پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
بر خط: 921
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

443 بازدید
بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم

«نفوذ اندیشه هاى کمونیستى از نوع استالینى آن در دانشگاه هاى ایران خطرى نیست که صادق ترین اصولگرایان و سنت گرایان از آن نگران نباشند و این خطر واقعاً وجود دارد. . . ضرورى است محافظه کاران سرشناس . . . این بار مانع از تکرار فاجعه شوند و التقاط جدید را در نطفه خفه کنند که خیر دنیا و آخرت ایرانیان مسلمان در آن است. » (محمد قوچانى، هفته نامه شهروند امروز، هفته سوم مهرماه ۱۳۸۶)
برگزارى همایشى درباره ارنستو چگوارا مبارز سوسیالیست و چهره انقلابى و فراملیتى آمریکاى لاتین موجى از واکنش ها را به همراه داشت. بخشى از این واکنش ها را مى توان نوعى بهره جویى از یک فرصت دیگر براى ابراز مخالفت با دولت قلمداد کرد.
البته برخى اصولگرایان نیز از سر دغدغه مقابله با التقاط - که از محورهاى آشناى ادبیات اصولگرایى در سالیان اخیر است - به طرح انتقاداتى از این همایش پرداخته و به عدم سنخیت اندیشه ها و فلسفه مبارزاتى چهره اى چون چگوارا با اصول و ارزشهاى اسلامى اشاره کردند. اما در این میان اختصاص یافتن یک شماره از هفته نامه شهروند - که هم اکنون خلف روزنامه هایى چون شرق و هم میهن است - به این موضوع آن هم با تیتر «ما را چه به چه؟» بسیار قابل تأمل است.
پرسش اینجا است که ریشه این ابراز نگرانى شدید از «نفوذ اندیشه هاى کمونیستى» سر در کدامین سرچشمه دارد؟ خاستگاه این توصیه هاى مشفقانه و التجاى دردمندانه نویسنده فوق به «اصولگرایان و سنتگرایان» و «محافظه کاران سرشناس» کدام بستر فکرى، فرهنگى و یا سیاسى است؟ درخواست شورانگیز و قهرآمیز ایشان براى آنکه «محافظه کاران سرشناس» این «التقاط جدید» را «در نطفه خفه کنند» بر اساس کدام مبانى و ارزش ها استوار است؟
با وجود آن که سرمقاله مذکور با عنوان «پوپولیسم جاده صاف کن کمونیسم» ظاهراً مدعى افشاگرى علیه عوارض پوپولیسم است، بر هر خواننده مطلعى روشن است که لحن و سبک ادبیاتى همچون جملات نقل شده از خود سرمقاله نویس محترم در ابتداى این نوشته - که آشکارا در صدد تحریک عواطف دینى و برانگیختن غیرت ملى و مذهبى مخاطبان خاص خود (اصولگرایان) است، تا چه اندازه پوپولیستى است!
در ابتدا شاید مناسب باشد تیتر اصلى این ویژه نامه شهروند را مورد مطالعه انتقادى قرار دهیم: «ما را چه به چه؟» در این جمله یک نکته کلیدى نهفته است. اولاً فرض شدن یک کل یکدست به نام «ما» و قائل شدن به یک هویت معین، ناب و ارزشمند براى آن که باید از تعرض عناصر بیگانه (آنها) محافظت و پاسدارى شود. از این منظر چون چه (چگوارا) یک عنصر بیگانه نسبت به آن کل یکپارچه است باید از نفوذ کردن (Infiltration)، ایجاد آلودگى (Intoxication) و یا پیوند خوردن (Hybridization) این وصله ناجور با آن بدنه اصیل (Authentic) جلوگیرى کرد. پرسش اول اینجا است که اصلاح طلبان لیبرال از چه زمانى با چنین ادبیاتى عناصر فرهنگى بیگانه را مورد تحلیل قرار داده اند که اکنون اینچنین سرآسیمه نگران التقاط شده اند؟ پرسش دوم این که این «ما»یى که از آن دم مى زنند کیست؟ آیا راضى شده اند که خودشان و محافظه کاران یا اصولگرایان در یک گروه و دسته با هویت مشترک تعریف شوند؟ آیا گمان مى کنند اشتراکات هویتى محافظه کاران با لیبرال هایى چون ایشان بیشتر است تا مثلاً با سوسیالیست ها؟ پرسش سوم این است که آیا با نگاهى به کارنامه فکرى و سیاسى همین دوستان نمى توان این پرسش «ما را چه به . . . » را به خودشان بازگرداند؟ طبیعى است که دیگرانى هم مى توانند بگویند «ما را چه به هابرماس؟»، «ما را چه به گیدنز؟»، «ما را چه به پوپر؟»، «ما را چه به رورتى؟» و خصوصاً «ما را چه به برنارد لوییس؟»
البته سرمقاله نویس شهروند آن اندازه باهوش هست که متوجه این تناقض ها باشد اما تلاش مى کند رندانه از کنار آنها عبور کند و حتى با جسارتى ستودنى روشنفکران دینى، کارگزاران و اصلاح طلبان را نیز - ولو به صورت گذرا و شاید براى به دست آوردن دل محافظه کاران! - از دم تیغ نقد خود بگذراند و بر آنها نیز عنوان التقاط را روا بداند. آنجا که مى نویسد: «جنبش روشنفکرى دینى نیز که در گذشته تحت تأثیر على شریعتى مدافع در هم آمیختن اسلام گرایى و سوسیالیسم و اگزیستانسیالیسم بود به سوى آمیزش اسلام و سکولاریسم و لیبرالیسم رفت و فصل تازه اى در التقاط گشود. . . همانگونه که در سوسیالیسم ایرانى مقام لنین ارجمندتر از مقام مارکس است در لیبرالیسم ایرانى نیز مقام کارل پوپر از مقام جان لاک گرامى تر است. همین موج لیبرالیسم تقلیدى بود که به مدت ۱۶ سال در دولت هاى هاشمى رفسنجانى و سیدمحمد خاتمى، دولتمردى را در ایران تحت تأثیر خود قرار داد. » اما نویسنده در جاى دیگرى از همین متن به گونه اى کاملاً متفاوت درباره التقاط سخن مى گوید: «التقاط اگرچه در لغت معنایى نکوهیده دارد اما در عمل فرایندى طبیعى است. هیچ فرهنگ و تفکر نابى در جهان دیده نشده است. فرهنگ هاى پیشرفته بشرى محصول التقاط هاى تاریخى اند.» با این اوصاف به نظر مى رسد نویسنده پیش از آنکه به تعریف درستى از التقاط (Eclecticism) بپردازد و یا مفاهیمى چون تبادل فرهنگى (Cultural Exchange)، تعامل فرهنگى (Cultural Interaction)، سیطره فرهنگى (Cultural Hegemony)، پیوند فرهنگى (Cultural Hybridization) و یا سبکهاى هنرى پست مدرن مثل pastiche، که همگى داراى وجوه اتحاد و افتراق با مفهوم التقاط هستند را از هم تفکیک کند، به طور بى رویه و سرسرى از واژه التقاط استفاده نموده و براى توجیه عمل خود مدعى مى شود: «آنچه التقاط را در ادبیات سیاسى امروز ایران مذموم مى سازد دست بردن در مبانى و سنت ها و تصرف در آنها و تلاش براى بازگرداندن معانى آنها به مطالبات اخیر انسان هاست.» درباره این جمله اخیر به همین اکتفا مى کنیم که اولاً التقاط (Eclecticism) فقط در «ادبیات سیاسى امروز ایران» مذموم نیست. ثانیاً دوباره باید پرسید که آیا تا همین دیروز در نگاه اصلاح طلبان لیبرال «دست بردن در مبانى و سنت ها و تصرف در آنها و تلاش براى بازگرداندن معانى آنها به مطالبات اخیر انسان ها» یک ارزش قلمداد نمى شده است؟ کافى است چند سطر پائین تر در همین نوشته جناب سردبیر به جمله اى توجه کنیم که مصداق کامل و بارز همین رویکرد مورد نکوهش ایشان است. آنجا که مى نویسد: «هنگامى که قواعد اساسى فقه اسلامى در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را نادیده مى گیریم آیا مى توانیم از بازگشت دوباره چپ ها به دانشگاه ها نگران نباشیم؟» روشن است که نویسنده در این جمله قواعد اساسى نظام سرمایه دارى - یعنى اصالت فرد و اقتصاد آزاد - را تعمداً به عنوان قواعد اساسى فقه اسلامى جا مى زند.
اما پرسش بعدى این است که آیا واقعاً خطر ظهور دوباره مارکسیسم در ایران تا این اندازه که سرمقاله نویس شهروند ادعا نموده است خطرناک و نگران کننده است؟ مى توان انتظار داشت که مخاطبان اصولگراى آن سخن، از خود سؤالاتى بپرسند: آیا اصلاح طلبان لیبرال واقعاً نگران از دست رفتن دین و ایمان جوانان این مرز و بوم شده اند؟ چگونه مى توان باور نمود آنهایى که سال ها در شیپور پلورالیسم دینى دمیدند و از نوبت عاشقى و نسبیت اخلاق دفاع کردند و حتى حادثه عاشورا - این مقدس ترین واقعه در تقویم فرهنگ شیعه - را با تحلیلهاى ماتریالیستى به خشونتهاى قومى و قبیله اى تقلیل دادند امروز نگران دین و ایمان جوانان باشند؟
گذشته از این موارد نمى توان فراموش کرد که همین سردبیر در روزنامه هایى دیگر نه تنها دیدگاه ها و نظرات چهره هاى شاخص جریان چپ را منتشر مى نمود، بلکه نویسندگان و خبرنگارانى با چنان مشى و مشرب را نیز در استخدام خود داشت. چه بسا اگر جناب سردبیر به روزنامه هم میهن کوچ نمى کردند باز هم ویژه نامه مربوط به لویى آلتوسر - نظریه پرداز مشهور مارکسیست فرانسوى - توسط همکاران سابق ایشان در اواخر تیرماه سال جارى در روزنامه شرق تحت سردبیرى ایشان منتشر مى شد.
ریشه اصلى نگرانى اصلاح طلبان لیبرال از ظهور جریان پست مارکسیسم را باید در همان منطقى جست وجو کرد که استدلالهاى سرمایه داران لیبرال در مخالفت با هرگونه دخالت دولت در اقتصاد در آن ریشه دارد. سرمایه داران لیبرال با دخالت دولت در حوزه فعالیت خود و با شکسته شدن انحصار ها و امتیازهاى ویژه خود به شدت مخالفند. نگارنده بر این باور است که قلع و قمع شدن اندیشه ها و گرایشهاى پست مارکسیستى توسط دولت اصولگرا در واقع تضمین کننده تداوم موقعیت و امتیاز انحصارى اصلاح طلبان لیبرال در کنترل واردات اندیشه و توزیع هدفمند آن متناسب با اهداف سیاسى این جریان است. جریانهاى متمایل به لیبرالیسم در ایران بخصوص شاخه حکومتى آن طى سال هاى اخیر از موقعیت استثنایى و تقریباً بى رقیب خود بى نهایت استفاده کردند. آنها نه تنها موفق شدند از اصولگرایان چهره اى ضد آزادى و سرکوبگر به نمایش بگذارند، بلکه با پنهان نمودن سوابق خود در دهه نخست انقلاب جایگاه نمایندگى انحصارى تفکر و فرهنگ مدرن اروپایى در ایران را به خود اختصاص دادند. آنها با گرته بردارى از تقابل هاى دوگانه (Binary Oppositions) عصر روشنگرى اروپا نظیر شرق‎/غرب، سیاه‎/سفید، زن‎/مرد، سنت‎/ مدرنیته، خرافات‎/خردمندى، عقب ماندگى‎/ پیشرفت (به لف و نشر مرتب!) که در قرن ۱۸ و ۱۹ پیش زمینه هاى تئوریک استعمار را فراهم مى کرد، خود را مصداق همه خوبى ها و کمالات ارائه نموده و همه زشتى ها و پلیدى ها را به تنها رقیب حاضر در میدان - یعنى اصولگرایان مذهبى - حواله مى دادند. جالب اینجا است که امروز همان تقابل هاى دوتایى توسط شرق شناسان ایدئولوژیکى (Orientalist) همچون برنارد لوییس در قالب اسلام‎/غرب بازسازى شده و به عنوان مشاوره در اختیار جنگ طلبان نئولیبرالى همچون پل ولفوویتز قرار مى گیرد تا توجیه گر حمله به افغانستان و عراق و . . . باشد. و طبعاً عجیب نیست که نوشته هاى برنارد لوییس و مقالات مترجم آثار او هر از چندگاه در برخى روزنامه ها منتشر مى شد.
آن امتیاز انحصارى که از آن سخن رفت بدین معنى نیست که در این سال ها جریان هاى چپ از هرگونه فعالیت فکرى و فرهنگى به طور کلى محروم بوده اند. مزیت نسبى جریان اصلاح طلب لیبرال به واسطه شراکت در قدرت و داشتن تریبون هاى رسانه اى و مطبوعاتى موجب مى شد این جریان بتواند به تقویت و ترویج و یا تضعیف و بایکوت نمودن جریان ها فکرى و فرهنگى ترجمه اى و وارداتى بپردازند. طبیعى بود که مثلاً نگرش هاى انتقادى به سرمایه دارى متأخر (Late Capitalism) و یا پروژه جهانى سازى (Globalism) به آن اندازه انعکاس نمى یافت که آثار اندیشمندان طرفدار وضع موجود نظام سرمایه دارى. هابرماس، گیدنز و راولز که به نوعى مؤید وضع موجود جهانى و یا حداکثر در تکاپو براى اصلاح معایب آن هستند، بسیار بیشتر از متفکران معترض و رادیکالى چون بودریار، هاروى، بوردیو و آگامبن مجال طرح و بحث مى یافتند. گاه حتى مى شنیدیم که مترجمان آثار پست مدرن بایکوت مى شدند چون گمان بر این بود که نقد این آثار بر مدرنیته به نفع جریانهاى مذهبى و اصولگرا است! به راستى چرا باید واژه پست کلنیالیسم (Post colonialism) و تفکرات انتقادى آنها بر تاریخ و فرهنگ استعمار که امروزه در دانشگاه هاى اروپایى و آمریکایى براى هر دانشجوى مبتدى شناخته شده است در ایران تا این اندازه غریب و ناشناخته است؟ چرا شعار «پایان تاریخ» فوکویاما عزیز تر و شناخته شده تر است از شعار «جهانى دیگر ممکن است» که جریان ها و تشکل هاى منتقد نظام لیبرال دموکراسى براى خود برگزیدند؟ چرا نظریه گفت و گوى تمدن ها روزنامه نگاران اصلاح طلب ایرانى را به نوشیدن چاى در منزل میلیاردر لیبرالى چون جرج سوروس مى کشاند اما آنها را از هرگونه تعامل با کمپین هاى مردمى چونMake Poverty History باز مى دارد؟ شرکت در اجلاس داووس(World Economic Forum)، یا به تعبیر صریح تر شوراى جهانى هماهنگى ثروت-قدرت، براى اصلاح طلبان مایه مباهات است اما هرگز از آنها سخنى نشنیدیم درباره اجلاس World Social Forum که نهاد هاى مدنى و تشکلهاى اجتماعى همه ساله آن را در اعتراض به اجلاس داووس (که نمایندگان فقرا در آن راهى ندارند) در یکى از کشورهاى محروم تشکیل مى دهند؟
با همه این اوصاف داشتن آن موقعیت انحصارى به اصلاح طلبان لیبرال این اجازه را مى داد که گهگاه از سر بزرگوارى و آزادمنشى (!) سهمیه اى نیز براى چهره ها و جریانهاى چپ داخلى در مطبوعات خود قائل شوند بدین ترتیب نه تنها آنها را مدیون و وامدار خود کنند، بلکه در موقعیت هاى حساسى نظیر مرحله دوم انتخابات ریاست جمهورى ۸۴ مارکسیست ها و کمونیست هاى سابق را هم در حمایت از کاندیدایى که در افواه به عنوان گزینه سرمایه داران لیبرال معرفى مى شد بسیج کنند. مهم نبود که رقیب آن کاندیدا آهنگرزاده اى بود که شعارهاى عدالت طلبانه مى داد. مهم این بود که به جناح اصولگرا و مذهبى تعلق داشت و بر اساس پروژه «لولو سازى» (Demonization) باید به هر نحو ممکن از رسیدن او به قدرت جلوگیرى مى شد.
آنچه در چنین فضاهاى عاطفى و احساسات قربانى مى شود اندیشه انتقادى است. ساخت و تولید چنین فضاهاى غیر عقلایى طى دهه اخیر به اصلاح طلبان لیبرال و روشنفکران دینى امکان گریز از هرگونه نقد و بررسى جدى و عمیق را اعطا نمود. اگرچه امروز سرمقاله نویس شهروند با خیالى آسوده مى تواند به روشنفکران دینى طعنه بزند که آنها نیز التقاطى بوده اند و به جاى خواندن آثار جان لاک و جان استیوارت میل به درکى سطحى و ناقص از پوپر اکتفا کردند، اما در سالهاى پیشین چنین سخنانى کافى بود تا موجى از برچسب هایى نظیر انحصارطلب، اقتدارگرا، خشونت طلب و فاشیست را نصیب گوینده یا نویسنده آن کند. و البته ناگفته نماند که همین فقدان فضاى نقد و عدم بازنگرى جدى نقطه آغاز افول ستاره بخت اصلاح طلبان بود. نگاهى به مضامین همایش دیرهنگامى که اخیراً با عنوان آسیب شناسى روشنفکرى دینى توسط اصلاح طلبان برگزار شد نشان مى دهد که اگر چنین فضایى براى نقد پیشتر فراهم مى شد چه بسا آنها امروز با چنین سرنوشت و عاقبت سیاسى مواجه نبودند.
نگارنده تشخیص خطرناک بودن یا نبودن اندیشه هاى پست مارکسیستى در فضاى امروز ایران را به نظر صاحبنظران و اولیاى امور وامى گذارد اما به عنوان یک دانشجو که اکنون در فضاى فرهنگى، دانشگاهى و سیاسى اروپا تنفس مى کنم بر این باورم که افکار و اندیشه هاى پست مارکسیستى با وجود تأثیر گذارى و محبوبیت در میان طبقه روشنفکر و دانشجویان اروپایى و آمریکایى اساساَ دیگر خودشان هم مدعى برپایى حکومت مارکسیستى و حتى شکل دهى به احزاب مارکسیستى نیستند.کافى است نگاهى به کتاب هاى آنتونیو نگرى و مایکل هاردت نظیر Empire و Multitude بیندازیم. این دو نظریه پرداز که به مارکس و انگلس قرن بیست و یکم مشهور شده اند، هرگز در آثارشان طرح نو یک نظام تازه حکومتى یا یک مانیفست حزبى شبیه مانیفست کمونیسم مارکس ارائه نمى کنند، بلکه به تبیین جامع تر و تفسیر گویا ترى از وضع کنونى نظام سرمایه دارى پرداخته و نقاط تناقض و آسیب پذیر درونى آن را تشخیص داده اند. فرجام سیاه حکومت کمونیستى در شوروى و اقمار آن و وضعیت غیر دموکراتیک و گاه غیر انسانى درون تشکیلاتى در احزاب و گروههاى کمونیست - که مشابه آن را در ایران نیز دیده ایم - دیگر جایى براى دفاع از آن شیوه ها و سبک ها باقى نگذاشته است. ولى نقد مارکس بر نظام و فرهنگ سرمایه دارى هنوز سرمنشأ نقد ها و جریانهاى فکرى تازه اى است که البته در نقدشان خود مارکس را هم بى نصیب نگذاشته اند. شاید با جرأت بتوان ادعا کرد که پست مارکسیست هاى امروز بسیار «غیر ایدئولوژیک تر» از نئولیبرال هاى حاکم بر نظام سرمایه دارى هستند.
نگرانى و نارضایتى جریان هاى لیبرال از طرح مواضع آلترناتیو لیبرال دموکراسى قابل درک است. آنها مى خواهند راه پیشرفت و سعادت همه ملل از جمله ملت ایران را طى نمودن نعل به نعل همان مسیر تاریخى بنمایانند که برخى دول اروپایى طى نمودند. آنها دوست دارند که مردم را میان دو گزینه یا دو قطب مخیر کنند: انتخاب بین پیشرفت و عقب ماندگى یا انتخاب بین سنت و مدرنیته. آنچه در این میان پنهان مى ماند کارنامه سیاه استعمار و مصائب انسانى و محیط زیستى نظام سرمایه دارى مدرن است و این پرسش که اساساً چرا باید چنان تقابل دوتایى را مسلم و قطعى فرض کرد؟ به گفته استوارت هال - نظریه پرداز مشهور مطالعات فرهنگى -غرب در صورتى مى تواند تمدن هاى باستانى را کنترل کند که آنها سرجاى خود ایستاده باشند. اما به محض این که آنها به تکنولوژى مسلط مى شوند - البته نه آن تکنولوژى قرن هجدهم که منجر شود آنها هم ۱۰۰ سال همان اشتباهات غربى ها را تکرار کنند - بلکه جهش از آن دوران و دستیابى به تکنولوژیهاى مدرنى که باعث مى شود آنها قادر شوند به زبان خودشان سخن بگویند و از وضعیت خودشان حرف بزنند. در اینصورت دیگر از آن جاى اولیه خود خارج شده اند، آنها دیگر «دیگرى»نیستند و از سلطه و کنترل غرب گریخته اند. »
اگر در فضاى پیش از انقلاب بزرگانى چون شهید مطهرى و شهید بهشتى از خاستگاه اندیشه دینى مجال ظهور و بروز پیدا کردند، با نگاهى به آثار آنها مى توان دریافت که آنها از نقدهاى متقابل متفکران لیبرالیست و مارکسیست بر یکدیگر استفاده کرده اند، نقاط قوت و ضعف هر یک را برشمرده اند و به تناسب با رجوع به متون و منابع دینى تلاش کرده اند تا پاسخهاى درخورى به نیازهاى مخاطبان خود ارائه کنند و «از زبان خودشان» سخن بگویند. نه امروز مارکسیست ها قوى تر از آن زمان هستند و نه نظام جمهورى اسلامى ضعیف تر شده است. همه شنیده ایم که امام خمینى (ره) در دوران مبارزه ضمن تأکید بر تفاوت و مرزبندى جریانهاى اسلامى با جریانهاى مارکسیست فرمودند: «در جامعه اى که ما به فکر استقرار آن هستیم مارکسیست ها در بیان مطالب خود آزاد خواهند بود زیرا ما اطمینان داریم که اسلام در بردارنده پاسخ به نیازهاى مردم است. ایمان و اعتقاد ما قادر است با ایدئولوژى آنها مقابله کند.» شهید مطهرى از این هم فراتر مى روند و حتى از تدریس مارکسیسم در دانشکده الهیات دفاع مى کنند: «یگانه دانشکده اى که صلاحیت دارد یک کرسى را اختصاص بدهد به مارکسیسم همین دانشکده الهیات است ولى نه این که مارکسیسم را یک استاد مسلمان تدریس کند، بلکه استادى که واقعاً مارکسیسم را شناخته باشد و به آن مؤمن باشد و مخصوصاً به خدا اعتقاد نداشته باشد مى باید به هر قیمتى شده از چنان فردى دعوت کرد . . . نباید اینگونه فکر کرد که چون اینجا دانشکده الهیات است، نباید در آن مارکسیسم تدریس بشود خیر مارکسیسم باید تدریس شود، آن هم توسط استادى که معتقد به مارکسیسم است فقط باید جلو دروغ و حقه بازى را گرفت یعنى دیگر یک مارکسیست نباید تمسک به آیه قرآن بکند و بگوید فلان آیه قرآن اشاره به فلان اصل مارکسیسم است.» البته طبیعى است که خاطره تلخ و دردناک اقدامات گروههاى تروریستى مارکسیست از حافظه تاریخى و خاطره جمعى مردم ما محو نشده و شاید هرگز نیز چنین نشود. اتفاقاً به نظرم بقاى همین خاطره ها نیز - در کنار گرایش هاى عمیق دینى مردم - از موانع جدى رشد و موفقیت گرایشهاى ماتریالیستى و مارکسیستى در ایران خواهد بود. لذا باز هم به همان پرسش نخستین باز مى گردیم که واقعاً علت آن همه نگرانى و اضطراب اصلاح طلبان لیبرال از دیده شدن چند پوستر سرخ در یکى دو تجمع کوچک دانشجویى چیست؟ آیا در شرایط کنونى دنیا، با نگاهى به وضع همسایه هاى خود، با یادآوردى تجربه هایى چون گوانتانامو و ابو غریب و با خواندن نظریه هایى لیبرالیستى در توجیه تئوریک شکنجه و آدم کشى عاقلانه تر نیست که به جاى پست مارکسیسم نگران نئو لیبرالیسم باشیم؟

تاریخ انتشار در سایت: ۶ آبان ۱۳۸۶
منبع: / روزنامه / ایران ۱۳۸۶/۰۸/۰۶
نقش ها
نویسنده : شهاب اسفندیارى
رسته: 3