چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
بر خط: 1840
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1751 بازدید

حکومت خاندان ساسانی در ایران، پس از انقراض دولت پارتی (اشکانی) به مدت چهار سده دوام یافت.
در تاریخ آغاز حکومت اردشیر یکم، نخستین شاهنشاه ساسانی، میان محققان اختلاف جزیی (در حدود سه سال) است. ما در اینجا محاسبه ی «نلدکه» را بر محاسبات دیگران ترجیح داده و آن را ملاک قرار می دهیم. بنا به محاسبه ی نلدکه، نخستین سال شاهنشاهی اردشیر یکم ساسانی (یعنی، سالی که در آن به شاهنشاهی رسید) با بیست و پنجم و بیست و ششم سپتامبر سال 226 مسیحی (مطابق با سال 538 سلوکی) آغاز می شود که سال حکومت دولت ساسانی بر سرتاسر ایران است و پایان حکومت این خاندان، در سال 651 یا 652 میلادی است که سال کشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی در مشرق ایران است. بنابر این، حکومت ساسانیان بر ایران بیش از چهارسد سال (426 سال) ادامه داشته است.

ایران در زمان ساسانیان
در این چهارسد سال، دولت ساسانی یکی از دو دولت بزرگ جهان متمدن آن روز (در آسیای غربی) بوده است که مرزهای آن در مشرق، تا دره س رود سند و پیشاورو در شمال شرقی، گاهی تا کاشغر کشیده شده بود. در شمال غربی، تا کوه های قفقاز و دربند در ساحل دریای مازندران و گاهی هم، تا دریای سیاه می رسید و در مغرب، رود فرات به طور کلی مرز این دولت با حکومت روم و جانشین آن یعنی روم شرقی با بیزانس بود. البته، گاهی این مرز خیلی فراتر از رود فرات می رفت و گاهی هم به این سوی فرات منتهی می شد، ولی صرف نظر از کشش ها و فشردگی ها می توان رود فرات را مرزی طبیعی میان دو دولت بیزانس و ساسانی دانست.
دولت بیزانس که در مشرق متصرفات خود با دولتی نیرومند مانند دولت ساسانی سر و کار داشت و آن را قوی ترین دشمن خود می دانست، گرفتاری های زیادی هم در مغرب و هم در شمال متصرفات خود به ویژه در اروپا داشت. این گرفتاری ها، مانع از می شد که دولت بیزانس همه ی قدرت و توجه خود را مصروف مرزهای شرقی خود کند و به همین سبب، دولت سامانی، مانند دولت اشکانی، توانسته بود پایتخت خود را در تیسفون در کنار دجله قرار دهد و از نزدیکی پایتخت به مرزهای دشمن، بیمی نداشته باشد. دولت ساسانی هم، در مشرق و شمال مرزهای خود، گرفتاری های زیادی داشت که گاهی به مرحله ی خطرناک و تهدید کننده ای می رسید. بدین گونه، سیاست خارجی دولت ساسانی در سرتاسر این چهار سده، در روابط با شرق و غرب خلاصه می شد. اما دولت ساسانی در این مدت خود را به حد کافی نیرومند نشان داد و توانست سرزمین ایران را از آسیب های مخرب و خطرناک نگه دارد و در داخل سرزمین، برای مردم ایران، زندگی مرفه قرین با امنیت تامین کند.
این حکومت، فرهنگی در زمینه ی سیاست و مملکت داری و اخلاق و روابط سالم اجتماعی و هنر به وجود آورد که پس از انقراض و فروپاشی سیاسی، اثرات خود را در نسل های بعدی و فرهنگی اقوام مجاور، به طور بارزی نشان داد.
با اینکه دشمنان شناخته شده ی دولت ساسانی، دولت متمدن بیزانس و دولت های نیمه متمدن شمال و مشرق کشور بودند، سقوط این دولت نه از سوی این دشمنان بلکه از جانبی بود که هرگز انتظار آن نمی رفت و آن دولتی بود که با آنکه جنبه ی نظامی آن از اقوام بیابان گرد بود، ولی بنیه ی سیاسی و اجتماعی آن برپایه ی بینش دینی و فکری نیرومندی بود که دولت ها و دشمنان دیگر ساسانی فاقد آن بودند.
زادگاه دولت ساسانی، «ایالت» پارس بود. چنانکه معلوم است، در دولت پارتی یا اشکانی در ایالات و ولایات مختلف ایران، حکومت های محلی نیمه مستقلی بودند که از لحاظ سیاست خارجی، تابع دولت مرکزی بودند که دولتی سلطنتی بود و در راس آن شاهنشاه قرار داشت. در ایالت پارس نیز، چنین حالتی وجود داشت. از این پادشاهان محلی پارس سکه هایی پیدا شده است که نام برخی از پادشاهان آن، مانند اردشیر، دارا، منوچهر (در صورت های قدیمی آن) روی آن نوشته شده و این نشان می دهد که یاد پادشاهان هخامنشی و اساطیری در میان این حکام محلی زنده بوده است. وجود بناهای عظیم تخت جمشید و بناهای دیگر، در زنده بودن خاطرات گذشته در میان فرمانروایان پارس، به طور قطع موثر بوده است. بر روی سکه های قدیمی تر، عنوان این پادشاهان به خط آرامی [؟] «فرترکه» است. بر این سکه ها، نقش پادشاه نشسته بر تخت یا ایستاده در برابر آتشگاه با درفشی که به احتمال همان درفش کاویان است دیده می شود. بنابر تاریخ تبری (که منقول از خدای نامه است) در اواخر حکومت اشکانیان، در ایالت پارس حکام متعددی بوده اند و در ناحیه ی استخر، حکومت در دست خاندان بازرنگی بوده است. در این زمان که مقارن ظهور اردشیر بوده، مردی به نام گزهر (گوچثر، گوی چهر) از این خاندان حکومت داشته است.
