جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳ 
Bashgah.net باشگاه اندیشه
ادوار تاریخی مدرنیته(3)

دوره چهارم: رمانتیسم مدرن و گسترش آراء سوسیالیستی و تدوین علوم انسانی 1850 - 1800
قرن نوزدهم در حالی آغاز شد که توپخانه ارتش ناپلئون جهت گسترش و پیشبرد اهداف سرمایه‌داران فرانسوی، اروپا را در کام جنگ و خون و آتش فرو برده و بنیان نظام‌های سیاسی فئودالی را در نقاطی مثل «پروس»، اسپانیا، ایتالیا و اتریش سست و متزلزل ساخته بود. جنگ‌های ناپلئونی و طمع ورزی سرمایه‌داران در سودجویی و بی‌رحمی روزگار و خشکی کلاسیسیسم عصر روشنگری وبی‌اعتنایی آن به عواطف و احساسات، موجب عکس‌العملی گردید که رمانتیسم در اندیشه و ادبیات و هنر نامیده شد.
رمانتیسم، صورتی از بسط تفکر مدرن و عقل‌گرایی اومانیستی است اما صورتی که به خشکی و نگاه مکانیکی عصر روشنگری تا حدودی معترض است. پدر معنوی رمانتیسم، «ژان ژاک روسو» خود از نویسندگان عصر روشنگری است اما به دلیل توجهی که به قلمرو احساسات و عواطف و برخی قابلیت‌های‌ناخودآگاه بشری {باید توجه داشت که ناخود‌آگاهی که در رمانتیسم مطرح می‌شود، اساسا «ناخودآگاه ناسوتی» است که رجوع آن به لایه‌های زیرین و درونی نفس خودبنیاد بشری است و از این رو با ناخودآگاه ملکوتی که متصل به عالم مثال و مرتبه وجودی ملکوتی است ماهیتاً فرق دارد} نشان می‌داد، از کسانی مثل ولتر، هولباخ، لامتری و دیدرو متمایز می‌گردید. روسو، از تئوریسین‌ها و مدونین اصلی اندیشه دموکراسی است و در افق کلی، بیانگر روح عصر روشنگری است. اما او ذیل مدرنیته به عواطف و احساسات و ناخودآگاه نفسانی بشر توجه می‌کرد و تا حدود زیادی به صبغه مکانیکی و ماشینی تفسیر روشنگری از بشر معترض بود.
رمانتیسم در تفکر سیاسی غرب بیشتر در «ناسیونالیسم» و «سوسیالیسم مارکسیستی» و «فاشیسم» تبلور یافته است. رمانتیسم در عین اعتراض به عقل‌گرایی عصر روشنگری، نهایتاً آن را اثبات می‌کرد ودر واقع تا حدودی پتانسیل ناخشنودی و اعتراض علیه خشک‌اندیشی‌های روشنگری را تخلیه می‌کرد. در عین حال با رمانتیسم، ناخود‌آگاه بشر مدرن تدریجاً سربرمی‌آورد؛ همان ناخودآگاهی که ظهور قرن بیستمی آن در قالب سوررئالیسم و هنر آوانگارد قرن بیستم چیزی نیست مگر بیان تهوع‌آور لایه‌های درونی نفس بیمار و عمیقاً نیهیلیست بشر امروز. جنبش ادبی و هنری رمانتیسم در فاصله سال‌های 1830 تا 1850 به اوج خود رسید و شاعران و نویسندگان معروف رمانتیک {شاتو بریان، لامارتین، آلفرد موسه} بازار پررونقی پیدا کردند. ادبیات رمانتیک ضمناً محملی بود برای عقده‌گشایی‌ها و ابراز دلتنگی‌های اشراف فئودال لگدکوب شده توسط بورژوازی، تا به یاد دوران حکومت خود فغان و ناله سردهند و شعر بسرایند.
