شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶
بر خط: 2971
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1687 بازدید
پسا مارکسیسم

یکى از نقاط محورى اندیشه لاکلاو وموفه و نگرش پسامارکسیستى نقد ماهیت ضد دموکراتیک اندیشه هاى مارکس و مارکسیسم است و از این رو این افراد خواهان آن هستند که ضمن بهادادن به روند هاى دموکراتیک، دستاورد هاى دموکراتیکى که تاکنون حاصل شده است نیز تقویت شود.


با آن که مارکس نه خود را ایدئولوگ مى دانست و نه آموزه هاى خویش را همچون یک ایدئولوژى و در قالب «ایسمى» از انواع و اقسام «ایسم» هاى موجود بر مى شمرد، لکن خیلى زود پس از آن که آرا و افکارش را نشر داد، نامش سازنده یکى از پر نفوذ ترین و مهم ترین ایدئولوژى هاى علوم انسانى و اجتماعى گردید. هم به دلیل وجود برخى ابهامات یا حداقل وجود نقاط متعدد قابل تفسیر در خود اندیشه هاى مارکس و هم تحولات و اتفاقات متعدد زمانه، جریان هاى مختلفى حول و حوش مارکسیسم شکل گرفتند که بسیارى از آنها نیز داعیه اصلاح طلبى و حتى تجدید نظر خواهى در اندیشه هاى مارکس را داشتند. چنین جریان هایى گاه از منظرى اقتصاد گرایانه به نوعى باور ارتدوکس بویژه در زمینه تعیین کنندگى یک جانبه عرصه نیروها و عوامل تولیدى رسیدند و گاه با موضع گیرى در قبال ایده اصالت دادن به اقتصاد، همت خویش را بر آن گماردند که حوزه ها و عناصرى را که در باور سنتى مارکسیستى جزو روبنا قرار گرفته بود، برجسته تر سازند. چنین جریان هایى که از آنها با عنوان نئومارکسیسم نیز یاد مى شود، هنوز به ایدئولوژى مارکسیستى باور داشتند، ولى جایگاه متصلب مفاهیم عمده تحلیل مارکسیستى را متحول ساخته و صحبت از تعیین کنندگى برخى عوامل دیگر مى کردند و البته گاه نیز آن قدر عناصر مربوط به حوزه روبنا را برجسته و تقویت مى نمودند که در مارکسیست خواندن آنها شک و شبهه ایجاد مى شد.
اما هرچه به اواخر قرن ۲۰ نزدیک تر شدیم، تحول معرفت شناختى مهمى در عرصه هاى مختلف اندیشه بشرى رخ مى نمود که على رغم وجود پراکندگى ها و تنوع فراوان، از آن با عنوان چرخش پسا مدرن یاد شده است، این چرخش شامل انواع و اقسام تأملات بشر بویژه در باب کاستى ها و موارد قابل نقل دوران گذشته با تأکید بر دوران مدرن است، برخى از مهم ترین ویژگى هاى چنین دوره اى عبارتند از: نفى ساختارهاى واحد و داراى مرکزیت و سازمان یافتگى مشخص و تلاش براى زیر سؤال بردن اصالت وجود چنین ساختارهایى بویژه با ایجاد تکثر در معنا و دال مرکزى آنها، انکار و نفى ذات انگارى و جوهر ستیزى نه فقط در عرصه هاى علوم مختلف اجتماعى و سیاسى، بلکه حتى در خصوص حقیقت و واقعیت هاى مورد باور آدمیان، تمایل به متکثر نمودن چشم اندازها و دیدگاه هاى معتبر در نگرش به مفاهیم مختلف و نیز جوامع گوناگون بشرى و باور به گفتمانى و سیال بودن معانى و ساختارهاى موجود و نفى ازلى و ابدى بودن آنها.
چنین موج پسامدرن فراگیرى بنیاد و اساس بسیارى از مفاهیم و اندیشه ها را زیر سؤال برد و بالطبع ایدئولوژى ها نیز از گزند آن در امان نماندند. بدین ترتیب مارکسیسم نیز که خود تحولات عمده اى را حین انتقال از حالت ارتدوکس به نگرش هاى فرهنگى و برمبناى محوریت روبناها تجربه کرده بود، این بار نیز براثر تحولات پدید آمده مجبور بود که مرحله انتقالى دیگرى را بپذیرد. اکنون وقت آن بود که نگرش چپ و مارکسیستى از جایگاه تحلیل هاى ایدئولوژیک پائین بیاید و به گفتمان و زبان اهمیت بدهد، چرا که معرفت شناسى غالب زمانه- حتى با وجود آن که نگرش هاى پساساختار گرا و پست مدرن هنوز انسجام لازم و بایسته خویش را به دست نیاورده اند و در واقع مى توان به صراحت عنوان داشت که در موارد متعددى اصلاً اعتقادى نیز به آن ندارند- همه امور را در معرض ساخته شدن و به عنوان امورى گفتمانى مى دید که براثر آن موارد مقدس و جزم گرایانه تحلیل مارکسیستى که قبلاً ازلى و ابدى دانسته مى شدند، رنگ مى باختند و در عوض آن چه اهمیت مى یافت، زبان و سیر گفتمانى تکوین و تحول مفاهیم و معانى مختلف بود.