ساسان که نام خاندان ساسانی از اوست، به گفته تبری، صاحب (نگهدار) آتشکده ی استخر بوده است که به نام آتشکده ی ناهید یا آناهید معروف بود. در کتیبه ی سه زبانه ی کعبه ی زرتشت که به دستور شاپور یکم - پادشاه ساسانی - نقش شده است، ساسان عنوان «خدا» دارد که به معنای خدای آفریننده ی جهان نیست، بلکه عنوان سلطنتی باید باشد (مانند اعلیحضرت. رجوع شود به «میراث ایران»، فرای، ص 208 و نیز کلماتی چون خانه خدا و کدخدا و در مقیاس بالاتر یعنی کشورخدا = پادشاه). شاپور در این کتیبه خود را نیز «خدا» ولی پرستنده ی مزدا خوانده که دلیل کافی بر این است که مقصود از «خدا» معنای مصطلح امروزی آن نبوده است. شاپور پدرش اردشیر را نیز خدا و پرستنده ی «مزدا» و شاهنشاه ایرانیان معرفی کرده، در حالی که خود را «شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان» خوانده و جد خود بابک را، فقط شاه نامیده است. این به آن معنی است که بابک فقط یک حاکم یا شاه محلی بوده وحکومت اردشیر از سرزمین واقعی ایرانیان تجاوز نکرده بوده است. همچنین، فقط شاپور بوده که سرزمین های غیر ایرانی را هم تصرف کرده است هنگامی که شاپور در این کتیبه نذورات و قربانی هایی برای ارواح خاندان و خویشان سلطنتی دستور داده، از ساسان نام برده ولی او را «شاه» نخوانده است. می توان از این نکته چنین استنباط کرد که آنچه در کارنامه ی اردشیر بابکان و در شاهنامه ی فردوسی آمده (درباره ی اینکه ساسان پدر واقعی اردشیر بوده است) به حقیقت نزدیک تر است. در این دو روایت، ساسان از نسل شاهان کیان معرفی شده که پس از آوارگی و دربه دری پدرانش، از هند به ایران آمده و چوپان بابک پادشاه پارس شده و بابک پس از دیدن خوابی، دختر خود را به ساسان داده و اردشیر از این ازدواج به وجود آمده و بابک او را پسر خود خوانده است. به همین سبب، شاپور در کتیبه ی خود صورت رسمی را، که اردشیر پسر بابک بوده، آورده، اما از ساسان به عنوان جد بزرگ خود یاد نکرده است. البته بودن ساسان از نسل کیانیان و آوارگی اجداد ساسان و چوپان او نزدیک به افسانه است.
بابک نیز، بنابر روایت تبری، منصب روحانی ریاست آتشکده ی آناهید را دارا بود و از زنش که رودک یا روتک نام داشت، اردشیر به وجود آمد. البته، بابک پسر دیگری هم به نام شاپور داشته که ظاهرا بزرگ تر از اردشیر بوده است. گزهر یا گوچثر، پادشاه بازرنگی، غلامی اخته به نام «تیرا» داشت که «ارگبذ» شهر دارابگرد بود. (ارگبذ به معنی کوتوال یا صاحب و دارنده ی قلعه می باشد) بابک که هنوز شاه یا حاکم نبود، و فقط نگهدار آتشکده ی استخر بود، از گزهر خواست که تیرا فرزند او (اردشیر) را تربیت کند تا بتواند پس از او، ارگبذ دارابگرد گردد. اردشیر پس از تیرا ارگبذ دارابگرد شد، ولی به آن اکتفا نکرد و حکومت خود را به تدریج به شهرهای مجاور گسترش داد و سرانجام برخود گزهر عاصی شد و از پدرش بابک خواست تا او گزهر را بکشد. بابک، پس از تحقق خواست اردشیر، از اردوان، شاهنشاه اشکانی نیز خواست که مقام گزهر و خاندان بازرنگی را به او دهد. اردوان با این کار موافقت نکرد، ولی بابک به این مخالفت وقعی ننهاد، زیرا سلطنت اشکانی در حال ضعف بود و برای شاهنشاهی آن، دو مدعی یکی به نام بلاش و دیگری به نام اردوان وجود داشت.
در سالنامه سریانی اربل آمده است که بلاش (چهارم) پادشاه اشکانی با پارسیان جنگید و پارسیان چندین بار شکست خوردند تا آنکه آنان با مردم ماد و پادشاهان آدیابنه و کرکوک متحد شدند و سرانجام دولت پارت را برانداختند. از این گفته برمی آید که بابک در آغاز مخالفت با اشکانیان، از ایشان شکست خورده بود. پس از مرگ بابک، شاپور (پسر بزرگ تر او) به حکومت رسید، ولی او در اثر حادثه ای کشته شد واردشیر حکومت پارس را به دست آورد ومخالفان خود را در پارس یکی پس از دیگری مغلوب کرد و بعد از آن به کرمان حمله برد و پادشاه آن را که بلاش نام داشت، دستگیر نمود. پس از آن، یکی از پسران خود را که اردشیر نام داشت حاکم کرمان کرد و سپس، بر سواحل خلیج فارس مسلط شد. اردوان شاهنشاه اشکانی، پس از شنیدن اعمال خود سرانه ی اردشیر، نامه ی تهدید آمیزی به او نوشت و پادشاه اهواز را مامور کرد که او را دستگیر کند. پادشاه اهواز در محل اردشیر خره (از نواحی پارس) از ابرسام (فرستاده ی اردشیر) شکست خورد. اردشیر به اصفهان حمله کرد و پادشاه آن را که «شاذ شاپور» نام داشت، اسیر کرد. پس از آن، بر خوزستان و میسان (در واقع در جنوب عراق و مصب دجله و فرات) دست یافت.
میسان یا میشان یا مسنه و خاراکنه، از دیرباز برای خود دولتی مستقل داشت که البته از شاهنشاه اشکانی اطاعت می کرد. تاریخ تصرف میسان یا مسنه، در سال 223 مسیحی بوده است. جنگ سرنوشت ساز میان اردوان و اردشیر در صحرای «هرمزدجان» یا «هرمزدگان» روی داد که موقعیت آن معلوم نیست، ولی آن را در خوزستان دانسته اند.
«ویدن گرین» خاور شناس سوئدی، آن را در گلپایگان امروزی می داند. پسر اردشیر (شاپور) در جنگ با اردوان شجاعت زیادی از خود نشان داد و «داد بنداذ» کاتب یا وزیر اردوان را به دست خود کشت. پس از شکست قطعی اردوان، ارمنستان و میان دو رود (بین النهرین) و ماد بزرگ با آذربایجان به دست اردشیر افتاد. اردشیر بر تیسفون، پایتخت دولت اشکانی، در ساحل دجله، دست یافت و آن را پایتخت خود قرار داد.
در ساحل غربی دجله، از دیر باز شهر سلوکیه وجود داشت که در سال 312 پیش از میلاد به وسیله ی «سلوکوس نیکاتور» بنا شده بود و از مراکز فرهنگی و بازرگانی مشرق زمین بود. این شهر در سال 164 میلادی از سوی رومیان ویران گردید و به همان حال بود تا آنکه اردشیر پس از فتح تیسفون آن را از نو باز ساخت و نام آن را «وه اردشیر» یا «به اردشیر» گذاشت. همان که آن را به عربی «بهرسیر» می خواندند و از جمله هفت شهر پایتخت ساسانیان گردید که به سریانی «ماحوزی» و به عربی «مداین» خوانده می شد. تصرف ارمنستان به دست اردشیر، به آسانی صورت نگرفته است و بعضی می گویند تصویری که از اردشیر و شاپور در سر راه سلماس به ارومیه بر سنگ کنده شده، به یادبود فتح ارمنستان به دست اردشیر بوده است. شاید، بتوانیم این نقش را از زمان شاپور یکم بدانیم نه اردشیر، زیرا فتح نهایی ارمنستان به دست اردشیر نبوده و در زمان شاپور اتفاق افتاده است. چنانکه گفتیم، شاپور پدر خود (اردشیر) را در کتیبه ی کعبه زرتشت، «شاهنشاه ایرانیان» و خود را «شاهنشاه ایرانیان و جز ایرانیان» خوانده است.
