پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1872
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1501 بازدید
یک بررسی تاریخ مند از جدالی مدام


«افلاطون را دوست دارم، اما حقیقت را از افلاطون دوست تر می دارم.»
شاید اگر قرار باشد در ضمن رصدکردن وضعیت روشنفکری معاصر (و به تعبیر دقیق تر تفلسف) در این جغرافیا، به یک تعریف مشخص (درعین مجادله های فکری و فلسفی) از وضعیت فلسفه ورزی طی نیم قرن اخیر برسیم، ناگزیر از نقض این گزاره ارسطویی خواهیم بود؛ به این معنی که اساساً نمی توان در میانه اغتشاش ها و مجادلات سیاسی (هرچند با رنگ و بوی فکری) حقیقتی را جست. چراکه حقیقت متکثر، گاه به واسطه قدرت حاکمان مصادره به مطلوب می شود و گاه راویان واقعه، دچار خودسانسوری و جعل اخبار می شوند، ضمن آنکه هنوز مشخص نیست که چه باشد آنچه گویندش حقیقت؟،
از سوی دیگر اصل عدم قطعیت، امکان درک وضع فکر فلسفی و رصد کردن حقیقت را از ما سلب خواهد کرد.
تمامی هم و غم نوشتار پیش رو، بازخوانی یکی از مهم ترین و در عین حال سرنوشت سوزترین جدال های فکری، سیاسی و فلسفی این جغرافیا است؛ جدالی که به هر حال نصیبی جز هتاکی و پرده دری طرفین دعوا و مهم تر از همه به سایه رفتن تفکر در پی نداشت.
به باور بسیاری از منتقدان و اهالی فکر، اساساً مجادله پوپری ها و هایدگری ها، مجادله یی فکری و فلسفی نبوده و نیست؛ هرچند سرآغاز دعوا، گویا، به بحث پیرامون نقد تکنولوژی (به عنوان یکی از کلیدی ترین سویه های فکری هایدگر) از سویی و تاکید بر دموکراسی لیبرال (در اندیشه کارل پوپر) از سوی دیگر برمی گشت که در معارضه سید احمد فردید با عبدالکریم سروش به عنوان یکی از کلیدی ترین اعضای ستاد انقلاب فرهنگی نمود عینی یافت که در قالب نقد شفاهی فردید به عملکرد ستاد انقلاب فرهنگی عبدالکریم سروش در کلاس های درس همراه شد و در این میان دکتر رضا داوری اردکانی تنها کسی بود که دو طرف دعوا را به آرامش دعوت کرده، به دلجویی از هر دو طرف برمی آمد. او از سویی شاگرد و شیفته تفکر فردید بود و از سوی دیگر در ستاد انقلاب فرهنگی شاهد تلاش سروش، در تعیین مواضع فرهنگی نظام تازه استقرار یافته در ایجاد فضایی جهت «انقلاب اساسی در دانشگاه های سراسر کشور»، «تصفیه استادان مرتبط با شرق و غرب» و «تبدیل دانشگاه به محیطی سالم برای تدوین علوم عالی اسلامی» بود تا مگر از این رهیافت تکلیف دانشگاه ها مشخص شود.
اما ظاهراً قرار نبود وضع به همین منوال ادامه یابد چراکه جدال فکری این سه نفر (فردید و داوری در مقام نقادان تجدد غربی و عبدالکریم سروش به عنوان یک متفکر تکثرگرا) بعدها سرنوشت تفکر فلسفی در این جغرافیا را در دو قطب مرده بادها و زنده بادها رقمی سیاسی زد، هرچند این جدال، بخشی از اختلاف نظر دو قطب پوپری ها و هایدگری ها را درباره سیاست فرهنگی و فرهنگ سیاسی در سرآغاز انقلاب اسلامی نشان می دهد.
دعوای فردید و سروش درست از جایی آغاز شد که بحث تئوری های انقلاب به مثابه گرانیگاه تفکر بومی مورد چالش قرار داشت و دفعتاً هر دو متفکر به واسطه تجربه انقلاب، درصدد فربه کردن زیربنای تئوریکی انقلاب اسلامی بودند با این تفاوت که هر کدام از موضع خاص خود به قضیه می نگریست.

وارث معنوی شریعتی
با شهادت «دکتر علی شریعتی» به عنوان نماینده روشنفکری دینی در دانشگاه ها و «استاد مرتضی مطهری» در مقام تئوریسین حوزه، جای خالی این دو متفکر انقلابی (که سهم عمده یی در به ثمرنشاندن انقلاب اسلامی داشتند) به شدت خالی می نمود و جامعه قهرمان خواه آن دوره به دنبال جایگزین کردن دو قهرمان دیگر به جای این دو بودند و شاید بهترین گزینه ها برای جایگزینی، سروش (به جای شریعتی) و مصباح یزدی (در جایگاه استاد مطهری) بود.
دراین میان عبدالکریم سروش به واسطه بازاندیشی در آرای «کارل پوپر» در زمان تحصیل فلسفه علم در انگلستان و مصباح به واسطه تسلط ذاتی بر خطابه به خوبی توانستند در مناظره با ایدئولوگ های کمونیست اوایل انقلاب نظیر «احسان طبری» و «فرخ نگهدار»، پیروز میدان باشند و حاصل این پیروزی، میراث بری آنان از جایگاه معنوی شریعتی و مطهری بود، البته در این میان بسیاری از منتقدان سهم سروش از این میراث را به مراتب بیشتر ارزیابی می کنند به این معنی که سروش، وارث شور شریعتی و شعور مطهری بود.
به زانو درآمدن ایدئولوگ های چپ، جایگاهی قابل تامل در ذهن جامعه و حتی نزد آیت الله خمینی برای حسین حاج فرج دباغ(که به عبدالکریم سروش مشهور بود) فراهم آورد. به طوری که به واسطه سفارش برخی از بزرگان انقلاب و نزدیکان به امام(ره) حکم عضویت او (در قامت ایدئولوگ ارشد جمهوری تازه تاسیس دینی در ایران) و همراهش یعنی مصباح یزدی (که نامش را از «محمدتقی گیوه چی یزدی» به «محمدتقی مصباح یزدی» تغییر داده بود) امضا شد و این دو نیز به جمع دیگر اعضای ستاد انقلاب فرهنگی نظیر شمس آل احمد (که به واسطه نفوذ اندیشه های برادرش جلال ارج و قربی یافته بود)، محمدجواد باهنر، حسن حبیبی، جلال الدین فارسی، علی شریعتمداری و... پیوستند. طبعاً در بازخوانی مناظره طیف هواداران انقلاب اسلامی و ایدئولوگ های چپ و مشاهده تصاویر این مناظره که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد، می توان به این واقعیت پی برد که جایگزینی سروش به جای مرحوم دکتر شریعتی به طور ضمنی (و نه رسمی) توسط جامعه انقلابی آن زمان پذیرفته شده بود. اما «مصباح یزدی» نتوانست بدیلی برای شهید مطهری باشد و همین نکته باعث شد مصباح به دستور امام(ره) دست اندرکار تاسیس «موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی» در قم شود که هدف اصلی آن زمینه سازی بلندمدت برای تولید نرم افزار انقلاب فرهنگی بود اما بعدها گذر زمان ثابت کرد مصباح یزدی، بدون سروصدا زیربنایی تئوریکی برای جمهوری اسلامی (به عنوان جزیی از حکومت اسلامی) تدارک دیده به تئوریسین انقلاب (ازسوی برخی گروه های موافق نظام) مشهور شود؛ عنوانی که عموماً، به خاطر آن دعوای کهنه، به فردید و داوری نیز نسبت داده شد. وقتی در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگی از جانب آقای خمینی مامور شد با قم تماس بگیرد، قرعه فال به نام آقای مصباح خورد. دکتر احمد احمدی که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقای مصباح تعیین شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمی تواند با مصباح یزدی کار کند. چون به تعبیر او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا می شود و باید دست به یقه شد. این حرف کسی بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح یزدی بود. داستان برخوردهای تندش با شریعتی را همه می دانند که چگونه او را تکفیر کرد تا آنجا که آقای بهشتی در مقابل او ایستاد و نظر او را باطل شمرد.»

نقادی از سروش یا ستاد انقلاب فرهنگی؟
اما اولین موضع گیری فردید به ستاد انقلاب فرهنگی و در راس آن عبدالکریم سروش پس از تعطیلی دانشگاه ها در سال 1359 (درپی انقلاب فرهنگی) صورت گرفت.
بنا بود ستاد انقلاب فرهنگی در اولین فرصت به تدوین برنامه های جدید درسی دانشگاه ها و کتاب های آکادمیکی همسو با جریان انقلاب اسلامی بپردازد و یکی از موجه ترین چهره ها برای مدیریت گروه تدوین برنامه های درسی (و پاکسازی مظاهر شاهنشاهی) در دانشگاه ها سخنگوی این ستاد یعنی حسین حاج فرج دباغ معروف به عبدالکریم سروش بود.
به گواه شاهدان آن سال ها، فردید گاه در برخی از جلسات سخنرانی سروش حضور می یافت و پس از سخنران خطابه مفصلی در نقد سخنان او ایراد می کرد.
فردید بر این باور بود که اساساً تفکر سروش (به واسطه هم سخنی و هم آوایی با آرای کارل پوپر) نمی تواند انقلابی باشد و همین فاصله میان نظر لیبرالیستی سروش و عمل انقلابی او (به عنوان خطیب انقلاب اسلامی ایران در آن برهه از تاریخ) می تواند خطرساز باشد.
البته نباید فراموش کرد که لحن تند فردید موجب شد نقد اندیشه سروش، در لباس فحاشی علیه او و پوپر ارائه و مغرضانه جلوه کند. به طوری که هنوز برخی از پژوهشگران فلسفه معاصر ایران حتی نقدهای درست فردید را ناشی از عصبیت و فحاشی می دانند چراکه اساساً فردید به هنگام سخنرانی هر نقد و نظری را با مجموعه یی از نسبت های روا و ناروا و نگرش دوقطبی همراه کرده و موجب بی اعتباری نقدهایش می شد. البته سروش اولین کسی نبود که در سخنرانی هایش، دچار نقادی رادیکال و تند و تیز فردید شد، چراکه به گفته برخی از شاهدان دانشجو، فردید گاه در جلسات سخنرانی استاد مطهری در دانشگاه تهران، او را نیز مورد انتقاد قرار داده بود.
اما در این میان یک نکته جالب توجه است؛ انتصاب عنوان همکاری با انجمن حجتیه و روابط حسنه با رژیم پهلوی توسط فردیدیه به سروش و از سوی سروش به فردید، به طوری که در اواخر دهه 70 قضیه قتل های زنجیره یی و گروه های فشار از سوی سروش و نراقی برگرفته از آرای فردید و داوری عنوان می شود و سروش و نراقی نیز از سوی بنیاد فردید به همکاری با انجمن حجتیه و روابط حسنه با رژیم پهلوی متهم می شوند.
در دومین مرحله، این بار سروش، نراقی و نوری زاده شش سال بعد از مرگ فردید او را به روابط حسنه با رژیم پهلوی متهم می کنند و...

بینش جنجال ساز
اما اولین مواجهه رسمی بر اثر انتشار کتاب «بینش دینی» و تدریس آن در دبیرستان ها صورت گرفت. «بینش دینی» عنوان کتابی بود که به صورت مشترک توسط عبدالکریم سروش و غلامعلی حدادعادل (که در شورای تدوین کتب درسی دانش آموزان حضوری جدی داشت) برای دانش آموزان سال چهارم دبیرستان تدوین، منتشر و تدریس شد؛ کتابی که بیشتر دربرگیرنده آرای سروش بود تا حدادعادل.
طبعاً در این میان نباید تاثیرگذاری لحن و کلام خطیب روزهای اول انقلاب را فراموش کرد، لحنی کاریزماتیک که ناشی از تفکر سیستماتیک و مبتنی بر براهین عقلی او بود و این لحن با همراهی و تسلط کم نظیر او به متون ادبی به شکل اثرگذارتری، در قلم او نمود پیدا کرده بود. سروش که پیشتر در مناظره با طبری و نگهدار، گوی سبقت از مصباح ربوده بود، این بار نیز نوشته های حدادعادل را به زیر سایه سنگین خود برد.
فردید که به گواه سخنرانی ها و آرای گردآوری شده از او، انقلابی تر از هر انقلابی دیگری بود، به انتقاد همراه با نسبت دادن عناوینی چون ماسون، صهیونیست و... پرداخت.
این نقدها و انتساب عناوین فوق موجب شد سروش دست به کار شکایت از فردید به علت افترا شود اما پادرمیانی رضا داوری اردکانی (که از سال 1363 به عضویت شورای عالی انقلاب فرهنگی درآمد) سروش را از این تصمیم منصرف ساخت.
در این میان یک نقطه تاریک و مبهم وجود دارد؛ موضوعی که عموماً از سوی حاضران و شاهدان ماجرا یا به کل تکذیب یا بی اهمیت جلوه داده می شود، اما بنابر گفته یکی از شاگردان نزدیک فردید و داوری، دکتر غلامعلی حدادعادل که اتفاقاً پیشتر در مقام دانشجو بر سر درس هر دو نفر حاضر شده بود، به واسطه نفوذی که میان اهل قدرت داشت پس از انتقادات تند و تیز همراه با پرده دری فردید به کتاب بینش دینی در سخنرانی شدیداللحن او در تالار فرهنگ، موجبات جلوگیری از جلسات درس فردید را فراهم آورد و به قول آن شاهد (که نگارنده را از بردن نامش بر حذر داشته است) فردید عملاً اخراج می شود،
در پی این اقدام چند تن از استادان دانشکده ادبیات و در رأس آنها دکتر داوری اردکانی به نشانه اعتراض کلاس های خود را تعطیل می کنند و پس از چند روز با پی گرفته شدن کلاس های درس فردید، استادان معترض نیز بر سر کلاس های خود بازمی گردند.
طبعاً اثبات این مدعا خود پرونده یی مجزا با استناد به شواهد و مدارک مستدل می طلبد و در این مورد، حداقل تا این لحظه هیچ مدرک مستدلی به غیر از ادعای آن شاهد و یکی از پژوهشگران فلسفه معاصر ایران وجود ندارد، هر چند نقل قول این ماجرا به لحاظ حیثیتی برای دکتر حداد عادل تبعاتی در پی نخواهد داشت، چراکه اساساً حضور رئیس سابق قوه مقننه جمهوری اسلامی ایران در بزرگداشت یکی از اثرگذارترین شاگردان فردید یعنی دکتر داوری اردکانی می تواند بهترین دلیل بر حفظ حرمت معلمی توسط حداد عادل باشد.
ذکر این نکته نیز ضروری است که در پرسش پیرامون صحت و سقم این ماجرا، عموماً دو نگاه عمده وجود دارد؛ گروه نخست برخی استادان فلسفه (که در آن دوره دانشجوی فلسفه در دانشگاه تهران بوده اند) و برخی از پژوهشگران فلسفه معاصر که ضمن اجتناب از بردن نام دکتر حدادعادل، چیزهایی در این مورد شنیده اند و طبعاً نمی توان چندان به این شنیده ها استناد کرد.
از سوی دیگر برخی از استادان فلسفه نظیر دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی (که مباحث تلفنی چندین ساعته فردید با او مشهور است) که ضمن تکذیب این موضوع، طرح این مساله را مناقشه ساز می داند و بر این باور است که حتی اگر به فرض محال نیز این اتفاق افتاده بود (که دکتر دینانی از آن اظهار بی اطلاعی می کند) نباید گرد و خاکی دیگر را در عرصه مناقشات غیرفکری عوامانه (که با ذات فلسفه ورزی و معلمی در تعارض است) دامن زد. از سوی دیگر کسانی چون دکتر بیژن عبدالکریمی براین اعتقادند که باید از سطح مباحث پیشتر رفت و به دنبال طرح مسائل فلسفی پرداخت تا این حواشی غیرمربوط به مباحث فلسفی.

به هر حال این موضوع یکی از نقاط تاریک ماجرای جدال های دهه 60 است.

سیر یک چرخش
دکتر رضا داوری اردکانی با وجود استقلال فکری نسبت به استادش، اغلب زیر سایه سنگین فردید قرار دارد، چه او (به همراه مرحوم سید عباس معارف) جزء نزدیک ترین افراد به حلقه موسوم به فردیدیه بوده است و پس از فردید مهم ترین نقاد مدرنیته غربی باقی مانده که با استناد به آرای مارتین هایدگر از نقد تکنولوژی، چند کتاب اثرگذار نظیر مبانی نظری تمدن غربی (1355)، عصر تجدد (1356) و... نوشت و در آن نوشته ها مبانی فکری مدرنیته را مورد انتقاد قرار داد؛ نقدی که بعدها با انتشار کتاب های سنت و تجدد (1384) و «ما و راه دشوار تجدد» شکلی علمی تر (با اجتناب از لحن تند و ستیزه جویانه آثار ابتدایی اش) به خود گرفت.
این دگرگونی و پختگی تا جایی است که چندی پیش در گفت وگو با مجله شهروند امروز می گوید؛ «فلسفه نقد است نه نفی. هیچ کس در تاریخ نبود که از نقد معاف باشد. اگر ما می خواهیم بنای فلسفه را بگذاریم و از این «فردیدهراسی» خلاص شویم باید فردید را نقد کنیم.»
با خانه نشینی و مرگ سیداحمد فردید فصل جدیدی در منازعات دو طیف هایدگری و پوپری آغاز می شود. فصلی که سابقه آن به مجله کیهان فرهنگی به سال 1363 برمی گردد و انتشار مقالات داوری در نقد مدرنیته غربی، ماهیت غرب، نسبت سنت و تجدد و چگونگی جمعیت بخشیدن میان دین و مفاهیم اخذ شده از دنیای مدرن و به تبع آن جوابیه های سروش به این مقالات در همان نشریه که بعدها با انتشار ماهنامه کیان ادامه می یابد.
پس از انتشار کیان، این مجله به پایگاه فکری و تریبون آرای دکتر سروش بدل شد و جدال موسوم به پوپری ها و هایدگری ها مضمون سیاسی روشنی (با محوریت تردید بر سر رابطه فرهنگی با غرب یا تفسیر میراث دینی) می یابد.
اما جرقه این جدال بنا بر گفته داوری (در گفت وگو با نشریه شهروند امروز) زمانی زده می شود که داوری در مقاله یی سوبژکتیویته را به اشتباه نفسانیت ترجمه و تفسیر می کند و سروش به معارضه برمی خیزد؛ «این به یک جدال سیاسی ـ ایدئولوژیک منجر شد. آنجا دیگر فلسفه از میان رخت بربست. وقتی که جدال شد، من به ایشان گفتم شما خطیب این انقلاب و عضو ستاد انقلاب فرهنگی هستید از سوی دیگر می دانید که پوپر با «انقلاب» میانه یی ندارد. پس چرا در مقام خطیب انقلاب، پوپر را ترویج می کنید.»
از سویی داوری، سروش را به فاصله میان نظر و عمل متهم می کند و بر این باور است که سروش در آن سال ها، یکی از مظاهر انقلاب محسوب می شد و در عین همراهی در بدنه انقلاب، نقش عمده یی در تصمیم گیری ستاد انقلاب فرهنگی درباره سیاست های فرهنگی کشور داشت، حال آنکه نفس «انقلاب» در تفکر لیبرال که سروش به آن باور داشت، مذموم است.
داوری معتقد است سروش در حالی از انقلاب دفاع کرده (و طی مدت کوتاهی، به عنوان یکی از اثرگذارترین اعضای ستاد انقلاب فرهنگی نقش مهمی در اسلامی کردن دانشگاه ها داشته است) و مهم تر از همه خطیب انقلاب نیز شمرده می شد که اساساً به لحاظ فکری به اصل بحث اعتقادی نداشته است. او با طرح این مساله که میان نظر و عمل سروش فاصله یی غیرقابل انکار وجود دارد، وی را به لحاظ اخلاق فکری مورد انتقاد قرار می دهد و معتقد است اگر دکتر سروش طرفدار پوپر بود به جای ستاد انقلاب فرهنگی وارد دولت بازرگان می شد و از او حمایت می کرد.
دکترسروش در پاسخ به این نقد داوری با لحنی نیش دار، ابتدا به حضور اخیر او در روزنامه کیهان اشاره کرده می گوید؛ «... هیچ منافاتی بین ستاد انقلاب فرهنگی و دولت آقای بازرگان نمی دیدم. آقای حبیبی هم در دولت بود و هم در ستاد. ما کار فرهنگی می کردیم و بازرگان کار سیاسی....»

سکوت مدام
از انتساب برخی القاب و عناوین به داوری از سوی مخالفان او که بگذریم عمده مساله موجود درباره داوری، سکوت او در مقابل برخی از سیاست های اتخاذ شده در شورای عالی انقلاب فرهنگی است. با این توضیح که خود او نسبت به برخی از این سیاست ها معترض بود اما جز سکوت و اعتراض در محافل خصوصی، کاری از پیش نبرد.
اما نکته جالب توجه این است که داوری بر خلاف دیگر همکارانش یعنی دکتر غلامعلی حدادعادل و دکتر علی لاریجانی و... هیچ گاه ردای سیاست بر تن نکرده است و طبعاً اگر قرار باشد ورود اهل فلسفه به حوزه سیاست عملی را در تعارض با تفکر فلسفی بدانیم ناگزیر از نقد حداد و لاریجانی خواهیم بود، درحالی که این موضوع ریشه در نوع نگرش به مساله سیاست عملی دارد.
