یک‌شنبه ۲ آذر ۱۳۹۳ 
Bashgah.net باشگاه اندیشه
آزادى و آزادگى در شعر شیعى

بدون شک، آزادى یکى از بزرگ‏ترین موهبت‏هاى الهى به انسان است که در سرشت وى قرار داده شده است. در این زمینه، مذهب شیعه به لحاظ تعالیم و شیوه‏هاى تربیتى و سلوک عملى پیشوایان، از تمایز ویژه‏اى برخوردار است که در شعر شاعران نیز انعکاس یافته است. در این مقاله تلاش شده است تا مفهوم «آزادى» و «آزادگى» در آثار 18 تن از شاعران برجسته شیعى، از کسایى مروزى قدیمى‏ترین شاعر شیعه، تا حکیم صفاى اصفهانى در دوره مشروطیت بررسى شود. دوره مورد نظر یک دوره هزار ساله (از قرن چهارم تا چهاردهم هجرى) را دربرمى‏گیرد. در بیان موارد، ترتیب تاریخى رعایت شده است تا خواننده با سیر تاریخى موضوع در این دوره هزار ساله آشنا شود.


«آزادى» از جمله مفاهیمى است که از دریافت آن احساس خاصى به انسان دست مى‏دهد و آدمى میان خود و آن مفهوم رابطه عاطفى محسوسى مى‏یابد. این از آنجا ناشى مى‏شود که انسان فطرتا جویاى آزادى است و از اینکه چیزى یا کسى یا گروهى، آزادى وى را سلب کند و او را زیر بار خویش بکشد، بیزار است.
با توجه به اینکه دین براى بشر امرى فطرى است و مسائل دینى هم مبتنى بر فطرت انسان‏ها و نیازهاى آنان تنظیم شده، از این‏رو، در دین مبین اسلام به مسئله دوست داشتن آزادى، که در سرشت انسان‏ها وجود دارد نیز توجه شده است.

آزادى در مکتب اسلام
آزادى از نظر اسلام، داراى دو مفهوم کلى است: نخست «رهایى انسان از قید و بند نفس امّاره و وسوسه‏هاى شیطانى و امور مادى». قرآن کریم در این‏باره مى‏فرماید: «زُیِّن لِلناسِ حُبُّ الشهواتِ مِن النِساءِ والبَنینِ والقَناطیرِ المُقنطَرةِ مِن الذّهَبِ والفضَّةِ والخیلِ المسوَّمةِ والانعامِ والحرثِ ذلکَ متاعُ الحیوةِ الدُنیا واللّهُ عِندهُ حُسنُ المآبِ قُل أَؤُنبِّئکُم بِخیرٍ مِن ذلکُم لِلّذینَ اتّقوا عِندَ رَبِّهم جنّاتٌ تَجرى مِن تَحتها الانهارُ خَالدینَ فیها و اَزواجٌ مُطَهَّرةٌ و رِضوانٌ مِنَ اللّهِ واللّهُ بَصیرٌ بِالعبادِ» (آل عمران: 5 ـ 14)؛ عشق به امیال نفسانى و دوست داشتن زن و فرزندان و همیان‏هاى زر و سیم و اسبان داغ بر نهاده و چارپایان و زراعت در چشم مردم زینت یافته است. همه این‏ها متاع زندگى این جهانى هستند، در حالى که بازگشتگاه خوب نزد خداست. بگو: آیا شما را به چیزى بهتر از این‏ها آگاه کنم؟ براى آنان که پرهیزگارى پیشه کنند، نزد پروردگارشان بهشت‏هایى است که نهرها در آن‏ها روانند. اینان با زنان پاکیزه، در عین خشنودى خدا، جاودانه در آنجا خواهند بود. و خدا از حال بندگانش آگاه است.
این مرحله از آزادى، نخستین و مهم‏ترین گام در راه رهایى انسان از قید و بندها و موانع رشد و تعالى است و به تعبیر دیگر، پایه و زیربناى هر حرکت و هر عملى محسوب مى‏شود.
پس از این مرحله، نوبت به «آزادى اجتماعى» انسان مى‏رسد. در این مرتبه، انسان پس از رهایى از بت‏هاى نفسانى، باید بت‏هاى اجتماعى را از بین ببرد و خود را از هرگونه قید و بند و اسارت و بردگى نجات بخشد. قرآن مجید در این زمینه چنین مى‏فرماید: «قُل یَا اَهلَ الکتابِ تَعالَوا الى کلمةٍ سواءٍ بَیننا و بَینکم اَلاّ نَعبدَ الاّ اللّهَ و لانُشرکَ بِه شیئا ولایَتّخذَ بعضُنا بعضا اربابا مِن دونِ اللّهِ» (آل عمران: 64)؛ بگو: اى اهل کتاب، بیایید از آن کلمه‏اى که پذیرفته ما و شماست، پى‏روى کنیم: اینکه جز خداى را نپرستیم و هیچ چیز را شریک او نسازیم و بعضى از ما بعضى دیگر را سواى خدا به پرستش نگیرد.
قرآن با طرح مسئله توحید، همگان را به پرستش و اطاعت از خداوند سبحان دعوت مى‏کند. بنابراین، در این مرحله، یکتاپرستى موضوع اصلى و اساسى است و بر همین اساس، استثمار افراد و به بردگى کشاندن آن‏ها ـ در همه زمینه‏ها ـ نفى مى‏گردد و شالوده جامعه‏اى موحّد و آزاد ریخته مى‏شود. البته بحث آزادى‏هاى فردى، نکته جداگانه‏اى است که زمینه طرح آن در اینجا نیست؛ فقط باید دانست که آزادى‏هاى فردى از نظر شرع، داراى حد و مرز معیّنى هستند و این‏گونه نیست که انسان بتواند هر کارى که دلخواه اوست انجام دهد؛ زیرا این خود مغایر و منافى با آزادى‏هاى دیگر انسان‏هاست و به طور کلى، حدود این امر هم مبتنى بر نیازهاى فطرى بشر مشخص شده است.(1)