شاهنشاهی اردشیر بنا بر محاسبه ی نلدکه 26 سپتامبر سال 226 میلادی بوده است و این، همان سالی است که در آن اردشیر به سلطنت رسیده و مطابق است با سال 538 سلوکی. شاید، این سال، شکست اردوان و یا سال فتح تیسفون و پایتخت شدن آن باشد. بعضی تاریخ شکست اردوان را بنا بر محاسباتی که انجام شده 28 آوریل 224 میلادی گفته اند و در این صورت، سال 226 میلادی باید سال تصرف تیسفون باشد که شاهنشاهی اردشیر در آن روز مسجل شده است. اردشیر پس از فتح ولایات غربی، متوجه مشرق ایران شد و سیستان و گرگان و ابرشهر (نیشابور) و خوارزم و مرو و بلخ را گرفت و به پارس بازگشت. در آنجا، پادشاهان کوشان و طواران و مکران، رسولانی نزد او فرستادند و اظهار انقیاد کردند. این می رساند که اردشیر به این نواحی نرفته است و چون اشکانیان را برانداخته بود، ممالک و ایالات نیمه مستقل تابع یا باج گزار اشکانیان، سلطنت تازه را به رسمیت شناخته اند. اردشیر در اواخر سلطنت خود، شاپور را در حکومت شرکت داد و این از سکه هایی که نیم تنه ی هر دو تن بر آنها نقش بسته است، معلوم می شود.
در تاریخ طبری به پیروی از خدای نامه، قیام اردشیر بر اشکانیان را به سبب بازگرداندن قدرت شاهان کیانی (هخامنشی) که به دست اسکندر مقدونی بر افتاده بود و زنده کردن شکوه و جلال گذشته ی ایرانیان ذکره کرده است. در اینکه اردشیر از پارس، زادگاه اصلی هخامنشیان، برخاسته بود و اینکه بناهای عظیم دوران شاهان ایران پیش از اسکندر همواره در چشم پارسیان بوده است، شکی وجود ندارد. همچنین، هیچ تردیدی نیست در اینکه اشکانیان را به سبب طرفداری از فرهنگ یونانی که یادگار حمله ی اسکندر بود، در پارس منفور می داشتند و این از اقدامات بعدی اردشیر در تقویت آیین زرتشتی و علاقه ی او در بازگرداندن سرزمین های شاهان هخامنشی معلوم می شود. از همین رو، اردشیر پس از استوار ساختن موقعیت خود شروع به دست اندازی به متصرفات روم شرقی در سوریه کرد و در سال 230 میلادی نصیبین را گشود. رومیان در سال 232 میلادی به ارمنستان و میان دو رود (بین النهرین) حمله کردند و «الکساندر سوروس»، سپاه اردشیر را شکست داد، اما، کشته شدن او در سال 235 میلادی دولت روم را دچار آشفتگی کرد و اردشیر از این وضع استفاده نمود و در سال 238 میلادی نصیبین و حران را از رومیان گرفت. ظاهرا، در اواخر سلطنت اردشیر بود که شهر «هتره» یا «الحضر»، شهر مهمی در تکریت عراق کنونی، پس از مقاومت سختی به دست ایرانیان افتاد. بعضی، فتح الحضر را به دست شاپور یکم و آن را نتیجه ی خیانت دختر «ضیزن» (پادشاه الحضر) می دانند که عاشق شاپور شده بود. این قصه افسانه ای ساختگی است، ولی حقیقتی در آن هست و آن اینکه شهر الحضر قلعه ی مستحکمی بوده و تصرف آن به آسانی صورت نگرفته است.
اردشیر یکم پس از 14 سال و ده ماه پادشاهی از جهان رفت و پسرش، شاپور یکم به جای او بر تخت نشست (در سالی که آغاز آن سپتامبر سال 241میلادی مطابق با 538 سلوکی بود).
اردشیر، هم سرداری بزرگ و جنگجو و فاتح بود و هم پادشاهی با کفایت و سازنده و مدبر. او سرزمین پهناور ایران را زیر اداره ی مرکزی واحدی درآورد و شهرهای زیادی را بنا و یا بازسازی کرد، و به نام خود نامید. وی در تامین آسایش و رفاه و نظم کشور کوشید و آیین زرتشتی را قدرت تازه ای بخشید. همچنین، از آنجا که اجداد و شاید خود او نیز منسب روحانی و ریاست آتشکده را داشتند، به سلطنت رنگ روحانیت داد و این معنی در استوار داشتن موقعیت او و شاهان بعدی ساسانی، نقش مهمی داشت و موجب ثبات و پایداری آن گردید.
اردشیر، یک حکومت ملی بر پایه ی فرهنگ ایرانی بنا نهاد و جلوی نفوذ فرهنگ یونانی را که از زمان سلوکیان و اشکانیان به تدریج در ایران راه یافته بود گرفت. به همین سبب، در تاریخ ایران باستان یک چهره ی درخشان و استثنایی است و دوام حکومت ساسانی در چهار قرن، به طور حتم نتیجه ی سیاست اصیل و خردمندانه ی اوست. او شهرهای «اردشیر خوَرَّه» و «رام اردشیر» و «ریو اردشیر» را در ایالت پارس بنا نهاد و شهر «کرخا» را در «مسنا»(میسان) بازسازی کرد و آن را «استر آباد اردشیر» نام نهاد. همچنین در آن منطقه «وهیشت آباد اردشیر» را ساخت که بعدها در سده ی یکم هجری، شهر «بصره» درجای آن ساخته شد. از شهرهای دیگری که به او نسبت می دهند، «هرمزد اردشیر» در خوزستان است که بعدها «هرمشیر» خوانده می شد و در «بحرین»(در قسمت ساحل شرقی عربستان) «پسا اردشیر» است که «خط» نامیده می شد و در شمال عراق، «نود ارشیر» یا «حزه» است.
فتوحات بزرگ در بیرون از مرزهای ایران در زمان شاپور یکم ساسانی روی داد. شاپور کارهای شاهانه ی خود را در کتیبه ی سه زبانه ی «کعبه زرتشت» در نقش رستم، جاودانی ساخته است. او پس از آنکه پدرش (اردشیر) را از نژاد خدایگان و شاهنشاه ایران خوانده، خود را نیز پرستنده ی مزدا و شاهنشاه ایرانیان و غیر ایرانیان نامیده و سرزمین هایی را که زیر تصرف او بوده چنین بر شمرده: «ایالات پارس، پارت، خوزستان (سوزیانا)، دشت میسان (مسنه)، آسورستان (عراق)، آدیابنه (حدیب، نوت خشترکان یا نوداردشیر = موصل)، عربستان (بیت عربایه، نصیبین و نواحی مجاور آن)، آذربایجان (آتروپاتنه)، ارمنستان، گرجستان، ماخلونیا (لازیکا)، بلاسگان (دشت مغان) تا قفقاز و دشت آلبانی (اران) و تمام رشته کوه های البرز، ماد، هورکانیا (گرگان)، مرگیانه (ناحیه مرو)، آریه (هرات)، و سرزمین های بالای آن کرمانیا (کرمان)، سکستان (سیستان)، تورن (طواران)، مکران، پارادنه (بلوچستان)، سند و سرزمین کوشان تا مقابل پشکیبور (پیشاور) و تا مرزهای کاشغر، سغدیانه و تاشکند، و آن سوی دیگر دریا (در جنوب) عمان.
شاپور می گوید: «ما شاهکان و سرداران همه ی این سرزمین ها را خراجگزار خود ساختیم.»
پس از آن شاپور فتوحات خود را در جنگ با رومیان شرح می دهد و می گوید: «پس از آنکه ما در حکومت خود مستقر شدیم، «گوردیان قیصر» سپاهی از گوت ها و ژرمن ها ترتیب داد و به آسورستان (عراق) حمله کرد. در مسیخه واقع در آسورستان، نبرد سختی در گرفت و قیصر گوردیان کشته شد و ما سپاه روم را نابود کردیم. رومیان، فیلیپ را به قیصری برداشتند و او بر سر آشتی آمد و پانسدهزار دینار، تاوان جنگی پرداخت، مسیخه را - که در آن پیروز شده بودیم - «پیروز شاپور» نام دادیم (همان انبار دوره ی اسلامی). قیصر روم باز حیله گری کرد و به ارمنستان زیان وارد ساخت، ما هم به متصرفات او حمله بردیم و در «باربلیسوس»(شهر بالس) شصت هزار سرباز رومی را شکست داده و سوریه را غارت کردیم و این شهرها را از رومیان گرفتیم: «آناثا (عانه)، برثه اروپان (قربه)، برثا اسپورک (حلبیه)، سورا، باربلیسوس، هیراپولیس (منبج)، حلب، قنسرین، افامیه، رفنیه، زوگما، اوریما، گینداروس، ارمناز، قابوسیه، انطاکیه، خوروس، سلوقیه، اسکندرون، اصلاحیه، سنجار، حما، رستن، زکویر، دولوک، صالحیه، بصری، مرعش (گرمانیکیا)، تل بطنان، خز» و از کاپادوکیه: «ستله و دومان و ارتانگیل و کلکیت و سوئیدا و فراآتا» که روی هم سی و هفت شهر با دشت های آن می شود.
در طی جنگ های سوم با روم، هنگامی که ما به «حران و رها» حمله ور شده بودیم، قیصر «والریان» روی به ما آورد. او از شهرهای اروپا و آسیا سپاهی جمع کرد که در حدود هفتاد هزار تن می شد. در آن سوی حران و رها جنگ بزرگی روی داد که در آن ما، قیصر والریان را به دست خود اسیر و عده ای از سران سپاه و افسران و صاحب منصبان را در بند کردیم و آنان را به ایالت پارس بردیم. پس از آن، سوریه و کیلیکیه و کاپادوکیه را ویران کردیم و سوزاندیم. در این جنگ، شهرهای سمیساط، اسکندرون، کاتابولون، ایاس، مصیصه، مالون، آدانا، طرسوس، ایچل و … عین زربه، نیکوپولیس، انامور، زلینون و … سلفکه، توانا … قیصریه، ارگلی و سیواس … و قرمان و قونیه را به تصرف در آوردیم.»(بسیاری از شهرها که نام های امروزیشان مشکوک بود، از قلم انداخته شد)
پس از شاپور یکم، هرمزد یکم (14 سپتامبر 272 میلادی) و بهرام یکم (14 سپتامبر 273 میلادی) و بهرام دوم (13 سپتامبر 276میلادی) و بهرام سوم، معروف به سکانشاه (پادشاه سیستان)، در نهم سپتامبر 293 میلادی به ترتیب بر تخت نشستند.
هرمزد یکم و بهرام یکم، هر دو پسران شاپور یکم بودند و بهرام دوم، پسر بهرام یکم بود. در زمان بهرام دوم، «کاروس» قیصر روم به ایران حمله کرد و تا تیسفون پیش رفت. ولی پس از مرگ قیصر، رومیان عقب نشستند و در سال 283 میلادی بنابر پیمان نامه ای، ارمنستان و بخشی از میان دو رود را از ایران گرفتند. در زمان بهرام دوم، هرمزد (برادرش) که حاکم خراسان و لقب کوشانشاه داشت، بر برادر شورید. بهرام دوم این شورش را فرونشاند و پسر خود، بهرام (بهرام سوم) را با عنوان سکانشاه حاکم شرق ایران کرد. در زمان بهرام یکم در سال 276 میلادی، «مانی» موسس معروف آیین مانوی پس از محاکمه کشته شد. پوست او را کندند و با کاه پر کردند و از یکی از دروازه های شهر «گندی شاپور» که از بناهای شاپور یکم بود، بیاویختند. این دروازه به نام دروازه ی مانی معروف شد. بهرام سوم بیش از چهار ماه سلطنت نکرد و عموی پدر او، نرسی، پسر شاپور یکم بر تخت نشست (در سال 293 میلادی). نرسی در جنگ با «گالریوس»(که از سوی دیوکلسین قیصر روم شده بود) شکست خورد و بنابر پیمان سال 298 میلادی، پنج ناحیه از ارمنستان کوچک را به رومیان واگذار کرد.
«تیرداد» پادشاه ارمنستان و گرجستان شد و به تبعیت دولت روم درآمد. این معاهده، چهل سال طول کشید تا آنکه شاپور دوم (آغاز سال سلطنت او پنجم سپتامبر سال 309 میلادی) این معاهده را بر هم زد و سرزمین های از دست رفته را باز پس گرفت.
از نرسی کتیبه ای دو زبانه در «پایقلی» یا «پایکولی» واقع در خاک عراق به جای مانده است. در این کتیبه، فهرستی از بزرگان که نرسی را در برابر بهرام سوم حمایت کرده و خود از شاهان تابع دولت ساسانی بوده اند آمده است، که از جمله آنان کوشانشاه و خوارزمشاه است که می رساند دولت ساسانی در مشرق و شمال شرقی ایران، حکومت و اقتدار خود را حفظ کرده بود.
پس از نرسی، پسرش - هرمزد دوم - در سالی که آغاز آن هفتم سپتامبر سال 302 میلادی بود بر تخت نشست. او را پادشاهی نیرومند و عادل وصف کرده اند. هرمزد، پس از هفت سال و پنج ماه سلطنت درگذشت. بزرگان ایران، فرزند او را که هنوز در شکم مادر بود و حدس می زدند که پسر خواهد بود به سلطنت برداشتند. او پس تولد، به نام شاپور خوانده شد و در تاریخ به «شاپور دوم» معروف گردید.
در ایام کودکی او قبایل عرب به ایران حمله و تا درون کشور، نفوذ کردند. شاپور شایستگی خود را در همان زمان نوجوانی نشان داد و پس از آنکه خود قدرت را به دست گرفت، نخستین کاری که انجام داد بیرون راندن عرب ها از ایران بود. در جنگ های نخستین با رومیان، پیروز شد. شورش قبایل «خیونی» و «سکا» را در مشرق ایران خاموش کرد و آنان را مطیع خود ساخت. پس از آن، نامه ی تندی به قیصر روم نوشت و در آن خود را شاه شاهان و برادر آفتاب و ماه، و از اجداد خود نیرومندتر خواند. همچنین، از قیصر خواست تا زمین هایی را که رومیان به غدر از اجداد او گرفته بودند باز پس دهد و اگر امپراتور جواب مساعدی ندهد، سپاهیان ایران پس از زمستان با قوای نظامی خود به روم حمله خواهند کرد. «کنستانس» در نامه ای که در پاسخ شاپور نوشت، خود را فاتح خشکی و دریا و پیروز در همه وقت خواند و درخواست های شاپور را رد کرد. همچنین، او را به درخواست های ناسنجیده و بیرون از حد ملامت کرد. شاپور، جنگ با رومیان را آغاز کرد و در سال 359 میلادی شهر «آمد» را پس از مقاومت سخت رومیان، گرفت. «ژولین»، امپراتور روم، به مقابله ی شاپور شتافت و در حمله، هرمزد (برادر شاپور) را که به روم پناه برده بود با ارشاک سوم شاه ارمنستان به همراه خود داشت. سپاه روم تا تیسفون پیش رفتند. ژولین امپراتور روم که به سبب بازگشتش از مسیحیت به «مرتد» معروف است، در جنگ زخمی و کشته شد. «یوویان» جانشین او ناگزیر شد با شاپور صلح کند وبسیاری از اراضی را که از نرسی گرفته بودند، باز پس دهد. شهرهای سنجار و نصیبین به تصرف ایرانیان درآمد و شاپور، ارمنستان را نیز به دست آورد. در این میان، گوت ها به بالکان حمله ور شدند و رومیان ناچار گردیدند که در مهاهده صلحی، قسمت اعظم ارمنستان را به ایران واگذار کنند. شاپور، مانند دیوکلسین امپراتور روم که استحکاماتی در سوریه و شمال عراق در برابر ایران برپا ساخته بود، استحکاماتی در عراق در برابر رومیان و عرب ها بنا کرد که به «خندق شاپور» معروف شد.
در قفقاز نیز شاپور دست به ساختن استحکاماتی در برابر قبایل وحشی شمال زد و می گویند سد دربند (باب الابواب) را ابتدا شاپور آغاز کرده است. در زمان شاپور، تعقیب و آزار رعایای غیر زرتشتی، مخصوصا مسیحیان و مانویان و یهودیان به شدت دنبال گردید. آذرباد پسر ماراب سپند موبد بزرگ زرتشتیان در زمان شاپور دوم بود و دین زرتشتی در زمان او قدرت و نفوذ بیشتری یافت.
پس از مرگ شاپور دوم، اردشیر دوم به سلطنت رسید که نسبت او از لحاظ اینکه برادر یا پسر شاپور بوده است، محل تردید می باشد.
بر تخت نشستن او در 19 اوت سال 379 میلادی بود. حکومت او چهار سال طول کشید و چون او با بزرگان و نجبای دوران سرسازگاری نداشت، از کار بر کنار شد.
پس از او، شاپور سوم از سال 383 تا 388 میلادی حکومت کرد و گویا در اثر حادثه ای کشته شد.
پس از وی، بهرام چهارم که پیش از سلطنتش به کرمانشاه معروف بود در سال 388 میلادی به سلطنت رسید و حکومت او یازده سال دوام یافت. در زمان شاپور سوم یا بهرام چهارم، ایران گرفتار جنگ هایی در مشرق کشور بود. پادشاه کوشان که در بلخ استقرار داشت، احتمالا با خاندان اشکانی حاکم بر ارمنستان خویشاوند بود.
پس از بهرام چهارم، یزدگرد یکم معروف به بزهکار در سال 399 میلادی بر تخت نشست و بیست و یک سال حکومت کرد.
بزهکار خواندن او به دلیل خشونت او با بزرگان و ملایمت او با رعایای مسیحی بوده است. به طور کلی، او با پیروان ادیان دیگر رفتاری خوب داشت. می گویند او با دختری یهودی، به نام «شوشن دخت» که دختر راس الجالوت یهودیان بود ازدواج کرده بود. در زمان او، مسیحیان در سلوکیه ی تیسفون مجمعی از اسقف ها تشکیل دادند که به اختلافات میان خودشان پایان دهند. اما، مسیحیان از حسن رفتار او سوء استفاده کردند و به بعضی از آتشکده ها آسیب رساندند و این موجب شد که یزدگرد آنان را تنبیه کند. در این زمان، «ارکادیوس» امپراتور روم از او درخواست نمود که قیمومیت پسرش «تئودوزیوس» دوم را بر عهده گیرد. یزدگرد این درخواست را پذیرفت و شخصی اخته را به نام آنتیوخوس بیزانسی فرستاد تا پس از مرگ ارکادیوس، قیمومیت تئودوزیوس را برعهده گیرد.
پس از مرگ یزدگرد یکم، پسرش بهرام پنجم معروف به «گور» که در حیره تحت سرپرستی پادشاه لخمی تربیت شده بود و به ایران آمد و حکومت را از دست خسرو نامی که از سوی بزرگان به سلطنت رسیده بود، گرفت (سال 420 میلادی). بهرام را به شکار دوستی و عیش طلبی و معاشقه با زنان وصف کرده اند و داستان هایی از او دراین باره بر جای مانده است. او لولیان را از هند آورد تا با آواز و موسقی خود، مردم ایران را سرگرم کنند. در زمان او تعقیب و شکنجه ی مسیحیان از نو شروع شد و بسیاری از این ایشان به خاک روم پناه بردند. با دخالت امپراتور و کشمکش مختصری که روی داد، بهرام پذیرفت که فراریان مسیحی به ایران باز گردند و با ایشان خوش رفتاری شود و در عوض، زرتشتیان ایرانی نیز در خاک روم در عبادت خود آزاد باشند. همچنین، امپراتور روم مبلغی را برای حفظ گذرگاه های قفقاز از حمله ی «هون ها» به ایران بپردازد. این مبلغ که هر ساله به ایران پرداخته می شد، در ایران به معنی باج تلقی می گردید.
بهرام در جنگ با اقوام شرقی و شمالی موفق بود. این اقوام که ظاهرا «خیونی ها» بودند، در کتاب های مورخان ایرانی به «ترک» معروف شده اند. سکه هایی به نام بهرام پنجم در بخارا به دست آمده است که دلیل نفوذ ایران در فرا رود (ماوراءالنهر) می باشد. در زمان بهرام پنجم مجمعی از اسقف ها در ایران تشکیل شد و استقلال مسیحیان ایران را از کلیسای بیزانس اعلام کرد. مرگ بهرام را در اثر شکار و فرورفتن او با تلاقی دانسته اند.
پس از بهرام پنجم، پسرش یزد گرد دوم در 438 میلادی به سلطنت رسید و حکومت او حدود 18 سال ادامه پیدا کرد. دوران پادشاهی او به جنگ با اقوام شرقی که کوشانیان و به عبارت بهتر، «هفتالین» یا «هپطالیان» یا «هپطالان» یا «هیاطله» که به جای کوشانیان در شرق و شمال ایران مستقر شده بودند، گذشت. یزدگرد مدتی مقر خود را در نیشابور خراسان قرار داد تا امنیت شرق ایران را تامین کند. پس از آن، به تعقیب مسیحیان در ارمنستان و غرب ایران پرداخت.
پس از یزدگرد دوم، پسر بزرگ تر او هرمزد سوم بر تخت نشست. ولی، برادرش پیروز به کمک هیاطله، پادشاهی ساسانی را به دست گرفت (سال 457 میلادی). پیروز، شورش آلبانی ها را در شمال قفقاز خوابانید و بزرگان ارمنی را که در بند پدرش بودند، آزاد کرد. در زمان او خشکسالی سختی در سرتاسر ایران روی داد.
پیروزدر جنگ با همسایگان شرقی خود، هیاطله، شکست خورد. هیاطله را هون های سفید نامیده و آنان را دارای تمدن و فرهنگ بهتری دانسته اند. هیاطله از «کانسو» واقع در خاک چین به سوی مغرب حرکت کرده و به تخارستان هجوم برده بودند و چنانکه گفته شد، پیروز در جنگ با ایشان شکست خورد و به اسارت ایشان درآمد. پیروز وعده داد که مبلغی برای آزادی خود بپردازد و پسرش کواذ (قباد) را به گروگان بدهد و از مرز تعیین شده تجاوز نکند.
کواذ، دو سال به حالت گروگان نزد هیاطله ماند تا آنکه مبلغ جریمه از سوی پیروز پرداخته شد. پیروز این شکست را نتوانست تحمل کند و با سپاهی به کشور هیاطله حمله برد، ولی شکست سختی خورد و کشته شد. دخترش به اسارت هیاطله درآمد و آنان تا مرورود و هرات را به تصرف خود درآوردند.
پس از کشته شدن پیروز، برادرش بلاش بر تخت نشست (484 میلادی) و او با هیاطله آشتی کرد و باجی سنگین به ایشان پرداخت. همچنین به ارمنیان امتیازات زیادی داد و دستور برچیده شدن آتشکده های زرتشتی را در خاک ارمنستان صادر کرد.
در زمان او، شاخه ی نستوری از کیش مسیحی مورد قبول بیشتر مسیحیان ایران واقع شد. بلاش در سال 488 میلادی معزول گردید و کواذ (قباد) بر تخت نشست.
پادشاهی کواذ مصادف با انقلابی اجتماعی و سیاسی در ایران شد. مصلحی به نام «مزدک» به عدالت اجتماعی و تقسیم ثروت و املاک میان مردم تبلیغ کرد و کواذ، خواه از راه میل واقعی به عدالت تبلیغی و خواه از روی مصالح سیاسی و کوتاه کردن نفوذ بزرگان و اشراف، از او طرفداری کرد. این امر بر بزرگان و روحانیان زرتشتی گران آمد و به دستیاری گشنسپ داد، کنارنگ، او را از سلطنت معزول کردند و برادرش جاماسپ (زاماسپ) را به جای او نشاندند. کواذ به زندان افکنده شد. اما، به دستیاری یکی از بزرگان به نام سیاوش، از زندان گریخت و نزد هیاطله رفت. پادشاه هیاطله مقدم او را گرامی داشت و سپاهی را مامور ساخت که با او به ایران بروند و او را به پادشاهی برگردانند. جاماسپ تسلیم شد و کواذ دوباره برتخت نشست.
رومیان که از گرفتاری های داخلی کواذ آگاه بودند، از دادن مبلغ سالیانه برای حفظ معابر قفقاز خودداری کردند. کواذ در جنگ با رومیان مهارت و قدرت خود را ثابت کرد و شهر «تئودوزیوپولیس» یا «ارزروم» را از میان گرفت و «بلیزاریوس»، سردار معروف رومی، را شکست داد و شهر آمد را تصرف کرد. ولی، جنگ با رومیان همیشه به نفع کواذ نبود و سرانجام به صلح انجامید.
کواذ ، یکی از پسرانش را به نام خسرو (خسرو یکم)، که بعد لقب انوشیروان یافت، ولیعهد و جانشین خود کرد. خسرو جوان به کمک بزرگان و روحانیان، مزدک و پیروان او را کشت و آشفتگی های اجتماعی ناشی از انقلاب مزدکیان را جبران کرد. خسرو یکم، انوشیروان از بزرگ ترین پادشاهان تاریخ ایران است و او را به سبب اصلاحات داخلی و به خصوص اصلاحات مالیاتی، لقب عادل یا دادگر داده اند. خسرو انوشیروان که در سال 530 میلادی بر تخت نشسته بود، پس از اصلاحاتی در سپاه و ساختار نظامی ایران، در سال 540 میلادی به خاک روم حمله برد و تا انطاکیه پیش رفت و آن شهر را به تصرف درآورد و به باد غارت داد. در بازگشت شهری در نزدیک تیسفون ساخت که اسیران رومی را در آن جای داد و آن را «وه انتیوخ خسرو» نامید (شهر خسرو که بهتر از انطاکیه است.) ایرانیان آن را رومگان نامیدند. امپراتور بیزانس ناچار طالب صلح شد و متعهد گردید که که مبلغ گزافی به خسرو بپردازد. خسرو در بازگشت از شهرهایی که از رومیان گرفته بود، مبالغ زیادی دریافت کرد که سبب شد امپراتور از مصالحه چشم بپوشد.
خسرو به متصرفات رومیان در کنار دریای سیاه حمله برد و شهرهای «لازیکا» و «پترا» را به تصرف درآورد. حملات بلیزاریوس، سردار قیصر به نصیبین بی نتیجه ماند.
پس از صلح ها و نبردهایی چند، سرانجام در سال 561 میلادی صلحی پنجاه ساله میان ایران و روم منعقد شد و خسرو «لازیکا» را به رومیان باز پس داد. در مقابل، رومیان نیز متعهد شدند که سالانه مبلغی طلا به ایران بپردازند.
در شرق و شمال شرق، خسرو با خاقان ترک، که خود را به سرزمین هیاطله رسانده بود، متحد گردید و این دو، هیاطله را از میان برداشتند. از آن تاریخ به بعد، ترکان با ایرانیان همسایه شدند و ظاهرا، «جیهون» مرز میان ایران و ترکان گردید.
سیاست خسرو در جنوب عربستان نیز به پیروزی منجر شد و دولت بیزانس به دستیاری حبشیان، که به مذهب مسیحی مونوفیزیتی (یعقوبی) درآمد بودند، می خواستند بر راه بازرگانی دریایی و خشکی میان اروپا و هند مسلط شوند و دست ایرانیان را به کلی از دریای هند کوتاه کنند. در جریان حوادث، ابرهه نامی که از حبشیان بود و بر یمن مسلط شده بود، در حادثه حمله به حجاز و مکه کشته شد. این واقعه که در میان مورخان اسلامی به واقعه ی فیل و سال وقوع آن به «عام الفیل» معروف است، در قرآن مجید نیز مذکور است (سوره ی 105) و ظاهرا تولد پیامبر اسلام در همین سال، یعنی حدود سال 570 میلادی مسیحی، اتفاق افتاد.
در سال 572 میلادی خسرو یکم به در خواست کمک «سیف بن ذی یزن»، یکی از نجیب زادگان عربستان جنوبی پاسخ داد و یک نیروی دریایی به فرماندهی «وهرزدیلمی» برای بیرون راندن حبشیان از یمن فرستاد. این نیرو موفق شد که حبشیان را شکست دهد و بدین ترتیب، عربستان جنوبی زیر نفوذ دولت ایران قرار گرفت.
بر سر ارمنستان هم جنگ هایی میان ایران و روم درگرفت که نتیجه ی نهایی آن، پیروزی خسرو بود. او پس از 48 سال سلطنت، در سال 579 میلادی درگذشت. اگرچه وسعت تصرفات او به پای تصرفات زمان شاپور یکم و شاپور دوم (جز در مدتی کوتاه) نرسید، ولی دوران سلطنت او دوران شکوه و اقتدار سیاسی و نظامی برای ایران بود. همچنین، از لحاظ فرهنگی نیز زمان او درخشان ترین دوران حکومت ساسانیان بوده است.
پس از او، پسرش هرمزد چهارم برتخت نشست. او اگر چه پادشاهی عادل بود، اما در سیاست ناتوان بود و به همین سبب، سردار نامدار خود معروف به «بهرام چوبین» را که در جنگ های متعدد در شرق و غرب فاتح شده بود، بر اثر شکستی از کار بر کنار کرد. البته، این امر خود موجب عصیان این سردار بزرگ گردید. درباریان و روحانیان نیز از هرمزد دل خوشی نداشتند و همه ی این امور سبب گرفتاری و مرگ او گردید. پس از او، پسرش خسرو دوم معروف به «خسرو پرویز» به پادشاهی رسید. البته، لازم به ذکر است که پادشاهی وی گرچه درخشندگی های چندی داشت، اما مایه ی ضعف و علت اصلی سقوط دولت ساسانی نیز بود. بهرام چوبین مصمم شد که به تیسفون برود و خسرو را ازسلطنت بردارد.
پس از حوادث چند، خسرو به «موریقیوس» امپراتور بیزانس پناه برد و در ازای پس دادن بعضی از شهرها، از او یاری خواست. موریقیوس او را با سپاهی یاری کرد و خسرو توانست با این سپاه، بهرام را شکست دهد. بهرام نزد خاقان ترک گریخت و در آنجا به تحریک خسرو، پس از مدتی، کشته شد. بسطام، دایی خسرو نیز که در گرفتاری هرمزد و پدر خسرو دست داشت سر به شورش نهاد و در ری اعلام استقلال کرد. همچنین، به نام خود سکه زد ولی پس از ده سال مقاومت به دست یکی از هیاطله کشته شد. در بیزانس، موریقیوس امپراتور که به خسرو یاری داده بود بر اثر شورش کشته شد و «فوکاس» نامی، خود را امپراتور خواند. در این جریان، خسرو بهانه ی خوبی برای باز پس گرفتن اراضی از دست رفته به دست آورد و به ارمنستان و شام و فلسطین حمله برد. سرداران او به نام «شاهین» و «شهربراز» شکست های پی در پی به رومیان وارد آوردند و دمشق و بیت المقدس و مصر، به دست ایرانیان افتاد. در این میان، در روم مرد با کفایتی به نام «هراکلیوس»(هرقل) زمان امور را به دست گرفت و پس از اصلاحات مهمی در امور نظامی کشور، روی به ایران آورد. در این حمله، ایالات از دست رفته را باز پس گرفت و دستگرد - محل اقامت خسرو - و نیز شهرهای آذربایجان را به باد غارت داد. سرانجام، بزرگان ایران بر خسرو شوریدند و او را به زندان انداختند و به دستیاری پسرش شیرویه، او را کشتند (سال 627 میلادی) این شکست های پی در پی و نیز شکست ننگین سپاهیان خسرو در «ذوقار» از قبایل عرب، بنیه ی نظامی و اقتصادی کشور را به تحلیل برد و ایران از فرد شایسته ای که بتواند زمان عبور را به دست گیرد محروم ماند.
در این میان دین اسلام، به رهبری «محمدبن عبدالله» در سرتاسر عربستان گسترش یافت و قبایل عرب تحت رهبری دینی و سیاسی اسلام، متحد گردیدند. پس از وفات پیامبر اسلام، این عرب های مسلمان به ایران و روم حمله بردند و سرتاسر شامات و سوریه و فلسطین و مصر را از دست رومیان گرفتند. همچنین در جریان جنگ قادسیه (در سال 636 میلادی) شکست قطعی بر سپاه یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی (جلوس در سال 632 میلادی) وارد آوردند.
با مرگ یزدگرد سوم (در سال 651 میلادی یا 653 میلادی) در مرو، حکومت مقتدر و شکوهمند دولت ساسانی نیز به پایان رسید.
دولت ایران در زمان ساسانیان از نظر نظامی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به جایگاهی رسید که در تاریخ این ملت، نظیر آن کمتر دیده شده است.
ساسانیان، در مدت چهارسد سال توانستند در غرب با دولتی که از لحاظ تشکیلات نظامی مقتدرترین کشورهای آن عصر بود، بجنگند و بارها آن دولت را شکست دهند. این حکومت، در مشرق و شمال در برابر اقوام بیابان گرد مقتدر سخت مقاومت کرد و مملکت را از غارت ها و تاخت و تازهای ایشان، نجات داد. از لحاظ داخلی نیز، تسکیلاتی منسجم با پایه های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی نیرومند به وجود آورد. دانش طب و نجوم در زمان ایشان در ایران پیشرفت های کلی کرد و موسیقی مقام والایی یافت. هنرهای دیگر نیز، کم و بیش پیشرفت هایی داشتند.
به هر حال دولت ساسانی از پدیده های مهم دنیای قدیم است که همه ی مورخان به اهمیت آن روز به روز بیشتر پی می برند.

نام شاهان ساسانی بر اساس زمان بندی
پاپک: در بخشی از ایالت پارس امارت داشت.
شاپور: در پارس امارت داشت (211 تا 212 م)
1. اردشیر یکم - اردشیر پاپکان
- در پارس امارت داشت (212 تا 226 م)
- نبرد با اردوان پنجم اشکانی و کشتن اردوان (224 تا 226 م)
- شاهنشاهی اردشیر (226 تا 241 م)
- جنگ با رومیان (228 تا 232 م)
2. شاپور یکم (241 تا 271 یا 272 م)
- جنگ اول با رومیان، گردین (241 تا 244 م)
- جنگ دوم با رومیان و اسیر شدن والرین (258 تا 260 م)
- مانی مذهب خود را آشکار کرد (242 م)
3. هرمزد یکم (271 یا 272 تا 272 م)
4. بهرام یکم (272 تا 275 م)
- رومیان دولت تدمُر را منقرض کردند
5. بهرام دوم (275 تا 282 م)
6. بهرام سوم (4 ماه پادشاهی کرد در سال 282 م)
7. نرسی (282 تا 301 م)
- شکست دادن گالریوس سردار سپاه روم (296 م)
- نبرد دوم با رومیان (گالریوس) و از دست دادن 5 ولایت (297 م)
8. هرمزد دوم (301 تا 310 م)
- وی در جنگ با اعراب کشته شد
9. آذرنرسی (310 م)
10. شاپور دوم - بزرگ ذوالاکتاف - شاپور ذوالاکتاف (309 یا 310 تا 379 م)
- نبرد اول با روم (338 تا 350 م)
- نبرد با هون ها و پیروزی وی (350 تا 357 م)
- نبرد دوم با رومیان (359 تا 363 م)
- صلح رومیان با ایران و بازپس دادن 5 ولایت مهم که در زمان نرسی فتح شده بود (363 م)
- نبر با رومیان بر سر ارمنستان و گرجستان و پیمان نامه ی عدم دخالت ایران در ارمنستان و گرجستان (376 م)
11. اردشیر دوم - نیکو کردار - (379 تا 382 م)
12. شاپور سوم (382 تا 388 م)
- تقسیم ارمنستان بین ایران و روم (384 تا 390 م)
13. بهرام چهارم - کرمانشاه - (388 تا 399 م)
14. یزدگرد یکم - بزه کار - (399 تا 420 م)
- آرکادیوس ولیعهد خود تئودوزیوس را به یزدگرد سپرد و یزدگرد او را سرپرستی کرد تا به تخت سلطنت رومیان نشست
15. بهرام پنجم - بهرام گور - (420 تا 438 م)
- نبرد بی فرجام بهرام با بیزانس و عقد پیمان صلح با رومیان (421 م)
- نبرد با هیاطله و شکست دادن آن ها (425 م)
16. یزدگرد دوم
- زمان پادشاهی مسائل مذهبی در ارمنستان (438 تا 457 م)
17. هرمزد سوم (457 تا 459 م)
18. پیروز یکم (459 تا 483 م)
- وی در نبر با هیاطله کشته شد
19. بلاش (483 تا 487 م)
- آشتی با هیاطله
- رسمی شدن مسیحیت در ارمنستان و گرجستان
20. قباد یکم - کوات - کواذ - (487 تا 498 م)
- قیام مزدک
- خلع قباد از سلطنت
- فرار از زندان و رفتن به نزد هیاطله (498 م)
21. جاماسب (498 تا 502 م)
- بازگشت قباد یکم و گرفتن زمامداری امور (501 یا 502 تا 531 م)
- نبرد با بیزنس - فتح دیاربکر و صلح با بیزانس (503 م)
- نبرد با هیاطله و شکست آنان - نبرد با اقوام شرقی - حمایت ماساژت ها و هون ها از بیزانس (503 تا 513 م)
- عهدنامه ی استاتوکو و بازگشت طرفین به موقعیت پیش از جنگ (531 م)
22. خسرو یکم - انوشیروان دادگر - (531 تا 579 م)
- قلع و قمع مزدکیان - اصلاحات نظامی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی - صلح با بیزانس - نبرد اول با بیزانس - بیزانس متعهد پرداخت غرامت به ایران شد (532 م)
- نبرد دوم با بیزانس بر سر لازیکا - متارکه ی جنگ و صلح 50 ساله با بیزانس - پرداخت غرامت بیزانس به ایران - نبرد با هیاطله و تقسیم سرزمین آن ها میان ایران و ترکان (557 م)
- لشکر کشی به یمن و اخراج حبشی ها - جنگ با ترکان - عقب نشینی خاقان چین (570 و 571 م)
- نبرد سوم با بیزانس و درگذشت انوشیروان (572 تا 759 م)
23. هرمزد چهارم - ترک زاد - (579 تا 590 م)
- نبرد با بیزانس - جنگ با ترکان و شکست ترکان از بهرام چوبین سردار سپاه ایران
- کشته شدن خاقان ترکستان و اسیر ایرانیان شدن پسر خاقان
- ترکان باجگزار ایرانیان شدند
24. خسرو دوم - خسرو پرویز - (590 تا 627 م)
- یاغی شدن بهرام چوبین بر خسرو - رفتن خسرو به بیزانس و بازگشت همراه با سپاه ایران
- فوت موریس قیصر بیزانس و به رسمیت نشناختن خسرو فوکاس را به امپراتوری رم
- جنگ های متعدد خسرو با بیزانس (603 تا 617 م)
- فتوحات خسرو - تسخیر آسیای صغیر، سوریه، مصر به دست شهربَراز و شاهین سردار ایرانی (622 تا 627 م)
- آوردن صلیب مقدس مسیحیان به ایران - لشکر کشی هراکلیوس به ایران و پیروزی های قیصر - محاصره ی قسطنطنیه توسط او به دستیار شاهین سردار ایرانی (626 تا 627 م)
- فوت شاهین - حمله ی هراکلیوس به دستگرد - خلع و قتل خسرو پرویز (622 تا 628 م)
25. قباد دوم - شیرویه (627 تا 629 م)
- باز پس دادن صلیب مقدس مسیحیان به روم
26. اردشیر سوم (629 م)
27. خسرو سوم (629 م)
28. جوانشیر (629 م)
29. پوراندخت (630 م)
- صلح نهایی با بیزانس و حفظ نصیبین برای ایران
30. گشنسب بنده (631 م)
31. آذرمیدخت (631 م)
32. هرمزد پنجم (631 م)
33. خسرو چهارم (631 م)
34. پیروز دوم (631 م)
- پدرش مهر گشنسب نواده ی قباد اول و مادرش چهاربخت نواده ی خسرو اول (انوشیروان) بود.
35. خسرو پنجم - خورزاد - فرخزاد (631 م)
36. یزدگرد سوم (631 یا 632 تا 652 م)
- نبردهای مرزی با مسلمین (زنجیر - پل - بویب و...) - (634 تا 636 م)
- نبرد قادسیه و تسخیر مدائن توسط مسلمین (636 م)
- جنگ جلولا (638 م)
- فرستادن سفیری به چین و یاری طلبیدن از فغفور چین (638 م)
- جنگ نهاوند (642 م)
- کشته شدن یزدگرد و انقراض سلسله ی ساسانی (652 م)
- فغفور چین پیروز پسر یزدگرد را به عنوان شاه ایران به رسمیت شناخت
- پیروز به چین رفت و اجازه تاسیس آتشکده را در شانگهای (چان گای) از فغفور گرفت (674 م)

زمام دارانی که از سلسله ی ساسانی نبودند ولی حکومت کردند:
1. خسرو (420 م)
- بهرام پنجم (گور) تخت شاهی را پس گرفت.
2. بهرام ششم - بهرام چوبین (590 م)
- پس از به تخت نشستن بهرام ششم خوانده شد و چند ماه بیشتر پادشاه نبود.
3. بیستام - ویستهم - گستهم (592 تا 596 م)
- در ماد 4 سال اعلام خودمختاری کرد.
4. شهربراز (629 م)
- دو ماه پادشاهی کرد - مصر، سوریه و آسیای صغیر را به رومیان برگرداند.

منبع:
- http://www.aariaboom.com




افراد و مشاهیر

مطالب

تعداد: 13

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر