چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
بر خط: 815
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

114 بازدید
تفسیر سوره مرسلات

متنی که در پی می آید قسمت اول مبحثی منتشر نشده از استاد شهید مرتضی مطهری است. در تفسیر سوره مرسلات که از سوی جناب آقای دکتر علی مطهری در اختیار کیهان قرار گرفته است. گفتار حاضر قرار است در آینده نزدیک به صورت کتاب منتشر شود. سرویس فرهنگ و معارف کیهان از جناب آقای دکتر مطهری سپاسگزاری می کند.


بسم الله الرحمن الرحیم
والمرسلات عرفا. فالعا صفات عصفا. والناشرات نشراً. فالفارقات فرقاً. فالملقیات ذکراً عذراً او نذراً.
انما توعدون لواقع. فاذا النجوم طمست. واذا السماء فرجت. و اذا الجبال نسفت. و اذا الرسل اقتت. لای یوم اجلت. لیوم الفصل. و ما ادریک ما یوم الفصل. و یل یومئذ للمکذبین.1
سوره مبارکه مرسلات است که با کلمه والمرسلات شروع می شود، اسم سوره هم مرسلات است. چند سوره در قرآن مجید داریم که با سبک مخصوصی از سوگند آغاز می شوند. البته سوره هایی که با قسم آغاز می شود زیاد است ولی چهارسوره داریم که به سبک مخصوص به خود است.یکی سوره مبارکه والصافات است: و الصافات صفا. فالزاجرات زجرا. فالتالیات ذکراً2. یکی سوره والذاریات. و الذاریات ذرواً. فالحاملات وقراً.
فالجاریات یسراً.فالمقسمات امراً.3 یکی هم همین سوره و المرسلات: و المرسلات عرفاً. فالعاصفات عصفاً. و الناشرات نشراً. فالفارقات فرقاً. فالملقیات ذکراً. عذراً او نذراً. چهارمین سوره سوره والنازعات است که بعد خواهد آمد: و النازعات غرقاً. و الناشطات نشطاً 4 تا آخر. خصوصیتی که این سوره ها درنوع قسم دارند چند چیز است. یکی اینکه چند قسم متوالی هماهنگ است و دیگر اینکه درهر قسمی یک نوع تأکید مقرون به ابهام وجود دارد. قسمهای دیگر قرآن مثل والعصر 5 سوگند به عصر، قسمهای ساده ای است. اما والصافات صفا یک نوع تأکید خاص در مفهوم این قسم است مقرون به یک نوع ابهام و رمز. ابهام که عرض می کنیم، یعنی یک نوع اشاره به یک امر رمزی و برانگیزاننده افکار و اندیشه ها برای تأمل و دریافت آن. و الصافات صفا. سوگند به صف زنندگان، به صف کشیده شدگان یا به صف ایستادگان به صف ایستادنی. هیچ بیان نمی کند که مقصود از آن به صف کشیده شدگان یا به صف ایستادگان چه جماعتی است، ولی همین قدر بیان می کند که یک واقعیتی، یک حقیقتی هست، یک صفی و نوعی صف کشیدن و به صف ایستادن هست. این، جنبه ابهام و رمزی که عرض می کنم همین است، یعنی درهمین حد قناعت می کند، دیگر توضیح بیشتر نمی دهد و مخصوصاً زمینه را برای تأمل و تدبر و اینکه مقصود چیست باز می گذارد فکرها را بیشتر وادار به اندیشیدن می کند و لهذا مفسرین درمثل این آیات، فوق العاده آراء پراکنده ای دارند. هرکسی تأمل کرده و کوشیده است ببیند که این قسمت ها اشاره به چیست. ما درباره آن آیات قبلاً صحبت کرده ایم، شاید برای کل و مجموعش درسوره والنازعات باز بحث بکنیم، حالا ببینیم که دراین سوره مرسلات چه باید گفت و مفسرین چه گفته اند و درمیان اقوالی که مفسرین گفته اند چه قولی بر اقوال دیگر به حسب مضمون آیه ترجیح دارد.
اول یک ترجمه تحت اللفظی ذکر بکنیم. والمرسلات. مرسل یعنی ارسال شده، فرستاده شده، چنان که می گویند پیامبران مرسل و غیرمرسل. عرفاً به معنی پـی درپی و متراکم است؛ یعنی فرستاده شده های پشت سر یکدیگر و نه از یکدیگر جدا. البته یک معنی عرفا همین است. درزبان عرب گاهی وقتی که گفته می شود:
جاووا عرفاً یعنی پشت سر یکدیگر آمدند. یک معنی دیگر عرف همانی است که درجاهای دیگر قرآن هم آمده است که معنی معروف را می دهد،درمقابل منکر: خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین .5 ای پیامبر امر به عرف بکن. درآنجا مقصود از «عرف» معروف است. معروف درمقابل منکر است. منکر یعنی زشت و ناپسند، معروف یعنی امر پسندیده و خوب. و امر بالعرف یعنی به نیکیها فرمان بده. بعضی مفسرین مثل مجمع البیان عرف را به معنی معروف گرفته اند یالااقل یک معنای آن را این طور ذکر کرده اند. آن وقت معنی و المرسلات عرفاً این می شود: آن فرستاده شدگان به معروف، یعنی آن مأمورین فرستاده شده برای پخش نیکیها. اما اگر عرفاً را به معنی اول بگیریم. یعنی آن فرستاده شدگان پشت سریکدیگر و متراکم شده . حالا باز مقصود چیست، بعد عرض می کنیم.
فالعاصفات عصفا. نفرمود: والعاصفات عصفا، فرمود: فالعاصفات عصفا. اگر والعاصفات عصفاً بود یک قسم جداگانه می شد: و قسم به عاصفات ولی می فرماید: فالعاصفات قسم به همان مرسلات عاصفات، مرسلاتی که این صفت را دارند که عاصف هم هستند. عاصف درمورد بادهای تند به کار برده می شود و بیشتر مفهوم از جا کندن را می دهد. می دانید باد اگر خیلی سریع باشد مثلاً درختها را از ریشه می کند. اگر از آن هم سریعترباشد اصلاً ساختمانها را هم زیر و رو می کند. فالعاصفات عصفاً آن فرستاده شدگانی که برکننده از ریشه هستند نوعی برکنندگی، یعنی به سرعتی چیزهایی را از جا می کنند.
والناشرات نشراً. نشر، بیشتر معنی بسط و باز کردن را می دهد. آن بازکننده ها [که باز می کنند بازکردنی]اگر کتابی بسته باشد و آن را باز کنند، این را «نشر» می گویند. در قیامت، باطنهای پوشیده باز می شود و نفس انسان مانند یک کتاب بسته باز می شود و هر چه اسرار در او هست همه مکشوف می شود، به این مناسبت قیامت را هم «یوم النشر» می گویند. پس نشر در اصل معنی، معنی بسط و باز کردن را می دهد. البته احیاناً به معنی پراکنده کردن هم می آید، چون پراکنده کردن هم نوعی باز کردن است. مثلاً می گویند فلان کتاب منتشر شد. یک کتاب را بعد از آن که چاپ می کنند فرض کنید دو هزار نسخه در چاپخانه هست. تا وقتی که در آنجا هست می گویند این کتاب چاپ شده ولی هنوز منتشر نشده، اما وقتی که آن کتاب را پخش کردند می گویند منتشر شد. آن هم نوعی باز شدن و باز کردن است. یا مثلاً می گویند نشر اسلام. می گوییم اسلام را در دنیا نشر کنیم، یعنی حقایق اسلامی را در دنیا تبلیغ و پخش کنیم، یعنی این معارف و فرهنگی که در یک جا مثل اینکه ذخیره و انبار شده و مردم جاهای دیگر از آن اطلاع ندارند، گویی این را ما به همه جا پخش می کنیم، مثل کتابی که پخش کنیم. این است که نشر به هر دو معنا گفته می شود.
فالفارقات فرقاً. باز اینجا فالفارقات است نه و الفارقات، یعنی یک قسم جداگانه نیست: سوگند به نشر کنندگانی که این صفت را دارند که جدا می کنند جدا کردنی، فارق هستند فرق کردنی. می دانید که فارق با «ق» یک معنا می دهد و فارغ با «غ» معنی دیگری. فارغ با «غ» یعنی خالی، ولی فارق با «ق» یعنی جدا کننده. فراغ با «غ» یعنی خالی شدن، فراق با «ق» یعنی جدا شدن (غیر از فراق به معنی مفارقت که آن هم معنی جدا شدن را می دهد). فرق یعنی جدا کردن. قرآن را «فرقان» می گویند برای اینکه میان حق و باطل تمیز می دهد، حق را از باطل جدا می کند، دیگر باطل نمی تواند خودش را به صورت حق جلوه بدهد. وقتی که کسی حقیقتی را بیان می کند یک نوع فرق رخ داده است. جزو القابی که امیرالمؤمنین دارند که بعد در تاریخ، خلیفه دوم هم این لقب را به خود اختصاص داد، «فاروق» است. به ایشان می گویند «فاروق» که مبالغه در فارق است، فاروق اعظم، یعنی علی علیه السلام بزرگترین شخصیتی است که میان حق و باطل جدایی می افکند.
فالملقیات ذکراً. باز صفت دوم برای ناشرهاست: آن پخش کنندگان یا آن بازکنندگانی که ذکر را القاء می کنند. ذکر یعنی آن چیزی که مایه تنبه و بیداری و آگاهی انسان می شود. القاءکنندگان بیداری، تنبه و آگاهی. می دانیم که به خود قرآن «ذکر» گفته شده است بلکه می توان همه تعلیمات انبیا را هم ذکر دانست. قدر مسلم این است که خود آیات قرآن ذکر است چون سبب تذکر و بیداری و آگاهی انسان می شود. آنگاه این ذکر دو حالت پیدا می کند. عذراً او نذراً یا فقط عذری یعنی اتمام حجتی برای انسان است و یا واقعاً بیم و اعلام خطری است و این گونه اثر می بخشد.
این آیات اشاره به چیست؟

1. باد
حال مقصود چیست؟ مرسلات عرفاً فرستاده شدگان پی در پی (اگر عرفا رابه معنای پی در پی بگیریم)، فرستاده شدگان به معروف و نیکیها (اگر عرف را به این معنی دوم بگیریم). عاصفات عصفاً این تندروهای برکننده. به سرعتی می روند که مانع را از سر راه خود برمی دارند. باز مقصود چیست؟ ناشرات نشراً. پراکنده می سازند یا باز می کنند. باز اینها چه کسانی و چه چیزهایی هستند؟ حق را از باطل جدا می کنند، ذکر را القاء می کنند. مقصود چیست؟
مفسرین در اینجا آراء متعددی دارند. بعضی گفته اند که اینها اشاره به همین باد است، چون یکی از اموری که نظام این زمین قائم به آن است مسئله حرکت هواست. بدیهی است که باد همان هوای متحرک است. اگر وضع عالم به گونه ای بود که هوا همیشه ساکن می بود هیچ جایی امکان اینکه محل سکونت باشد نداشت. مثلاً اگر هوای این اتاق کثیف می شد، برای همیشه کثیف بود، بعد باید ]آن را تخلیه و هوای تازه وارد می کردند،[ چنان که وقتی آب یک حوض کثیف می شود باید با یک وسیله خارجی آب حوض را بکشند و بیرون ببرند. در آب چنین امکانی هست. ولی اگر هوای اتاق کثیف بشود و آن را بیرون بکشیم، هوای حیاط کثیف می شود. اگر آن را نیز بیرون بکشیم هوای کوچه کثیف می شود. قطع نظر از زندگی امروز و این دودهای عجیبی که کل طبیعت را دارد فاسد می کند، اگر ما تهران را با همان زندگی دیروز هم در نظر بگیریم، چنانچه دودی، دمی، بویی پیدا می شود در محل خودش ساکن می بود آیا می شد مردم بروند این هواها را مثلاً در کویر بریزند و هوای خوب به تهران بیاورند؟! بعلاوه گذشته از اینکه خود هوا هم با همین نقل و انتقال ها یک نوع تصفیه و پاک می شود و دو مرتبه برمی گردد، بسیاری از نقل و انتقال ها به وسیله همین هوا صورت می گیرد. در آیه ای از آیات قرآن است که: «وارسلنا الریاح لواقح 6 ما بادها را فرستاده ایم در حالی که لاقح (تلقیح کننده) هستند، یعنی تخم گیاهان را از جایی به جایی منتقل می کنند و سبب روییدن گیاه ها و درخت ها می شوند؛ یعنی این خودش یک عمل طبیعی برای گیاهان است و اثر فوق العاده ای برای گیاهان دارد. از همه اینها بالاتر باران است. باران خودش معلول حرکت بادهاست. در قرآن مکرر اشاره و تصریح می کند به مسئله خاصیت بادها از نظر حرکت دادن ابرها و منتقل کردن ابرها از جایی به جایی. اگر هوا ساکن می بود، هر لکه ابر در هر جای دنیا که بود برای ابد در همان جا ساکن بود و هر نقطه ای که لکه ابر نمی داشت و خالی از ابر بود، برای همیشه به همان حال بود. این بادها هستند که فتثیر سحابا فیبسطه فی السما کیف یشاء 7 ابرها را اثاره می کنند، انقلاب در ابرها ایجاد می کنند و ابرها را هر جا که خدا بخواهد پهن می کنند، از اینجا به آنجا می برند و از آنجا به جای دیگر. مسئله باد، هوای متحرک و به عبارت دیگر تحرک هوا، خود یک حقیقتی است. بسیاری از عذاب ها که در امتهای گذشته آمده است به وسیله همین بادها بوده است.
بعضی از مفسرین گفته اند مقصود از این مرسلات (فرستاده شده ها) همین بادهاست. آنهابا توجه به همین که در بسیاری آیات دیگر راجع به فرستادن باد و خاصیت ها و اثرهای باد اشاره شده است چنین گفته اند.
اشکالی که به حرف اینها کرده اند این است که این دو جمله اول را می توان به باد حمل کرد ولی جمله های بعد با باد سازگاری ندارد: والناشرات نشرا. فالفارقات فرقا. فالملقیات ذکرا. جمله «اینها یک ناشر و پخش کننده هستند» نیز برای باد درست است، اما بعد می فرماید: پخش کنندگانی که حق و باطل را از یکدیگر جدا می کنند و ذکر 3 را به بشر القاء می کنند. اینها با باد سازگاری ندارد.

2. ملائکه
بعضی دیگر گفته اند که مقصود در همه اینها ملائکه هستند، آن قوا و نیروهای غیبی که به اذن پروردگار مدبر عالم اند. مقصود از «مرسلات عرفا، عاصفات عصفا، ناشرات نشرا، فارقات فرقا، ملقیات ذکر8» همه، فرشتگانند، یعنی سوگند به فرشتگانی که پی درپی فرستاده می شوند یا فرشتگانی که فرستاده می شوند که معروف را در عالم بیاورند که این یا اشاره به این است که وحی را به پیغمبران نازل می کنند و یا اشاره به این که در دل هر انسانی، هم خیر القاء می شود و هم وسوسه؛ ملائکه آنهایی هستند که خاطرات نیک را به قلب انسان القاء می کنند و شیاطین آنها هستند که خاطرات شر را القاء می کنند. اگر «عرف» به معنی معروف باشد، یعنی سوگند به فرشتگانی که خیرات و خاطرات نیک را به قلب انسان القاء می کنند. آن وقت فالعاصفات عصفا هم همین معنا را می دهد: فرشتگانی که به سرعت کارشان را انجام می دهند. یا حتی آن معنای دوم عاصف می تواند سازگار باشد: فرشتگانی که برکننده هستند نوعی برکنندگی، که این دومی چندان وضوح و روشنی ندارد. «ناشرات نشرا» هم با این معنی سازگار است: فرشتگانی که نشر می کنند [و فیض الهی را پخش می نمایند؛] چون همه قوایی که در عالم هست به نوعی نامشان ملک است. حتی قوای مادی را هم ما می توانیم ملک بنامیم تا چه رسد به قوای غیبی و ملکوتی. ولی همین طور که عرض کردم با کلمه «فالعاصفات عصفا» چندان جور درنمی آید که ما مقصود از همه این تعبیرات را ملائکه بدانیم.
بعضی هم آمده اند تنصیف کرده اند، گفته اند دو آیه اول (دو قسم اول) اشاره به بادهاست و از «والناشرات نشرا» که یک قسم است با تاکید، مقصود ملائکه است، که این هم باز خالی از اشکال نیست.

3. آیات قرآن
در اینجا من به یک روایت و یک بیان برخورد کردم که اتفاقا این بیان از یک مفسر سنی (فخر رازی) است و عجیب است که [آن روایت] به طور اجمال در روایت شیعه آمده است ولی گویا مفسرین مفهوم این روایت را درست توجه نکرده اند. فخر رازی به صورت یک احتمال- ولی معلوم می شود ریشه این احتمال از قبل هم بوده است- ذکر کرده است و آنچه که فخر رازی جزو احتمالات ذکر کرده بر همه اینها می چربد و علاوه بر این، روایتی که در تفسیر علی بن ابراهیم قمی هست همین معنا را توجیه می کند و آن این است: اصلا مقصود از همه اینها خود آیات قرآن است. در روایت است که والمرسلات یعنی خود این آیات. والمرسلات عرفا [سوگند به این آیات]9 فرستاده شده به معروف، اینهایی که پیامی که برای انسان آورده اند معروفها، خیرها، نیکی هاست. فالعاصفات عصفا این آیاتی که با سرعت عجیبی حرکت می کنند، مانعها را از سر راهشان بر می کنند. فخر رازی حرف خوبی می زند، می گوید تاریخ گواه این مطلب است. پیغمبر اسلام چه داشت جز همین آیات؟ و همین آیات بود که کاخهای عظیم ظلم را از بیخ و بن کند، مثل یک باد بسیار سریع آمد وآنچه که باید کنده بشود از جای خودش کند و دور ریخت. و الناشرات نشراً. سوگند به این آیاتی که ناشر و نشرکننده هستند نشر کردنی، پخش کننده هستند پخش کردنی، پخش کننده حقایق اند، بازکننده حقایق اند. فالفارقات فرقاً. فارقند، فاروقند، حق را از باطل جدا می کنند، حقیقت را از خطا جدا می کنند، صحیح و نادرست را از یکدیگر جدا می کنند، که گفتیم «فرقان» اسم قرآن است. فالملقیات ذکراً. این آیات هستند که در دلها ذکر (بیداری، تنبه، آگاهی) را تلقین و القاء می کنند. عذراً و نذراً. یا به صورت اعذار یا به صورت انذار. در حقیقت هر دو یک معنی دارد؛ انذار یعنی بیم دادن ، اعذار یعنی اتمام حجت کردن. 01
اتفاقاً این معنی با جمله های بعد هم تناسب بیشتری دارد، چون این سوره مثل سوره الرحمن جمله ای 11 دارد که بند بند مکرر می شود. در سوره الرحمن می گوییم: فبای الاء ربکما تکذبان. آنجا پی درپی عرضه داشتن نعمتهاست، نعمت و نعمت ذکر می کند، بعد می گوید: ای جن و انس! کدام یک از این نعمتها را می توانید تکذیب کنید؟ ولی اینجا برعکس، جنبه انذار و اعذار دارد، ده بار جمله ویل یومئذ للمکذبین (وای به تکذیب کنندگان!) تکرار می شود. اگر ما و المرسلات را آیات بدانیم تکذیب، تکذیب همان آیات است و اینکه بعد تکرار می شود: ویل یومئذ للمکذبین، یعنی وای به کسانی که محتوای این آیات را تکذیب کنند! محتوای این آیات چیست؟ مبده، معاد.
قرآن رکن اساسی دعوتش که همه دعوتهای دیگرش براساس آن است مبدأشناسی و معادشناسی است. هر تعلیم دیگر خودش را براساس مبدأ و معاد بنا نهاده است. اگر اخلاق دارد براساس مبدأ و معاد است، تعلیم و تربیت دارد براساس مبدأ و معاد است، اگر اقتصاد دارد بر اساس مبدأ و معاد است، قوانین جزایی و حقوق دارد براساس مبدأ و معاد است.رکن اساسی تعلیمات قرآن مبدأ و معاد است و لذا ما می بینیم بیشترین آیات قرآن متوجه ایندو است و عجیب این است که با این همه توجهی که قرآن ما را به مبدأ و معاد می دهد باز ما کوشش می کنیم خود تعلیمات قرآن را از مسیر مبدأ و معاد خارج کنیم و به مسیر دیگری بیندازیم!
این احتمال فی حدذاته چسبنده تر از احتمالات دیگر است و بعلاوه روایتی در تفسیر علی بن ابراهیم این مطلب را تایید می کنند. تقریباً جای تردید برای ما باقی نمی ماند که والمرسلات را این طور باید معنی کنیم، و اگر این گونه معنی کنیم مویدهایی هم از جای دیگر دارد، مخصوصاً «والمرسلات عرفاً. فالعاصفات عصفاً» که اثر اجتماعی بزرگ آیات قرآن را ذکر می کند که مثل باد به سرعت حرکت می کند و از جایی به جایی منتقل می شود. اگر یادتان باشد، در سوره مبارکه مدثر جمله ای داشتیم که در آنجا تفسیر المیزان به این نکته توجه کرده بود. آن جمله این بود: و ما هی الا ذکری للبشر.21 نیست این (هی به قرآن و آیات قرآن برمی گردد) مگر مایه تذکر و تنبه و بیداری برای بشر، «برای بشر» نه برای یک قوم معین. این نکته را هم توجه داشته باشید.

یک شبهه و پاسخ آن
مسیحیها-بالاخص آنهایی که تعصب مسیحی گری و یهودی گری دارند-جزو حرفهایی که تبلیغ کرده اند این است که پیغمبر، اول که ادعای پیغمبری کرد و تا در مکه بود بیش از این که پیغمبر قریش یا پیغمبر قوم عرب است دعویی نداشت، ولی بعدها وقتی که به مدینه آمد و دید زمینه توسعه هست -العیاذبالله- ادعای خودش را توسعه داد و گفت که من پیغمبر همه مردم هستم. این را من در قسمتهای اول کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران ذکر کرده ام، بعد آیات زیادی از قرآن را که دلالت می کند بر اینکه قرآن می گوید من یک دعوت جهانی هستم و آن آیات بالاتفاق در مکه نازل شده، ذکر کرده ام. یکی از آن آیاتی که من در آنجا ذکر نکردم و الان به آن توجه پیدا کردم این آیه است، چون سوره یا ایها المدثر سوره مکی است بلکه جزو اولین آیات مکی است. ما هی الا ذکر ی للبشر. نیست مگر مایه تنبهی برای بشر ( نه برای عرب، نه برای قریش). کلا و القمر. سخن مگو، سوگند به ماه. واللیل اذ ادبر. سوگند به شب آنگاه که پشت کرده است. گفتیم یعنی نیمه دوم شب، موقع سحرخیزی و مناجات. والصبح ارذا اسفر. سوگند به صبحگاهی، به سپیده دم آنگاه که پرده از چهره برمی دارد. انها لاحدی الکبر31 که این یکی از حادثه های بزرگ جهان است.
این آیات در محیط مکه آن وقت نازل شده که یک ده بزرگ و یک قصبه بوده، یعنی یک جایی که همه جمعیتش شاید از چهارصد خانوار تجاوز نمی کرده است. آنوقت این حادثه به نظر قرشی ها چه می آمد؟ یک حادثه کوچک که خیال می کردند خودشان می توانند جلو آن را بگیرند.بعد از این سوگندها می فرماید: انها لاحدی الکبر. این یکی از آن حادثه های بزرگ جهان است. کوچک گرفته اید، خیال می کنید کوچک است؛ ولی یکی از بزرگترین حوادث جهان است.

آیات موید دیگر
موید این آیه و آن آیه هر دو، آیاتی است در سوره ص. اتفاقا سوره ص هم مکی است یعنی در مکه نازل شده، در همان وقتی نازل شده که این آقایان می گویند پیغمبر چون در شکنجه بود هنوز باورش نمی آمد که بیش از این کاری از او ساخته باشد. می فرماید: قل ما اسئلکم علیه من اجر و ما انا من المتکلفین. ان هو الا ذکر للعالمین. نیست این قرآن مگر مایه بیداری برای همه جهانیان و لتعلمن نباه بعد حین. 41 بعد از مدتی خبرش را می شنوید. 51 این همان انها لاحدی الکبر است به بیان دیگر.
در سوره والصافات هم که باز از سور مکیه است، این مطلب را البته به صورت اصل کلی دارد: و لقد سبقت کلمتنا لعبا المرسلین. سخن ما برای بندگان مرسلمان، پیامبرانمان گذشته است (برای آنها یعنی به سود و به نفع آنها، که مقصود به نفع دعوت آنهاست) یعنی قضا و قدر حتمی ماست و سنت ما تغییرناپذیر نیست که انهم لهم المنصورون. آنها منصورند، یعنی مدد الهی به آنها می رسد و پیروزند. 61 و ان جندنا لهم الغالبون. لشکر ما پیروزند. در زمان حال هم هر وقت جندی، لشکری واقعا لشکر خدا باشند و لشکر خدا بشوند لشکر خدا شکست نمی خورد، کشته هم بشود شکست نمی خورد یعنی هدفش پیروز است. اگر یک وقت شکست خوردند بدانید که جند خدا نیستند. فتول عنهم حتی حین. پیامبر! حالا تا مدتی به آنها پشت کن. این همان «و لتعلمن نباه بعد حین» است. آنجا مخاطب کفارند که خبرش را بعد از مدتی خواهید شنید، اینجا خطاب به پیغمبر است: فعلا تا مدتی به آنها پشت کن (مدت همان وقتی است که آن خبر و اثر پیدا خواهد شد). و ابصرهم فسوف یبصرون. آن وقت اینها را ببین، خودشان هم می بینند. حالا وقت تماشا نیست، وقت تماشا بعد است. افبعدابنا یستعجلون. اینها پی درپی می گویند اگر راست می گویی که عذاب الهی است ]پس آن را بیاور[ نسبت به عذاب ما عجله می کنند؟ به خیالشان که چنین حقیقتی وجود ندارد؟ فاذا نزل بساحتهم فساء صباح المنذرین. آنگاه که عذاب به ساحت و فضا و جایگاه آنها نازل بشود این اعلام خطرشدگان بد صبحگاهی خواهند داشت. دو مرتبه می فرماید: و تول عنهم حتی حین. 71 یعنی ای پیغمبر خودت این عذاب را خواهی دید، که مقصود همان عذابی است که خداوند متعال از طریق بدر بر اینها نازل کرد، یعنی پیروزی مسلمین و شکست آنها.
مخصوصا من اینها را تکرار می کنم برای این که می بینم در این کتاب هایی که اخیرا بر ضد اسلام منتشر شده چه حرفهایی در این زمینه ها می زنند، از جمله همین حرفی که فرنگی ها گفته اند؛ می گویند پیغمبر اسلام تا در مکه بود هیچ اندیشه جهاد در مغزش خطور نکرده بود و مانند مسیح فکر می کرد (البته مسیحی که آنها از خودشان ساخته اند) یعنی تا آن وقت منطقش فقط این بود که اگر به طرف راست صورتت زدند طرف چپ را بگیر). بعد که به مدینه آمد چهره مسیح خودش را عوض کرد و چهره قیصر به خودش گرفت. در آنجا مسئله جهاد را مطرح کرد.
در این که در مکه پیغمبر مامور به جهاد نبوده شکی نیست. دوره مکه دوره آمادگی بود، دوره اتمام حجت از نظر کافران بود، دوره تربیت یک عده مسلمان حسابی بود، دوره تعلیم و تربیت بود و دوره آزمایش بود از نظر دیگر. خیلی احکام بود ]که هنوز به صورت قطعی نازل نشده بود[. خود قرآن در آیه ای از سوره دهر- که قبلا خواندیم- می فرماید: انا نحن نزلنا علیک القرآن تنزیلا. فاصبر لحکم ربک. 81 ما قرآن را تنزیل کردیم، یعنی دستوراتی که می دهیم تدریجا می دهیم ]و این امر[ براساس یک حکمتی است. منع شدید شرابخواری هم- یعنی تحریم کلی آن- در مدینه بود. آیات قرآن اساسا نجوما نازل شده و بهترین و بلکه حکیمانه ترین کارها همین بوده است. این را عرض می کنم برای این که اگر یک وقتی ]با این شبهه[ مصادف شدید توجه داشته باشید.
