سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷
بر خط: 2128
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1701 بازدید
از ماکیاول تا لاک(4)

ب) توماس هابس (1588-1679م.).
یکی از معروفترین متفکران انگلیسی قرن هفدهم توماس هابس است. او زمانی متولد شد که دولت انگلستان قدرت فوق‌العاده‌ای کسب کرد و موفق شد در سال 1588 آرمادای اسپانیا را در نبرد دریایی درهم بشکند. هابس در انگلستان تحصیلات عالیه داشت. مسلماً دانشگاه‌های قدیمی کمتر عظمت قبلی خود را داشته‌اند و افراد در این عصر بیشتر به مطالعات شخصی علاقه‌مند بودند.
هابس نیز این‌گونه بود. او در آغاز به فراگیری زبان لاتین علاقه داشت و توانست تاریخ «توسیدید» را ترجمه کند. عده‌ای معتقدند که کتاب توسیدید بر روی افکار هابس تأثیر گذاشته است. توسیدید مخالف دموکراسی بود و هابس نیز از این نظر تأثیر می‌پذیرد. او با خانواده‌های اشرافی سروکار داشت و به تعلیم و تربیت شاهزادگان انگلیسی می‌پرداخت. اوضاع و احوال انگلستان در زمان او مغشوش بود. در قرن هفدهم انگلستان دچار انقلاب شد. در آغاز این قرن سلطنت از تئودورها به استوارتها منتقل شد. در این قرن مسائل عمده‌ای سبب درگیری بین پادشاه و پارلمان شد. پادشاه به عللی نمی‌خواست امتیازاتی را به پارلمان بدهد و به همین علت پارلمان با پادشاه در تعارض قرار گرفت و این امر سبب سقوط سلطنت گردید. هابس رساله‌ای دارد با عنوان لویاتان که در آن به استبداد نزدیک شده و از قدرت پادشاهان دفاع کرده است. بعد از سقوط سلطنت و به قدرت رسیدن کرامول، هابس به خارج از کشور فرار کرد. وقتی که حکومت کرامول تثبیت شد از آنجا که کرامول ریشه‌های دیکتاتوری داشت اجازه داد که هابس به کشور باز گردد؛ اما بعد از مدتی سلطنت به انگلستان بازگشت و هابس مجدداً در خدمت سلطنت درآمد. وی وقتی که لویاتان را نوشت دچار مشکل شد؛ یعنی احساسات جناحهای مختلف را برانگیخت. وی در اواخر عمر دست از نوشتن آثار سیاسی برداشت. عمر او زیاد بود، یعنی بیش از نود سال عمر کرد و در اواخر اواخر عمر خویش ایلیاد و اودیسه را ترجمه کرد. این عمر طولانی به او اجازه داد که تألیفات متعددی داشته باشد، حتی کتابی در مورد انقلاب انگلستان نوشت. بدین ترتیب او متفکری است که در فراز و نشیبهای سیاسی سیر می‌کند و طرفدار استبداد است. هابس به لحاظ سیستم فکری با خصوصیتهایی شناخته می‌شود که تاکنون کمتر به آن اشاره شده است. در گذشته متفکران، پیدایش حکومت را ناشی از غریزه و مسائلی از این دست می‌دانستند. اما مهمترین ویژگی‌ هابس این است که معتقد بود تشکیل حکومت و پیدایش دولت براساس آنچه گذشتگان می‌گفتند صحیح نیست و آنها بر خطاست. علت اصلی پیدایش حکومت از وضع طبیعی ناشی می‌شود. او معتقد است که وضع مقدم بر دولت وضع طبیعی است. او همچون ماکیاول به روان انسان توجه دارد و معتقد است که هرکسی به دنبال نفع شخصی است، اما انسان به لحاظ فیزیولوژیک نیازهایی دارد و انگیزه‌های انسان را به حرکت وا می‌دارد. هرکس به دنبال این است که جان و حیات خود را حفظ کند. پس هیچ‌کس نیست که جان خود را دوست نداشته باشد. ولی در حفظ جان است که انسان دچار مشکل می‌شود. زیرا انسانها به لحاظ روانشناسی خصوصیات ویژه‌ای دارند؛ یعنی همه جاه‌طلب و نفع‌پرست هستند. هر انسانی این خصوصیات را داراست و اشکال کار انسانها این است که هیچ‌کس، کس دیگری را قبول ندارد. همه خود پسندند و چون همة انسانها اینطورند دنیای آنها دنیای مشکلی و هرکسی می‌خواهد جاه‌طلبی خود را ارضاء کند و این امر موجب تصادم بین آنها می‌شود. پس انسانها در حالت طبیعی این خصوصیات را دارند. در وضع طبیعی این خصوصیات موجب تبدیل شدن جامعه انسانی به جامعه جنگلی خواهد شد؛ یعنی کسی که قوی‌تر است پیروز می‌شود و ضعیفها نابود می‌گردند.
هابس می‌گوید درست است که انسان می‌خواهد آرامش و امنیت داشته باشد، اما این خواسته در وضع طبیعی ممکن نیست. زیرا همیشه به وسیله دیگران در تهدید و خطر است و همه انسانها علیه هم هستند. همه انسانها گرگ یکدیگرند. اینجاست که او در پیدایش جامعه، بر خلاف متفکران قدیم، اصل جدیدی را مطرح می‌کنند و آن اینکه انسان متوجه می‌شود که ضرورت ایجاب می‌کند با دیگران توافق کند و این توافق منشأ قرراداد است. افراد باید قدرت خود را به یک نفر واگذار کنند و آن یک نفر قدرت فائقه را در دست بگیرد و اعمال قدرت کند. هابس معتقد است که همه باید تمامی حقوق خود را واگذار کنند و فقط یک حق را واگذار نکنند و آن حق حیات است. اصلی را که او پیش می‌کشد اصل قرارداد است؛ یعنی همه به نفع همه از قدرت خود صرف نظر می‌کنند و قدرت خود را به یک نفر واگذار می‌کنند تا نفع همه برآورده شود.