نفى معانى مرکزى و محورى ساختارها و گرایش به کثرت گرایى براى طرفداران اندیشه مارکسیستى و چپ اهمیتى دو چندان یافته بود، چرا که گذشته از تحولات عرصه اندیشه ورزى یکى از مشکلات مارکسیسم و نقدهایى که همواره بر آن وارد مى شد، این بود که ثمره عملى و عینى حضور مارکسیسم در عمل عموماً شکل گیرى دولت هایى استبدادى، مطلقه و حتى تمامیت خواه بوده است که نه تنها تمامى آرزو هاى اندیشه مارکسیستى جهت رهایى بشرى را به طور کامل بر باد داده و آرمانشهر چپ ها را نقش برآب نموده، بلکه خود اینها نیز در موارد بسیارى غل و زنجیرهاى سنگین تر بر دست و پاى انسان معاصر بسته است. آنان که همدلانه مواضع نقادانه مارکس را برجسته کرده و مورد توجه قرار مى دادند و از اهمیت و البته ارزش تحولات عمومى زندگانى بشر، هرچند عموماً در متن و دامان رقیبى چون لیبرالیسم پدید آمده باشد، غافل نبودند، اعتراف و اذعان داشتند که مارکسیسم اکنون باید مهیاى تجدید نظر طلبى اساسى و پایه اى گردد و چه بخواهد و چه نخواهد مجبور است به کثرت گرایى باور داشته باشد. ضمن آن که باید سعى کند مرزبندى دقیقى میان خود مفاهیم و تجلیات مارکسیسم کلاسیک پدید آورد. در عرصه واقعى سیاسى نیز لزومى ندارد که مارکسیسم خود را وابسته و داراى پیوند با دولت هاى اقتدار گرا و تمامیت خواهى چون دولت استالین قرار دهد، بلکه نحوه تعامل و پیوند مى تواند و باید که براساس صلاحیت ها و شایستگى هاى واقعى نهفته در متن اندیشه مارکسیستى باشد.
یکى از مهم ترین اندیشه هایى که در این میان به کمک این جریانات آمد، بحث ساختار شکنى «ژاک دریدا» بود که امکان دگرگونى سازى بنیاد ساختارها از جمله در متن یک سنت فکرى را فراهم مى آورد. در میان کسانى که متکفل چنین مسئولیتى شدند، بویژه باید به دو تن از متفکران جریان ساز معاصر یعنى «ارنستولاکلاو» و «شانتال موفه» اشاره کرد که در کتاب معروفشان با عنوان «هژمونى و راهبرد سوسیالیستى» که در سال ۱۹۸۵ به رشته تحریر در آوردند، مباحث قابل توجهى را عرضه داشتند. اینان شیوه تحلیل گفتمان را به عنوان روش و شیوه بررسى و تحقیق خویش برگزیدند و همچون دیگر پسا ساختار گراها گفتمان را محاط بر سوژه ها و حتى ساختارهاى بشرى دانستند که به نوعى داراى حالت پیشینى نیز هست: آنچنان که تاجیک اشاره مى کند «رویکرد لاکلاو به گفتمان اساساً استعلایى به مفهوم کانتى است. به این معنا که شناخت و عمل ما تنها در یک گفتمان از قبل ایجاد شده داراى معنى است... بااین وجود لاکلاو از رهگذر چنین تعریفى از گفتمان استعلا را نه به عنوان مقولات پیش تجربه و ماتقدم، بل که ساختارى فکرى و اندیشه اى مشحون از مقولات عمیقاً تاریخى، در حال گذار و متحول تصور مى کند.»