آیه دیگری ما در سوره قمر داریم. اتفاقا سوره قمر هم مکی است یعنی این سوره هم از سوره هایی است که در مکه نازل شده نه در مدینه. وقتی انسان همه این آیات را در کنار یکدیگر می گذارد عجیب یکدیگر را تفسیر می کنند. سوره والصافات را دیدید، سوره ص را دیدید، در سوره قمر می فرماید: اقتربت الساعه وانشق القمر. و ان یروا ایه یعرضوا یقولوا سحر مستمر. و کذبوا اتبعوا اهواءهم و کل امر مستقر (که این سه آیه پیش درآمد است). و لقد جاءهم من الانباء ما فیه مزدجر 91 یعنی خبرها و حکایت ها و داستان ها از امم گذشته برای اینها آنقدر گفته ایم که مایه تنبه و بیداری اینها باشد. بعد قرآن اول از قوم نوح ذکر می کند. کذبت قبلهم قوم نوح 02 بعد از چند آیه که ذکر می کند اینها چنین و چنان شدند، قوم عاد را ذکر می کند. بعد از چند آیه که درباره قوم عادذکر می کند و می فرماید: کذبت عاد فکیف کان عذابی و نذر.12 قوم ثمود را یادآوری می کند: «کذبت ثمود بالنذر .22
چندین آیه از قوم ثمود است، بعد به قوم لوط می رسد: کذبت قوم لوط بالنذر .32 بعد آل فرعون را که قوم موسی بودند مطرح می کند: «و لقد جاء ال فرعون النذر. کذبوا بایاتنا کلها فاخذناهم اخذ عزیز مقتدر. آنها را هم ما چگونه گرفتیم و عاقبتشان چه شد. بعد از آن می فرماید: اکفارکم خیر من اولئکم آیا این کافران شما از آنها بهترند که سرنوشت آنها را نداشته باشند که ما آنها را رها کنیم؟ اقوام دیگر را معذب کرده ایم اینها را رها کنیم؟ ام لکم براءه فی الزبر. یا نه، می گویید درست است که ما هم مثل آنها هستیم ولی به ما یک ضمانت نامه ای داده شده که ما مستثنی هستیم؟ ام یقولون نحن جمیع منتصر. یا به اجتماع و اتفاق خودشان می نازند و می گویند آنها اتفاق نداشتند، ما همه یکی و متفق هستیم پس پیروزیم؟ سیهزم الجمع و یولون الدبر.42 در آینده ای این جماعت هزیمت می شوند (هزیمت، شکست در جنگ را می گویند)، بعد پشت می کنند و فرار می کنند. هزیمت و فرارکردن مگر در غیر جنگ است؟ در آینده نزدیک همین جمعی که ام یقولون نحن جمیع منتصر ] شکست می خورند[، یعنی اتفاق، اجتماع و وحدتشان محفوظ می ماند اما همین جمع در آینده نزدیکی شکست می خورند. کلمه «هزیمت» و کلمه «و یولون الدبر» را آورده که مربوط به جنگ است.
پس درست است که در مکه دستور جنگ نرسیده اما نه اینکه در مکه اندیشه جنگ هم نبوده. همیشه به مؤمنین و کفار وعده می داد که در آینده ای این اجازه داده خواهد شد.

مفاد آیات اول سوره مرسلات
پس این آیات همه به یکدیگر وابستگی و پیوستگی دارد.
حال ]مفاد[ آیات و المرسلات عرفا. فالعا صفات عصفا. و الناشرات نشرا. فالفارقات فرقا به همین دلیلی که عرض کردم به «آیات قرآن» خوب می خورد. «فالعاصفات عصفا» همان معنایی را می گوید که سیهزم الجمع و یولون الدبر. آن کاری که عصای موسی می کرد، آن کاری که مثلا بادها می کردند، آبها و دریاها می کردند، آنها کاری که معجزات پیغمبران دیگر می کردند، بالاتر از آن کارها را این معجزه که از نوع سخن و از نوع فکر و اندیشه است می کند. همین آیات پی درپی همین سخنان، همین فکرها و اندیشه ها، همین معارف بنیان هایی را از بیخ و بن برخواهند کند. همین ها حقایق را در عالم نشر خواهند داد. همین ها می آیند میز حق و باطل و معیار ارزش ها می شوند. همین ها، ذکرها و بیداریها را در دل ها به وجود می آورند. همین ها اتمام حجت می کنند. همین ها انذار و اعلام خطر می کنند. سوگند به همین آیات که انما توعدون لواقع. به خود این آیات سوگند که آنچه این آیات می گویند حقیقت است. یعنی وقتی ما می خواهیم سوگند بخوریم برای اینکه این آیات حقیقت است هیچ چیزی از خود این آیات بهتر نیست برای اینکه سوگند بخوریم. به خود این آیات سوگند که آنچه به شما وعده داده شده است واقع و حقیقت است. «گواه شاهد صادق در آستین باشد». مولوی می گوید:
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب یک چیز، خودش دلیل خودش است
سایه گر از وی نشانی می دهد شمس هر دم نور جانی می دهد
انسان که نباید وجود خورشید را از سایه کشف کند. این هم یک راهی است. آدمی که مواجه با خورشید نیست، سایه را که نگاه می کند از وجود سایه وجود آفتاب را کشف می کند، یعنی وقتی که می بیند اینجا دو قسمت شده است، یک قسمت تاریک تر یک قسمت روشن تر و سایه هم دراین جهت افتاده، می گوید اکنون خورشید فلان مقدار بالا آمده، فرض کنید بعد از نماز صبح در اتاق خوابیده و نمی داند چقدر از طلوع آفتاب گذشته، نگاهی به سایه می کند و می گوید آفتاب خیلی بالا آمده. اما این، آدمی است که به خود آفتاب نگاه نمی کند. اگر انسان به آفتاب نگاه کند، دیگر به سایه احتیاج ندارد که از سایه دلیل بیاورد.
می فرماید: به خود این آیات سوگند که محتوای این آیات واقع است و حقیقت دارد. پس (در آیات بعد می گوییم): وای به حال کسی که چنین حقیقت هایی را انکار کند! قرآن معجزه بودن خودش را در عمل نشان داد و ثابت کرد. آیا کسی می توانست آن روز باور کند 52 که همه این آیاتی که خواندم و استشهاد کردم، در مکه و در زمانی نازل شده که پیغمبر با یک جماعت معدودی بوده است به طوری که تا آخر دوره مکه شاید عددشان به سیصدنفر مجموع زن و مرد و بچه نرسیده بود و سیصدنفر بیشتر نبودند؛ حال نمی دانیم که در زمان نزول این آیات چقدر بوده اند. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...
پروردگارا دل های ما به نور ایمان منور بگردان، غلها و غشها و حرصها و طعمها و حقدها و ضغنها از دلهای ما بیرون بفرما.
پروردگارا ما را از بندگان شکور خود قرار بده، نیتهای ما را خالص بفرما.
تفسیر سوره مرسلات62
فاذا النجوم طمست. و اذا السماء فرجت. و اذا الجبال نسفت. واذا الرسل اقتت. لای یوم اجلت. لیوم الفصل. و ما ادریک ما یوم الفصل. ویل یومئذ للمکذبین.72
هفت آیه کوتاه اول این سوره مبارکه که قسم بود، در جلسه پیش تفسیر شد. آخرین آیه این بود که انما توعدون لواقع.82 پس از آن سوگندها اینکه: آنچه به شما وعده داده شده است یعنی آنچه که به شما گفته شده است که در آینده واقع خواهد شد واقع شدنی است. در واقع آن سوگندها همه تأکید بر صدق بودن و واقعی بودن آن آینده است. اینجا مطلبی را باید عرض کنم به مناسبت اینکه این سوره از سوره هایی است که با یک آهنگ مخصوصی است، آیه های کوتاه کوتاه که هر چند آیه با یک قافیه مخصوص به خود است، و با تکرار یک جمله، که تعبیر «ترجیع بند» نمی خواهم بکنم چون این تعبیر مال شعر است. ده بار این جمله مختصر و کوتاه در این سوره کوتاه تکرار شده است: ویل یومئذ للمکذبین. از این جهت مانند سوره مبارکه الرحمن است که جمله فبای الا ربکما تکذبان در آنجا زیاد تکرار شده است. البته در سوره ویل للمطففین هم که بعدها خواهیم رسید ان شاءالله، همین جمله ویل یومئذ للمکذبین تکرار شده ولی نه به اندازه این سوره. تکرار این جمله اهمیت مسئله تصدیق و تکذیب را برای انسان نشان می دهد. مقدمه ای عرض می کنم:
رسیدن به حقیقت ارزش ذاتی دارد یا ارزش ابزاری؟
یکی از چیزهایی که برای انسان «ارزش» محسوب شده است آن چیزی است که آن را به نام «حقیقت» می نامند. افلاطون مدعی شده است که همه ارزشهای انسانی در سه ارزش خلاصه می شود: حقیقت، راستی، زیبایی، و انسان آن وقت به کمال انسانیت رسیده است که این سه چیز در او یگانه شده باشد، به صورت موجودی در آمده باشد که در آن، حقیقت و راستی و زیبایی92 یکی شده باشد. مقصود از حقیقت همان چیزی است که در تعبیر دیگر، از آن به «حکمت» یاد می شود، یعنی دریافت انسان واقعیت هستی را آنچنان که هست و جریان دارد. یا اگر کمی بالاتر از کلمه «دریافت» کلمه دیگری بخواهیم انتخاب کنیم باید بگوییم: دریافت و رسیدن و متصل شدن حقیقت به هستی و واقعیت هستی و جریان هستی آنچنان که هست. این مطلب که به این تعبیر گفته می شود که مهمترین ارزش برای انسان حقیقت است، به معنی این است که انسانیت انسان به حکمت و خرد و اندیشه اوست و این اندیشه و خرد و عقل است که باید به دریافت حقیقت نائل شود و به تعبیر دیگر به حقیقت برسد.
در مقابل این نظر یک نظر دیگر ممکن است وجود داشته باشد و آن نظر این است: مسئله رسیدن به حقیقت آنچنان که هست، ارزش ذاتی برای انسان ندارد بلکه ارزش مقدمی دارد؛ یعنی عقل، فکر، اندیشه برای انسان مثل دست و پا و سایر اعضا و جوارح است و همچنان که سایر اعضا و جوارح فقط ارزش آلی برای انسان دارد، ارزش ابزاری دارد و ابزار است برای اینکه انسان کاری را انجام بدهد. معنای این سخن این است که تمام ارزشها برای انسان در عمل خلاصه می شود. اندیشه، فکر، دریافت حقیقت برای این است که انسان عملش را درست تنظیم کند. روی این نظریه، اگر فرض کنیم انسان دریافت حقیقت بکند ولی عمل نکند یا برخلاف عمل کند، متقابلاً دریافت حقیقت نکند ولی درست عمل کند، دومی درست است.
این همان نظری است که می گوید ایمان- که همان تسلیم حقیقت بودن و تصدیق به حقیقت است- برای انسان ارزش ذاتی ندارد، فقط مقدمه عمل است. پس ارزش ذاتی مال عمل است. ایمان، ابزاری است برای عمل. باید ایمان داشت تا بتوان عمل کرد. ایمان مثل اهرمی است که به وسیله آن یک حرکت سنگین صورت می گیرد. ایمان اهرم عمل است. خود اهرم فی حد ذاته ارزشی ندارد، ارزش- هر چه هست- مال کاری است که انجام می شود.
ولی آن نظریه اول می گفت ارزش، همه مال علم و دریافت حقیقت است، مال حکمت و عقل است، و برای عمل حساب زیادی باز نمی کرد.
درصدر اسلام هر دو نظریه میان نحله های کلامی پیدا شده بود. گروهی بودند به نام «مرجئه» که تمام تکیه شان روی ایمان بود، می گفتند پیغمبران آمده اند که به مردم ایمان و دریافت صحیح حقیقت بدهند؛حقیقت را بر مردم عرضه بدارند، مردم هم به آن حقیقت ایمان و اعتراف و تصدیق داشته باشند. این اصل است، دیگر مسئله عمل یک فرع و طفیلی است. ایمان اگر درست بود همه چیز درست است، عمل یک امر خیلی طفیلی است، گروه دیگر- که خوارج بیشتر این گونه بودند- ارزش را فقط و فقط برای عمل می دانستند، اصلا برای ایمان [ارزشی قائل نبودند]. ایمان را صرفا یک اهرم برای انجام عمل تلقی می کردند والا ایمان ارزشی ندارد. لهذا اصلا مقیاس کفر و اسلام را خود عمل قرار می دادند و معتقد بودند فاسق و کافر با همدیگر فرق ندارد. اگر کسی مرتکب گناه کبیره بشود کافر است. آدمی که مرتکب یک گناه کبیره می شود از اسلام خارج است چون اسلام جز عمل چیزی نیست.
ولی آن چیزی که اولا از خود آیات قرآن استنباط می شود و ثانیا در روایات و مکتب اهل البیت فوق العاده روی آن تکیه کرده اند و تعلیم داده اند، گو این که بعدها مدعیان پیروی اهل البیت- مثل ما- گاهی از آن طرف رفتند گاهی از این طرف، ولی اصل تعلیم این است که خیر، هم ایمان و تصدیق به حقیقت و دریافت حقیقت ارزش ذاتی دارد و هم عمل، سعادت انسان به هر دو بستگی دارد. لهذا شما می بییند قرآن همیشه آمنوا و عملوا الصالحات را توام ذکر کرده. این چه بیماری است که بگوییم اصل، امنوا است و عملوا الصالحات مهم نیست، یا بگوییم اصل، عملوا الصالحات است امنوا مهم نیست. اگر مهم نبود قرآن فقط بر یکی از این دو تکیه می کرد. پس چرا هر دو را توام با یکدیگر ذکر می کند؟

ایمان ارزش ذاتی دارد
فعلا در اینجا به مناسبت آیات این سوره، بحث ما درباره ارزش ذاتی ایمان است که ایمان ارزش ذاتی دارد. از وقتی که این فلسفه های غربی پیدا شده و این افکار غربی رایج گردیده و حرف هایی به نام ایده آلیسم و ماتریالیسم و امثال اینها مطرح شده و ایمان و عمل را تبدیل به ذهنیت و عینیت کردند، عده ای گفتند که ایمان به تنهایی ذهنیت است. نه، ایمان عینیت است نه ذهنیت، این اشتباه است. یک نفر مادی که واقعیت انسان را جز همین ماده نمی داند و تمام ارزش روحی انسان را جز انعکاس ماده خارجی در سلسله اعصاب چیزی نمی داند، او می تواند و باید این حرف را بزند که ایمان صرفا یک ذهنیت است و هیچ ارزشی ندارد جز همان ارزش اهرمی و حرکت دادن به سوی عمل. اما آن کسی که قائل به این است که انسان یک واقعیت و یک حقیقت مرکب از روح و بدن است و اساس واقعیت انسان را روح انسان تشکیل می دهد و روح برای خود کمالی دارد.
ماوراء کمال جسم، خود یک واقعیتی است باقی بعد از جدایی از این جسم، روح خودش حساب جداگانه ای دارد، برای خودش عالمی دارند و او از خود تغذیه، رشد و کمالی دارد، چنین کسی نمی تواند و نباید این سخن را بگوید. حتی اگر فرض کنیم- که چنین فرضی واقعیت ندارد- عمل برای انسان امکان نداشت، ارزش ایمان سر جای خودش بود. هیچ نمی شود گفت که ارزش ایمان کمتر از ارزش عمل است، اگر نگوییم بیشتر است. ایمان اصل است و عمل فرع.
به این بیانی که عرض کردم، قهرا یکی از هدف های پیغمبران، گذشته از وادار کردن مردم به عمل، ایمان صحیح به مردم دادن است، مردم را مومن کردن، آشنا و عارف و دانا کردن به حقیقت و مصدق و تصدیق کننده به حقیقت کردن که مردم حقیقت را دریافت کنند و به حقیقت تسلیم بوده و تصدیق داشته باشند.
این همان ایمان است. منتها وقتی که ما می گوییم حقیقت، در مکتب انبیا حقیقت دایره بسیار وسیعی دارد. حقیقت صرفا این نیست که مثلا من چهار تا تجربه در محیط زندگی مادی بکنم اسمش را بگذارم حقیقت، بلکه دریافت نظام کلی هستی آنچنان که هست. به تعبیر امیرالمومنین انسان بداند از کجا آمده، در کجا هست، به کجا می رود. این دریافت با این که یک دریافت خیلی مختصر و کوتاه است ولی دریافتی است کلی و جامع. در مکتب قرآن، انسان اگر این دریافت را نداشته باشد نمی تواند انسان باشد. رحم الله امرءا علم من این و فی این و الی این. رحمت الهی شامل حال آن کسی که بداند «از کجا؟» (یعنی آشنایی با مبدا هستی)، این هستی از کجا شروع شده است؟ آیا از شکم مادر و صلب پدر؟ از خاک شروع شد با خاک هم تمام شد؟ همین قدر محدود و کوچک؟ یا نه، از یک مبدئی شروع شده است که آن مبدا خدای عالم است. از یک مبدا لایزال، حکیم، لایتناهی، از یک مبدئی که قدرت لایتناهی است. علم لایتناهی است. حکمت لایتناهی است، حیات لایتناهی است، کمال لایتناهی است. لله الاسما الحسنی03 هر کمالی که قابل تصور باشد اعلی و اکمل آن کمال در ذات اوست. اصلا همه کمال ها از اوست. وجود انسان از آنجا آغاز شده است و پایانش هم بازگشت به خود اوست. انسان باید این حقیقت را دریابد و به آن تصدیق داشته باشد. اصلا جوهر انسان این دریافت است. اگر انسان این دریافت را نداشته باشد اصلا انسان نیست و وای به حال انسان که این حقیقت را تکذیب کند و بگوید خیر، ما از جایی نیامده ایم، به جایی هم نمی رویم، یک کار لغو، عبث و پوچی به نام «حیات انسان» روی زمین وجود پیدا کرده. حالا شما ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا، که آدم فکرش این گونه باشد که یک جریان پوچ،بی هدف، بی اصل و ریشه، لغو، عبث، بی غایت و بی جهتی (جهت به معنای واقعی خودش) در یک گوشه دنیا به نام روی زمین پیدا شده و انسانی به وجود آمده، تا اینکه انسان خودش را در میان دو پرانتز ببیند و دریابد که حیات این دنیا چه پرانتز کوچکی است، از آن طرف لایتناهی از این طرف لایتناهی، و چقدر حساب شده! بداند از کجا آمده ایم به کجا می رویم.
پیغمبران آمده اند که این تصدیق و ایمان را به انسان بدهند. سعادت انسان نه تنها در آخرت، در دنیا هم در گرو این ایمان و تصدیق است. اگر این ایمان و تصدیق را که از کجا آمده ایم به کجا می رویم، انالله و انا الیه راجعون 13 از آن او هستیم و به سوی او بازگشت می کنیم، از انسان بگیرند هیچ چیزی نمی تواند انسان را در همین دنیا سعادتمند کند؛ یعنی تمام اندیشه های دیگر باید از همین اندیشه ناشی بشود، از این حالتی که انسان خودش را در میان این دو پرانتز ببیند؛ یعنی همه ارزشهای دیگر باید از این ارزش سرچشمه بگیرد. مبدئیت خدا و مرجعیت خدا، مبدأ بودن خدا و منتها بودن خدا؛ اینکه انسان در میان دو پرانتز قرار گرفته، آن طرفش خدا این طرفش هم خدا؛ از آن خدا هستیم به سوی خدا هم بازمی گردیم. پایه تمام دستورهای اخلاقی و اجتماعی اسلام همین دو اصل است: از خدا و به سوی خدا، از ازلیت و به سوی جاودانگی و ابدیت. تکذیب یعنی ایمان و اعتراف نداشتن به حقیقت، منکر حقیقت بودن، آن حقیقتی که قرآن آن را عرضه داشته است و اساسش این است که ما چه موجودی هستیم، از کجا آمده ایم به کجا می رویم. تکذیب کردن، دروغ پنداشتن این حقیقت است. وقتی انسان ارزش این حقیقت را خوب دریابد، قبل از اینکه از قرآن بشنود، وجدان و فطرتش می گوید: وای برای تکذیب کنندگان! این سخن همین است که در این آیات قرآن تکرار می شنود: ویل یومئذ للمکذبین

معاد در قرآن
در این مسئله که از کجا آمده ایم به کجا می رویم، آنچه که از نظر مکتب انبیاء مهمتر است این است که به کجا می رویم، برای اینکه «از کجا آمده ایم» چون به گذشته ما مربوط می شود عقل ما بهتر و زودتر آن را درک می کند و لهذا انسان خدا را به عنوان مبدأ، با عقل و فکر خودش هم درک می کند ولی خدا را به عنوان منتها، که باید به سوی او برگردیم- که مسئله معاد است- در درجه اول با برنامه انبیاء تصدیق می کند. خیلی کم اند.
انسانهایی که خودشان هم مستقلاً دریافت کرده باشند. این است که شما می بینید قرآن بیشتر روی معاد تکیه کرده.