در نیمه اول قرن نوزدهم، «علم حقوق» مدرن و نیز برخی رشته‌های علوم انسانی و تجربی نظیر «اقتصاد» و «جامعه شناسی» و «زیست شناسی» تدوین شدند. حکومت بورژواها در اکثر نقاط اروپا بر سر کار ود و صنعت مدرن و علوم جدید و تکنوکراسی به سرعت رو به گسترش بودند. به همراه این گسترش حاکمیت سرمایه‌سالاری، موج گسترده و رو به افزایش فقر و بی‌عدالتی و فاصله طبقاتی و آوارگی و ورشکستگی روستاییان و استثمار وحشیانه کارگران، حتی زنان و کودکان، رو به تساعد بود و این امر موجب اعتراض‌ها و جنبش‌های گسترده طبقات فرودست گردید. جنبش‌هایی که جناح‌ها و محافل مختلف سرمایه‌داران بر آن سوار می‌شدند و به حساب مردم فقیر و معترض با یکدیگر معامله قدرت و تسویه حساب سیاسی می‌کردند. از سوی دیگر در فرانسه و انگلستان رژیم‌های لیبرال – بورژوایی بر سر کار بودند و در پروس و اتریش و روسیه باقیمانده لرزان و ورشکسته سلطنت‌های مطلقه مدرن که در رأس آن ائتلافی از فئودال‌ها و سرمایه‌داران قرار داشتند، دائماً به بورژوازی امتیاز می‌دادند.
انقلاب 1848 در فرانسه، از منظر مردم انقلابی علیه حاکمیت سرمایه و استثمار بود اما گروه‌های بورژوا با بهره‌گیری از امکانات مالی و تشکیلاتی و نفوذ سیاسی خود بر آن سوار شده و به داد و ستد امتیازات سیاسی و مالی با یکدیگر برخاستند. در این میان جوانه‌های اندیشه سوسیالیستی در اعتراض نسبت به لیبرالیزم رو به گسترش بود و تضادهای درونی کاپیتالیسم مدرن را شدت بخشیده بود.

دوره پنجم: گسترش اعراض‌های اقتصادی – اجتماعی علیه سرمایه‌سالاری لیبرال، فراگیری انقلاب صنعتی، آغاز تردید افکنی در مبانی مدرنیته 1900 - 1850
در نیمه دوم قرن نوزدهم، ایدئولوژی لیبرالی تقریباً در همه کشورهای اصلی اروپا و آمریکا یا حاکم مطلق العنان بود و یا شریک قدرت. نظام سرمایه‌سالاری لیبرال در همه نقاط قاره خیمه زده بود و غالباً نظام مسلط اقتصادی نیز بود. انقلاب صنعتی پیش می‌رفت و نتایج شگرف خود را در انگلستان و آلمان و آمریکا عیان می‌کرد و سرمایه‌داران، هر چه بیشتر به انباشت سرمایه می‌پرداختند.
اما در مقابل، وضع مردمان فقیر و کارگران کارخانه‌ها و انبوه کودکان یتیم و زنان بی‌سرپرست و روستائیان ورشکسته آواره در شهر بسیار رقت آور بوده است. آثار داستانی نویسندگانی چون «چارلز دیکنز» و «امیل زولا» ما را با جهان تلخ زندگی سراسر محرومیت این مردمان در انگلستان و فرانسه آن سال‌ها آشنا می‌کند. اوضاع در آمریکا هم چندان بهتر نبوده است و اغلب در خیابان‌ها می‌شد گرسنگان و بیکاران و آسمان جل‌هایی را دید که لقمه‌ای غذا گدایی می‌کردند و شب را دزدکی در واگن سوخت قطارها و در میان انبوه ذغال سنگ صبح کرده‌اند. قلم شیرین «جک لندن» این صحنه‌ها را با توانایی‌ به تصویر کشیده است. در چنین اوضاعی است که جریان‌های سوسیالیستی در اعتراض به اقتصاد لیبرال – سرمایه‌دارانه بیش از پیش فعال می‌شوند و هر چه به دهه‌های واپسین قرن نوزدهم نزدیک می‌شویم، شعله‌های تردید تدریجاً زبانه می‌کشند و یقین عصر روشنگری به صلح و رفاه و خوشبختی ذیل هدایت عقل خودبنیاد و ایدئولوژی لیبرالیسم را خاکستر می‌سازند.
در حالی که اعتراضات اجتماعی علیه نظام سرمایه‌داری لیبرال بالا می‌گیرد و بحران‌های اقتصادی ادواری این نظام خودنمایی می‌کند، کارل مارکس {هر چند که در مبادی و غایات یک مدرنیست و معتقد به اومانیسم و تداوم سیطره نظام تکنیک بود} با کالبد شکافی اقتصاد لیبرالی اعلام می‌کند که بحران و فقر و بیکاری و بی‌عدالتی از صفات ذاتی و لاینکف این رژیم است و از سوی دیگر متفکر ژرف‌اندیشی به نام «فردریش نیچه» در مبانی و مفروضات اومانیستی تمدن مدرن از جهات و زوایایی تردید می‌افکند و بدینسان سیر انحطاطی مدرنیته آغاز می‌شود: آغاز یک پایان.
نیچه متفکر عجیب و شگفت‌انگیزی است، هم با نحوی الهام شاعرانه قلب افق پیش روی مدرنیته را می‌کاود و از سیطره بی‌چون چرای نیهیلیسم در غرب مدرن و آتش افروزی‌های این نیهیلیسم فعال ویرانگر سخن می‌گوید؛ و هم گاه خود از منظر یک نیست‌انگار به طلب اراده معطوف به قدرت برمی‌خیزد و ظالمانه و ویرانگر سخن می‌گوید. او هم نیهیلیست است و هم افشاکننده‌ای که تا حدودی از مرزهای نیست انگاری هولناک مدرن فاصله گرفته است. مقام او در این میانه عجیب و به دشواری قابل هضم است. اما هرچه است این است که در زمانه‌ای که عقل کوته‌اندیش عوام، به ویژه خرده بورژواها و بورژواها، خوشبینانه از تجارت و سوداگری و سودجویی سخن می‌گفت، نیچه در پاره‌ای دریافت‌های الهامی و شاعرانه خود پرده‌هایی از عمق فاجعه و چشم‌انداز ویرانگر نیست‌انگاری مدرن را دیده و به تصویر کشیده است. هر چند که خشک مغزان آکادمیسین و پوزیتیویست و ظاهربینان اسیر مشهورات زمانه از درک آن دریافت‌ها عاجز ماندند. و این همه، البته به معنای تأیید نیچه و انکار ساحت نیهیلیستی شخصیت و تفکر او نیست بلکه جهت روشن‌تر کردن فضایی است که او در آن زندگی می‌کرده است.
در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، رژیم‌های لیبرالیستی و اقتصادهای سرمایه‌سالارانه وارد فاز جدیدی شدند که مبتنی بر اقتصاد متکی بر انحصارات غول آسا بود و آن را «امپریالیزم» نامیده‌اند. کشمکش استعماری دیرین قدرت‌های بزرگ اروپایی اینک به صورت رقابت میان امپریالیست‌ها درآمده بود و تدریجاً به نقطه انفجار نزدیک می‌شد؛ انفجاری که در دهه دوم قرن بیستم و در هیأت یک جنگ جهانی عینیت یافت.
در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، حضور دول امپریالیستی در کشور ما {که از ابتدای قرن نوزدهم صورت مستمر و غالب یافته بود} شدیدتر از قبل گردید و با تشکیل و گسترش فعالیت لژهای فراماسونری و محافل روشنفکری و نیز نفوذ در ساختار قدرت سلسله قاجاریه، عملاً پروسه غارت و چپاول ایران و نفی استقلال سیاسی آن را شدت بخشیدند. امپریالیزم انگلستان غیر از ایران در بسیاری مناطق دیگر نظیر جنوب آفریقا و به ویژه هند فعال‌تر شده بود و امپریالیزم فرانسه که داغ شکست جنگ واترلو را هنوز بر پیشانی داشت، به دلیل رقابت بر سر مناطق نفوذ با امپریالیزم آلمان درگیر جنگی سهمگین شد و در آن شکست خورد{1871 - 1870} و دولت نیمه فئودالی - نیمه مدرن روسیه علیرغم همه ضعف‌ها و سستی ذاتی و با این که هنوز به اندازه رقیبان اروپاییش {انگلیس و فرانسه و آلمان} مدرن نشده بود، خود را از تکاپو باز نمی‌داشت و به ویژه در ایران و حوزه سرزمین‌های بالکان، سیاستهای استیلاجویی مبتنی بر چپاول و تجاوز را دنبال می‌کرد.
اما اتفاق شگفت‌انگیز و جالب این دوره آن است که دولت ژاپن از نیمه قرن نوزدهم، به ویژه با اتکا بر مآثر فرهنگ قومی‌اش که ملهم از آیین اسطوره‌ای «شینتوئیسم» بود، اصلاحاتی را سازمان‌دهی کرد که توانست تمدن ژاپنی را در عقل عربی سهیم گرداند. ژاپن از فرصت تاریخی‌ای که در واپسین دهه‌های تداوم چراغ عقل مدرن{که در حال کم فروغ شدن بود} برایش پدید آمد، بهره گرفت و در حالی که غرب مدرن در نیمه قرن نوزدهم هنوز امپریالیست نشده و عقل غربی رو به خاموشی نگذارده بود، در افق تاریخی غرب مدرن سهیم گردید و تدریجاً در پایان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به یک قدرت امپریالیستی غربی بدل گردید. باید توجه کرد که ژاپن، غرب زده نشد، غربی شد و به دلیل غربی شدن {ونه غرب زده شدن} به مراتب و سطوح بالای مدرنیته {یعنی فاز امپریالیزم توسعه طلب} رسید و ژاپن امپریالیست امروز، محصول همان سهیم شدن در عقل غربی است.
اما این امکان برای مردم دیگر وجود ندارد {فعلاً کاری به این بحث نداریم که مدرنیته کعبه آمال طلبیدنی نیست و پر از غفلت و مصیبت و فجایع و بینوایی و بی‌عدالتی است} زیرا امروزه چراغ عقل غربی از توان افتاده و سهیم شدن در عقل غربی برای هیچ قومی امکان ندارد. امروزه دیگر هیچ کشوری نمی‌تواند غربی شود بلکه فقط می‌تواند غرب زده شود و غرب‌زدگی نیز در دو سطح محقق می‌گردد:
1 - غرب زدگی مدرن
2 - غرب زدگی شبه مدرن
و این آخری بدتر از همه سطوح و مراتب غرب‌زدگی است و متأسفانه مسیری که روشنفکران و دولتمردان و تکنوکرات‌ها و آکادمیسین‌های ما در نزدیک به دو قرن اخیر برای ما برگزیده‌اند، همین مسیر شبه مدرنیته عقیم بالذات بیمار بوده است که سال‌ها است مبتلا و گرفتار آن هستیم.
به هر حال ژاپن غربی مدرن، در قرن نوزدهم و دیرتر از دیگر دولت‌های غربی پدید آمد و بدینسان آرایش قدرت‌های امپریالیستی غربی در پایان قرن نوزدهم، جهت تقسیم دنیا به عنوان مناطق نفوذ و رقابت برای به چنگ آوردن طعمه و شکار طرف‌های دیگر و انحصار همه مستعمرات برای خود، آغاز گردید و در این میانه از همه تلخ‌تر وضع مردمان و جوامعی بود که امپریالیست‌ها جهت غارت آنها با یکدیگر رقابت می‌کردند.

ادامه دارد ...

http://www.bashgah.net/fa/content/print_version/22325 (Fri Dec 19 00:50:39 2014)