آزادگى در مکتب اهل بیت علیهم‏السلام
در احادیث و روایات پیشوایان ما، عنایت خاصى به آزادى و آزادگى انسان‏ها شده است. ایشان بر پایه آیات قرآنى به تبیین آن پرداخته‏اند. حضرت على علیه‏السلام در نامه‏اى که خطاب به امام حسن علیه‏السلام نوشته‏اند، چنین مى‏فرمایند: «اَکرِم نَفسکَ عَن کُلّ دنیّةٍ و اِن ساقتکَ اِلى الرغائبِ فاِنَّک لَن تعتاضَ بِما تَبذلُ مِن نَفسِکَ عوضا و لاتکن عبدَ غیرِکَ و قد جَعلَکَ اللّهُ حُرّا و ما خیرَ خیرٌ لایَنالُ اِلاّ بشرٍّ و یُسر لایَنال الاّ بِعُسرٍ»؛(2) نفس خود را از هر زبونى و پستى دور بدار، هرچند تو را به نعمت‏هاى بى‏شمار رساند؛ زیرا هرگز در برابر آنچه از نفس خویش صرف مى‏کنى، عوضى نخواهى یافت. و بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد گردانیده است. و چه خیرى است در آن نیکى که جز با بدى نرسد؟ و چه سودى دارد گشایشى که جز با دشوارى به دست نمى‏آید؟
سرور آزادگان جهان، حضرت امام حسین علیه‏السلام ، در روز عاشورا در کشاکش نبرد خونین با سپاه یزید مى‏فرماید: «یا شیعةَ آل ابى سفیانَ اِن لم یَکُن لَکم دینٌ و کنتم لا تَخافونَ المعادَ فکُونوا اَحرارا فى دُنیاکم»؛(3) اى پیروان خاندان ابى‏سفیان، اگر دین ندارید و از روز جزا نمى‏هراسید، دست کم در زندگى آزادمرد باشید.
وقتى آن حضرت هنگام حمله به سپاه دشمن، رجز مى‏خواند، با لحنى کوبنده مى‏فرمود:
«الموتُ اولى مِن رکوبِ العارِ والعارُ اولى مِن دخولِ النارِ
اَنا الحسینُ بنُ علىّ آلیتُ اَن لا اَنثَنى ...»؛(4)
مرگ بهتر از پذیرش ننگ است، و پذیرش ننگ بهتر از قبول آتش است. من حسین بن على هستم. سوگند یاد کرده‏ام که در مقابل دشمن سر فرود نیاورم.
این مطالب و ده‏ها حماسه بى‏نظیرى که امام حسین علیه‏السلام و خاندان و یاران باوفایش آفریدند و اصلاً کل جریان عاشورا درسى عملى بود به همه انسان‏ها که نه به کسى ستم کنند و نه زیر بار ستم بروند و حتى با نثار تمام هستى خویش، آزادى و آزادگى را پاس دارند.
حضرت امام جعفر صادق علیه‏السلام درباره انسان آزاده مى‏فرماید: «اِنّ الحرَّ حرٌّ على جمیعِ احوالِه»؛(5) آزادمرد در همه احوال، آزادمرد است.

آزادگى نزد شاعران شیعه
در طول تاریخ اسلام، شیعه همواره آزادى و آزادگى را سرلوحه برنامه‏هاى خویش قرار داده و سیره عملى و سخنان پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و ائمّه اطهار علیهم‏السلام بهترین الگو و مناسب‏ترین سرمشق براى شیعه در این راه بوده‏اند. پیروان راستین اهل بیت علیهم‏السلام با تأسّى و اقتدا به ایشان، در طول تاریخ، حماسه‏هاى بى‏شمارى آفریدند که تاریخ خون‏بار تشیّع، خود گواه روشنى بر این مدعاست.
اثر تربیتى مذهب شیعه در این زمینه کم و بیش در بین پیروان آن آشکار بوده است. در این میان، شاعران شیعى نیز از این تأثیر برکنار نبوده‏اند. هرچند مطالبى که در دیوان‏هاى این شاعران وجود دارد همگى به یک شکل و در یک سطح نیستند، اما هر شاعرى با توجه به شرایط و اوضاع و احوال سیاسى و اجتماعى و نیز روحیه شخصى خود، در این باره اظهار نظر کرده است. مسائلى که در این اشعار آمده‏اند به اجمال عبارتند از: نرفتن زیر بار ذلّت و خوارى، دورى از سفلگان و انسان‏هاى پست، تواضع و کرنش نکردن در برابر همنوع و نیز نزد شاه و درباریان، تشویق و دعوت به نهراسیدن از شاه و دستگاه حاکم، تحمّل تبعید و سختى براى نرفتن زیر بار عقیده باطل، ابراز خوشحالى از عدم قبول ذلّت و زبونى و پذیرفتن هر مشکلى در این راه، خوددارى از ستایش و مدح حاکمان ستمگر، نکوهش حرص و طمع که موجب خوار کردن انسان در برابر امیران و پادشاهان مى‏شود، ننگ داشتن و حقیر شمردن خدمت شاهان و درباریان و فخرکردن به عبادت و اطاعت خداى یکتا، دعوت به مردانگى و آزار ندادن آزادگان، تن در ندادن به منّت ناکسان و فرومایگان، فریفته نشدن به شکوه و هیبت ظاهرى دستگاه پادشاهان و امیران، بیان این مطلب که خدمت سلطان انسان را از فرمان‏بردارى و پرستش خداوند بازمى‏دارد، دعوت به ستایش خالق و دورى از ستودن مخلوق، قناعت پیشه‏کردن و دورى از سؤال از دونان و فرومایگان، پافشارى بر به دست آوردن روزى از راه تلاش و تحمّل سختى و پرهیز از طمع و خدمت این و آن کردن، حفظ عزّت و آبرو و سربلندى در همه احوال، بیان مظالم اجتماعى و دردها و مشکلات مردم با زبان شعر خطاب به حاکمان زمان، تأکید بر خواستن حاجت از خداوند و پرهیز از روى آوردن به خلق، دعوت به فریفته نشدن به جاه و مقام براى به دست آوردن نان، دورى جستن از منصب و لقب و ... .
پس از بیان این مقدّمه، به ذکر نمونه‏هایى از این سروده‏ها مى‏پردازیم:

الف. کسایى مروزى
کسایى مروزى خطاب به خود مى‏گوید: باید فرومایگان و سفلگان را لعن و نفرین کنى:
زه اى کسایى، احسنت‏گوى و چونین‏گوى
به سفلگان بر فریه(6) کن و فراوان کن.(7)
و در جاى دیگر، بلند همّتى و مناعت طبع خویش را این‏گونه نشان داده است:
به خدایى که آفرین کرده‏ست زیرکان را به خویشتن‏دارى
که نیرزد به نزد همّت من ملک هر دو جهان به یک خوارى.(8)