مطلب دیگر: در قرآن راجع به معاد یک سلسله امور درباره این دنیا ذکر شده است که اینها را «اشراط الساعه » نام نهاده است (در یکی از آیات قرآن کلمه «اشراطها» 23 آمده است) و اخبار و احادیث هم اینها را «اشراط الساعه » می گویند. مقصود از «ساعه » قیامت است. اشرایط الساعه یعنی شرطهای مقدماتی قیامت، اموری که قبل از قیامت وقوع پیدا می کند.
مطلب دیگر: نظام حیات قیامت و آن زندگی اخروی بکلی با نظام دنیا متفاوت است، یعنی خیلی از امور آن با این نظام دنیا متفاوت است. یکی اینکه آنجا یوم الفصل است، یعنی دیگر خوبی و بدی، سعادت و شقاوت، لذت و رنج، خوب و بد با یکدیگر در آمیخته نیست، از یکدیگر جداست. در مقام تشبیه، گندمی را می کارند. این گندم بعد به صورت یک گیاه از زمین بیرون می آید. در این گیاه قبل از آنکه به حد کمال برسد و خوشه و دانه و کاههایی که بر آن دانه ها احاطه پیدا کرده اند پیدا بشود، همه اینها در یکدیگر درهم آمیخته؛ یعنی دانه گندم الان موادش وجود دارد اما دانه گندم و کاه از همدیگر جدا نیست. این گیاه رشد می کند، کم کم خوشه پیدا می شود و شما می بینید دانه های گندم در جوف آن خوشه ها قرار گرفته و آن موادی که در آینده به صورت پوسته و کاه درمی آید بعد جدا می شود. وقتی که کشاورزان این گیاه را درو می کند، اگر اینها را با دست خودش هم به همدیگر بمالد گندم از کاه جدا می شود.
حدیثی آمده که مولوی آن را از زبان موسی به شعر آورده، می گوید موسی به خدا خطاب کرد که خدایا چرا انسانها را خلق می کنی و بعد که خلق کردی اینها را می میرانی؟ به او جواب داده شد که ما به تو دستوری می دهیم، این دستور را عمل کن تا بعد جوابش را به تو بدهیم. موسی! برو یک کار کشاورزی انجام بده،مثلاً مقداری گندم بکار. دستور خدا بود، رفت. ندا به او رسید: موسی! چرا گندمها را کاشتی بعد آمدی درو کردی؟ گفت: خدایا اینها را کاشتم بعد اینها رشد کرد، گندمها و کاهها این طور شد، من باید درو کنم، بعد بکوبم و کاهها و گندمها جدا شود. جواب به او رسید که راز مرگ هم همین است. ما هم انسانها را می کاریم و ما همه چیز می کاریم، یعنی این یک کشت کوچکی که تو کردی، یک نمونه جزئی است از نظام کلی عالم.
آن نظام با نظام دنیا متفاوت است و لهذا در نظام دنیا مرگ هست در آنجا مرگ نیست، در اینجا اختلاطهست در آنجا اختلاط نیست، در اینجا تکلیف هست در آنجا تکلیف نیست (حساب است و تکلیف نیست). تا این عالم با این نظام موجود هست نظام دنیاست. قرآن به ما خبر داده است که این عالم با این نظام تماما دگرگون می شود، آنگاه زمین غیر این زمین است، خورشید غیر این خورشید است، عالم همه زیر و رو می شود، یک چیز دیگر می شود. حالا چگونه چیز دیگر می شود، دیگر عقل بشر بیش از این نمی رسد.

مقدمات قیامت
لهذا راجع به اشراط ساعت یعنی مقدمات قیامت قرآن می فرماید: فاذا النجوم طمست. آنگاه که این ستارگان مطموس بشوند یعنی نور این ستارگان محو بشود، این چراغهای عالم خاموش بشوند. (ما برخی امور را در نظام کوچک مشاهده کرده ایم، مثلا دیده ایم که چراغ داخل اتاق خاموش بشود، اما آیا هیچ وقت حساب کرده ایم که تمام چراغهای عالم یکدفعه خاموش بشود؟!) آن روزی که چراغهای عالم همه خاموش بشود، و چنین روز «خاموشی» برای این عالم رخ خواهد داد.
و اذاالسماء فرجت. آنگاه که آسمان شکاف بردارد، منشق بشود. مکرر گفته ایم آسمان که قرآن ذکر می کند چیزی است مافوق همه این ستارگان عالم: انا زینا السماء الدنیا بزینه الکواکب. .33 تازه نزدیک ترین آسمانها به ما آن آسمانی است که این ستارگان زینت آن شمرده می شوند.

پی نوشت ها:
ا-مرسلات، 1-.15
2- صافات،1-.3
3-ذاریات. 1-.4
4- نازعات، 1و .2
5-عصر، .1
6-اعراف، .199
7-حجر/.22
8-روم/ .48
9-گفتیم آیات قرآن از آن جهت که سبب تنبه و بیداری است ذکر نامیده شده است.
.10[چند ثانیه ای از نوار افتادگی دارد.[
.11سوال: اگر مطابق قول آن گروه مقصود ملائکه باشد باید بگوییم: و المرسلون، و الناشرون.
استاد: نه، مفسرین گفته اند؛ [صیغه مونث] به اعتبار جماعت است.اگر درباره ملائکه هم والمرسلات بگوییم از این جهت اشکالی نیست چون سخن روی جماعت است. وقتی جماعت باشد ضمیر را مونث می آورند؛ یعنی سوگند به جماعت مرسلات. اگر درباره انسانهای مرد هم گفته بشود باز مرسلات می گویند. از این جهت اشکال ندارد.
.12تعبیر «ترجیع بند» چون در اشعار می گویند شاید درست نباشد.
.13مدثر/.31
.41مدثر/31-.35
.15ص/ 86-88
.16سوال: در سوره تکویر هم هست: ان هو الا ذکر للعالمین. لمن شاء منکم ان یستقیم.
استاد: درست است، آن هم همین طور است. ولی در این آیات مخصوصا کلمه «و لتعلمن نباه بعد حین» (خبرش را بعد از مدتی خواهید شنید، یعنی هنوز شما نمی توانید بفهمید) دلالت بر این مطلب دارد.
.17خوشبینی به آینده بشریت، تنها اعتقاد شیعه که به مسئله مهدی موعود به آن شکل معتقد است نیست، اصلا نص قرآن است که آینده جهان آینده پیامبران است، یعنی راه پیامبران پیروز است.
.18صافات/ 171-.178
.19دهر/ 23 و .24
.20قمر/ 1-.4
.21قمر/ .9
22- قمر/ .18
23- قمر/ .23
42- قمر/ .33
52- قمر/ 41-.45
62- ما هم تامل نمی کنیم، همین طور آیات را پشت سر یکدیگر می خوانیم.
.72مرسلات/8-15
.92مرسلات/.7
.30مقصود او از زیبایی، زیبایی معقول است نه زیبایی محسوس و جسمانی.
.31اعراف/.180
23- بقره/ .156
33- محمد/ 18: ] فقط جاء اشراطها[

تاریخ انتشار در سایت: ۸ آبان ۱۳۸۴
منبع: / روزنامه / رسالت ۱۳۸۴/۰۸/۰۸
نقش ها
نویسنده : مرتضی مطهری
عناوین
رسته: 3