شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶
بر خط: 2855
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

8420 بازدید

مارکسیسم(1)، نظریه‌ای در باب چگونگی تحول زندگی اجتماعی – تاریخی انسان و قانونهای حاکم بر آن، که پایه‌گذاران آن کارل مارکس (1818-83) فیلسوف، اقتصاددان و جامعه‌شناس آلمانی و فریدریش انگلس (1825-95) یار و همفکر نزدیک او هستند. ولی به معنای وسیع کلمه، مارکسیسم یک مکتب فلسفی – سیاسی‌ست که شاگردان روسی مارکس و انگلس، بویژه پلخانف و لنین، در پر کردن خلاءهای آن و قالب‌گیری آن به صورت یک دستگاه جامع نظری – شامل بحث مابعدالطبیعه، فسلفه‌ی تاریخ، جامعه‌شناسی، اقتصاد و انجام‌‌شناسی(2) تاریخی – نقش بزرگی داشته‌اند، چنانکه جدا کردن آراء آنها از آراء اصلی مارکس کاری دشوار است؛ اگر چه در سالهای اخیر برخی متفکران (مانند ژان – پل سارتر و مرلوپونتی در فرانسه) و حوزه‌های فکری جدی اروپایی (مانند مکتب فرانکفورت) کوشیده‌اند که آراء اصلی مارکس را، که جنبه‌ی پژوهش فلسفی و تاریخی دارد، از قالبهای ایدئولوژیک مارکسیسم – لنینیسم جدا کنند.
آراء مارکس و انگلس زیر نفوذ فیلسوفان آلمانی، بویژه هگل و فویر باخ و آراء سوسیالیسم فرانسوی (که پس از انقلاب فرانسه پدید آمد) و آراء اقتصادی ریکاردو، اقتصاددانان انگلیسی (که بازتابی‌ست از تجربه‌ی انقلاب صنعتی در انگلیس) بسط یافته و همه‌ی این رگه‌های فکری به تکوین نظریه‌ی تاریخی مارکس یاری داده‌اند. اما انتقاد مارکس از جامعه‌ی بورژوازی، چه از جهت پیشفرضها چه نتیجه گیریها، از اندیشه‌هایی که الهام بخش آن بوده است، بسیار فراتر می‌رود . از نظر مارکس، تاریخ بشری یک فرایند «طبیعی»‌ست که ریشه در نیازهای مادی (زیستی) بشر دارد . این اصل، اندیشه‌ی بنیادی «ماتریالیسم تاریخی» است که مارکس و انگلس آن را برابر با داروینیسم در حوزه‌ی زیست‌شناسی و یا به عبارت دیگر، دنباله‌ی آن در حوزه‌ی پژوهش تاریخی – اجتماعی می‌دانستند. به گفته‌ی انگلس، مارکس قانونهای تکامل سرمایه‌داری را همچون بخشی از فرگشت(3) کلی اجتماعی باز نموده است.
از این دیدگاه، بنیان فرگشت تاریخی بشر شکلها و روابط تولیدی شناخته می‌شود که «در تحلیل نهایی» ماهیت هر دوره‌ی تاریخی، شکلهای خاص مالکیت شایع در آن و ساخت طبقاتی آن را معین می‌کند. کشاکش میان طبقات بر سر بهره‌ی اقتصادی (و پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن) در پهنه‌ای انجام می‌شود که شیوه‌ی تولید وضع و چگونگی آن را تعیین می‌کند. این عامل، در عین حال، نیروی انگیزنده‌ای‌ست برای تغییر صورتهای اجتماعی زندگی. تمامی تاریخ بشر (جز مرحله‌ی کمونیسم ابتدایی) عرصه‌ی جنگ طبقاتی‌ست. ستیزه‌ی طبقاتی، که از جنگ بر سر «بهر‌ه‌(4)‌ی مادی» و یا تقسیم حاصل تولید اجتماعی مایه می‌گیرد، نیروی فشارنده‌ای است که به انقلاب اجتماعی و تغییر صورتهای اجتماعی تولید، روابط مالکیت و توزیع کالاها («تخصیص تولید اجتماعی») می‌انجامد.
به نظر مارکس، سرمایه‌داری درعین آنکه انگیزش بی‌مانندی برای تکامل نیروهای تولید در مقیاس جهانی فراهم کرده، وضعی پدید می‌آورد که مانع تکامل بیشتر آنست. سرمایه‌داری، با فقیر کردن منظم توده‌ها و با آفرینش پرولتاریا یعنی طبقه‌ای شکل یافته از کارگران استثمار شده‌ی صنعت که نیروی کار خو درا همچون کالا در بازار می‌فروشند، «گورکن» خود را می‌آفریند. پرولتاریا با برافکندن سرمایه‌داری، تمامی بشریت را آزاد می‌کند و به همه‌ی فاصله‌های طبقه‌ای و همه‌ی شکلهای بهره‌کشی پایان می‌بخشد. «از خود بیگانگی» کار، با تبدیل وسایل تولید به دارایی همگانی، پایان می‌یابد، و به این ترتیب، «ما قبل تاریخ» بشر، یعنی «قلمرو جبر» جای خود را به «قلمرو آزادی» می‌دهد.
مفهوم بهره‌کشی یا استثمار در مارکسیسم اهمیت ویژه‌ای دارد. به عقیده‌ی مارکس، برحسب هر یک از صورتهای اجتماعی تولید، روابطی میان مالکان ابزار تولید (طبقه یا طبقات حاکم) و اکثریت بی‌بهره از آن (طبقه یا طبقات محکوم) وجود دارد که باصطلاح، رابطه‌ی طبقاتی نامیده می‌شود؛ و این رابطه بر پایه‌ی استثمار یا بهره‌کشی گروه نخست از گروه دوم است. بدین معنی که در تقسیم حاصل تولید، طبقه‌ی مالک سهم عمده‌ای را (به نام حق مالکانه یا سود سرمایه) برداشت می‌کند و سهم کوچکی را به تولید گران (بردگان، دهقانان بدون زمین، کارگران) می‌دهد و همین رابطه سرچشمه‌ی کشاکشی‌ست که تضاد طبقاتی نامیده می‌شود . به نظر مارکس، بر اساس نظریه‌ی اقتصادی کلاسیک، ارزش کالا برابر با ارزش کاری‌ست که برای تولید آن کرده‌اند؛ و در نتیجه، سهمی که به عنوان حق مالکانه (در اقتصاد فئودالی یا شبه فئودالی) یا سود سرمایه ( در اقتصاد سرمایه‌داری) برداشت می‌شود، برداشت بیدادگرانه‌ی‌ست از سهم کار، که او به آن نام «ارزش افزونه(4)» می‌دهد. البته مارکس درین باره، بظاهر، داوری اخلاقی نمی‌کند، بلکه کوشش او اینست که به برداشتی علمی از روابط اجتماعی برسد و قانونهای «ناگزیر» دگرگونی و تکامل اجتماعی و روابط علیتی میان پدیده‌های اجتماعی را نشان دهد. بنابراین، از لحاظ او، شکل طبقاتی جامعه و روابط آن مراحل ضروری تکامل تاریخی بشر است و هر مرحله‌ زمینه‌ی لازم پیدایش مراحل بعدی است.
رؤیای مارکسی درباره‌ی آینده در کتاب سرمایه و آثار دیگری که مارکس درباره‌ی نیروهای محرک درونی جامعه‌ی بورژوایی نوشته است، وجه استدلال «علمی» یافته است. مارکس و انگلس باور داشتند که سیستم خود را از درون روند واقعی «تاریخ حقیقی» کشف کرده‌اند. اما انتظارهای انقلابی ایشان در دوران زندگیشان با ناکامی روبرو شد. طبقه‌ی کارگر صنعتی در کشورهای پیشرفته‌ی صنعتی نقش انقلابی را که آنان انتظار داشتند هرگز به انجام نرساند، اما مارکسیسم، در واقع، به عنوان یک دکترین انقلابی، در کشورهایی جاذبه یافت که تحلیل مارکس بر آنها صدق نمی‌کرد، اما زمینه‌ی آماده‌ای برای پذیرش نگره‌های انقلابی بویژه در میان طبقات میانه‌ی آنها وجود داشت.

نظریه‌‌ی مارکسی درباره‌ی دولت:
برخلاف نظر هگل، که دولت را همچون جانی در تن جامعه و مظهری از «جان جهان» می‌دانست، مارکس دولت را یک نهاد اجتماعی متعلق به دوره‌ی طبقاتی جامعه و بخشی از روبنای آن می‌داند و تحولات آن را بر حسب تغییر صورتهای روابط تولیدی و اشکال اصلی تاریخی دنبال می‌کند. به نظر مارکس، هر صورتی از صورتهای روابط اجتماعی، که بر پایه‌ی روابط و تضاد طبقاتی است، وجود دستگاهی زورآور را ناگزیر می‌کند که همانا دولت است. همچنانکه می‌دانیم، در هر بحثی از دولت همواره مسئله‌ی قدرت طرح می‌شود. مارکس، برخلاف نظر کسانی که دولت را به عنوان عامل حفظ نظم اجتماعی ضروری می‌دانند، هر شکل تاریخی از قدرت سیاسی را وابسته به روابط طبقاتی معین می‌داند و از آنجا که در هر شکل تاریخی طبقه‌ی مالک ابزارهای تولید را طبقه‌ی حاکم می‌شناسد (مثلاً در جامعه‌ی فئودالی اشراف زمیندار و در جامعه‌ی سرمایه‌داری صاحبان کارخانه‌ها و مؤسسات اقتصادی جدید)، دولت را ابزاری در دست طبقه‌ی حاکم برای ادامه‌ی چیرگی آن و حفظ روابط اجتماعی محکوم به زوال می‌شمرد. بنابراین، دولت نهاد اجتماعی متعلق به دوران روابط و کشمکشهای طبقاتی است و با از میان رفتن طبقات اجتماعی، دولت نیز علت وجودی خود را از دست می‌دهد و جای خود را به روابط داوطلبانه و آزادانه میان انسانها می‌سپارد.

سوسیالیسم از نظر مارکس:
بدین ترتیب، بر پایه‌ی تحلیلی که مارکس از اشکال تاریخی زندگی بشر و روابط اجتماعی هر دوره می‌کند، سوسیالیسم به عنوان مرحله‌‌ای ضروری از تاریخ بشر جلوه‌گر می‌شود. به عقیده‌ی مارکس، آنچه خیراندیشان و بشر دوستان بر مبنای ارزشهای اخلاقی یا باورهای دینی، پیشنهاد کرده‌اند، جز خیالهای بی‌بنیاد نیست؛ و سوسیالیسم براساس خواست و خیراندیشی افراد بوجود نخواهد آمد، بلکه شرایط لازم تاریخی باید برای آن فراهم شود. این شرایط لازم تاریخی فقط در نظام سرمایه‌داری پدید می‌آید. زیرا این نظام است که با تکامل بخشیدن به ابزارهای تولید و اجتماعی کردن شیوه‌های تولید (بصورت تولید گروهی کارخانه‌ای) خود به خود شکلی از تولید را بوجود می‌آورد که «اجتماعی» است و با نظام روابط تولیدی بر پایه‌ی مالکیت خصوصی ناهمساز است، و بنابراین، باید جای خود را به نظام تازه‌ای، که همان نظام سوسیالیستی است، بدهد. مارکس رسالت تاریخی خاصی برای پرولتاریا می‌شناسد. این طبقه، که از مزدوران صنعتی تشکیل می‌شود، بر اثر گسترش نظام سرمایه‌داری و تولید صنعتی، رفته رفته بزرگتر می‌شود تا به جایی که اکثریت را در جامعه تشکیل می‌دهد. در عین حال، نظام استثماری سبب می‌شود که ثروت در یک قطب و فقر در قطب دیگر متمرکز شود؛ و سرانجام، بالا گرفتن کار تضادهای طبقاتی و بحرانهای نظام سرمایه‌داری سبب طغیان این طبقه بوجود آمدن نظام سوسیالیستی خواهد شد.
مارکس برای دوره‌ی انتقالی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم یک مرحله‌ی میانی به نام «دیکتاتوری پرولتاریا» در نظر گرفته که در آن طبقه‌ی کارگر، با برقرار کردن دیکتاتوری خود، دیگر طبقات اجتماعی را حذف می‌کند و پس از برقراری نظام سوسیالیستی تمامی جامعه به «کارگران» تبدیل می شوند، و فرق میان کاردستی و فکری و روستا و شهر از میان برمی‌خیزد، و به این ترتیب، دولت به عنوان نهاد زورگوی اجتماعی علت وجودی خود را از دست می‌دهد.