ب. ناصر خسرو
در میان شاعران شیعه، ناصر خسرو بیشترین شعر را درباره آزادى از قید و بندها و آزاده بودن خود و دعوت از انسان‏ها براى رهایى از اسارت‏ها و ذلّت‏ها سروده است. وى تواضع و کرنش در برابر این و آن را به خاطر داشتن آرزوهاى باطل مى‏داند.
گرنخواهى اى پسر، تا خویشتن مجنون کنى
پشت پیش این و آن پس چون همى چون نون کنى؟
خم ز نون پشت تو هم در زمان بیرون شود
گر تو خمّ آرزو را از شکم بیرون کنى.(9)
وى ننگ و عار خود را از رفتن به نزد شاهان این‏گونه نشان داده است:
گر تو را پشت به سلطان خراسان است
هیچ غم نیست ز سلطان خراسانم
صد گواهست مرا عدل که من ز ایزد
بر تو و بر سر سلطان تو سلطانم
از در سلطان ننگست مرا زیراک
من به نیکو سخنان بر سر سرطانم.(10)
و در جاى دیگر، با غرور و افتخار خاصى به پادشاه طعنه مى‏زند و خود را از هرگونه قید و بند دیگران رها مى‏داند و این آزادى را از سوى خداى خود مى‏شناسد. آزادگى، آرامش و اطمینان خاطر از لابه‏لاى این ابیات موج مى‏زنند:
گرت نخوانم مدیح، تو که امیرى
نیز به مهمان و خان خویش مخوانم
گر تو بخوانى مرا، امیر ندانمت
ورت بخوانم مدیح، مرد مدانم
نامه آزادى آمده‏ست سوى من
پنهان در دل ز خالق دل و جانم
بند ز من برگرفته آمد ازین است
کایچ نجنبد همى به پیش میانم
تا به من این منّت از خداى نپیوست
بنده همى داشتى فلان و فلانم.(11)
ناصر خسرو کسانى را که به او توصیه رفتن به دربار شاهان و امیران مى‏کنند «بد حال» مى‏خواند و علت تنهایى و بى‏یار و یاورى خویش را نابسامان بودن کار دین مى‏داند:
وآنکه مى‏گوید که «حجت گر حکیمستى
چرا در دره‏ى یمگان(12) نشسته مفلس و تنهاستى؟»
نیست آگه زانکه گر من همچنو بد حالمى
پشت من چون پشت او پیش شهان دوتاستى
من نخواهم کانچه دارد شاه ملکستى
مرو آنچه من دانم ز هر فن علم‏ها او راستى
من به یمگان خوار و زار و بى‏نوا کى ماندمى
گر نه کار دین چنین در شور و در غوغاستى؟(13)
وى به دلیل داشتن روح آزاد، با جرئت و شهامت تمام چنین مى‏گوید:
کنون میر پیشم ندارد خطر
گر آنگه خطر داشتم پیش میر
ز دین‏اند پیشم به دنیا درون
عزیزان ذلیل و خطیران حقیر
اگر میر میرست و کامش رواست
چنان که‏ش گمانست، گو شو ممیر.(14)
ناصر خسرو در جاى دیگر، خود را به دلیل مهار کردن نفس، «پادشاه» مى‏نامد و تاج و تخت خود را «علم و دین» مى‏داند و از همین روى، به مرتبه‏اى رسیده است که هیچ چیز او را از هدف خویش منحرف نمى‏کند و با اطمینان خاطر و اعتماد به نفس، شاهان را نزد خود حقیر و ناچیز مى‏بیند و نشان مى‏دهد که با هر کس و در هر موقعیت، برخورد مناسب با آن شخص یا آن زمان را دارد:
چو من پادشاه تن خویش گشتم
اگر چند لشکر ندارم، امیرم
به تاج و سریرند شاهان مشهّر
مرا علم و دین است تاج و سریرم
مر جاهلان را سوى خود نخواند
نه بوى نبید(15) و نه آواى زیرم
چه کارست پیش امیرم چو دانم
که گر میر پیشم نخواند نمیرم؟ ...
حقیرست اگر اردشیرست زى من
امیرى که من بر دل او حقیرم
به نزدیک من نیست جز ریگ و شوره
اگر نزد او من نه مشکین عبیرم ...
چو من دست خویش از طمع پاک شستم
فزونى ازین و از آن چون پذیرم؟(16)
یکى از مسائلى که تشیّع در طول تاریخ با آن روبه‏رو بوده، ستم‏هایى است که به شکل‏هاى گوناگون بر پیروان آن واقع مى‏شده‏اند؛ از آن‏ها به «مظالم اجتماعى» تعبیر مى‏کنیم. این ستم‏ها به قدرى زیاد بوده‏اند که گویى همیشه همراه و همدم شیعیان بوده و اصلاً لفظ «شیعه» تداعى‏کننده این مسائل است. کارهایى از قبیل: تهدید، آزار و اذیت، تجاوز، تبعید، زندان، شکنجه و قتل، همواره در حق پیروان راستین اهل بیت علیهم‏السلام روا داشته مى‏شده‏اند و شیعه نیز بردبارانه همه این مصیبت‏ها را به خاطر آرمان‏هاى والاى خویش تحمّل مى‏کرده و براى پیشبرد هدف‏هاى مقدّس خود، از هر خطرى استقبال مى‏نموده و آن را به جان خریدار بوده است.
ناصر خسرو نیز از زمره کسانى است که به خاطر عقیده خویش، رنج فراوان برد و با انواع آزار و اذیت و تهدید مواجه بود و در نهایت، ناچار به ترک شهر و دیار خود شد و ابتدا به مازندران و سپس به یمگان رفت و تا پایان عمر خود، در آن درّه تنگ به سر برد. وى در توصیف تهدیدها و آزارهایى که بر وى واقع شده، گفته است:
این دشنه بر کشیده همى تازد
وآن با کمان و تیر برو خفته
اینم کند به خطبه درون نفرین
وآنم به نامه فریه کند سفته
من خیره مانده زیرا با مستان
هر دو یکى‏ست گفته و ناگفته ...
مستان و بیهشان چو بدیدندم
شمع خرد فروخته بگرفته
زود از میان خویش براندندم
پر درد جان وزانده دل کفته.(17)
و درباره آسودگى افراد فاسد و در خطر بودن خویش چنین آورده است:
مى‏فروش اندر خرابات ایمن است امروز و من
پیش محراب اندرم با ترس و با بیم و هرب.(18)
وى در مورد چگونگى تبعید خود از خانه و کاشانه‏اش و شیوه برخورد مردم با او مى‏گوید:
پس حیلتى ندیدم جز کندن
از خان و مان خویش به یکباره
چون شور و جنگ را نبود آلت
حیلت گریز باشد ناچاره
آزاد و بنده و پسر و دختر
پیر و جوان و طفل ز گاواره(19)
بر دوستى عترت پیغمبر
کردندمان نشانه بیغاره ...(20)
امروز کوفتم به پى آنک او دى
مى‏داشت طاعتم به سر و تاره.(21)(22)
پیداست کسى که حاضر به تحمّل این همه رنج و سختى براى دین و عقیده خویش باشد، دیگر حاضر نیست زیر بار کسى برود و از هیچ قدرتى به خود هراس راه دهد و اینجاست که آزادانه به بیان فکر خویش مى‏پردازد:
حکیم آن است کو از شاه نندیشد، نه آن نادان که شه را شعر گوید تا مگر چیزیش فرماید.(23)
ناصر خسرو بى‏باکانه فریاد برمى‏آورد:
من آنم که در پاى خوکان نریزم
مر این قیمتى درّ لفظ درى را.(24)
وى مدح و ستایش را فقط شایسته خاندان رسالت علیهم‏السلام مى‏داند و آن را به عنوان توشه‏اى براى آخرت خود مى‏شناسد:
یاد ازیرا کنم مر آل نبى را
تا به قیامت کند خداى مرا یاد
شعر دریغ آیدم ز دشمن ایشان نیست
سزاوار گاو نرگس و شمشاد.(25)
وى با لحنى حماسى، آزادى خویش را از هرگونه قید و بند مادى و دنیایى این‏گونه بیان کرده است:
سرم زیر فرمان شاهى نیارد
نه تختى، نه گاهى، نه رودى، نه جامى.(26)
ناصر خسرو پیش از بیدار شدن از خواب غفلت، مدتى در دربار پادشاهان خدمت مى‏کرد. وى ضمن اشاره به این مطلب، حاصل آن را چیزى جز «بندگى و درد و رنج» ندانسته است:
وز رنج روزگار چو جانم ستوده گشت
یک چند با ثنا به در پادشا شدم
گفتم: مگر که داد بیابم ز دیو دهر
چون بنگریستم ز عنا در بلا شدم
صد بندگىّ شاه ببایست کردنم
از بهر یک امید کزو مى‏روا شدم
جز درد و رنج چیز نیامد به حاصلم
زان کس که سوى او به امید شفا شدم ...(27)
اما پس از طى دوره بى‏خبرى و غفلت، دیگر ناصر خسرو آن انسان قبلى نیست و به مرتبه‏اى رسیده که حاضر نیست منّت هیچ کسى را بپذیرد و به پیشگاه هیچ شاهى برود:
بار نخواهم سوى کسى که کند
منّت او پست زیر بار مرا
شاید اگر نیست بر در ملکى
جز به در کردگار بار مرا
چون نکنم بر کسى ستم نبود
حشمت آن محتشم به کار مرا.(28)
وى کسانى را که به آزار افراد آزاده مى‏پردازند، انسان نمى‏داند و از همه مى‏خواهد از آزار انسان‏هاى آزاده بپرهیزند و به این وسیله، انسانیت خویش را به اثبات رسانند:
مردمى ورز و هگرز(29) آزار آزاده مجوى
مردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست.(30)

ج. قوامى رازى
قوامى رازى افراد را از «خدمت در بارگاه ناکسان» بر حذر مى‏دارد و به خلوت کردن در پیشگاه الهى دعوت مى‏کند:
روزها خدمت کنى در بارگاه ناکسان
یک شبى خلوت گزین یک دم برین درگه بنال.(31)
وى براى خدمت شاهان نتیجه‏اى جز درد و رنج نمى‏شناسد و معتقد است که فقط در برابر طاعت و عبادت خداوند است که یک کار نیک انسان ده برابر پاداش دارد:
سگى ناحق‏شناسى را به خدمت‏ها کمربندى
کزو در صد مکافات عنایت صد عنا باشد
کریمى، پادشاهى را چرا طاعت نمى‏دارى
که گر خیرى کنى آنجا، یکى را ده جزا باشد؟(32)
قوامى خدمت کردن را فقط براى حق تعالى روا مى‏داند و آن را سبب به دست آوردن ملک جاویدان مى‏شناسد و در خدمت سلطان بودن را موجب باز ماندن از طاعت الهى مى‏بیند:
بر این درگه همى باید به جان و دل کمر بستن
کزین خدمت به دست آید بقاى ملک جاویدان
به خدمت کردن سلطان ز طاعت باز مى‏مانى
اگر گیرد تو را ایزد، حمایت کى کند سلطان؟(33)
و یا مى‏گوید:
به خدمت کردن سلطان تن اندر داده‏اى هرزه
اگر ایزد کند قهرى، حمایت کى کند سلطان؟(34)
وى با یادآورى روز قیامت، خطاب به کسانى که لاف لشکر شاه را مى‏زنند و به سپاه این و آن فریفته شده‏اند، چنین مى‏گوید:
زین کاروانسراى برون شو که بسته نیست
دروازه‏هاى محشر از انبوه کاروان
تا چند لاف لشکر سلطان و سلطنت
غرّه شده به جیش قراخان و خیل خان.(35)
او ستایش را فقط مخصوص خالق هستى مى‏داند و ستودن خلق را به سبب اینکه ثبات ندارند، جایز نمى‏شناسد و حمد و ثناى الهى را موجب رستگارى و بالارفتن درجات انسان در روز جزا مى‏شمارد:
خالق‏ستاى باش قوامى، به جان و دل
مستاى خلق را که نباشد در آن ثبات
آن را کن آفرین که جهان را بیافرید
بگذار بعد ازین هوس و هزل و ترّهات
زیرا که در ستایش پروردگار خلق
روز قیامه هم درجات است و هم نجات.(36)
همان‏گونه که ملاحظه شد، تأکید قوامى بیشتر بر ستایش و پرستش خداوند و دورى از خدمت و نزدیکى به شاهان است. نزد وى، مفهوم «آزادى» و «آزادگى» عبارت از نفى بندگى غیر خدا و به عبارت دیگر، همان «توحید در عبادت» است.

د. نزارى قهستانى
نزارى قهستانى بلند همّتى و آزادگى خویش را به این صورت نشان داده است:
خاک ار خورم به است ز نانى هزار بار
کان را به آب روى بباید خریدنم.(37)
وى در مورد مدیحه‏هایى که سروده است، توضیحى دارد و در آن بیان مى‏کند که این ستایش‏ها بر دو دسته‏اند: یکى از روى تکلّف و ناچارى و دیگرى از سر محبت و عقیده. سپس به این نکته اشاره مى‏کند که هیچ‏گاه به مذلّت و خوارى تن مسپرده و با قناعت‏پیشگى به خود اجازه نداده است که به خاطر طمع به مادیات، هر بى سر و پایى را آفرین کند و او را بزرگ بزرگان و پناه ملت بخواند، و همه این‏ها را به دلیل لطف و عنایت خداوند و در حق خویش مى‏داند:
گر مدح گفته باشم آن را دو وجه باشد
یا شیوه تکلّف یا قالب محبت
آن بر سر زبانم، که در میان جانم
تکلیف باز داند صاحب دل از عقیدت
دست طمع نبردم در لقمه مزخرف
دامان جان نکردم آلوده مذلّت
در کوچه قناعت دارم سراى خوبى
ضرّاب کیمیاگر صاحب نقود دولت
هر دم طویله‏اى دُر بى منّتى ببخشم
حاتم روان ندارد بر کس نهاده منّت
نز بهر کاغذ زر هر لحظه جاهلى را
گویم سر افاضل خوانم پناه ملت
هرگز خرد پسندد کز روى جهل گویم
اینت اى شریف خلقت! اینت اى لطیف خلقت!
حفظ خداى دارد در حفظ من طلسمى
تا همچو گنج گشتم ساکن به کنج عزلت.(38)
نزارى خطاب به خویش مى‏گوید: برخیز و دست از مدح و ستایش مخلوق بردار و با فقر و قناعت روزگار را سپرى کن و در عوض، منّت خلق و شاه را هم نداشته باش:
خیز و از مدحت مخلوق فرو شو دفتر
که شد از مدحت مخلوق تو را نامه سیاه
با کهن خرقه قناعت کن و با لقمه فقر
منّت خلق چه کار آیدت و خلعت شاه؟(39)

ه. ابن یمین فریومدى
ابن یمین فریومدى زندگى خود را از راه کشاورزى مى‏گذراند. وى در اشعار خود، بارها به این نکته اشاره کرده است و بیان مى‏کند که من با تلاش و زحمت، روزى خودم را به دست مى‏آورم و هیچ‏گاه حاضر نیستم براى لقمه نانى، آبرو و عزّت نفس خود را از دست بدهم و منّت ناکسان ببرم:
مرا نیمه نانى که درخور بود
به دست آورم از ره دهقنت
چون دونان نخواهم نمودن دگر
براى دو نان پیش کس مسکنت
من و گنج آزادگى بعد از این
زهى پادشاهى! زهى سلطنت!(40)
و نیز با کلامى طنزآمیز به مسئله «قناعت» پرداخته و «نان خشک حلال» را بر «شکرین لقمه حرام» ترجیح داده است:
دو تاى گاو به دست آورى و مزرعه‏اى یکى امیر و دگر را وزیر نام کنى
به نان خشک و حلالى کزو شود
حاصل قناعت از شکرین لقمه حرام کنى
وگر کفاف معاشت نمى‏شود حاصل
روى و شامِ شبى از جهود وام کنى
هزار بار از آن به که بامداد پگاه
کمر ببندى و بر چون خودى سلام کنى.(41)
شهرت عمده ابن یمین به سبب سرودن قطعه‏هاى زیبایى است که در آن‏ها به مسائل گوناگون پرداخته است. از جمله نکته‏هایى که وى به آن‏ها توجه ویژه‏اى داشته، آزادى و آزادگى و بزرگوارى روح، و تن ندادن به ذلّت‏ها و زبونى‏هاست. وى با بیانى طنزگونه درباره مدح شاهان چنین مى‏گوید:
جفت گاوى را اگر خدمت کنى سالى سه ماه
روزگارت زو شود هر هفته و هر ماه به
ورکنى شاه جهان را هفته‏اى هفتاد مدح
سخره‏گویى را بود در پیش او مقدار به
گر تأمّل‏ها کنى در نفع گاو و مدح شاه
خدمت یکتاى گاو از مدحت صد شاه به.(42)
وى در جاى دیگرى، ضمن اشاره به توانایى شاعرى خود مى‏گوید: من این نیرو و استعداد را براى ستایش کسى که حاصل عمرش مانند گاو و خر، خوردن و خوابیدن باشد به کار نمى‏گیرم:
مهارت در سخن دارم، ولى نتوان
ز تاب آتش فکرت جگر تفتن
به مدح آنکه باشد حاصل عمرش
بسان گاو خوردن یا چو خر خفتن.(43)
نزد ابن یمین تحمّل انواع سختى‏ها و انجام کارهاى فوق‏العاده و خطرناک به مراتب بهتر است از خدمت کردن به انسان «بد اصل ناسزا»:
به چنگ شیر تن خویش را رها کردن
ز مار و افعى در بادیه عصا کردن
شراب ساختن از زهر قاتل و ز حمیم
ز تف(44) تیره و آب سیه غذا کردن
به نوک هر مژه آتش کشیدن از دوزخ
میان خون دل خویشتن شنا کردن
کشیدن همه آسان‏ترست بر عاقل
از آنکه خدمت بد اصل ناسزا کردن.(45)
همچنین در نظر او، به دست آوردن غذا از کام شیر پسندیده‏تر است از گفتن نیاز خویش به فرومایگان:
دست اگر در دهان شیر کنى
وز پى قوت لقمه بردارى
نزد ابن یمین ستوده‏ترست
زآنکه حاجت به سفلگان آرى.(46)
وى در جاى دیگرى، دلیل این مطلب را بیان کرده است:
تا توانى التماس از کس مکن
خاصه از ناکس که آن عین خطاست
گر دهد، مانى به زیر منّتش
ور ندادت، آبرویت را بکاست
گر کشد نفست بلاها صبر کن
زآنکه عزّ صبر به از ذلّ خواست.(47)
ابن یمین عزّت آزادگان را در گرو دست کوتاه کردن از سفره لئیمان مى‏داند و معتقد است که باید قناعت پیشه کرد و مطمئن بود که تا وقتى جان در بدن است، روزى هم مى‏رسد:
هیچ دانى کز چه باشد عزّت آزادگان
از سر خوان لئیمان دست کوته کردن است
بر سر کوى قناعت گوشه‏اى باید گرفت
نیم نانى مى‏رسد تا نیم جانى در تن است.(48)
او در برابر همه این چیزها، عقیده دارد که فقط باید از خداوند کمک خواست و نه از هیچ کس و هیچ چیز دیگر:
ابن یمین، گشایش کارت ز حق طلب
نگشایدت ز هیچ امیر و ز شاه کار.(49)
نیز این ابیات که دعوت است به بى‏توجهى به زرق و برق دربار شاهان و فریفته نشدن به مظاهر مادى و در مقابل، رو آوردن به آزادگى و بندگى خداوند:
طعام چرب شیرین سلاطین
جواب تلخ دربانى نیرزد
به کنج بندگى آزاد بنشین
که ملک مصر، زندانى نیرزد.(50)
به عقیده ابن یمین، آزادگى همچون پادشاهى است و شرط آن «گشودن بند آرزوها از دل»:
پادشاهى نزد اهل معرفت آزادگى‏است
هر که بند آرزو بگشاد از دل پادشاست
گرد و خاک آستان کلبه آزادگى
گر خرد دارد کسى، چشم خرد را توتیاست.(51)
وى همچنین ضمن توصیه به حفظ عزّت نفس در همه جا، با زبان پند و اندرز، بر دور بودن از خودپسندى و تکبّر و نیازردن مردم تأکید مى‏کند:
مرد باید به هر کجا باشد
عزّت خویشتن نگه دارد
خود پسندى و ابلهى نکند
هر چه کبر و منى است بگذارد
به طریقى رود که مردم را
سر مویى ز خود نیازارد.(52)

و. ابن حسام خوسفى
ابن حسام خوسفى نیز به حفظ آبرو و نگه داشتن عزّت نفس و نرفتن به زیر بار منّت این و آن اشاره دارد و معتقد است که بخشش سفلگان هر قدر هم فراوان باشد، به اخم کردن و چهره در هم کشیدن ایشان نمى‏ارزد:
عطا مجوى که منع عطا و ردّ سؤال
به ملک صد ملک محتشم نمى‏ارزد
در انتظار وصول وصیله‏اى(53) بودن
به تاج کسرى و تخت عجم نمى‏ارزد
برات خواجه بمان گرچه وجه انعام است
که آن به منّت اهل قلم نمى‏ارزد
خوشا لقاى کریمان و خلق خوش‏رویان!
عطاى سفله به وجه دژم(54) نمى‏ارزد
به معنعمان چه طمع مى‏کنى که گاه طلب
جواب «لا» به سؤال «نعم» نمى‏ارزد
سؤال آنکه جوابى دهند یا ندهند
به «هان و آرى و لا و نعم» نمى‏ارزد
حذر زنام لئیمان که گنج قارونى
به تاب ابروى اهل کرم نمى‏ارزد.(55)
وى همچنین مى‏گوید: اگر از خدمت به افراد پست پرهیز کنى، فلک را نزد خود آماده خدمت خواهى یافت:
کمر ز خدمت دون بازکن که گردون را
به پیش خدمت خود دست بر کمر یابى.(56)
و در جاى دیگر آورده است که انسان نباید حرمت خویش را به خاطر نان از دست بدهد و هیچ‏گاه نباید به افراد فرومایه متوسّل شود، بلکه باید روزى را از خداوند، که خود روزى‏بخش است، طلب کند:
بیش مریز از پى نان آبروى خاک
مکن روى به ذلّ سؤال
نام کرم پیش لئیمان مبر روى
برِ سفله مگردان سفال
این همه بر خود چو نواله(57)
مپیچ از پى یک لقمه که یابى نوال(58)
روزى ازو خواه که روزى ازوست
مال طلب زو که ندارد ملال.(59)
مطلب دیگرى که وى در این باره ذکر کرده، این است که نه تنها به سفلگان، بلکه به شاهان و امیران نیز نباید روى آورد؛ زیرا از دست آنان کارى گشوده نخواهد شد و صرفا باید نیاز خویش را به خداى تعالى، که برآورنده حاجت همه است، گفت:
از شاه و میر هیچ نخواهد گشاد کار
کار ار گشاید از نظر لطف پادشاه
حاجت به درگه ملکى ببر که برده‏اند
حاجت به درگه کرم او امیر و شاه
داناى بنده‏پرور و سلطان محتشم
داراى دادگستر و قهّار بى‏سپاه.(60)
یکى از آثار تربیتى مذهب شیعه این است که به پیروان خود درس شهامت و نترسیدن از قدرت‏هاى حاکم مى‏دهد و چنان جرئت و جسارتى به آن‏ها مى‏دهد که بدون داشتن هراس از کسى، سخن خویش را بیان کنند و داد مظلومان را از ظالمان بگیرند. اشعارى که پس از این مى‏آیند، مطالبى هستند که ابن حسام خوسفى خطاب به امیرعبداللّه ترخان، حاکم قهستان، گفته و ضمن آن‏ها، از وى خواسته است که به داد مردم پریشان و درمانده آن ولایت برسد و جانب رعیّت را نگاه دارد تا خداوند هم در قیامت، رعایت حال وى بکند:
رسیدست خلقى ز نزدیک و دور
به درگاه سالار ایران و تور
ز دست ستم دادخواه آمده
به درگاه عالم پناه آمده
ولایت خراب است و پرداخته
نواحى زهر سو عرب تاخته
خرابیم و افتاده خر در خلاب(61)
نیابند شاهان خراج از خراب
به فریاد فریادخواهان برس
به درد دل دادخواهان برس
به حال رعیّت رعایت نماى
رعایت رعیّت بدارد بجاى
جهان داورا، اندرین انقلاب
بترسم که گردد قهستان خراب
شمارى بگیر، اى خداوندگار
ز دیوان داراى روز شمار.(62)

ز. بابافغانى شیرازى
بابا فغانى شیرازى در سروده‏هاى خود، نسبت به بى‏توجهى به ارباب دنیا و روى آوردن به «ربّ ارباب» تأکید خاصى دارد:
فغانى، فى المثل در عالم خاک اگر نان را نمى‏یابى و گر آب
مبر حاجت برِ ارباب دنیا
که روزى مى‏رساند ربّ ارباب.(63)
همچنین در رباعى ذیل، عاجزانه از پروردگار خود مى‏خواهد لقمه‏اى را که به دنبال آن منّت مردم فرومایه باشد، روزى وى قرار ندهد:
یا رب، به فقیرى و جگرسوزى ما
وز شعله شوق تو دل افروزى ما
کان لقمه که در پیش بود منّت خلق
از خوان لئیمان نکنى روزى ما.(64)
نیز مى‏سراید:
از نعمت معرفت غنى ساز مرا
تا نان خسان به زهر منّت نخورم.(65)
مضامینى که گذشتند، کم و بیش در شعر اغلب شاعران تکرار شده‏اند که خود دلیلى بر اهمیت موضوع نزد آنان است.

ح. اهلى شیرازى
اهلى شیرازى نیز به دورى و پرهیز از کمک خواستن از ناکسان و نااهلان توجه کرده است:
سایه‏دارى از خسان کم جو که کى گردد
شجر گر گیاهى خویش را بالا به اشجار آورد؟
در کمال ناکسان کى بوى خاصیت بود؟
خار صحرا هم گل بى‏نفع بسیار آورد.(66)
در مقابل، به دل خود خطاب مى‏کند: اگر گدایى مى‏کنى از درگاه کارساز بى‏نیاز کن و به این وسیله خود را از منّت خلایق نجات بخش:
اى دل، گدایى از کرمِ کارساز کن
خود را ز منّت همه کس بى‏نیاز کن.(67)
وى هر راحتى را که همراه با منّت باشد، محنت مى‏نامد و عقیده دارد که باید صبر پیشه کرد و از کسى چیزى نخواست:
صبر کن با محنت فقر و ز کس راحت مخواه زآنکه هر راحت که با وى منّت است آن محنتى است.(68)
در نظر اهلى، مردن براى شخص بهتر است از طلب، بخصوص اگر آن خواستن، از روى بندگى و حقارت باشد. وى با ذکر تلمیحى، مطلب را رساتر بیان کرده است:
بنده را مردن از طلب خوش‏تر
خاصه کز روى بندگى طلبد
مردن اسکندرش بسى بهتر
که ز خضر آب زندگى طلبد.(69)
وى قناعت، فقر و فراغ خاطر را از همه سلطنت روى زمین بهتر و برتر مى‏شناسد:
یک لحظه فراغ خاطر گوشه‏نشین
بهتر ز هزار شاهى روى زمین
نان جو و کنج فقر و سلطانى وقت
انصاف بده چه سلطنت بهتر ازین؟(70)

ط. وحشى بافقى
وحشى بافقى رهایى خود از قید مادیات و مال‏اندوزى را این‏گونه نشان داده است:
پى زر کج نکنم گردن خود چون نرگس
خرقه بر خرقه از آن دوخته‏ام همچو بصل.(71)
همو گوید: خوشا به حال کسى که حتى اگر از بى‏نانى هم بمیرد، حاضر نشود نیاز خود را به سفلگان بگوید:
خوش آن کو بر در دونان نریزد آبروى خود
به کنج فقر اگر جانش برون آید ز بى‏نانى.(72)

ى. عرفى شیرازى
عرفى شیرازى درباره نگه‏داشتن عزّت نفس و تکیه نکردن بر دیگران این‏گونه گفته است:
گر مرد همّتى ز مروّت نشان مخواه
صد جا شهید شو، دیت از دشمنان مخواه
بستان زجاج(73) و در جگر افشان و نم مجوى
بشکن سفال و در دهن انداز و نان مخواه
خاک از فلک مخواه و مراد از زمین مجوى
ماه از زمین مجوى و وفا زآسمان مخواه.(74)

ک. شیخ بهائى
شیخ بهائى در مثنوى نان و حلوا، به مسئله نزدیکى به دربار شاهان و ملتزم رکاب ایشان بودن پرداخته و آن را مایه رنج و خطر، آفت جان و مانع راه ایمان شناخته است و توصیه مى‏کند که از تقرّب به حاکمان باید پرهیز کرد و جان را در این ورطه سهمناک وارد نساخت:
نان و حلوا چیست، دانى اى پسر؟
قرب شاهان است، زین قرب الحذر!
مى‏برد هوش از سر و از دل قرار
الفرار از قرب شاهان، الفرار!
فرّخ آن کو رخش همّت را بتاخت
کام ازین حلوا و نان، شیرین نساخت
حیف باشد از تو، اى صاحب سلوک
کاین همه نازى به تعظیم ملوک!
قرب شاهان آفت جان تو شد
پاى بند راه ایمان تو شد.(75)

ل. طالب آملى
طالب آملى در این زمینه مى‏گوید: من به دنبال رسیدن به جاه و مقام نیستم و درویشى و گوشه‏گیرى برایم خوش‏تر است:
نه فال بزرگى زنم، نه امیرى
من و ذوق درویشى و گوشه‏گیرى.(76)
البته این نظر چندان پسندیده نیست؛ زیرا با روح تفکر شیعى، که نشأت گرفته از قرآن و سنّت است، مغایرت دارد؛ چه آن دعوت به حضور در صحنه‏هاى اجتماعى و احساس مسئولیت کردن است. اینکه انسان از آنچه در جامعه مى‏گذرد بى‏خبر باشد و خود را از جرگه این مسائل خارج کند، امرى است که با تعالیم دینى سازگارى ندارد و هنرى به حساب نمى‏آید، بلکه باید ایستاد و وظیفه شرعى و انسانى خویش را به انجام رساند.

م. صائب تبریزى
صائب تبریزى نیز عقیده دارد نباید براى به دست آوردن مال و ثروت و مقام، به دربار شاهان رفت. او این عمل را کار خسیسان مى‏داند و با تمثیلى که آورده، بر تأکید و اهمیت موضوع افزوده است:
از سر کوى قناعت به درِ شاه مرو
چون خسیسان ز پى مال و زر و جاه مرو
شب تارست جهان، سیم و زرست آتش آن
گر نه‏اى خام به هر آتشى از راه مرو.(77)

ن. واعظ قزوینى
ملاّ محمد رفیع واعظ قزوینى همین مضمون را به شیوه دیگرى بیان نموده است. وى در سروده خویش، تحمّل ذلّت، حقارت و پستى را براى به چنگ آوردن حطام دنیوى به شدت نکوهش کرده و بخصوص رو کردن به پیشگاه امیران و حاکمان و نیز تلاش براى به دست آوردن خاطر درباریان و اطرافیان شاه را درخور سرزنش دانسته است:
همچو ناخن شده خم بر در سلطان تا کى؟
در گشاد گره جبهه دربان تا کى؟
ز آب روى و مژه تر، ز تذلّل پى نان
آب و جاروب کشى بر در دونان تا کى؟
خوشه‏سان خانه پر از گندم و جو، و ز پى نان
بودن اى سست قدم، این همه لرزان تا کى؟(78)
واعظ مى‏گوید: اگر دل تو در طلب نان خون باشد، بهتر است از اینکه شیفته و فریفته ریاست باشى. وى جست‏وجو و طلب نان و معاش از این و آن را با کار مأموران حکومت در سرشمارى، براى گرفتن خراج و مالیات برابر مى‏داند. (ظاهرا منظور وى نشان دادن زشتى و ناپسندى این کار است.)
دل از غم نانى اگرت خون باشد
به زآنکه به حبّ جاه مفتون باشد
از بهر سؤال در بدر گشتنِ ما
با خانه‏شمار عاملان چون باشد؟(79)
نزد وى بخشش خلق در جایى که موجودى همچون پروردگار توانا هست، اگر «دوا» هم باشد چیزى جز «زهر» نخواهد بود:
زهر است عطاى خلق، هرچند دوا باشد
حاجت ز که مى‏خواهى، جایى که خدا باشد؟(80)

س. مشتاق اصفهانى
مشتاق اصفهانى «درویشى» را بر «خدمت سلطان» کردن ترجیح مى‏دهد و گذشتن از سر ـ جان ـ را بهتر از سر و سامان یافتنِ همراه با منّت مى‏داند:
درویشى‏ام از خدمت سلطان خوش‏تر
ترک سرم از منّت و سامان خوش‏تر
خاکستر گلخن و کلاه نمدم از تخت
جم و تاج سلیمان خوش‏تر.(81)

ع. هاتف اصفهانى
هاتف اصفهانى در باب مناعت طبع، قطعه زیبا و معروفى دارد که در آن، پس از ذکر مقدّماتى نتیجه‏گیرى مى‏کند که تحمّل تمام دشوارى‏ها و امور فوق‏العاده براى وى آسان‏تر است از همنشینى با فرومایگان، و به هیچ قیمتى حاضر نیست ننگ را بپذیرد:
خار بدرودن به مژگان، خاره(82) فرسودن
به دست سنگ خائیدن به دندان، کوه ببریدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب، بوسه بر دندان مار
پنجه با چنگال ضیغم،(83) غوص در کام نهنگ
از سر پستان شیر شرزه دوشیدن حلیب
وز بن دندان مار گرزه(84) نوشیدن شرنگ(85)
از شراب و بنگ روز جمعه در ماه صیام
شیخ را بالاى منبر ساختن مست و ملنگ
تشنه کام و پابرهنه در تموز(86) و سنگلاخ
ره بریدن بى‏عصا فرسنگ‏ها با پاى لنگ ...
نقش‏ها بستن شگرف از کلک مه بر آب تن
درخنه‏ها کردن پدید از خار تر در خاره سنگ
روزگار رفته را بر گردن افکندن کمند
عمر باقى‏مانده را بر پا نهادن پالهنگ ...
صد ره آسان‏تر بود بر من که در بزم لئام
باده نوشم سرخ و زرد و جامه پوشم رنگ‏رنگ
چرخ گرد از هستى من گر برآرد گو برآر
دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ.(87)

ف. فتح‏اللّه خان شیبانى
فتح‏اللّه خان شیبانى مى‏گوید: من در فقر پادشاهم. پس چرا باید از کسى طلب کنم که در دل او طمع شاهى حکمروا باشد؟ وى سپس به وضع مردم اشاره مى‏کند که پیوسته در جست‏وجوى نان و نامند و خود را از جرگه آنان بیرون مى‏بیند و خویشتن را سپاسگزار نعمت‏هاى الهى مى‏داند:
به فقر اندر شهنشاهم چه مى‏جویم من
از مردى که در ملک دل او حرص شاهى کامران باشد؟
جهانى در هواى نام و نان هر سو همى پویان
مرا نه انده نام است و نه پرواى نان باشد
به داده ایزدى شادم، به نعمت‏هاى او شاکر
اگر بى‏خانمان گشتم ورم صد خانمان باشد.(88)
نزد وى، روى آوردن به وادى قناعت، برابر است با آزادى، و بر خلاف آن، آزمندى و حرص ثمره‏اى جز بلا و رنج و شرّ نخواهد داشت و بندگى خدا کردن انسان را بر همه بزرگان روزگار، برترى و سیادت مى‏بخشد:
پاى در دامن قناعت کش
تاج آزادگى بنه بر سر
تخم حرص و طمع مکار
که نیست برِ او جز بلا و محنت و شر
بندگى کن که بندگى خداى
بر شهانت همى کند سرور.(89)
شیبانى نیز مانند بسیارى از شاعران پیشین، نزدیکى و تقرّب جستن به شاهان و دستگاه ایشان را موجب پیدایش سختى و مصیبت براى انسان مى‏داند و ارزش دنیا را فقط در «عزلت» و «قناعت» مى‏بیند. به نظر وى، براى رهایى از منّت اهل دنیا باید به کم بسنده کرد و درصدد زیاده‏طلبى نبود:
دولت مجوى و قربت سلطان و حضرتش
و ایمن شو از دویدن و آسوده از لتش(90)
دنیا به یک پشیز نیرزیدى ار نبود
این گنج‏هاى عزلت و کنج قناعتش
روزین جهان به نان جو و خرقه‏اى بساز
تا وارهى ز منّت ارباب دولتش.(91)
وى مى‏گوید: تا هنگامى که توکّل من به خدا باشد، از هیچ شاه و وزیرى منّت نمى‏کشم، و از پروردگار جهان هم مى‏خواهد که در این راه یارى‏اش کند:
تا ایزد مر مرا وکیل است و نصیر
منّت نکشم هیچ من از شاه و وزیر
اى ناصر آسمان، مرا نصرت بخش
اى خوب‏ترینِ وکلا دستم گیر.(92)

ص. صفاى اصفهانى
صفاى اصفهانى توصیه مى‏کند که نباید به دنبال «مناصب» و «القاب» پادشاه رفت؛ چرا که در زیر پرده این چیزها، فرومایگان و درنده‏خویانى هستند که تنها ظاهر انسانى دارند و در نهان، چهارپایانى بیش نیستند:
مجو مناصب و القاب پادشاه، ولى
گذار پاى به فرق مناصب و القاب
که زیر مناصب و القاب قلتبانانند(93)
کشیده پوست انسان به گوش و دمّ دواب.(94)

نکته پایانى
آزادى و آزادگى در شعر شیعى به صورت‏هاى گوناگون در سروده‏هاى شاعران شیعه بازتاب داشته که مهم‏ترین آن در بعد آزادى فردى و نفى بندگى غیرخداست. در همین زمینه، قابل توجه است که تقویت «توکّل» بر خدا و توصیه بدان و آزاده زیستن به طور غیرصریح، در ضمن اشعار شاعران آمده و از جنبه آزادى اجتماعى، بر دورى از دربار و درباریان و خدمت به ایشان به خاطر حرص و طمع به مال و مقام تأکید شده است.

پى‏نوشت‏ها:
1. براى توضیح بیشتر ر. ک: سیدمحمدباقر صدر، مفهوم آزادى از نظر قرآن، ترجمه هادى انصارى، میزان، ص 12 به بعد.
2. نهج‏البلاغه، ترجمه و شرح علینقى فیض الاسلام، تهران، فقیه، ص 929ـ930.
3. محمدصادق نجمى، سخنان حسین بن على علیه‏السلام از مدینه تا کربلا، قم، انتشارات اسلامى، 1370، ص 295.
4. همان، ص 292.
5. محمّد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، ترجمه سیدجواد مصطفوى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم‏السلام ، ج 3، ص 142.
6. فَریَه: نفرین (على اکبر دهخدا، فرهنگ دهخدا.) (و)
7. محمد امین ریاحى، کسائى مروزى، زندگى، اندیشه و شعراء، تهران، توس، 1327، ص 93.
8. همان، ص 99.
9. دیوان ناصر خسرو، تصحیح مجتبى مینوى و مهدى محقق، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1365، ص 24.
10. همان، ص 197.
11. همان، ص 210.
12. یمگان: یمگان درّه. از نواحى اطراف بدخشان است و اقامتگاه و مدفن ناصر خسرو علوى بدان‏جاست. (على‏اکبر دهخدا، پیشین.) (و)
13. همان، ص 228.
14. همان، ص 401.
15. نوید. (على اکبر دهخدا، پیشین) (و).
16. دیوان ناصرخسرو، ص 445.
17. همان، ص 303.
18. همان، ص 97.
19. گاهواره. (و)
20. سرزنش، طعنه. (و)
21. تار (مو، ریسمان، چنگ، ابریشم). (و)
22. دیوان ناصر خسرو، ص 297.
23. همان، ص 40.
24. همان، ص 143.
25. همان، ص 302.
26. همان، ص 216.
27. همان، ص 139.
28. همان، ص 125.
29. هرگز. در پهلوى «هکرچ» آمده و در ادب فارسى اسم «هگرز» مکرّر آمده است. (و)
30. همان، ص 311.
31. دیوان قوامى رازى، تصحیح میرجلال الدین محدّث ارموى، چاپخانه سپهر، 1334، ص 102.
32. همان، ص 108 ـ 109.
33. همان، ص 135.
34. همان، ص 136.
35. همان، ص 86.
36. همان، ص 157.
37. دیوان حکیم نزارى قهستانى، تصحیح مظاهر مصفّا، تهران، علمى، 1371، ص 243.
38. همان، ص 148.
39. همان، ص 93.
40. دیوان اشعار ابن یمین فریومدى، به تصحیح حسنعلى باستانى راد، چ دوم، تهران، کتابخانه کسائى، 1363، ص 354.
41. همان، ص 528.
42. همان، ص 511.
43. همان، ص 497.
44. چرک ناخن. (و)
45. همان، ص 486.
46. همان، ص 535.
47. همان، ص 335.
48. همان، ص 358.
49. همان، ص 413.
50. همان، ص 384.
51. همان، ص 333.
52. همان، ص 399.
53. عمارت، فراخى و ارزانى، جامه‏اى است مخطّط یمانى ... (على اکبر دهخدا، پیشین.) (و)
54. پژمان و اندوهگین و از غم فرو پژمرده، آشفته و بد دماغ ... (همان) (و)
55. دیوان محمّد بن حسام خوسفى، تصحیح احمد احمدى بیرجندى و محمد تقى سالک، مشهد، اداره کل حج و اوقاف و امور خیریه استان خراسان، 1366، ص 253.
56. همان، ص 257.
57. لقمه (همان) (و)
58. عطا، بخشش، دهش. (همان) (و)
59. دیوان محمّد بن حسام خوسفى، ص 268.
60. همان، ص 248 ـ 249.
61. گل و لاى و آب که به هم آمیخته شده باشد، منجلاب، لجنزار. (على اکبر دهخدا، پیشین) (و)
62. دیوان محمّد بن حسان خوسفى، ص 464.
63. دیوان بابافغانى شیرازى، تصحیح احمد سهیلى خوانسارى، چ سوم، اقبال، 1362، ص 416.
64. همان، ص 419.
65. همان.
66. کلیات اشعار مولانا اهلى شیرازى، تصحیح حامد ربّانى، کتابخانه سنایى، 1344، ص 456.
67. همان، ص 491.
68. همان، ص 543.
69. همان، ص 546.
70. همان، ص 750.
71. دیوان وحشى بافقى، مقدمه سعید نفیسى، جاویدان، 1342، ص 227.
72. همان، ص 267.
73. آبگینه و شیشه و نیز: دندان‏هاى پیشین. (على اکبر دهخدا، پیشین) (و)
74. کلیات عرفى شیرازى، تصحیح غلامحسین جواهرى، علمى، ص 194.
75. کلیات اشعار و آثار فارسى شیخ بهائى، تصحیح غلامحسین جواهرى، کتابخانه محمودى، ص 18.
76. کلیات اشعار ملک الشعراء طالب آملى، تصحیح طاهرى شهاب، تهران، کتابخانه سنایى، ص 1056.
77. دیوان صائب، تصحیح محمّد قهرمان، تهران، شرکت انتشارات علمى ـ فرهنگى، 1370، ص 3164.
78. دیوان ملاّ محمد رفیع واعظ قزوینى، تصحیح سید حسن سادات ناصرى، علمى، 1365، ص 383.
79. همان، ص 563.
80. همان، ص 436.
81. غزلّیات و قصاید و رباعیات مشتاق اصفهانى، تصحیح حسین مکّى، چ دوم، تهران، علمى، 1363، ص 193.
82. سنگ خارا. (على اکبر دهخدا، پیشین) (و)
83. شیر بیشه، شیر درنده. (همان) (و)
84. نوعى از مار است و بعضى گویند: مارى باشد سبز رنگ و داراى خط و خال و زهر او زیاده از مارهاى دیگر است و هیچ تریاقى به زهر او مقاومت نکند. مارى که سرش چون گرز بزرگ باشد. کفچه مار بزرگ، افعى. (همان) (و)
85. حنظل، زهر و سم. (همان) (و)
86. نام ماه اول تابستان و ماه دهم از سال رومیان. (همان) (و)
87. دیوان هاتف اصفهانى، تصحیح وحید دستگردى، چ ششم، فروغى، 1349، ص 126 ـ 127.
88. فتح الله خان شیبانى، منتخب بیانات شیبانى، ص 97.
89. همان، ص 103.
90. سیلى، چک، لطمه، پس گردنى. (على اکبر دهخدا، پیشین) (و)
91. فتح‏اللّه خان شیبانى، پیشین، ص 161.
92. همان، ص 312.
93. بى‏غیرت، قرمساق. (على اکبر دهخدا، پیشین) (و)
94. دیوان اشعار حکیم صفاى اصفهانى، تصحیح احمد سهیلى خوانسارى، چ دوم، اقبال، 1363، ص 21.

http://www.bashgah.net/fa/content/print_version/20234 (Sun Nov 23 06:33:06 2014)