پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 2542
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

916 بازدید
دستور کار پسامدرنیسم

تغییر تاریخی بدون تاریخ؟
در خلال جنگ جهانی اول، اسوالد اشپنگلر کتاب مشهور و نامطبوع انحطاط غرب را نوشت. او در این کتاب اعلام کرد که تمدن غربی و ارزش‌های مسلط آن به پایان خود نزدیک می‌شود. قیود و سنت‌هایی که جامعه را برپا داشته در حال تلاشی و رشته‌های پیوند دهنده زندگی و همراه با آن یگانگی تفکر و فرهنگ در حال گسستن هستند. به گفته‌ی او، غرب نیز همچون هر تمدن دیگری که از چرخه‌ای طبیعی می‌گذرد، به ناگزیر از خزان (تاکنون ویرانگر) «روشنگری» یا «روشن اندیشی» به زمستان فردگرایی و پوچ‌گرایی گذر کرده است.
در حدود چهار دهه بعد، سی. رایت میلز اعلام کرد که «ما در پایان دورانی هستیم که عصر مدرن نامیده می‌شود». در پی آن «دوران پسامدرن فرامی‌رسد». در این دوران همه‌ی چشم‌اندازهای تاریخی‌ای که مشخصه‌ی «فرهنگ غربی» بوده است، فاقد اعتبار است. باور عصر روشنگری در پیشرفت همسان خرد و آزادی و نیز دو ایدئولوژی اصلی لیبرالیسم و سوسیالیسم که بر این باور بنا شدند «در مقام تبیین‌های مناسبی از جهان و انسان در حقیقت از هم پاشیده‌اند». جان استوارت میل و کارل مارکس هر دو به یک میزان کهنه و منسوخ شده‌اند.
البته بین این دو اعلامیه‌ی سقوط عصر، که یکی در 1918 و دیگری در 1959 منتشر شد، تفاوت ایدئولوژیکی مهمی وجود دارد: احساسات ضددموکراتیک اشپنگلر در برابر رادیکالیسم میلز، دشمنی (یا دست کم دودلی) اشپنگلر نسبت به روشنگری در پشتیبانی مستمر، اگرچه نومیدانه‌ی میلز از ارزش‌های روشنگری. اما، در این میان، تاریخی فاجعه‌بار حاکی از رکود اقتصادی، جنگ و قتل عام و در پی آن نوید بهبود مادی نیز وجود دارد: یکی، شوم‌ترین هراس‌های انسانی تا آن تاریخ بود، دیگری رویایی‌ترین امیدهای آدمی. وقتی اشپنگلر انحطاط غرب را نوشت، بی‌تردید اروپا گرفتار آشوب بود و گذشته از تهدیدی آشکار برای طبقات حاکم، که حتی در اوضاع و احوال غیرانقلابی نیز وجود دارد و برخاسته از گسترش دموکراسی توده‌ای است، در زمانه‌ی جنگ و انقلاب قرار داشت. جایگاه میلز کم و بیش متفاوت بود: از 1918 به بعد جهان از مصیبت‌هایی گذر کرده بود بس عظیم‌تر از آنچه اشپنگلر می‌توانست تصور کند. اما میلز در دهه‌ی آرام 1950، در موج فزاینده‌ی گسترش سرمایه‌داری «جامعه‌ی وفور»، در جوی از بی‌اعتنایی سیاسی می‌نوشت. او به نسلی از دانشجویان دانشگاه‌ها درس می‌داد که گرچه در سایه‌ی جنگ سرد و تهدید اتمی می‌زیستند، اما چشم‌اندازهای مادی و منحصر سرمایه‌داری (به بیان اریک هابسبام) سایر دانشگاهیان نسل میلز را متقاعد می‌کرد که مسایل جامعه‌ی غرب کم و بیش حل شده است، شرایط وفاق اجتماعی برقرار است و در حقیقت طرح پیشرفت مبتنی بر روشنگری، اگر نه کاملاً، تا حدود زیادی تحقق یافته است، یا دست کم طرح خیلی بهتری محتمل، ضروری و یا حتی مطلوب نیست (دانشگاهیانی که بیشتر آنها گذشته از آن که به امپریالیسم آمریکا توجه‌ای نداشتند، ظاهراً چشم‌شان را بر آن چه مایکل هرینگتن «آمریکای دیگر» می‌نامید بسته بودند.) این وضعیتی است که دانیل بل، همکار میلز، «پایان ایده‌ئولوژی» نامید (بل در ویرایش بعدی کتاب مشهورش میلز را در قضیه‌ی کوبا خائن خواند).
از این رو، در نظر میلز پایان خوشبینی عصر روشنگری پیامد فاجعه‌ای معین نبود. برعکس، بدبینی وی همان قدر که زاده‌ی ناکامی بود، حاصل کامیابی نیز بود. او باور داشت که در حقیقت بسیاری از اهداف اصلی عصر روشنگری تحقق یافته است: «عقلانی ساختن» سازمان سیاسی و اجتماعی؛ پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی که حتی برای بیشتر رؤیاپردازان خوشبین روشنگری نیز تصورناپذیر نبود؛ گسترش آموزش همانی در جوامع پیشرفته غربی؛ نظایر اینها. اما این پیشرفت اثر ناچیزی بر افزایش «عقلانیت ماهوی» موجودات بشری داشته است، اگر هم اثری داشته، «عقلانی کردن»، دیوان‌سالاری و تکنولوژی مدرن آزادی انسان را اعتلا نداده، بلکه محدود کرده است. این عوامل حتی ریشه‌ی بسیاری از نابسامانی‌های غیرمنتظر بوده‌اند. پیامد دهشتناک این ناهماهنگی بین «عقلانیت» و آزادی، پیدایی انسان‌های از خودبیگانه یا «آدم‌واره‌های شادمان» است که خود را با شرایطی که بر آنها مسلط است و هیچ کنترلی بر آن ندارند، یا احساس می‌کنند ندارند، یعنی سازمان‌های غول‌پیکر و نیروهای بسیار قدرتمند، تطبیق می‌دهند. مردمی که می‌توان پذیرفت دیگر اصراری بر آزادی یا علاقه‌ای به خرد ندارند.
برخی از این موضوعات مدت‌ها بود که بخشی از نظریه‌ی اجتماعی غربی شده بود ـ مثلاً گذشته از نظریه‌های مارکسیستی از خود بیگانگی می‌توان از جامعه‌شناسی ماکس وبر و کارل مانهایم نام برد. به دلایل موجه و ناموجه، دودلی نسبت به روشنگری و همراه با آن بدبینی نسبت به پیشرفت، درون‌مایه‌ی مشترک فرهنگ قرن بیستم در جناح چپ و راست بوده است. اما در روزگار میلز، بعد دیگری وجود داشت که این نیز بیشتر به پیروزی مربوط می‌شد تا شکست: شکوفایی سرمایه‌داری «رفاه» و «مصرف». در حقیقت، این شکوفایی عامل تعیین‌کننده‌ی مهمی در گسترش نظریه‌ی اجتماعی چپ شد. برخی منتقدان اجتماعی چپ، از همه مهم‌تر مارکوزه، با اطمینان احساس می‌کردند که این سرمایه‌داری نوع جدید تأثیر انکارناپذیری بر «توده‌ها» و به ویژه بر طبقه‌ی کارگر دارد. بی‌تردید میلز، که تأکید می‌کرد چپ باید «متافیزیک کار» را رها کند، تنها کسی نبود که باور داشت طبقه‌ی کارگر دیگر به عنوان یک نیروی مخالف حضور ندارد. حتی برخی که خود را مارکسیست می‌شمردند چنین تفکری داشتند؛ و این درون‌مایه‌ی اصلی «انقلاب‌های» دهه‌ی 1960، در رادیکالیسم دانشجویی، در شکل‌هایی از نظریه‌ی مارکسیستی شد که برای دانشجویان و روشنفکران، به عنوان کارگزاران اصلی مقاومت و «انقلاب فرهنگی» اهمیت فزاینده‌ای قائل بود.
اکنون در حالی که برخی راستگرایان مدعی «پایان تاریخ» یا پیروزی نهایی سرمایه‌داری شده‌اند، برخی روشنفکران چپ می‌گویند که یک دوران به سر رسیده است و ما در عصر «پسامدرن» زندگی می‌کنیم، «طرح روشنگری» مرده و همه‌ی حقایق و ایدئولوژی‌های قدیمی اعتبار خود را از دست داده است. از این رو، اصول قدیمی عقلانیت دیگر کاربردی ندارد و مطالبی از این دست. ظاهراً، دست کم برای بسیاری از استادان و دانشجویان، نقطه‌ی عطف اصلی در اواخر دهه‌ی 1960 و یا حتی در 1989، سقوط دیوار برلین بود. با این حال، اگرچه در این نقاط دوران‌ساز و نقاط عطف اخیر رخدادهای تاریخی مهمی پیش آمده است، آنچه در زمینه‌ی تشخیص فعلی پسامدرنیته مهم است، آن است که هم با روایت‌های رادیکال و هم ارتجاعی قبلی در مورد اعلام مرگ مشترکات فراوانی دارد. روشن است که آنچه پایان یافته عصر دیگر و چندان متفاوتی نیست، بلکه همانی است که بار دیگر پایان یافته است.
اما نکته‌ی مهم دیگر این است که تحلیل‌های پسامدرنیته، که بسیاری از ویژگی‌های تشخیص‌های قدیمی‌تر سقوط دوران را در هم می‌آمیزد، به نحو چشمگیری از پیشینه‌ی خود ناآگاهند. آنان در این باور که آن چه می‌گویند گسستی ریشه‌ای از گذشته است، به نحو حیرت‌آوری از سخنانی که پیش از این بارها گفته شده بی‌خبرند. حتی شک‌گرایی معرفت‌شناختی، حمله به ارزش‌ها و حقیقت‌گرایی فراگیر، تردید نسبت به هویت خود، که بخشی مهم از گرایش روز روشنفکری شده است، تاریخی به قدمت خود فلسفه دارد. به طور اخص، احساس پسامدرنی به تازگی دوران به ناآگاهی یا انکار یک حقیقت فراگیر تاریخی بستگی دارد: یعنی این که حقیقت که منطق و ـ تناقضات درونی سرمایه‌داری ـ نظامی که هزاران بار می‌میرد و هر بار از نو زاده می‌شود، تمام گسست‌های قرن بیستم را در یک وحدت یگانه‌ی تاریخی گره زده است.
این امر متمایزترین ویژگی پسامدرنیست‌های جدید را به ما نشان می‌دهد: با وجود پافشاری آنها بر تفاوت‌ها و ویژگی‌های خاص دورانی، به رغم ادعای آنها در علنی ساختن تاریخی بودن همه‌ی ارزش‌ها و «دانش‌ها» (یا به بیان دقیق به سبب پافشاری‌شان بر «تفاوت‌» و ماهیت پراکنده‌ی واقعیت و دانش بشری)، آنها به شدن نسبت به تاریخ بی‌اعتنایند. این بی‌اعتنایی دست کم در نشنیدن بازتا‌ب‌های واپس‌گرایانه‌ی حمله‌هایشان به ارزش‌های «روشنگری» و غیرعقلانی‌گری بنیادی‌شان آشکار می‌شود. پس اینک یک تفاوت مهم بین گفته‌های جاری درباره‌ی پایان دوران و همه‌ی گفته‌های دیگر وجود دارد. این نظریه‌های گذشته، بنا به تعریف، بر مفهوم خاصی از تاریخ مبتنی بوده و حاکی از اهمیت تحلیل تاریخی بودند. برای مثال، سی . رایت میلز تأکید می‌کرد که بحران عقلانیت و آزادی که نشانه‌ی آغاز عصر پسامدرن است نشان‌دهنده‌ی مشکلات ساختاری است و بیان آنها مستلزم به کارگیری معیارهای کلاسیک زیست‌نامه‌ی انسان و تاریخ دورانی است. فقط با چنین معیارهایی می‌توان رابطه‌ی بین ساختار و محیط‌های اجتماعی و فرهنگی را، که امروز بر این ارزش‌ها مؤثرند، ارزیابی کرد و تحلیل علی انجام داد.
میلز نیز به شیوه‌ی کلاسیک روشنگری به طور مسلم فرض می‌کرد که کل مسأله‌ی این گونه تحلیل‌های تاریخی در مشخص ساختن فضای آزادی و عمل انسان برای صورت‌بندی گزینش‌های‌مان و «برای گستردن دامنه‌ی تصمیمات انسان در آفرینش تاریخ» است. او، علی‌رغم همه‌ی بدبینی‌هایش، می‌پنداشت که در حقیقت در زمانه‌ی وی مرزهای امکان تاریخی «در واقع بسیار گسترده‌» است.
این گزاره تقریباً در همه‌ی ویژگی‌ها، نقطه‌ی مقابل نظریه‌های رایج پسامدرنیته است که در عمل منکر نفس وجود ساختارها یا ارتباطات ساختاری و نفس امکان «تحلیل علی» می‌شوند. پراکندگی‌ها و احتمالات جانشین ساختارا و علت‌ها می‌شوند. چنین چیزی به عنوان یک نظام اجتماعی (مثلاً سرمایه‌داری) با وحدت نظام‌مند و «قوانین حرکت» وجود ندارد. تنها انواع متعدد و متفاوت قدرت، سرکوب، هویت و «گفتمان» وجود دارد. نه تنها باید منکر «روایت‌های بزرگی» نظیر مفاهیم پیشرفت عصر روشنگری شد، بلکه باید هر گونه ایده‌ی وجود علیت و فرایند قابل فهم تاریخی، بی‌تردید به همراه آن، هر گونه اندیشه‌ی «ساختن تاریخ» را انکار کرد. هیچ فرایند ساختارمندی وجود ندارد که دانش انسان (یا باید پذیرفت که عمل انسان) قابلیت دسترسی به آن را داشته باشد. صرفاً تفاوت‌های آشفته، نامرتبط و غیرقابل توضیحی وجود دارند. برای نخستین بار، با چیزی روبه‌رو می‌شویم که دچار نقض لفظی است: نظریه‌ی تغییر دورانی براساس انکار تاریخ.
نکته‌ی بسیار عجیب و تناقض مهم دیگری نیز در اندیشه‌ی جدید پسامدرنیته وجود دارد. از سویی، نفی تاریخ، که پسامدرنیته مبتنی بر آن است، با نوعی بدبینی سیاسی همراه است. چون نه نظام‌ها و نه تاریخی وجود دارد که قابلیت تحلیل علی داشته باشد، پس نمی‌توان ریشه‌ی قدرت‌های فراوانی را که بر ما ستم می‌رانند شناخت، بی‌تردید نمی‌توان خواستار نوعی مخالفت یکپارچه و نوعی رهایی عمومی انسان از سرمایه‌داری یا حتی اعتراض عمومی به آن شد، آن سان که سوسیالیست‌ها معمولاً بدان باور داشتند. حداکثر می‌توان به مقاومت‌هایی جداگانه و خاص امید بست. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد که ریشه‌های این بدبینی سیاسی در نگرشی نسبتاً خوش‌بینانه از رونق و امکانات سرمایه‌داری قرار دارد. ظاهراً جهان‌بینی پسامدرنیست‌های امروز (که نوعاً باقی ماندگان «نسل دهه‌ی شصت» و دانشجویان آنها هستند) همچنان ریشه در «عصر طلایی» سرمایه‌داری دارد که مهم‌ترین ویژگی آن «مصرف‌گرایی»، تعدد الگوهای مصرف و کثرت «شیوه‌های زندگی» است. در این جا نیز تاریخ‌گرا نبودن پسامدرنیست‌ها آشکار می‌شود، زیرا ظاهراً بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری، پس از آن لحظه طلایی، صرفاً از کنارشان گذشته، یا دست کم هیچ تأثیر مهم نظری بر آنها نداشته است. برای برخی، این بدان معناست که فرصت‌های مخالفت با سرمایه‌داری به شدت محدود می‌شود. گویی دیگران می‌گویند که اگر ما در حقیقت توان تغییر و حتی درک نظام (یا حتی اساساً تفکر درباره‌ی آن به مثابه یک نظام) را نداریم، اگر توان و مجال انتقاد نسبت به نظام را نداریم یا نمی‌توانیم داشته باشیم (مبارزه کردن که به جای خود) پس می‌شود راحت نشست و از آن لذت برد. بی‌تردید نمایندگان این جریان‌های روشنفکری می‌دانند که همه‌ی امور به سامان نیست، اما در گرایش‌ها نکته‌ای وجود ندارد که بتواند مثلاً به درک فقر و بی‌خانمانی فزاینده، طبقه‌ی در حال رشد کارگران فقیر، شکل‌های جدید کار بی‌تأمین و پاره وقت و مسائلی از این دست کمک کند. تردیدی نیست که هر دو جنبه‌ی تاریخ پرابهام سده‌ی بیستم ـ هم فجایع و هم شگفتی‌های آن ـ در شکل‌گیری شعور پسامدرن نقشی ایفا می‌کنند؛ اما فجایعی که ایده‌ی قدیمی پیشرفت را تضعیف کرده‌اند، در مقایسه با شگفتی‌های تکنولوژی جدید و غنای سرمایه‌داری مصرفی، در تعیین ماهیت متمایز پسامدرنیسم امروز اهمیت کمتری دارند. پسامدرنیسم گاه همچون ابهامات سرمایه‌داری از منظر افرادی است که بیش از صدمه دیدن از هزینه‌های سرمایه‌داری از مزایای آن بهره می‌برند.
اگر به نظر میلز مسأله‌ی مرکزی عصر وی آن بود که برای طرح عشق به آزادی یا علاقه به خرد دیگر نمی‌توان به آدم‌واره‌های شادمان متکی بود، پسامدرنیست‌های امروز خود ارزش‌های در معرض تردید روشنگری مسأله را می‌دانند و آنها را به عنوان مسائل ماهیتاً ستم‌بار رد می‌کنند. پسامدرنیست‌ها در تبعیت ناشی از شکست نیروهایی ظاهراً غیرقابل کنترل، تسلیم به مصرف‌گرایی و حتی گاه تجلیل از آن، شاید عملاً تجلی روشنفکرانه‌ی آن آدم‌واره‌ها باشند. ظاهراً میلز این نظر نسبتاً نخبه‌گرایانه را داشت که بنابر آن احتمال آدم‌واره شدن کارگران بیشتر است و دانشجویان و روشنفکران بالاتر از سطح شرایط آدم‌وارگی قرار می‌گیرند، اما اکنون روشنفکران بالاتر از سطح شرایط آدم‌وارگی قرار می‌گیرند، اما اکنون روشنفکران پسامدرن گویی خود بدل به وجدان نظری آدم‌واره‌های شادمان شده‌اند.

آدم‌واره‌های شادمان یا منتقدان سوسیالیست
اکنون پس از این گفته‌ها، مردود شمردن شیوه‌های جاری آسان است. اما پسامدرنیست‌ها نیز با وجود همه‌ی تناقض‌ها، نداشتن حساسیت تاریخ، تکرار ظاهراً ناآگاهانه‌ی موضوع‌های قدیمی و شکست‌طلبی‌شان، به موضوعاتی واقعی واکنش نشان می‌دهند؛ واکنش به شرایط واقعی در جهان معاصر در شرایط جاری سرمایه‌داری، شرایطی که چپ‌گرایان سوسیالیست نیز باید با آنها مواجه شوند.
در ادامه، نخست فهرستی از مهم‌ترین درون‌مایه‌های چپ «پسامدرن» ارائه می‌شود (این اصطلاح را در مفهومی عام به کار می‌برم تا شامل طیف متنوعی از جریان‌های سیاسی و روشنفکری باشد که در سال‌های اخیر پیدا شده‌اند، از جمله «پسامارکسیسم» و «پساساختارگرایی»): تمرکز بر زبان، فرهنگ و «گفتمان» (به این دلیل که زبان همه‌ی آن چیزی است که ما از جهان می‌دانیم و ما به واقعیت دیگری دسترسی نداریم)، در مقابل رد علایق سنتی «اکومومیستی» چپ و دل‌مشغولی‌های قدیمی به اقتصاد سیاسی، رد دانش «تمامیت‌گرا» و ارزش‌های «جهان‌شمول» (از جمله، مفاهیم غربی «عقلانیت (خردورزی)»، ایده‌های عام برابری، خواه لیبرالی و خواه سوسیالیستی، مفهوم مارکسیستی رهایی عمومی انسان) به نفع تأکید بر «تفاوت‌» و هویت‌های ویژه‌ی بسیار متنوعی نظیر جنسیت، نژاد، قوم و گرایش جنسی، تفاوت‌ مبارزه‌ها و ستم‌های خاص و متمایز، پافشاری بر ماهیت سیال و متمایز نفس انسان («سوژه‌ی نامتمرکز»)، که ماهیت آدمی را چنان متغیر، نامطمئن و شکننده می‌کند که به ندرت می‌توان دریافت که چگونه می‌توان نوعی آگاهی را تکوین بخشید که شالوده‌ی همبستگی و کنش جمعی بر مبنای «هویت» اجتماعی مشترک «(نظیر طبقه)، تجربه‌ی مشترک و منابع مشترک باشد ـ یعنی تجلیل از «حاشیه» (جانبی) و رد «روایت‌های بزرگ، نظیر ایده‌های غربی پیشرفت و از آن جمله نظریه‌های مارکسیستی تاریخ. همه‌ی این موضوع‌ها در خدمت رد «جوهرگرایی» و به ویژه مارکسیسم قرار می‌گیرد که متهم است پیچیدگی متنوع تجربه‌ی انسان را به دیدگاهی یک پارچه از جهان تقلیل می‌دهد، به این ترتیب که به شیوه‌ی تولید به مثابه عوامل تعیین‌کننده‌ی تاریخی، به طبقه در برابر سایر «هویت‌ها»، به عوامل «اقتصادی» یا «مادی» در برابر ساخت بی‌ترتیب واقعیت «امتیاز خاصی» می‌بخشد. رد «جوهرگرایی» تنها در برگیرنده‌ی تبیین‌های حقیقتاً ساده‌گرایانه و یکپارچه از جهان (نظیر انواع استالینیستی مارکسیسم) نیست، بلکه شامل هر نوع تحلیل علی می‌شود.
معنای این لوتره‌ی پسامدرنیستی در جریان مقالاتی که در پی می‌آید باید روشن‌تر شود؛ اما اکنون باید مشخص باشد که رشته‌ی اصلی‌ای که همه‌ی اصول پسامدرن حول آن قرار گرفته، تأکید بر ماهیت بی‌ترتیب جهان و دانش انسان و امکان‌ناپذیری هر نوع سیاست رهایی‌بخش بر مبنای نوع نگرش «تمامیت‌گرا» یا «جهان‌شمول» است، زیرا در گفتمان پسامدرن نمی‌توان گفت که سرمایه‌داری به عنوان نظامی فراگیر اساساً وجود دارد؛ از این رو، حتی نقد سرمایه‌داری نیز پذیرفته نمی‌شود. در حقیقت، «سیاست»، به هر مفهوم سنتی کلمه، که با قدرت فراگیر طبقات یا دولت‌ها و مخالفت با آنها سروکار دارد، کنار گذاشته شده و راه فقط برای مبارزات پراکنده‌ی «سیاست هویتی» و یا حتی «شخصی به مثابه سیاسی» باز می‌شود ـ گرچه برنامه‌های فراگیرتری، نظیر سیاست‌های محیط زیست، وجود دارد که جذابیت‌هایی برای چپ پسامدرن دارد. به طور خلاصه، شک باوری معرفت‌شناختی ژرف و شکست‌گرایی عمیق سیاسی.
با این حال هیچ کدام از ما در پی آن نیست که اهمیت برخی از این موضوع‌ها را منکر شود. مثلاً تاریخ سده‌ی بیستم ابداً باعث اطمینان خاطر نسبت به نظرات سنتی پیشرفت نمی‌شود، آن دسته از ما که مدعی باور به نوعی سیاست «پیشرفت» هستند، باید همه‌ی مواردی را که در تضعیف خوشبینی روشنگری رخ داده است تبیین کنند. چه کسی از ما، در کنار اهمیت طبقات، منکر اهمیت «هویت»، مبارزه با سرکوب‌های جنسی و نژادی، یا پیچیدگی‌های تجربه‌ی انسانی در جهانی چنین تحرک‌پذیر و تغییرپذیر با چنین همبستگی‌های شکننده و متغیری می‌شود؟ در عین حال، چه کسی می‌تواند به ظهور هویت‌هایی همچون «ناسیونالیسم» به مثابه نیروهایی تاریخی، قدرتمند و اغلب «مخرب» بی‌اعتنا باشد؟ آیا نباید تجدید ساختار سرمایه‌داری را، که هم جهانی‌تر و هم «تجزیه‌شده‌تر» از گذشته است، تبیین کنیم؟ و یا این که چه کسی از تغییرات ساختاری‌ای که ماهیت خود طبقه‌ی کارگر را تغییر داده است بی‌خبر است؟ کدام سوسیالیست‌ جدی‌ای از تقسیم‌بندی نژادی و جنسی در درون طبقه‌ی کارگر خبر ندارد؟ چه کسی در پی تأیید نوعی امپریالیسم ایدئولوژیک و یا فرهنگی است که تنوع ارزش‌ها و فرهنگ‌های انسانی را سرکوب کند؟ چگونه می‌توان در جهانی که گذشته از «بزرگراه‌های اطلاعاتی» این چنین در سیطره‌ی نمادها، تصویرها و «ارتباطات جمعی» است، اهمیت زبان و سیاست فرهنگی را منکر شد؟ چه کسی می‌تواند منکر چنین پدیده‌هایی در دنیای سرمایه‌داری جهانی شود که این چنین به تأثیر فریب‌کارانه‌ی نمادها و تصویرها در فرهنگ تبلیغات وابسته است؟ جهانی که در آن «رسانه‌ها» واسطه‌ی شخصی‌ترین تجربیات ما هستند، به نحوی که گاه آن چه در تلویزیون می‌بینیم به نظر واقعی‌تر از زندگی‌های شخصی‌مان می‌رسد، جهانی که در آن، همچنان که دانش و ارتباطات هر چه بیشتر در اختیار شرکت‌های غول‌پیکر قرار می‌گیرد، شرایط مباحثه‌ی سیاسی، توسط سرمایه‌داری به مستقیم‌ترین شکلی تحمیل ـ و به شدت محدود ـ می‌شود.
برای درک همه‌ی این موراد مجبور به پذیرش مفروضات پسامدرنیست‌ها نیستیم. برعکس، این تحولات تبیینی ماتریالیستی طلب می‌کند. در حقیقت، کمترین پدیده‌ی فرهنگی‌ای در تاریخ بشر وجود دارد که بنیادهای مادی‌اش آشکارا روشن‌تر از خود پسامدرنیسم باشد. ارتباط فرهنگ پسامدرنیستی با سرمایه‌داری جهانی متغیر، مصرفی و پراکنده بهترین تأیید ماتریالیسم تاریخی است. از طرف دیگر، رویکرد ماتریالیستی بدان مفهوم نیست که باید ابعاد فرهنگی تجربه‌ی انسانی را نادیده بگیریم یا بدان کم اهمیت بدهیم. در مقابل، درک ماتریالیستی گامی اساسی در رها کردن فرهنگ از تنگنای کالایی شدن است.
اگر پسامدرنیسم حقیقتاً به گونه‌ای تحریف شده چیزی درباره‌ی شرایط سرمایه‌داری معاصر به ما می‌گوید، شگرد واقعی آن است که دقیقاً مشخص کنیم که این شرایط چیست، چرا وجود دارد و ما از اینجا به کجا حرکت می‌کنیم. به عبارت دیگر، راه حل این است که به جای تبعیت مطلق از شرایط و متوسل شدن به سازش‌های ایدئولوژیک، تبیین‌هایی تاریخی از این شرایط ارائه کنیم. شگرد ما، شناسایی مسایل حقیقی است، مسایلی که گرایش‌های جاری روشنفکری اغلب راه‌حل‌های کاذب برای آنها ارائه می‌کند یا هیچ راه حلی ارائه نمی‌کند؛ و از این رو، شگرد ما به مبارزه طلبیدن محدودیت‌هایی است که این گرایش‌ها در برابر عمل و مقاومت ایجاد می‌کند. بنابراین، شگرد ما واکنش به جهان امروز نه در مقام آدم‌واره‌های شادمان (یا حتی تیره‌روز) که در مقام منتقد است.
غرض این مجموعه ارائه‌ی برخی روش‌هایی است که ماتریالیسم تاریخی می‌تواند به کمک آنها این مسایل را روشن سازد، گرچه مشخص است که در چنین فضای محدودی نمی‌توان به عمق مسایل دست یافت. جان فاستر و من در تدارک این مجموعه، برای کسانی که به طور بالقوه می‌توانند در چنین مجموعه‌ای سهیم باشند، نامه‌ای فرستادیم و آنچه را در نظر داشتیم در آن بیان کردیم؛ از این رو، با چکیده‌ای از آن نامه این مقدمه را به پایان می‌برم. نامه با نقل قولی از مقاله‌ی من در شماره‌ی تابستان گذشته‌ی مانتلی ریویو آغاز می‌شود که به کتاب ای.پی. تامپسون مربوط است:
نقد سرمایه‌داری دیگر باب نیست و اینک‌ هم‌گرایی غریبی، به گونه‌ای ائتلاف نامقدس، میان پیروزی‌طلبی سرمایه‌داری و بدبینی سوسیالیستی وجود دارد. بازتاب پیروزی راست بر چپ با پس کشیدن از آرمان‌های سوسیالیستی بوده است. روشنفکران چپ، اگر حقیقتاً سرمایه‌داری را به عنوان بهترین دنیای ممکن در آغوش نکشیده باشند، امید چندانی ندارند که بتوانند کاری بیش از طلب فضای بیشتر درون شکاف‌های سرمایه‌داری انجام دهند. آنها در بهترین حالت در جست‌وجوی محدودترین و خاص‌ترین مقاومت‌ها هستند. این همه تأثیر مهم دیگری نیز دارد: سرمایه‌داری چنان فراگیر و چنان مسلم فرض می‌شود که دارد نامرئی می‌شود.
اکنون روشن است که دلایل فراوانی برای بدبینی داریم. حوادث اخیر و جاری دلایل زیادی برای بدبینی ایجاد کرده است. اما در شیوه‌ی واکنش ما به این مسایل نکته‌ی شگفتی نهفته است. اگر واقعاً سرمایه‌داری پیروز شده باشد، باید اندیشید که اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمند نقد سرمایه‌داری هستیم. چرا این زمان درست هنگام آن است که شیوه‌های تفکری را بپذیریم که ظاهراً نه تنها امکان غلبه بر سرمایه‌داری را نادیده می‌گیرند، بلکه حتی درک انتقادی آن را نیز منکر می‌شوند؟...
من حقیقتاً فکر می‌کنم که اکنون در وضعیتی بی‌سابقه قرار گرفته‌ایم، وضعیتی که در کل تاریخ سرمایه‌داری هرگز شاهد آن نبوده‌ایم. آنچه اکنون تجربه می‌کنیم صرفاً شکست عمل، یا نبود ابزارها و سازمان‌های مبارزه نیست (اگرچه بی‌تردید آنها در چنین زمینه‌ای تضعیف شده‌اند). نه تنها نمی‌دانیم که چگونه بر ضد سرمایه‌داری عمل کنیم، بلکه حتی فراموش می‌کنیم که چگونه بر ضد آن بیندیشیم.
در ادامه‌ی نامه اهداف ما توضیخ داده شد:
در چنین چارچوبی در تدارک این مجموعه‌ی خاص هستیم. ما از این پیش فرض آغاز می‌کنیم که در بهترین حالت آثاری شبیه کار ای.اچ.تامپسون و نوشته‌های اقتصاد سیاسی مارکسیستی، برای برنامه‌ی انتقادی چپ ضروری است... اما نکته این جاست که ما دیگر نمی‌توانیم فرض کنیم که همه‌ی روشنفکران چپ با ما هم‌نظر هستند؛ و اگر در مقام یک آموزگار صحبت کنیم، ما هر دو کاملاً آگاهیم که بسیاری از دانشجویان ما، اگر نه غالب آنها ـ حتی آنهایی که خود را چپ می‌دانند ـ با درک ما از سرمایه‌داری و حتی پیش‌فرض‌های تاریخی و معرفت‌شناختی ما موافق نیستند؛ این عدم توافق‌ها در یک دستور کار روشنفکری، گذشته از دستور کار سیاسی، بیان شده است...
پس، آنچه ما پیشنهاد می‌کنیم مجموعه مقالاتی است که نشان دهد چگونه ماتریالیسم تاریخی می‌تواند به آن برنامه‌های دیگر با روشی پرثمرتر، قدرتمندتر و رهایی‌بخش‌تر از مدهای سیاسی و روشنفکری جاری بپردازد...
پیشنهاد نمی‌کنیم که افرادی چون ما باید قلمرو خود را رها کنند. برعکس، بخشی از مقصود ما این است که نشان دهیم کجا ایستاده‌ایم. برای مثال، مسایل عمومی قدیمی برای چپ (مانند «سیاست» در مفهوم قدیمی آن که از دولت و قدرت طبقاتی بحث می‌کند) همچنان در کانون مسایل قرار دارند، هنوز نه فقط برای شکل‌های سنتی سیاسی طبقاتی، بلکه برای دیگر برنامه‌های رهایی‌بخشی ضروری‌اند. اما ما فقط می‌توانیم توجه دانشجویان‌مان و افراد دیگری از این دست را به این نکته جلب کنیم که با آنها در قلمرو مورد علاقه‌ی خودشان مواجه شویم.
پس، این کاری است که قصد داریم به این شکل کاملاً محدود انجام دهیم. موضوع این مجموعه و سبک غالب آن، با آنچه خوانندگان مانتلی ریویو به آن عادت دارند، متفاوت است؛ اما انگیزه‌ی بنیادی و تعهد سیاسی این مجموعه فرقی نکرده است. پیام اصلی ما این است که شاید اکنون زمان مناسب برای تجدید حیات نقد مارکسیستی باشد. جهان پیش از پیش نه از آدم‌واره‌های شادمان، که از انسان‌هایی بسیار خشمگین انباشته می‌شود. در وضع فعلی، برای درک این خشم راه‌حل‌های فکری، برای سازماندهی آن راه‌حل‌های سیاسی چندانی (دست کم در جناح چپ) وجود ندارد. پسامدرنیسم امروز، علی‌رغم بدبینی و اعتراف صریح‌اش به شکست، هم‌چنان ریشه در عصر طلایی سرمایه‌داری دارد. اکنون زمان رها کردن مرده ریگ گذشته و مواجهه با واقعیت‌های دهه‌ی 1990 و قرن بیست و یکم است.

پی‌نوشت‌ها:
1ـ Ellen Meiksins Wood، از نویسندگان مانتلی ریویو است و کتاب اخیر وی را با نام دموکراسی در مقابل سرمایه‌داری: تجدید حیات ماتریالیسم تاریخی Democracy Against Capitalism: Renewing Historical Materialism) انتشارات کمبریج (انگلستان) در سال 1995 منتشر کرد.

یادداشت‌ها:
1- C.Wright Mills, The Socioligical Imagination (Oxford and New York, 1995). P.p. 165- 67.
2ـ در کتاب:
Eric Hobsbawm, Age of Extremes: The Short Twentieth century, 1914 – 1991 (London, 1994) New York, 1995.
«عصر طلایی» (تقریباً 1947 – 1973) در میان دو دوره‌ی «عصر فاجعه» و «عصر پیروزی قاطع» قرار دارد.
3ـ برخی از این مسایل را در مقاله‌ی زیر مرود بحث قرار داده‌ام:
“A Chronology of the New Left, or: Who,s Old – Fashioned Now?”
Socialist Register, 1995 (New York and London).
4- Mills, The Sociological Imagination, pp. 173-4.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۵ تیر ۱۳۸۳
نقش ها
نویسنده : الن میک سینزوود
مترجم : پرویز صداقت
عناوین
رسته: 1