مارکسیسم بعد از مارکس:
جنبش طبقه‌ی کارگر در اروپا در دهه‌ی آخر قرن نوزدهم بسرعت زیر نفوذ مارکسیسم قرار گرفت. اما بزودی میان جناح چپ و میانه‌رو مارکسیست اختلاف در گرفت، چنانکه به از هم پاشیدن بین‌الملل کارگری انجامید. پیدایش و پیروزی بولشویسم در روسیه، سرانجام، جنبش مارکسیستی را به دو شاخه‌ی بهبودخواه و انقلابی تقسیم کرد. شاخه‌های بهبودخواه، که در اروپای غربی رشد کرد، با جنبش بازنگرشگری (ریویزیونیسم) در مارکسیسم، راه خود را به سوی «سوسیالیسم دموکراتیک» گشود و سرانجام، از مارکسیسم چشم پوشید و تکیه‌ی خود را بر سنت اخلاقی و بشر دوستانه‌ی سوسیالیسم نهاد. شاخه‌ی انقلابی مارکسیسم که با نام کمونیسم، از راه بولشویسم روسی، جهانگیر شد، حوزه‌ی نفوذ اصلی خود را در کشورهایی یافت که زمینه‌ی جنبش انقلابی در آنها فراهم‌تر بود، یعنی در روسیه و کشورهای جهان سوم . این شاخه که مدعی پیوستگی پرشور و با ایمان به روح انقلابی مارکسیسم است، سخت زیر نفوذ گسترش و تکوین خاص مارکسیسم در روسیه، یعنی لنینیسم، قرار دارد. مارکسیسم، پس از مارکس، به عنوان ایدئولوژی، به صورت «جهان بینی» جامعی درآمد و برای بسیاری جانشین نگره‌ی دینی در عصری دنیوی شد. بخش علمی و پوزیتیویست آن با فلسفه‌ی «ماتریالیسم دیالکتیک» کامل شد، که مدعی آنست که نه تنها تاریخ بلکه عالم را بطور کلی توضیحی قطعی و جامع می‌دهد. با اینهمه، نخست ظهور سوسیالیسم دموکراتیک و سپس بازنگرش کمونیستی و پس از آن چپ نو و مارکسیسم نو، گواه وجود مسائل فکری در مارکسیسم برای کسانی است که خواسته‌اند تحلیل مارکسیستی را با رؤیای مارکسیستی جامعه‌ی آزاد و بی‌طبقه و نظریه‌ی مارکس را با عمل بهبودخواهانه یا انقلابی و پیامبریهای مارکس را با آنچه او «تاریخ تجربی» می‌نامد، آشتی دهند.
رؤیای مارکس از آینده‌ی تاریخی برای ایدئولوژیهای آرمانشهری (نک آرمانشهر طلبی) و انقلابی (نک انقلاب) روزگار ما یاوری قوی بوده است و آنها را با یقین «علمی» به «ناگزیری تاریخی» آن آینده آراسته است. مارکس را (که می‌گفت «من مارکسیست نیستم») نمی‌توان مسئول همه‌ی زیر و بمهای «مارکسیسم» به عنوان یک دکترین دانست. اما ابهامها و گسیختگیهایی در نظرات او هست که راه را برای تفسیرهای گوناگون و ناهمساز پیروانش باز گذاشته است. با ظهور «چند مرکزیت» کمونیستی، دکترین مارکسیستی به چند شاخه‌ی دیگر تقسیم شده است. همچنین در همسازی با شرایط اجتماعی – تاریخی گوناگون رنگهای گوناگون پذیرفته است، چنانکه با لنینیسم رنگ روسی، با مائوئیسم رنگ چینی، با کاستروئیسم رنگ امریکای لاتینی به خود پذیرفته، و در این اواخر نیز جهان شاهد پیدایش «کمونیسم اروپایی» بوده است، که حزبهای کمونیست فرانسه، ایتالیا و اسپانیا، پیشرو آنند.
نوشته‌‌های پرنفوذ مارکس نه تنها در جنبشهای سیاسی، بلکه همچنین در مفاهیم جامعه‌شناسی کنونی نفوذی ژرف کرده است و بطور کلی در تکوین و تکامل آخرین مراحل اندیشه‌ی مدرن یاوری قوی و عنصری پایدار بوده است.

پاورقی‌ها:
1-marxism
2-teleology
3-evolution
4-interest
5-surplus value

منابع:
1. کتاب دانشنامه سیاسی، نوشته داریوش آشوری، تهران، انتشارات مروارید.

افراد و مشاهیر

ساختار درختی

مطالب

تعداد: 41
» 
1
2

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر