنی عالم فراحسی بدون نیروی تأثیرگذار است و نیروی حیات ندارد. یعنی متافیزیک یا فلسفه غرب چونان افلاطونیسم به نهایت راه خویش رسیده است. حرکت تقابلی نیچه در برابر متافیزیک چونان تبدل ماهیت است. دیگر هیچ چیز باقی نیست تا انسان آن را در بنیاد قرار دهد و خود را سامان بخشد. نیچه می‌گوید: آیا ما همچون عدمی بی‌نهایت به سوی فنا و خطا نمی‌رویم؟
عدم در این وادی به این معناست: غروب یک عالم فراحسی و مهجور و محصور. نیست‌انگاری، این غریب‌ترین میهمان در آستانه انتظار است.
مؤمنان دینی و نیز آنانی که باز هم باور متافیزیکی دارند، در این عصر از دایره‌ی نیست‌انگاری بیرون نیستند. نیز هر آن کس که علی الظاهر نیست‌انگارانه می‌اندیشد، به این دلیل نمی‌توان وی را نیست‌انگار نامید.
نیست‌انگاری عبارت از حرکت تاریخی است و فقط نظریه و آموزه متفکران نیست. نیست‌انگاری تاریخ را طبق روند خود در تقدیر اقوام غربی به جریان می‌افکند.
بنابراین صرفاً عبارت از پدیده‌ای در کنار دیگر پدیده‌های تاریخی نیست. نیست‌انگاری عبارت از جریانی فکری همچون مسیحیت، اومانیسم و یا عصر روشنفکری نیست.
نیست‌انگاری عبارت از حرکت بنیادین تاریخ غرب است. جریان ژرفی است که صرفاً می‌تواند مصائب عالم را از پی داشته باشد. نیست‌انگاری عبارت از حرکت تاریخی اقوام قرار یافته در حوزه اقتدار عصر جدید در کره‌ی ارض است.
نیست‌انگاری عبارت از دست‌آورد ملتی خاص نیست. آن مللی که خود را علی الظاهر از طرح نیست‌انگاری دور می‌دارند، چه بسا در بسط آن بیش از دیگران دست داشته‌اند. اینها از صفات بارز این غریب‌ترین میهمان است که نمی‌تواند منشأ خاص خود را بنامد.
ارزش‌هایی که برای متافیزیک چونان افلاطونیسم اعتبار داشته است، با غروب متافیزیک و بسط نیست‌انگاری به صورت‌های دیگر چاره می‌شود. تحقق تاریخی جایگزین تبری از عالم حسی می‌شود. سعادت جاوید در باور الهی بدل می‌شود به سعادت و رفاه زمینی برای بیشتر مردم. تکلیف دینی بدل می‌شود به تلاش جهت ایجاد فرهنگ و یا گسترش تمدن. عنصر خلاقه که پیش از این فقط مختص خدا بوده است، بدل به یکی از ویژگی‌های انسان می‌شود. این خلاقیت آنقدر تنزل می‌یابد تا کاملاً بازاری می‌شود.
نیچه می‌گوید: نیست‌انگاری بدین معناست که برترین ارزش‌ها خود را بی‌ارزش سازند. اما نیست‌انگاری برای نیچه هرگز عبارت از پدیده‌ای ساقط شده نیست بلکه تاریخیگری تاریخ غرب است. وی نیست‌انگاری را چونان منطق درونی تاریخ غرب می‌اندیشد. در نظر وی با قلب ارزش‌های کنونی، باز هم عالم چونان خود استوار است و از همه جهات به طور بی‌ارزش در جهت تحقق ارزش نوین سیر می‌کند. این تحقق ارزش نوین هم باز در نظر نیچه چونان نیست‌انگاری است. نیچه آن را نیست‌انگاری کلاسیک تمامیت یافته می‌نامد. پس نیست‌انگاری نخست چونان قلب ارزش‌های کنونی است و سپس بیانگر حرکت تقابلی لابشرط در راستای قلب ارزش‌هاست. لکن گرچه قلب ارزش‌های کنونی به نیست‌انگاری تمامیت یافته و کلاسیک تعلق دارد، اما ارزش‌های کهن جانشین ارزش‌های کنونی نمی‌شود. تحقق ارزش به حوزه‌ای دیگر نیاز دارد. اما ببینیم ارزش در نظر نیچه چیست. مفتاح متافیزیک وی در این نکته است. در قرن نوزدهم بسیار از ارزش گفته‌اند: ارزش‌های حیات، ارزش‌های فرهنگی، ارزش‌های روحی، روانی و غیره و آنها را به غلط ناشی از تفکر یونانیان دانسته‌اند. نئوکانتی‌ها به فلسفه ارزش می‌رسند. حتی در تئولوژی مسیحی خدا را چونان برترین ارزش دانسته‌اند. علم را از حوزه‌ ارزش بیرون می‌دانند و ارزش گذاری‌ها را محدود به جهان‌بینی‌ها کرده‌اند. کثرت نظریات در مورد ارزش‌ها با عدم تعین این مفهوم تطابق دارد. اما نیچه چه ادراکی از ارزش دارد؟ چرا متافیزیک نیچه عبارت از متافیزیک ارزش‌هاست؟
نیچه در جایی می‌گوید: اصل ارزش به معنای شرایط تحقق و تحول در چشم‌انداز تصاویر پیچیده با دوام نسبی حیات در اندرونه‌ی صیرورت و شدن است. ماهیت ارزش ناشی از آن است که همچون مقامی چشم‌اندازگونه باشد.
ارزش آن است که به نظر آمده است. ارزش چونان مقامی چشم‌اندازگونه از چیزی چشم می‌پوشد و چیزی را در نظر می‌آورد و سپس باز لازم می‌شود چیزی دیگر را از نظر دور بدارد.
ارزش‌های از مقیاس‌ و معیار عددی ناشی می‌شوند. بنابراین ارزش‌ها به طور ماتقدم چیزی فی نفسه نیستند. ارزش تا به جایی که اعتبار دارد ارزش است. لوگوس بدل به تمثل شده است. هر موجودی تا به جایی تمثل گونه است که به وجود موجود تعقل دارد. این چشم انداز است که عبارت از ارزش است. با ارزش‌ها چونان چشم‌اندازهاست که شرایط فروشد و فراشد تحقق می‌یابد. موجود متمثل ماهیتاً چنان است که به این چشم‌انداز دوگانه نیازمند است. آنچه به ماهیت حیات تعلق دارد عبارت از اراده به فروشد و فراشد است. هر گونه فروشد حیات در خدمت فراشد آن است. صیرورت از نظر نیچه به معنای گذار از چیزی به سوی چیز دیگری است، نوعی حرکت که لایب نیتس آن را طبیعت متغیر می‌نامد. در واقع منظور نیچه از صیرورت، موجود است. ولی این صیرورت را چونان اراده به سوی قدرت می‌اندیشد.
اراده به سوی قدرت عبارت از طریق بنیادین حیات است. اراده به سوی قدرت، صیرورت، حیات و وجود در زبان نیچه یکسان است.
اما چون برترین ارزش‌های کنونی از طریق فراخنای عالم فراحسی بر عالم حسی حاکمیت داشته و متافیزیک این حاکمیت را عرضه داشته با تحقق اصل نوین تبدل ارزشی همه‌ی ارزش‌ها، رجعت سرتاسر متافیزیک لازم می‌آید. نیچه این رجعت را به صورت غلبه بر متافیزیک می‌انگارد. بنابراین مفهوم نیچه از نیست‌انگاری از طریق اراده به سوی قدرت عرضه می‌شود. بنابراین کافی است معنای این عبارت روشن شود، تا بتوانیم بدانیم منظور نیچه از نیست‌انگاری چیست.
در آغاز به غلط چنین استفاده می‌شود، که اراده به سوی قدرت یعنی تلاش در جهت رسیدن به قدرت. طبق این معنای غلط، اراده و قدرت هر یک در سویی قرار دارند و رابطه‌ای انتقالی با هم دارند. اگر چنین بیندیشیم این اصل بنیادین فلسفی نیچه را محدود به حوزه‌ی روانشناسی کرده‌ایم. ما هنگامی به معنای این عبارت نزدیک می‌شویم که در تفکر متافیزیکی تأمل کنیم و در کلیت تاریخ متافیزیک غرب بیاندیشیم. نیچه خود می‌گوید: اراده به سوی قدرت را در مقامی یافتم که موجود زنده حضور داشت و نیز در اراده‌ی خادمان با اراده به حاکم بودن مواجه گشتم. اراده عبارت از اراده به حاکم بودن است. چنین اراده‌ای در اراده‌ی خادمان نیز حضور دارد. البته نه بدان معنا که خادم تلاش دارد تا از نقش بندگی خویش خارج شود و خود بدل به حاکم گردد بلکه بنده چونان بنده خواهان است تا چیزی را تحت حوزه‌ی خود داشته باشد که در کنار خدمت کردن خود به آن فرمان براند. اراده در معنای نیچه عبارت از خواهش و تلاش محض در جهت چیزی نیست، بلکه دستور و امر و فرمان است.
اراده آن چیزی را دارا است که آن را خواهان است زیرا اراده خواهان اراده‌ی خویش است. اراده به سوی قدرت عبارت از ماهیت قدرت است. در واقع اراده به سوی قدرت عبارت از اراده به سوی چیزی بیرون از اراده نیست.
نیچه می‌گوید در هر اراده‌ای با ارزش‌گذاری مواجه‌ایم. ارزش‌ها عبارت از شرایط فروشد و فراشد در اندرونه‌ی وجود موجود است. شیوه‌هایی که چگونه موجود در کل با وجود اراده به سوی قدرت خود وجود می‌یابد، عبارت از موجودیت خود و عبارت از بازگشت جاودانه‌ی همان است. نیچه در اراده به سوی قدرت و در بازگشت جاودانه‌ی همان به وجود موجود می‌اندیشد. به هنگامی که متافیزیک موجود را در وجود خویش چونان اراده به سوی قدرت می‌اندیشد، موجود را ضرورتاً چونان ارزش متحقق در نظر دارد. متافیزیک هر چیزی را در افق ارزش‌ها، اعتبار ارزش‌، قلب ارزش و تبدیل ارزش در نظر دارد. این همان سوبژه دکارتی است.
دکارت نیز همچون ارسطو (فاعل شناسایی) را مورد پرسش قرار می‌دهد. تا جایی که دکارت این سوبژه را در طی طریق معمولی متافیزیک پی می‌جوید، حقیقت را چونان قطعیت به تمثل می‌آورد، که ego cogito چونان موجود قطعی است. بنابراین ego sum بدل به سوبژه و این نیز بدل به خودآگاهی می‌شود. سوبژکتیویته‌ی سوبژه خود را برخاسته از قطعیت این خودآگاهی معین می‌دارد. بنابراین قطعیت چونان اصل خلل‌ناپذیر متافیزیک عصر جدید چونان اراده به سوی قدرت جلوه می‌یابد و حقیقت به معنای ارزشی ضروری درمی‌آید.
بنابراین متافیزیک در همه جلوه‌های خویش یک سخن را بیش نگفته است. مثل افلاطونی و انرگئیای ارسطویی، ens Creatum قرون وسطایی، کوژیتوی دکارتی، مونادولوژی لایب نیتس، روح مطلق هگل، آزادی انسانی شلینگ، نقادی کانت و نیست‌انگاری نیچه و هر آنچه چونان متافیزیک بنیادین غرب تاکنون ظهور داشته است، همه و همه یک سخن بیش نمی‌گویند. اینها همه جلوه‌های یک موجود است. هر روز وجهه‌ای از خویش را آشکار کرده است. اما آیا این راه همچنان ادامه دارد؟ نیچه، هیدیگر و بسی دیگر از متفکران غرب بر این باورند که متافیزیک غرب به نهایت راه خویش رسیده است و همه‌ی امکانات خود را بروز داده و تفکری دیگر ظهور خواهد یافت. نیست‌انگاری در آغاز راه غرب حضور داشته است، اما در آن هنگام محجوب بوده است. اکنون دیگر کاملاً عیان و ظاهر است. تفکری دیگر برای غرب چه تفکری خواهد بود؟ آیا غربیان باز هم به ادیان کهن شرقی چنگ خواهند زد؟ البته منظور ما از توسل به تفکری دیگر در راه تفکر است و نه باورهای دینی، اخلاقی و از این دست! هیدیگر برای دستیابی به تفکری دیگر به متفکران پیش از افلاطون رجوع می‌کند. راه‌ها می‌جوید و در پی حکم قطعی نیست. آیا بشر غربی دیگر بار نیوشای ندای وجود خواهد شد؟ اگر بشر غربی با حقیقت نسبتی دیگر بیابد، همگان رستگار خواهیم شد، چرا که در این عصر و دوران جز بشر غربی هیچ بشری دم نمی‌زند.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۴ آبان ۱۳۸۳
نقش ها
عناوین
رسته: 2