او را به توجیه خشونت، تئوری پردازی فشار و... متهم می کنند درحالی که داوری عملاً در سایه فرهنگ زیسته تا بدنه سیاسی حکومت. هرچند که دکتر سروش با یادآوری نکاتی چون حضور داوری در برنامه هویت، امضای نامه علیه دانشگاهیان و... را گواه موضع خود در برابر داوری می داند.

جدال ایدئولوژیک
در بازخوانی آنچه میان دو طیف هایدگری ها (به رهبری داوری، فردید و همفکران آن دو) و پوپری ها (دکتر سروش و همفکرانش) رخ داده، این نکته چهره می نماید که اساساً این جدال فکری به لحاظ مبنایی، ریشه در ایدئولوژی های دو طرف داشته تا اندیشه فلسفی.
از سوی دیگر، در کمتر مجادله یی میان سروش و داوری می توان ردی از تفکر فلسفی (و نه حتی سخن فلسفی) یافت و حتی به اعتقاد بسیاری از منتقدان، کتاب «سیری انتقادی در فلسفه کارل پوپر» نوشته دکتر داوری اردکانی، در مقایسه با دیگر آثار نویسنده دچار شتاب زدگی، یکسونگری است و به تعبیری نتوانسته با اتخاذ موضعی بی طرفانه، فلسفی، علمی و در عین حال نقادانه، فلسفه پوپر را واکاوی کند.
در مقابل نیز دکتر عبدالکریم سروش و داریوش آشوری با فاشیست خواندن اندیشه های مارتین هایدگر و نسبت دادن خشونت طلبی به فردید و داوری، اندیشه این فیلسوف بزرگ آلمانی را ملغمه یی بیش نمی دانند و در جای دیگری سروش فلسفه هایدگر را به لانه زنبوران و... تشبیه می کند. تعابیر و کنایات سروش به فردید طبعاً دامان شاگردان فردید را نیز می گیرد، او داوری را چنین می خواند که «داوری حتی الفبای منطق را نمی داند اما به تدریس منطق در دانشگاه می پردازد.»



... یک توصیه که به کارنیامده
به کوتاه ترین بیان می توان گفت در این مجادله جز هرزه دری، توهین و تحقیر اندیشه، نصیب فلسفه و تفکر (در بعد از انقلاب اسلامی ایران) نشد. سکوت سروش در مقابل توهین ها و انتساب برخی القاب ناشایست به او (از طرف فردید) در اوایل دهه 60 و سکوت داوری در مقابل حملات بی وقفه سروش در دهه 70 جای بحث فراوانی دارد.
در این میان تنها بابک احمدی به قصد پایان دادن به این غائله پادرمیانی کرد؛ کسی که طی سال های گذشته بیشترین حجم کار فکری را داشته و کمتر اهل سخنرانی و مصاحبه است.
بابک احمدی در یک نشست که به بررسی کتاب های «هایدگر و پرسش بنیادین» و «هایدگر و تاریخ هستی» اختصاص داشت در جمع دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی صراحتاً لب به انتقاد از مواضع دکتر سروش (به عنوان یک متفکر و اندیشمند برجسته ایرانی) در قبال هایدگر پرداخت و از سوی دیگر بی اهمیت دانستن فلسفه تحلیلی پوپر توسط داوری را نقد کرد و به تعبیری از هر دو طرف خواست حداقل شأن فلسفه و فیلسوفان اثرگذار را خدشه دار نکنند.
شاید اگر این انتقاد صریح و در عین حال محترمانه بابک احمدی (که در میان اهل فلسفه به ادب، دقت نظر و فروتنی مشهور است) چند سال پیش تر صورت گرفته بود، (و صدالبته اگر دو طرف دعوا به این انتقادها وقعی می نهادند) در فلسفه ورزی یک گام به جلو برمی داشتیم. اما دریغ که فلسفه در این جغرافیا اشتغالی غیر از رسالت خود بر عهده داشته است؛ اشتغالی عوامانه که مبنای آن تفکر را تحت الشعاع قرار داد و هنوز جدال ادامه دارد تا شاید...

تاریخ انتشار در سایت: ۱۰ دی ۱۳۸۷
منبع: / روزنامه / اعتماد ۱۳۸۷/۱۰/۰۳
نقش ها
عناوین
رسته: 3