لاکلاو و موفه به عنوان سردمداران اندیشه پسامارکسیسم همچون «میشل فوکو» هیچ اصالت و ریشه جوهرى براى ساختارها قائل نیستند و مانند او براین باورند که روابط عناصر درون گفتمان براساس اصول خاص و زیر بنایى شکل نگرفته است، بلکه چنین مناسباتى عموماً در سطحى ظاهرى و بیرونى باعث شکل گیرى ثباتى نسبى براى مفصل بندى عناصر مختلف شده است که هرگز نمى توان آنها را دائمى و پایدار دانست. لاکلاو وموفه نیز همچون «آنتونى گیدنز» دغدغه تعیین جایگاه و میزان مسئولیت سوژه هاى انسانى و به عبارتى کارگزاران را دارند؛ چرا که گیدنز هم با طرح بحث «ساخت یابى» مى خواست بر دوگانه انگارى میان ساختار و کارگزار فائق آید.
به نظر مى رسد جریان پسامارکسیسم با عبور از بسیارى مفاهیم سنتى تحلیل مارکسیستى، همچنان به عنصر نقد در اندیشه چپ ایمان داشته باشد، هرچند که آن را به شیوه اى متفاوت از نقد مارکسیسم سنتى و نیز نقد افرادى چون «یورگن هابرماس» پى مى گیرند. چرا که به نظر مى آید نقد هابرماس با وجود آن که وى ابعاد مختلف آن را با دقت ترسیم مى کند، جلوه اى پروژه گرایانه دارد، به این معنا که وى مى خواهد با چیدن مسائل مختلف در کنار همدیگر در مرحله اى به راه هاى رهایى و آزادى، نایل شود ولى جریانهاى پسامدرن و از جمله پسامارکسیستى روند شکل گیرى مناسبات را همچون فرایندى مى دانند که بیشتر از هرچیز متضمن بحث در مورد نحوه شکل گیرى گفتمان هاى گوناگون است. چنین موضعى را هرگز نباید بدین معنا بگیریم که این نقد ها از آسیب هاى موجود در عرصه هاى اجتماعى غافل بوده اند. چون لاکلاو و موفه هم به بحث هژمونى در اجتماع پرداخته اند و آن را مورد کاوش قرار داده اند، لکن ضمن تأثیرى که از «گرامشى» پذیرفته اند، همچون وى، هژمونى را تولید شده یک طبقه و قشر خاص مانند روشنفکران به شمار نمى آورند، بلکه به دلیل دیدگاه شبکه اى اى که در ذهن دارند، همانندفوکو چنین مقوله اى را در کلیت اجتماع مورد کاوش قرار مى دهند.
یکى از نقاط محورى اندیشه لاکلاو وموفه و نگرش پسامارکسیستى نقد ماهیت ضد دموکراتیک اندیشه هاى مارکس و مارکسیسم است و از این رو این افراد خواهان آن هستند که ضمن بهادادن به روند هاى دموکراتیک، دستاورد هاى دموکراتیکى که تاکنون حاصل شده است نیز تقویت شود. شاید از این روست که عنوان فرعى اثر مذکور را «به سوى یک سیاست دموکراتیک رادیکال» انتخاب کرده اند. البته این امر یعنى به رسمیت شناختن دموکراسى لیبرال به عنوان یکى از تجلى هاى ایده آل روشنگرى و مبنایى براى عدالت اجتماعى، مانع از این نگرش پسا مدرنیستى لاکلاو و موفه نمى گردد که دلیل پایدارى دموکراسى لیبرال را این برشمارند که مقوله دموکراسى چون در چارچوب نهادهاى غرب جا گرفته و به وسیله زبان سیاسى معاصر توجیه شده است، دوام آورده است.
اندیشه این دو درخصوص دموکراسى با بحث دموکراسى مبتنى بر اجماع هابر ماس نیز تفاوت هایى دارد. چون اینان «مباحثه» را بر «اجماع» مقدم بر مى شمارند و از این رو معتقدند که هرجنبشى درون ائتلاف هاى مختلف باید استقلال و تفاوت هایش را از دیگران تاجایى که با طرح مشترک سازگار بوده باشد، حفظ نماید. به همین دلیل دموکراسى از نظر لاکلاو وموفه بدون قدرت ممکن نیست، چون قدرت جزء ذاتى هر وضعیت اجتماعى است و البته قدرت دموکراسى را توتالیتاریستى و تمامیت گرا نمى سازد، بلکه اگر دموکراسى به قدرت متکى است، بدان دلیل است که قدرت براى ایجاد وخلق شرایطى که طى آن افراد بتوانند بر زندگى شان کنترل داشته باشند، ضرورى است.

تاریخ انتشار در سایت: ۹ بهمن ۱۳۸۶
منبع: / روزنامه / ایران ۱۳۸۶/۱۱/۰۹
نقش ها
نویسنده : رضا نصیرى حامد
عناوین
رسته: 3