سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۳
بر خط: 4183
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

71 بازدید
سفارش امام علی(ع) به فرزند

نهج البلاغه به جهات متنوعی حائز اهمیت و جالب توجه است؛ از جمله در موضوعات تربیتی و اجتماعی. از این میان، نوشته وصیت گونه امیرمومنان به فرزند برومندش امام حسن مجتبی علیهما السلام است که از دیرباز مورد توجه محققان قرار گرفته و بزرگانی چند بر آن به فارسی و عربی به شعر ونثر شرح نوشته اند. حضرت در این نامه که هرچند ظاهرا خطاب به فرزند خود است، ولی در حقیقت فرزندان امت منظور است، به مقوله های گوناگونی پرداخته اند که هر یک واجد اهمیت بسیارند: زمینه تربیت، استفاده از تجارب دیگران؛ گذشته، چراغ راه آینده؛ فایده و اهمیت علم تاریخ و سرگذشت پیشینیان، بررسی اخبار گذشتگان، تحلیل و بررسی تاریخ و سرگذشت پیشینیان و پند گرفتن از سرگذشت آنها، شناخت‌خداوند و توجه به صفات و آثار او، دعا واخلاص در آن، تاثیر توجه به معاد در تربیت، آیین زندگی، سفارشهایی درباره خودسازی و تهذیب نفس؛ تفکر، رکن اصلی شناخت؛ شناخت و معرفت دینی، تلاش در زندگی، احتیاط، پرهیز از صفات ناپسندی چون: هوا پرستی، عجب و خودبینی، آفات زبان، طعام حرام، نکاتی در باره آداب کسب و تجارت و... خوشبختانه در حال حاضر ترجمه های متعددی از این نامه در دست است و آنجه در پی می آید، نگارش مرحوم استاد شهیدی است که خود بهانه ای است برای یادکرد بزرگمردی چون او. ‌


سید رضی می‌نویسد: امام علی(ع) این نامه را هنگام بازگشت از صفین به فرزندش حسن(ع) نوشته است: ‌
از پدری که در آستانه فناست و چیرگی زمان را پذیراست، زندگی را پشت سر نهاده، به گردش روزگار گردن داده، نکوهنده این جهان است، و آرمنده سرای مردگان، و فردا کوچنده از آن؛ به فرزندی که آرزومند چیزی است که به دست نیاید، رونده راهی است که به جهان نیستی درآید. فرزندی که بیماریها را نشانه است و در گروه گذشت زمانه، تیر مصیبت‌ها بدو پران است، و خود دنیا را بنده گوش به فرمان. سوداگر فریب است و فنا را وامدار، و بندیِ مردن و هم سوگند اندوه‌های جان آزار، و غمها را همنشین است و آسیبها را نشان، و به خاک افکنده شهوتهاست، و جانشین مردگان. ‌
اما بعد، آنچه آشکار از پشت کردن دنیا بر خود دیدم و از سرکشی روزگار و روی آوردن آخرت بر خویش سنجیدم، مرا از یاد جز خویش باز می‌دارد، و به نگریستنم بدانچه پشت سر دارم، نمی‌گذارد، جز که من هر چند مردمان را غمخوارم، بیشتر غم خود را دارم. این غمخواری رای مرا بازگردانید و از پیروی خواهش نفسم بپیچانید، و حقیقت کار را برایم آشکار نمود، و مرا به‌کاری راست واداشت که بازیچه‌ای در آن نبود، و با حقیقتی رو برو ساخت که دروغی آن را نیالود. و تو را دیدم که پاره‌ای از منی، بلکه دانستم که مرا همه جان و تنی؛ چنان‌که اگر آسیبی به تو رسد به من رسیده، و اگر مرگ به سر وقتت آید، رشته زندگی مرا بریده. پس کار تو را چون کار خود شمردم، و این اندرزها را به تو راندم تا تو را پشتیبانی بود. خواه من زنده مانم و تو را در کنار، یا مرده و جای‌گزین دارالقرار. ‌
تو را سفارش می‌کنم به ترس از خدا، و پیوسته در فرمان او بودن و دلت را به یاد او آبادان نمودن، و به ریسمان اطاعتش چنگ در زدن، و کدام رشته استوارتر از طاعت خدا میان خود و او داری اگر بگیریش و بدان دست درآری؟
دلت را به اندرز زنده‌دار و به پارسایی بمیران، و به یقین نیرو بخش و به حکمت روشن گردان، و با یاد مرگش خوار ساز، و به اقرار به نیست شدنش وادار ساز. و به سختی‌های دنیایش بینا گردان، و از صولت روزگار و دگرگونی آشکار لیل و نهارش بترسان، و خبرهای گذشتگان را بدو عرضه دار، و آنچه را به آنان که پیش از تو بودند رسید، به یادش آر، و در خانه‌ها و بازمانده‌های آنان بگرد و بنگر که چه کردند، و از کجا به کجا شدند و کجا بار گشودند و در کجا فرود آمدند! آنان را خواهی دید که از کنار دوستان رخت بستند و در خانه‌های غربت نشستند، و چندان دور نخواهد نمود که تو یکی از آنان خواهی بود. ‌
پس در نیکو ساختن اقامتگاه خویش بکوش، و آخرتت را به دنیا مفروش. در آنچه نمی‌دانی، سخن را واگذار و آنچه را بر عهده نداری، بر زبان میار. و راهی را که در آن از گمراهی ترسی، مسپار؛ که هنگام سرگردانی گمراهی، باز ایستادن بهتر است تا در کارهای بیمناک افتادن. به کار نیک امر کن و خود را در شمار نیکوکاران در آر. و به دست و زبان کار ناپسند را زشت شمار. و از آن که کار ناپسند کند، با کوشش خود را دور بدار. در راه خدا بکوش، چنان که شاید، و از سرزنش ملامتگرانت بیمی نیاید. برای حق به هر دشواری هر جا بود، در شو و در پی آموختن دین رو. خود را به شکیبایی عادت ده در آنچه ناخوشایند است، که شکیبایی ورزیدن عادتی پسندیده و ارجمند است. در همه کارها نفس خود را به پناه پروردگارت درآر، که به پناهگاهیش درآورده‌ای استوار، و نگاهبانی پایدار، و آنچه از پروردگارت خواهی، تنها از او خواه که به دست اوست بخشیدن و محروم نمودن، و فراوان طلب خیر کن و نیک در کارها ببین و آن را که بهتر است، بگزین و وصیت مرا دریاب و روی از آن متاب؛ که بهترین گفته سخنی است که سود دهد، و بدان که سودی نیست، در دانشی که فایدتی نبخشد، و نه در فراگرفتن علمی که دانستن آن سزاوار نبود. ‌
پسرکم، چون دیدم سالیانی را پشت سر نهاده‌ام و به سستی در افتاده، بدین وصیت برای تو پیشدستی کردم، و خصلتهایی را در آن بر شمردم؛ از آن پیش که مرگ بشتابد و مرا دریابد و آنچه در اندیشه دارم، به تو ناگفته ماند، یا اندیشه‌ام نیز همچون تنم نقصانی به هم رساند، یا پیش از نصیحت من، پاره‌ای خواهشهای نفسانی بر تو غالب گردد، یا فریبندگی‌های دنیا تو را بفریبد. پس همچون شتری باشی گریزان و سرسخت و نا به فرمان. و دل جوان همچون زمین ناکشته است، هرچه در آن افکنند، بپذیرد. پس به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آنکه دلت سخت شود و خردت هوایی دیگر گیرد، تا با رای قاطع روی به کار آری، و از آنچه خداوندان تجربت در پی آن بودند و آزمودند، بهره‌‌برداری، و رنج طلب از تو برداشته شود و نیازت به آزمودن نیفتد. پس به تو آن رسد که ما به‌تجربت بدان رسیدیم، و برای تو روشن شود آنچه گاهی تاریکش می‌دیدیم. ‌

تاریخ ‌
پسرکم، هر چند من به اندازه همه آنان که پیش از من بوده‌اند نزیسته‌ام، اما در کارهاشان نگریسته‌ام و در سرگذشت‌هاشان اندیشیده، و در آنچه از آنان مانده، رفته و دیده‌ام تا چون یکی از ایشان گردیده‌ام، بلکه با آگاهی که از کارهاشان به دست آورده‌ام، گویی چنان است که با نخستین تا پسینشان به سر برده‌ام. پس، از آنچه دیدم، روشن را از تار و سودمند را از زیانبار باز شناختم و برای تو از هر چیز زبده آن را جدا ساختم و نیکویی آن را برایت جستجو کردم و آن را که شناخته نبود، از دسترس تو به دور انداختم، و چون به کار تو چونان پدری مهربان عنایت داشتم و بر ادب آموختنت همت گماشتم، چنان دیدم که این عنایت در عنفوان جوانی‌ات به کار رود و در بهار زندگانی که نیتی پاک داری و نهادی بی آک. و اینکه نخست تو را کتاب خدا بیاموزم، و تأویل آن را به‌تو تعلیم دهم، و شریعت اسلام و احکام آن را از حلال و حرام بر تو آشکار سازم و به دیگر چیز نپردازم. سپس از آن ترسیدم که مبادا رای و هوایی که مردم را دچار اختلاف گردانید تا کار بر آنان مشتبه گردید، بتازد و بر تو نیز کار را مشتبه سازد. پس هرچند آگاه ساختنت را از آن خوش نداشتم، استوار داشتنش را پسندیده‌تر داشتم تا آنکه تو را به حال خود واگذارم، و به دست چیزی که هلاکت در آن است بسپارم، و امید بستم که خدا توفیق رستگاریت عطا فرماید، و راه راست را به‌تو بنماید. پس این وصیت را در عهده‌ات می‌گذارم و تو را به خدا می‌سپارم. ‌
و بدان پسرکم، آنچه بیشتر دوست دارم از وصیتم به کار بندی، از خدا ترسیدن است و بر آنچه بر تو واجب داشته، بسنده کردن، و رفتن به راهی که پدرانت پیمودند و پارسایان خاندانت بر آن راه بودند؛ چه، آنان از نگریستن در کار خویش باز نایستادند؛ چنان که تو می‌نگری، و نه از اندیشیدن چنان که تو می‌اندیشی، و انجام کار چنانشان کرد که آنچه را شناختند به کار بستند، و از بند آنچه بر عهده‌شان نبود رستند، و اگر نفس تو پذیرفتن چنین نتواند، و خواهد چنان که آنان دانستند بداند، پس بکوش تا جستجوی تو از روی دریافتن و دانستن باشد نه به شبهه‌ها در افتادن و جدال را بالا بردن، و پیش از اینکه این راه را بپویی، باید از خدای خود یاری جویی. و برای توفیق خود، روی بدو آری و آنچه تو را به شبهه‌ای دچار سازد یا به گمراهی‌ات در اندازد، واگذاری. ‌
و چون یقین کردی دلت روشن شد و ترسید، و اندیشه‌ات فراهم شد و به کمال رسید، و هم تو بر یک چیز مقصور گردید، در آنچه برایت روشن ساختم، بنگر و چون نگریستی، به کار ببر. و اگر آنچه دوست داری تو را دست نداد و آسودگی فکر و اندیشه‌ات میسر نیفتاد، بدان راهی را که درست نمی‌بینی می‌سپاری، و در تاریکی گام می‌گذاری، و آن که در طلب دین است، نه آن است و نه این است و در چنین حال بازداشتن خویش بهترین است. ‌
پس پسرکم وصیت مرا نیک دریاب و از به کار بستن آن روی بر متاب و بدان آن که مرگ را بر سر آدمی می‌آرد، همان است که زندگی را در دست دارد، و آن که می‌آفریند، همان است که می‌میراند، و آن که نابود می‌سازد، آن است که بازمی‌گرداند و آن که به بلا می‌آزماید، هم او عافیت عطا می‌فرماید. و بدان که جهان بر پای نمانده جز بر سنتی که خدا کار آن را بر آن رانده: که یا نعمت است و یا ابتلا، و سرانجام پاداش روز جزا، یا دیگر چیزی که خواست و بر ما ناپیداست. پس اگر دانستن چیزی از این جمله بر تو دشوار گردد، آن دشواری را از نادانی خود به حساب آر؛ چه، تو نخست که آفریده شدی، نادان بودی سپس دانا گردیدی، و چه بسیار است آنچه نمی‌دانی و در حکم آن سرگردانی، و بینشت در آن راه نمی‌یابد، سپس آن را نیک می‌بینی و می‌دانی. پس چنگ در رشته بندگی کسی زن که تو را آفریده، و به اندامت کرده و روزیت بخشیده. پس تنها بنده او می‌باش و روی به سوی او آر و تنها از او بیم دار و بدان، پسرکم که هیچ کس چون رسول(ص) از خدا آگاهی نداده است. پس خرسند باش که او را راهبرت گیری و برای نجات، پیشوایی‌اش را بپذیری. ‌
من در نصیحت تو کوتاهی نکردم، و تو هر چند بکوشی و درباره خود بیندیشی، به پایه اندیشه‌ای که من در حق تو دارم، نخواهی رسید. و بدان پسرکم، اگر پروردگارت شریکی داشت، پیامبران او نزد تو می‌آمدند، و نشانه‌های پادشاهی و قدرت او را می‌دیدی، و از کردار و صفتهای او آگاه می‌گردیدی؛ لیکن او خدای یکتاست؛ چنان که خود خویش را وصف کرده است. کسی در حکمرانی وی مخالف او نیست، و ملک او جاودانه و همیشگی است. آغاز همه چیزهاست. و او را اولیت نیست، و آخر است پس از همه اشیا و او را نهایت نیست. برتر از آن است که ربوبیت او را دلی فراگیرد و یا در دیده‌ای جای پذیرد، و چون این را دانستی، کار چنان کن که از چون تویی باید که خرد منزلت است و بی‌مقدار، و توانایی‌اش کم و ناتوانی‌اش بسیار و طاعت خدا را خواهان و از عقوبتش ترسان، و از خشم او هراسان که خدا تو را جز نیکوکاری نفرموده و جز از زشتکاری نهی ننموده. ‌

تمثیل ‌
پسرکم، من تو را از دنیا آگاه کردم، و از دگرگون شدنش و از میان رفتن و دست به دست گردیدنش، و تو را خبر دادم از آن جهان، و آنچه در آنجا آماده است برای مردم آن، و برای تو درباره هر دو، مثلها راندم تا از آنها پند پذیری و دستور کار خویش گیری. داستان آنان که دنیا را آزمودند و شناختند، همچون گروهی مسافرند که به جایی منزل کنند، ناسازوار، از آب و آبادانی به کنار. و آهنگ جایی کنند پرنعمت و دلخواه، و گوشه‌ای پر آب و گیاه. پس رنج راه را بر خود هموار کنند، و بر جدایی از دوست و سختی سفر، و ناگواری خوراک دل نهند که به خانه فراخ خود رسند، و در منزل آسایش خویش بیارمند. پس رنجی را که در این راه بر خود هموار کردند، آزار نشمارند و هزینه‌ای را که پذیرفتند، تاوان به حساب نیارند و هیچ چیز نزدشان خوشایندتر از آن نیست که به خانه‌شان نزدیک کرده و به منزلشان درآورده. ‌
و داستان آنان که به دنیا فریفته گردیدند، چون گروهی است که در منزلی پر نعمت بودند و از آنجا رفتند و در منزلی خشک و بی آب و گیاه رخت گشودند. پس چیزی نزد آنان ناخوشایندتر و سخت‌تر از جدایی منزلی نیست که در آن به سر می‌بردند و رسیدن به جایی که بدان روی آوردند. ‌
پسرکم، خود را میان خویش و دیگری میزانی بشمار؛ پس آنچه برای خود دوست می‌داری، برای جز خود دوست بدار و آنچه تو را خوش نیاید، برای او ناخوش بشمار. و ستم مکن؛ چنان که دوست نداری بر تو ستم رود، و نیکی کن؛ چنان که دوست می‌داری به تو نیکی کنند. و آنچه از جز خود زشت می‌داری، برای خود زشت بدان، و از مردم برای خود آن را بپسند که از خود می‌پسندی در حق آنان، و مگوی به دیگران آنچه خوش نداری شنیدن آن، و مگو آنچه را ندانی، هرچند اندک بود آنچه می‌دانی، و مگو آنچه را دوست نداری به تو گویند. ‌
و بدان که خود پسندی آدمی را از راه راست بگرداند و خردها را زیان رساند. پس سخت بکوش و گنجور دیگری مشو، و چون راه خویش یافتی، چندان که توانی، پروردگارت را فروتن باش و به راه طاعت او رو. ‌
و بدان که پیشاپیش تو راهی است دراز، و رنجی جانگداز، و تو بی‌نیاز نیستی در این تکاپو از جستجو کردن به طرزی نیکو. توشه خود را به اندازه گیر چنانکه تو را رساند و پشتت سبک ماند، و بیش از آنچه توان داری بر پشت خود منه که سنگینی آن بر تو گران آید، و اگر مستمندی یافتی که توشه‌ات را تا به قیامت برد، و فردا که بدان نیازمندی تو را به کمال پس دهد، او را غنیمت شمار و بار خود را بر پشت او گذار و توشه او را سنگین کن؛ چنان که توانی؛ چه، بود که او را بجویی و نشانی از وی ندانی، و غنیمت دان آن را که در حال بی‌نیازیت از تو وام خواهد تا در روز تنگدستی‌ات بپردازد، و بدان که پیشاپیش تو گردنه‌ای دشوار است، سبکبار در بر شدن بدان آسوده‌تر از سنگین‌بار است، و کندرونده در پیمودن آن زشت حالتر از شتابنده، و فرود آمدن تو در آن مسیر بر بهشت یا دوزخ بود ناگزیر. پس پیش از فرود آمدنت، برای خویش پیشروی روانه ساز و پیش از رسیدنت، خانه را بپرداز که پس از مرگ جای عذر خواستن نیست، و نه راه به دنیا بازگشتن. ‌



دعا
و بدان کسی که گنجینه‌های آسمان و زمین در دست اوست، تو را در دعا رخصت داده و پذیرفتن دعایت را بر عهده نهاده، و تو را فرموده از او خواهی تا به تو دهد، و از او طلبی تا تو را بیامرزد. و میان تو و خود کسی را نگمارده تا تو را از وی باز دارد، و از کسی ناگزیرت نکرده که نزد او برایت میانجی گری آرد. و اگر گناه کردی، از توبه‌ات منع ننموده و در کیفرت شتاب نفرموده، و چون بدو بازگردی، سرزنشت نکند و آنجا که رسوا شدنت سزاست، پرده‌ات را ندرد و در پذیرفتن توبه، بر تو سخت نگرفته و حساب گناهت را نکشیده، و از بخشایش نومیدت نگردانیده، بلکه بازگشتت را از گناه نیک شمرده و هر گناهت را یکی گرفته و هر کار نیکویت را ده به حساب آورده، و درِ بازگشت را برایت باز گذارده و چون بخوانیش، آوایت را شنود و چون راز خود را با او در میان نهی، آن را داند. پس حاجت خود بدو نمایی و آنچه در دل داری، پیش او بگشایی و از اندوه خویش بدو شکایت کنی و خواهی، تا غم تو را گشاید و در کارها یاری‌ات نماید و از گنجینه‌های رحمت او، آن را خواهی که بخشیدنش از جز او نیاید، از افزون کردن مدت زندگانی و تندرستی‌ها و در روزیها فراوانی. ‌
پس کلید گنجهای خود را در دو دستت نهاده که به تو رخصت سؤال از خود را داده تا هرگاه خواستی، درهای نعمت او را با دعا بگشایی و باریدن باران رحمتش را طلب نمایی. پس دیر پذیرفتن او، تو را نومید نکند که بخشش بسته به مقدار نیت بود، و بسا که در پذیرفتن دعایت درنگ افتد، و این برای آن است که پاداش خواهنده بزرگتر شود و جزای آرزومند کاملتر، و بوَد که چیزی را خواسته‌ای و تو را نداده‌اند، و بهتر از آن در این جهان یا آن جهانت داده‌اند یا بهتر بوده که از تو بازداشته‌اند، و چه بسا چیزی را طلبیدی که اگر به تو می‌دادند، تباهی دینت را در آن می‌دیدی. پس پرسشت در باره چیزی باشد که نیکی آن برایت پایدار ماند، و سختی و رنج آن به کنار، که نه مال برای تو پایدار است و نه تو برای مال برقرار. ‌
و بدان که تو برای آن جهان آفریده شده‌ای نه برای این جهان، و برای نیستی نه برای زندگانی جاودان، و برای مردن نه زنده بودن، و بدان تو در منزلی هستی که از آن رخت خواهی بست، و خانه‌ای که بیش از روزی چند در آن نتوانی نشست و در راهی هستی که پایانش آخرت است، و شکار مرگی که گریزنده از آن نرهد، و آن را که جوید بدو رسد و از دست ندهد، و ناچار پنجه بر تو خواهد افکند، پس بترس از آن که تو را بیابد و در حالتی باشی ناخوشایند، با خود از توبه سخن به میان آورده باشی، و او تو را از آن باز دارد، و خویشتن را تباه کرده باشی. ‌

یاد مرگ‌
پسرکم، فراوان به یاد مردن باش و یاد آنچه با آن بر می‌آیی و آنچه پس از مردن روی بدان‌نمایی؛ تا چون بر تو در آید، ساز خویش را آراسته باشی و کمر خود را بسته، و ناگهان نیاید و تو را مغلوب نماید، و مبادا فریفته شوی که بینی دنیا داران به دنیا دل می‌نهند، و بر سر دنیا بریکدیگر می‌جهند؛ چه، خدا تو را از دنیا خبر داده و دنیا وصف خویش را با تو در میان نهاده و پرده از زشتی‌هایش برایت گشاده. همانا دنیا پرستان سگان‌اند عوعوکنان، و درندگان‌اند در پی صید دوان. برخی را برخی بد آید، و نیرومندشان ناتوان را طعمه خویش نماید، و بزرگشان برخُرد دست چیرگی گشاید. دسته‌ای اشتران پایبند نهاده، و دسته‌ای دیگر رها و خِرد خود را ازدست داده؛ در کار خویش سرگردان، در چراگاه زیان، در بیابانی دشوار گذر روان، نه شبانی که به‌کارشان رسد، نه چراننده‌ای که به چراشان برد، دنیا به راه کوری شان راند و دیده‌هاشان را از چراغ هدایت بپوشاند. در بیراهگی‌اش سرگردان، و فرو شده در نعمت آن. دنیا را پروردگار خود گرفته‌اند و دنیا با آنان به بازی پرداخته و آنان سرگرم بازی دنیا و آنچه را پس آن است، فراموش‌ساخته!‌
باش تا پرده تاریکی بگشاید که گویی راه سفر بریده است و کاروان به منزل رسیده، و آن که بشتابد، بوَد که کاروان را دریابد، و بدان کسی که بارگی‌اش روز و شب است، او را براند؛ هر چند وی ایستاده ماند و راه را بپیماید، هرچند که بر جای بود و راحت نماید. ‌
و به یقین بدان که تو هرگز به آرزویت دست نخواهی یافت، و از اجل روی نتوانی برتافت، و به راه کسی هستی که پیش از تو می‌شتافت. پس آنچه را می‌خواهی، آسان گیر و در آنچه به دست می‌کنی؛ طریق نیک را بپذیر <چه بسا جستجو که به از دست شدن مایه کشاند. > و هر جوینده روزی نیابد و هر آهسته‌رو محروم نماند. نفس خود را از هر پستی گرامی دار، هرچند تو را بدانچه خواهانی رساند؛ چه، آنچه را از خود بر سر این کار می‌نهی، هرگز به تو بر نگرداند. بنده دیگری مباش، حالی که خدایت آزاد آفریده، و در آن نیکی که جز به بدی به دست نیاید و آن توانگری که جز با سختی و خواری بدان نرسند، کسی چه خوبی دیده؟‌
و بپرهیز از اینکه بارگی‌های طمع تو را برانند، و به آبشخورهای هلاکت رسانند، و اگرتوانی میان خود و خدا، خداوند نعمتی را حجاب نگردانی، چنان کن که دانی؛ چه، تو بهره‌‌های خود را بیابی و حص-ه خویش را بگیری و محروم نمانی، و اندکی از جانب خدای سبحان بزرگتر وگرامیتر است از بسیار آفریدگان، هر چند همه از اوست اندک یا فراوان. و جبران آنچه به نگفتن به‌دست نیاورده‌ای، آسانتر بود تا تدارک آنچه به گفتن از دست داده‌ای؛ که نگاهداری آنچه‌در آوند است، به استوار بستن آن به بند است، و نگاه داشتن آنچه به دستهایت داری، دوست‌تردارم تا به گرفتن آنچه در دست دیگری است دست پیش آری. و تلخی نومیدی بهتر تا از این و آن طلبیدن، و ورزیدن با پارسایی بهتر تا بی‌نیازی و به گناه آلوده گردیدن، و مرد بهتر از هر کس نگهبان راز خویش است و بسا کوشنده که برای زیانی کوشد که او را در پیش است. آن که پرگوید، یاوه‌سراست، و آن که بیندیشد بیناست. با نیکان بنشین تا از آنان به حساب آیی و از بدان‌بپرهیز تا در شمار ایشان در نیایی. بد خوراکی است که از حرام به دست شود، و ستم بر ناتوان زشت‌ترین ستم بود. جایی که مدارا درشتی به حساب آید، به جای مدارا درشتی باید. بسا که دارو بیماری شود و درد درمان گردد، بسا اندرز دهد آن که از او اندرز نپایند، و خیانت کند آن که پی اندرز نزد او آیند. و بپرهیز از تکیه کردنت بر آرزوها که آن کالای احمقان است، و خرد به‌خاطرسپردن تجربه‌هاست، و بهتر چیز که آزمودی، آن بود که پند تو در آن است. فرصت را غنیمت دان؛ پیش از آنکه از دست رود و اندوهی گلوگیر شود. هر خواهنده به مقصود نرسد و هر رفته، باز نگردد. از جمله زیانها توشه رفتن فراهم نیاوردن است و آخرت را تباه کردن. هر کاری راپایانی بود و آنچه برایت مقدر شده، زودا که به تو رسد! سوداگر به خطر افکننده خویش است، وبسا اندک که بالنده‌تر از بیش است. نه در یاور بی مقدار سودی بود، و نه در دوست به تهمت گرفتار. ‌

چنین باش‌
چندان که زمانه رام توست، آن را آسان گیر و به امید بیشتر، خطر را بر خود مپذیر، و بپرهیز، از آنکه ستیزه‌جویی چون اسب سرکش تو را بردارد و به گرداب هلاکت درآرد. چون برادرت از تو ببرد، خود را به پیوند با او وادار؛ و چون روی برگرداند، مهربانی پیش‌آر؛ و چون بخل ورزد، از بخشش دریغ مدار؛ و هنگام دوری کردنش از نزدیک شدن، و به وقت سختگیری‌اش از نرمی کردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن؛ چنان که گویی تو بنده اویی، و چونان که او تو را نعمت داده و حقی بر گردنت نهاده، و مبادا این نیکی را آنجا کنی که نباید، یا در باره آن کس که نشاید! دشمنِ دوستت را دوست مگیر تا دوستت را دشمن نباشی، و در پندی که به برادرت می‌دهی، نیک بود یا زشت باید با اخلاص باشی. خشم خود را اندک اندک بیاشام که من جرعه‌ای شیرین‌تر از آن ننوشیدم و پایانی گواراتر از آن ندیدم. نرمی کن بدان که با تو درشتی کند، باشد که به زودی نرم شود. با دشمن خویش به بخشش رفتار کن که آن شیرین‌ترینِ دو پیروزی است: انتقام از او کشیدن یا بر وی بخشیدن. اگر خواستی از برادرت ببری، جایی برای دوستی او نزد خود باقی گذار که اگر روزی بر وی آشکار گردید، بدان وسیلت بدان تواند رسید. کسی که به تو گمان نیک بَرَد، با کرده نیک، گمانش را راست کن. ‌
و حق برادرت را به اعتماد دوستی که با او داری، ضایع مگردان؛ چه، آن کس که حق او را ضایع کرده‌ای، برادرت نبود. و مبادا با رفتاری که با کسان خود کنی، بدبخت‌ترین‌شان کرده باشی. در آن که تو را نخواهد، دل مبند؛ و مبادا برادرت را در پیوند با تو گسستن، عذری بود قویتر از تو در پیوند با او بستن! و مبادا در بدی رساندن بهانه‌ای‌اش باشد قویتر از تو در نیکویی کردن! و ستم آن‌که بر تو ستم کند، در دیده‌ات بزرگ نیاید، چه، او در زیان خود و سود تو کوشش نماید، و پاداش آن که تو را شاد کند، آن نیست که با وی بدی کنی. ‌
بدان پسرکم، که روزی دوتاست: آن که آن را بجویی، و آن که تو را بجوید، و اگر نزد آن نروی راه به سوی تو پوید. چه زشت است فروتنی هنگام نیازمندی، و درشتی به وقت بی‌نیازی! بهره‌ تو از دنیا همان است که آبادانی خانه آخرتت بدان است. اگر بدانچه از دستت رفته می‌زاری، پس زاری کن به همه آنچه در دست نداری. از آنچه نبوده است، بر آنچه بوده دلیل گیر که کارها همانندند و یکدیگر را نظیر. از آنان مباش که پند سودشان ندهد جز با بسیار آزردن، که خردمند پند به ادب گیرد و چارپا با تازیانه خوردن! اندوه‌ها را که به تو روی آرد، از خود دور گردان، با دل نهادن بر شکیبایی و اعتقاد بی‌گمان. آن که از عدالت بگردید، به ستم گرایید. یار به منزلت خویشاوند است، و دوست کسی است که در نهان به آیین دوستی پایبند است، و هوای نفس را با رنج پیوند است. بسا نزدیک که از دور دورتر است، و بسا دور که از نزدیک نزدیک‌تر! و بیگانه کسی است که او را دوستی نیست. ‌
آن که پای از حق برون نهد، راه بر او تنگ شود. هر که اندازه خود بداند، حرمتش باقی ماند. استوارترین رشته‌ای که تو راست، رشته‌ای است که میان تو و خداست. آن که در کار تو نپاید، دشمنت به حساب آید. آنجا که طمع به هلاکت کشاند، نومید ماندن به رسیدن مقصود ماند. نه هر رخنه‌ای را آشکار توان دید و نه بر هر فرصتی توان رسید. بوَد که بینا به خطا افتد و کور به مقصد خود رسد. بدی را واپس افکن؛ چه، هرگاه خواهی، توانی شتافت و بدان دست خواهی یافت. و از نادان گسستن چنان است که به دانا پیوستن، و آن که از زمانه ایمن نشیند، خیانت آن بیند و آن که آن را بزرگ داند، زمان وی را خوار گرداند. نه هر که تیر پراند، به نشانه رساند. چون اندیشه سلطان بگردد، زمانه دگرگون شود. پیش از آنکه به راه افتی، بپرس که همراهت کیست، و پیش از گرفتن خانه ببین که با کدام همسایه خواهی زیست. ‌
بپرهیز از آنکه در سخنت چیزی خنده‌دار آری، هر چند آن را از جز خود به گفتار در آری. بپرهیز از رای زدن با زنان که زنان سست رایند، و در تصمیم گرفتن ناتوان، و در پرده‌شان نگاه دار تا دیده‌شان به نامحرمان نگریستن نیارد که سخت در پرده بودن، آنان را از هر گزند بهتر نگاه دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نیست از بیگانه که بدو اطمینان نداری و او را نزد آنان درآری. و اگر توانی چنان کنی که جز تو را نشناسند، روا دار، و کاری که برون از توانایی زن است، به دستش مسپار، که زن گل بهاری است لطیف و آسیب‌پذیر، نه پهلوانی است کارفرما و در هر کار دلیر، و مبادا گرامیداشت او را از حد بگذرانی و یا او را به طمع افکنی و به میانجی دیگری وادار گردانی!‌
و بپرهیز از رشک نابجا که آن درستکار را به نادرستی کشاند، و پاکدامن را به بدگمانی خواند، و هر یک از خدمتکارانت را کاری به عهده بگذار، و آن را بدان کار بگمار تا هر یک وظیفه خویش بگذارد و کار را به عهده دیگری نگذارد، و خویشاوندانت را گرامی بدار که آنان چون بال تواَند که بدان پرواز می‌کنی، و ریشه تواَند که به آن باز می‌گردی، و دست تو که بدان حمله می‌آوری. دین و دنیای تو را به خدا می‌سپارم، و بهترین داوری را از وی برای تو درخواست دارم. امروز و هر زمان هم در این جهان، و هم در آن جهان. والسلام. ‌

تاریخ انتشار در سایت: ۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
منبع: / روزنامه / اطلاعات ۱۳۸۸/۰۱/۲۹
نقش ها
عناوین
رسته: 3