او معتقد است که منشأ حکومتها دو نوع است؛ یعنی حکومتها یا منشأ تأسیسی دارند و یا اکتسابی. حکومتهای تأسیسی یعنی حکومتهایی که بر اساس قرارداد است و افراد از وضع طبیعی خارج شده و به تأسیس حکومت پرداخته‌اند. اما یک نوع حکومت وجود دارد: پادشاهی، آریستوکراسی و دموکراسی. ولی در بحث پیرامون انواع دیگر حکومت نظر قدما را قبول ندارد و معتقد است که حکومتها کلاً همین سه نوع هستند و حکومتهای انحرافی دیگری که نام برده می شود در واقع اصلاً وجود ندارد. از نظر او کسانی که با حکومت سلطنتی دشمنی می‌ورزند به این نوع حکومت، حکومت جباری می‌گویند یا کسانی که با حکومت آریستوکراسی مخالفند به آن الیگارش می‌گویند. پس این مفاهیم در ذهن افراد است و وجود خارجی ندارد.(23)
دربارة این سؤال که آیا در دورة اولیه وضع طبیعی بوده است یا خیر؟ باید گفت که از نظر تاریخی هیچ‌کس نمی‌داند که جوامع در آغاز چگونه بوده است. ولی استدلال هابس این است که اگر افراد با هم قرارداد نبندند یا قانون را رعایت نکنند و اطاعت نکنند دچار مشکل می‌شوند. او در اطاعت از دولت دو حقوق برای انسان قائل است یکی حق حیات است؛ یعنی زمانی که فرمانروا به فرد دستور می‌دهد و در آن دستور جان انسان به خطر می‌افتد، او می‌تواند از فرمان اطاعت نکند. دوم اینکه، اگر حکومت نتواند نفع همه را فراهم کند و امنیت و آسایش به وجود آورد فرد می‌تواند اطاعت نکند. او در زمینه استبداد تا آنجا پیش می‌رود که عنوان نظریه پرداز استبداد را به خود می‌گیرد و حاکمیت و حکومت را تفکیک‌ناپذیر می‌داند.
هابس معتقد است که اشکال کار انگلستان در این است که حکومت در آن تجزیه شده است. چرا که در یکسو پارلمان و در سوی دیگر پادشاه قرار دارد. اگر قدرت به دست پادشاه بود آنگاه امنیت و آرامش و عدالت تأمین می‌شد. بحث‌ هابس درباره دولت عبارت است از تعبیری که از لویاتان(24) می‌کند. لویاتان نام نوعی تمساح و ماهی بزرگ در دریاست که همة ماهیها از او اطاعت می‌کنند؛ اما موجودات خارجی می‌خواهند که این ماهی را بگیرند. هابس حکومت را مثل یک غول بزرگ می‌پندارد که همه باید از او اطاعت کنند. این چنین است که به تدریج او راه استبداد را هموار می‌کند. در واقع می‌توان گفت که او قدرت را به دولت منعکس می‌کند و آن تفاوتی را که بدن برای حکومت و حاکمیت قائل است در آراء او منعکس نیست.(25)
با این اندیشه‌های استبدادی بود که دولتهای مستقل ملی شکل گرفتند و پادشاهان توانستند قدرت طلبان را محدود و اشراف را سرکوب کنند. بنابراین منافع بسیاری از این کار به دست آمد. با ایجاد ارتشهای منظم، نیروی نظامی مزدور بی‌نیاز شد و حکومتهای مستحکمی با تکیه بر سرزمینهای ملی پدید آمدند. پادشاهان از قدرت کلیسا کاستند و خود فعال مایشاء شدند. بدین ترتیب متفکران سیاسی راه را برای استبداد هموار کردند و تئوری قدرت مطلقه را به استبداد کشیدند. در حالی که در میانه قرن هفدهم ضرورت مقابله با استبداد نیز شکل گرفت و کسانی که واضع نظریات استبدادی بودند از بطن آن نظام استبدادی پدید آمدند، اما این امر نشان می‌دهد که با رشد طبقه متوسط اینک آنان خواهان کسب قدرت سیاسی هستند و برآنند که اهرمهای سیاسی قدرت را به دست گیرند. این امر خود عامل به راه انداختن انقلابات بوژوایی و دموکراتیک بود که به نفع طبقه بورژوا صورت گرفت. متفکران سیاسی نیز افکارشان را از این پس در مسیر افکار ضد استبدادی قرار دادند و بر علیه استبداد سخن گفتند؛ به گونه‌ای که در مقابل بدن، لاک و در مقابل هابس نیز متفکرانی چون مونتسکیو سر برآوردند.

ادامه دارد ...

تاریخ انتشار در سایت: ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
به نقل از: کتاب «تاریخ تحولات اروپا در قرون جدید» نوشته نقی لطفی و محمدعلی علیزاده، انتشارات سمت
نقش ها
نویسنده : نقی لطفی
مطالب
عناوین
رسته: 2